گریه نمیکردند. یک نفرشان هم گریه نمیکرد. حتی حالت حزن و اندوه و تباکی هم نداشتند. سیب گلوهایشان هم از بغض باد نکرده بود. با چشمهای خشکشان این طرف و آن طرف را نگاه میکردند و پلک که میزدند انگار صدای خشک و آزاردهندۀ تقتق به هم خوردنشان را میشنیدم. اولش اما اینطور نبود، نیمساعت پیشش که روی پلۀ دوم ایستادم تا همقدشان شوم، سنگینی نگاه منتظر و متوقعشان را رویم انداختند. نه از آن سنگینیهایی که کمرشکن باشد، که از روی توجه. با همۀ اضطراب پنهانم، به من اعتماد بهنفس میداد. اما هر چه بیشتر لب زدم و دهان جنباندم و حنجره پاره کردم، این وزن را کمکم از روی من برداشتند تا جایی که آنقدر سبک شدم که حس توخالی بودن به من دست داد و شک کردم اصلا مرا میبینند یا صدایم را میشنوند؟! انگار به هیچم گرفته بودند.
مثل شمعی که فتیلهاش نای نگهداشتن شعله را نداشته باشد و به پتپت بیفتد، کمکم خاموش شدم. آب از آب تکان نخورد. چند نفری هم که سرشان روی محور گردن چرخید از روی من عبور کردند و در من متوقف نشدند. فکر کردم زیر نور چلچراغها شمعی اگر روشن باشد یا خاموش چه تفاوت میکند؟
اولین باری که روضه خواندم برای دل خودم بود. نُه سال بیشتر نداشتم. نه رویای مداح شدن در سر میپروراندم نه تصویری از جایی که آن شب در آن ایستاده بودم در ذهن داشتم. مداحیهای محمود کریمی آن سالها خیلی گل کرده بود. سبک خاصی از مداحی که در شعر و لحن و ضربآهنگ کاملا نوآورانه و جالب توجه بود و برای ما که در روستا زندگی میکردیم جذابتر هم مینمود. من هم از یک نوار کاستی که به دستم رسیده بود چند تا از آنها را بارها گوش داده بودم و حتی اگر هم نمیخواستم وقتی به خودم میآمدم میدیدم به صورت ناخودآگاه مدام زیر لب در حال زمزمۀ مداحیها هستم.
عزیز، اربعین هر سال نذر شلهزرد داشت. آن سال وقتی خودم را تنها در اتاق و بقیه را از پشت پنجره در حیاط، پای دیگ دیدم، یک جرئتی توی دلم جان گرفت که جوهر صدایم را بریزم در رگ زمزمههای بی رمق و کمرنگم. پژواک صدایم که در اتاق دیوارگچی و سه در سۀ ایوان بالا پیچید خوشم آمد. مورمورم شد. انگار دستم را گذاشته بودم روی پیچ تنظیم بلندی صدا و هر بندی که میخواندم قدرت و حجم صدا نسبت به قبلی پر توانتر و حجیمتر میشد. لحن و آهنگ کلمات سرم را پر کرد، آنقدر که دیگر به چیزی فکر نکردم، چشمهایم را بستم و فقط خواندم.
«میخوای اینا رو تو روضههای خونۀ ما بخونی پِسِر؟» صدای عزیز بود. پشت سرم، در چهارچوب در. چشمهایم را باز کردم اما زود به طرفش برنگشتم. شرم زیر پوست تنم میدوید و رد گرمی از خودش به جا میگذاشت.
از پلههای منبر بیصدا پایین آمدم. شبیه به حجم سیال مایعی بودم که از روی سطوح سُر میخورَد و نرم پایین میریزد. میکروفون را دست مداح اصلی مجلس دادم که جوان بود، با یک ریش توپی مشکی و ابروهای در هم گره خورده. هنوز داشت سرم را با پنجۀ یکی از دستهایش لای موهایم نوازش میکرد که با دست دیگر میکروفون را مماس روی لبهایش گذاشت و با حرارت و بیمقدمه خواند: «حُسسسین حُسسسسین…» مجلس شور گرفت، تو گویی زیرشان شعله روشن کرده باشند، ریز جوش زدند و به قلقل افتادند. از خجالت بود یا خشم، تمام تنم داغ شد. بهم برخورده بود. طاقت نیاوردم بیشتر بمانم، زدم بیرون. نوجوان بودم و غرورم حسابی زخمی شده بود.
از همان اربعین توی آن اتاق سه در سه، من شدم مداح و روضهخوان ثابت جلسات ماهیانۀ عزیز. مادربزرگم هر ماه در خانهاش جلسۀ روضه و احکام و ختم قرآن میگرفت. فردای آن اربعین از روستایمان رفتم بابلسر و نوار کاست مداحیهای اربعین محمود کریمی را از دفتر سازمان تبلیغات تهیه کردم. دیگر روز را از شب نمیشناختم. از صبح که بیدار میشدم هنوز چشمهایم درست باز نشده بودند که مینشستم پای رادیو ضبط فکسنی و رنگ و رو رفتهمان و آن قدر دکمههای رفت و برگشت و اجرا و توقف را میزدم تا تمام آن یک ساعت و نیم مداحی را روی کاغذ پیاده کنم. آنقدر کار برایم جدی بود که محمود کریمی تُپُق هم که میزد و کلمات را به خطا وارونه ادا میکرد، من هم بیچشمپوشی عینا آن را روی کاغذ منتقل میکردم.
هر ماه خانمهای همسایه میآمدند خانۀ عزیز، دور تا دور مینشستند و در فرورفتگی پُشتیهای تنبل و وادادۀ اتاق جا خوش میکردند. بعد یکی روی یک ضربآهنگ یکنواخت و همیشگی، دست و پا شکسته، با لهجۀ شمالی، قرآن به زبان عربی میخواند و بقیه روی صفحات و خطوط مشکی آیات، چشمشان میدوید دنبال کلمات ادا شده تا نوبت به بعدی برسد و صدایش را سوار کند روی همان ضربآهنگ. بعد زنها چای را که روی سماور نفتی درست کرده بودیم میخوردند و به حرفهای خانم جلسه گوش میدادند. نوبت به روضه که میرسید من با کاغذهای ناموزون کوتاه و بلندم میرفتم توی اتاق، کمی جلوتر از چهارچوب در میایستادم و با صدای نازکی شروع به خواندن میکردم. اولش خجالت میکشیدم اما اعتماد عزيز به من و پیشنهادی که داده بود آنقدر انگیزهبخش بود که مثل یک مرد پای کار ایستاده بودم. همیشه یکی دو بند اول را که میخواندم، زنها بغض میکردند، چانههای ظریف و باریکشان میلرزید و با نوای من مثل گهواره به چپ و راست خودشان را تکان میدادند. بعد یکییکی، پَر چادرشان را از دور کمر باز میکردند و روی سرشان میکشیدند و زیر خیمۀ کوچکشان زنجیر زنجیر اشک میبافتند. آن وقت بود که من تُن صدایم را بالاتر میبردم و لرزه میافتاد به شانۀ زنها که مثل رشته کوههای کوتاه و بلند کنار هم چفت شده بودند.
از همان نوار کاستها یاد گرفته بودم آخر مداحی، دعا بخوانم. دعا که تمام میشد زنها از خیمههایشان بیرون میآمدند و با صورتهای شُسته شده و براق به من لبخند میزدند و قربان صدقهام میرفتند. برق نگاه مادرم اما مثل ستارۀ چشمکزن، سوسوی نافذتری داشت که دلم برایش غنج میرفت.
کمکم برای خودم در همان فضای کوچک روستا و در میان خانمهای دوست و آشنا شهرتی به دست آوردم. همسایهها یکییکی میآمدند و اجازهام را از عزیز یا مادرم میگرفتند تا برای مناسبتهای خاص یا جلسات ماهیانهشان بروم و مداحی کنم.
حالا دیگر محفوظات من ختم به چهار تا مداحی از محمود کریمی نبود. با خیلیهای دیگر آشنا شده بودم، نوار کاستهایشان را گوش داده بودم و هزاران بار تمرین کرده بودم. یکی از آن مداحیها که تقریبا در هر مجلس زنانهای میخواندم، «یا اباعبدالله الحسین» حاج یونس حبیبی بود که دل خیلیها را برده بود. زنها با من دم میگرفتند و همینطور که دست به سینه میکوفتند مثل ابر بهار اشک میریختند.
این اشک ریختنها، تأثیرپذیریها، تحویل گرفتنها مرا به وجد میآورد. حس میکردم قدرتی دارم که میتوانم با آن بر احساسات آدمها فرمانروایی کنم.
میانههای دوازده سیزده سالگی بساط زندگیمان را از روستا برچیدیم و در شهر بابلسر پهن کردیم. دیگر نه خبری از آن جلسات ماهیانۀ همسایهها بود، نه کسی حتی از آن توانایی جادویی من خبر داشت. شهر اما پر بود از هیئتهای کوچک و بزرگی که بسته به امکانات مادیشان، برای خودشان تشکیلات و دم و دستگاه خاصی داشتند. اینطور نبود که سرم را بیندازم پایین و وارد هر هیئتی که شوم مرا سرِدست بگیرند و تا جایگاه مداحی ببرند. هر کدامشان سیاست و سازوکار مخصوص به خود را داشتند؛ سخنران ویژه، مداح از قبل دعوت شده، نظام چیدمان و صوت و تصویر و پخت و پز و …
به اصرار مادرم و به پشتوانۀ تجربۀ دلانگیزی که داشتم با سماجت در چند هیئت محلی و کوچک که چندان نامآشنا هم نبودند، خودم را دوباره محک زدم، اما نتیجه اسفبارتر از آن بود که بتوانم یا حتی بخواهم به هیئتهای اسم و رسمدار فکر کنم. تازه فهمیدم صدایم هم بد است و از مداحی جز یک تقلید ناقص که جای کار بسیار دارد هیچ نمیدانم. اینها را نه تنها از نگاهها و ایما و اشارهها و رفتارهای پنهان آدمها میفهمیدم، که بعضیها حتی زل میزدند توی چشمهایم و صریح میگفتند به درد کار ما نمیخوری و دیگر نیا.
دلسرد شده بودم. از دست عزیز و همسایههایش لجم درآمده بود. خیال میکردم تمام آن مدالهای تعریف و تمجیدی که طی این سالها بر گردنم آویخته بودند طلا و نقره که هیچ، حتی برنز هم نبوده، همهشان بدلی بوده. خیال میکردم با چهارتا «آفرین» و «ماشاءالله» و «چه پسر خوبی خدا حفظش کنه» سرم را شیره مالیدهاند. دلخوشکُنک.
اما چهطور میتوانستم خاطرات پررنگ آن روزهای پادشاهیام را به این راحتیها فراموش کنم؟ چهطور میتوانستم آن همه خلوص و صمیمیت و صداقت عزیز و مادرم و آن زنها را منکر شوم؟ دچار دوگانگی غریبی شده بودم.
حاجعلیآقایعلیپور همسایهمان بود. از قضا مداح اهلبیت هم بود و آن روزها داشت برای خودش سری توی سرها درمیآورد. مسجدها و هیئتهای مختلف با واسطه و بیواسطه دعوتش میکردند و هر روز شناختهتر از قبل میشد. من دیگر تمایلی به خواندن نداشتم اما پایم هم از مسجد و هیئت قطع نشده بود. درست یادم نیست حاجعلیآقا را اول در مسجد و هیئت محل دیدم و بعد فهمیدم که همسایهمان هم هست یا برعکس، میدانستم همسایهمان هست و بعد فهمیدم مداح هم هست. در همین برخوردهای جسته و گریخته در عالم همسایگی و مسجد و محله، جرقههای مراودات بیشتر ما زده شد. من قبل از آن که جذب مداحیهای حاجعلیآقا شوم، شیفتۀ مرامش شده بودم. انگار برای خودش سلوک و منشی داشت که به آن پایبند بود. تواضع عجیبی داشت و فرقی برایش نمیکرد با من دارد سلام و احوالپرسی میکند یا با صاحب فلان هیئت معروف. همه را به یک چشم نگاه میکرد. همین برخوردها باعث شد جرئت کنم و با او از آرزویی حرف بزنم که دیگر سرکوب و به حسرت بدل شده بود. منتظر بودم حاجعلیآقا هم آب پاکی را بریزد روی دستم تا برای همیشه این پروندۀ باز را در ذهنم مختومه کنم و بپذیرم که آنچه بر من گذشته است تنها بخشی از خاطرات کودکیام بوده که دیگر دورهاش به سر رسیده و تمام شده است. حاجعلیآقا اما این بار هم من را غافلگیر کرد. خواستهام را که دانست گفت: «بسمالله». گفتم که صدایم بد است و چهطور بعضیها پسم زدهاند و ناامیدم کردهاند. اما حاجعلیآقا اصلا اعتقادی به این حرفها نداشت. میگفت: «صدا را هم اهلبیت خودشان به آدم میدهند، کافی است بخواهی و خالصانه در این مسیر حرکت کنی. خیلیها صدای خوبی دارند اما ذکر حسین تارهای صوتیشان را یک بار هم به لرزه درنمیآورد». خودش را نه صاحبنظر میدانست، نه صاحباثر. ایمان داشت هر چه هست همه به لطف و نگاه صاحب اصلی است.
مشق عاشقیهای من و حاجعلیآقا از فردای آن روز شروع شد. دیگر او نور میانداخت و من تازه توی تاریکی داشتم مسیرم را پیدا میکردم. مداحی برای خودش عالَمی داشت و علومی که من تا قبل از آن بسیار سادهانگارانه با آن برخورد کرده بودم. تا مدتها کلاس آوازخوانی و صداسازی رفتم، دستگاههای مختلف موسیقی ایرانی را شناختم، اصول فنی آموختم و…
حاجعلیآقا هیئتش را که عَلَم کرد ابایی از این نداشت که میکروفون را دست منِ تازهکار و امثال من بدهد. به همه مجال میداد تا اگر خودشان طالبند قدم در این مسیر بگذارند. فرقی نمیکرد تاتیتاتی میکردی یا گامهای بلند برمیداشتی. برای حاجعلیآقا فقط کافی بود ببیند طلبهای، چون از آن لحظه به بعد دیگر صدای مداح را صدای خودش نمیدانست، صدای جدیدی بود که به او اهدا میشد.
شمارهای که روی گوشیام افتاده بود ناشناس بود. با تردید جواب دادم. مردی در کمال ادب و احترام از آن طرف خط داشت برای مراسم اربعین امسال هیئتشان دعوتم میکرد. اسم هیئت را که برد جا خوردم. نام خودش را پرسیدم. پاسخ که داد لبخندی بیاختیار روی لبانم نشست. چیزی به رویش نیاوردم، خودش یادش نمیآمد ولی من خوب به خاطر داشتم روزی را که زل زد توی چشمهایم و گفت: «از این صدا مداح در نمیآد، خودتو خسته نکن.»
«در بزم وصالش همه کس طالب دیدار / تا یار که را خواهد و میلش به که باشد»
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!