آلوپسی

4.4
515 بازدید
🔗 کپی لینک
آلوپسی
دعای ویژه  بعد از نماز  ماه رجب را می‌خواندم . به آخر دعا  که رسیدم طبق آداب دعا دستم را به چانه گرفتم. با انگشت دست دیگر به چپ و راست اشاره می‌کردم. ((یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتی عَلَی النّارِ)) . به محاسن اندک خودم و معنی دعا فکر می‌کردم. انگشتم روی بخشی از چانه متوقف شد. نرمی صورت را زیر انگشت شصت حس می‌کردم. آلوپسی آره‌آتا.

دعای ویژه  بعد از نماز  ماه رجب را می‌خواندم . به آخر دعا  که رسیدم طبق آداب دعا دستم را به چانه گرفتم. با انگشت دست دیگر به چپ و راست اشاره می‌کردم. ((یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتی عَلَی النّارِ)) . به محاسن اندک خودم و معنی دعا فکر می‌کردم. انگشتم روی بخشی از چانه متوقف شد. نرمی صورت را زیر انگشت شصت حس می‌کردم. آلوپسی آره‌آتا.

برای اولین بار به همراه حسن یزدانی روی تشک کشتی دیدمش. در فینال مسابقات قهرمانی جهان نروژ 2021. یزدانی حریف قدر آمریکایی خودش را شش بر دو شکست داد. سه ثانیه به پایان مسابقه مانده بود. حسن یزدانی تیلور را خاک کرد و دو امتیاز گرفت. وقتی برای تیلور نمانده بود. روی تشک کنار بدن تنومند تیلور دستانش را مشت کرده بود و رو به آسمان فریاد می‌زد. مشت‌ها را باز کرد . دو دستش را با قدرت به هم زد . همینطور که بلند فریاد می‌زد به  پشت روی تشک دراز کشید. به کمک مربی‌های ایرانی بلند شد. به سمت داور رفت. بعد از اعلام پایان بازی به تماشاگران احترام گذاشت. صدا و سیما روی تصاویر آهنگ ((ﻣﮋده ﺑﺎران، ﺑﻪ ﻧﻔس‌‌های بیاﺑﺎن، ﺑﻪ رگ ﺧﺸﮏ درﺧﺘﺎن، ﺑﻪ ﺷﺐ ﺧﺴﺘﻪ اﻳﻮان ﺑﺮﺳﺎن ﺑﺎز …))  پخش می‌کرد.

واکنش حسن یزدانی نشان از استرس و فشار عصبی روی این قهرمان بود. سه دفعه با همین رقیب به فینال ‌رسیده بود. در قدم آخر به تیلور آمریکایی می‌باخت. علاقه‌مندان کشتی دل‌شان می‌خواست حسن و تیلور به فینال برسند تا این پلنگ جویباری شکست‌های خود را جبران کند. دوربین تصاویر بسته حسن یزدانی  را نشان می‌داد. با وجود اصلاح صورت اثر آلوپسی به خوبی معلوم بود.خصوصا این‌که افت فشار ناشی از سنگینی مسابقه باعث شده بود چهره حسن سفید تر به نظر برسد. تکه‌ای از صورتش به اندازه یک سکه صاف شده بود و مویی نداشت. ریزش موی سکه‌ای یا آلوپسی آره‌آتا یکی از انواع ریزش مو است.

این اتفاق ناشی از اختلال در عملکرد سیستم ایمنی بدن است و استرس در بروز و تشدید آن نقش مهمی دارد. حسن یزدانی قهرمان جوان جویباری به خاطر نوع کشتی گرفتن، کسب قهرمانی و مدال‌های متعدد در المپیک و مسابقات جهانی جایگاه ویژه‌ای در دل همه مردم ایران برای خودش باز کرده بود. از آنجایی که رکورد مدال پهلوان تختی را هم شکست با این قهرمان مقایسه می‌‌شد. انتظارات از این کشتی‌گیر محبوب بالا رفته بود. هربار که حسن یزدانی در فینال  به دیوید تیلور این کوه سخت آمریکایی برخورد می‌کرد و می‌باخت به هیجان و فشار عصبی اضافه می‌کرد. آلوپسی نشان داد که این قهرمان چقدر تحت فشار روانی و عصبی قبل از مسابقه بوده که باعث شده بخشی از موهای صورتش بریزد.

دفعه بعد دیدار من و آلوپسی از پشت امواج تلوزیونی نبود. مدتی بود پدربزرگم به خاطر سکته قلبی و مغزی زمین‌گیر شده بود. هر روز یکی از دایی‌ها در روستا، خانه پدربزرگم به مراقبت از او می‌پرداخت. به ملاقات پدربزرگم رفتم. آن روز دایی محی‌الدین رسیدگی و مراقبت را برعهده داشت. روی قالی لاکی کنار تخت پدربزرگ یک بالشت افتاده بود . دور آن چند پرونده قطور و کاغذ قرار داشت. دایی در کنار رسیدگی به وضعیت پدربزرگ پرونده‌های دادگاه را هم بررسی می‌کرد. کنارش نشستم . گرم صحبت شدیم. دایی از سختی قضاوت در مورد حق و حقوق مردم صحبت کرد. پرونده هزار صفحه‌ای را نشانم داد. سال‌ها از اصل ماجرا گذشته بود. به جای یک یا دو نفر ، نزدیک به سی نفر پایشان به پرونده باز شده بود. بررسی چنین پرونده‌هایی و قضاوت در مورد حق مردم کار طاقت‌فرسایی است. با این شرایط شغلی حالا باید یک روز در هفته را به مراقبت از پدرش می‌پرداخت.

پدری که سال‌ها عمر خود را در کار کشاورزی و دام‌داری سپری کرده بود. برای تهیه خوراک دام درخت‌هایی را بالا می‌رفت که امثال من با نردبان جرات بالا رفتن نداریم.  هیچ چیز نمی‌توانست مانع کار کردن پدربزرگم شود. بعد از فوت مادربزرگم هیچ علاقه‌ای به دنیا نداشت. هر کدام از فرزندانش پدر و پدربزرگ و مادر و مادربزرگ شده بودند. زیارت کربلا و خانه خدا هم رفته بود. حاج غلام‌علی دلش نمی‌خواست بیش از این زنده باشد. همیشه نگران روزهایی بود که به خاطر بیماری نتواند از پس کارهای خودش بربیاید. بیشتر ترس آن را داشت که فرزندانش چگونه  این امتحان سخت را پشت سر خواهند گذاشت.

آن روز دایی‌ام با تمام کارهایی که داشت به روستا آمده بود تا تنهایی و بدون کمک پرستار از پدرش مراقبت کند. مثل بقیه برادرانش. وقتی با هم حرف می‎‌زدیم، دیدم به اندازه یک سکه ده تومانی قدیمی نزدیک چانه، موهای صورتش ریخته . سربلند بیرون آمدن در مقابل پدری که شبیه به تکه‌ای گوشت از انجام تمام کارهای خودش ناتوان شده است. قضاوت درست در مورد حق مردم، می‌تواند دلیل قانع کننده‌ای برای افزایش استرس و فشار عصبی و روانی باشد که باعث بروز آلوپسی روی صورت یک قاضی شود.

بعد از تجربه حضور آلوپسی روی صورتم آدم‌های مختلفی را دیدم که آن‌ها هم به آلوپسی دچار شدند. چرا تا به حال من این آدم ها را نمی‌دیدم؟ چرا آلوپسی روی صورت‌شان جلب توجه نمی‌کرد؟ از هوش مصنوعی در مورد این پدیده سوال کردم. پاسخ داد این یک پدیده روان‌شناسی با نام تاثیر آگاهی انتخاب Selective attention   است.  همسرم نیز به این پدیده دچار شده بود. بعد از حضور در همایش یک شرکت بازاریابی بزرگ تعریف کرد: دو نفر از موسسین شرکت که گردش مالی زیرمجموعه آن‌ها چند ده میلیاردی است هر دو به آلوپسی دچار شده‌اند.

من عادت داشتم با دست موهای صورتم را بکنم و همیشه یک گوشه از چانه و یا وسط لپم را خالی کنم اما با مراقبت از دست‌ها، تذکرات متعدد همسر، مادرزن و خواهرزن دوباره جایش پر می‌شد. حالا  آلوپسی زیر چانه‌ام جا خوش کرده. با سفید شدن چند تار مو در اطرافش توجه دیگران را به خود جلب می‌کند. جای خالی آلوپسی متفاوت با زمانی است که موها را خودم می‌کندم. وقتی موی صورت به صورت سکه‌ای می‌ریزد انگار اصلا در آن محل مویی تا به حال در نیامده. کاملا نرم و صاف است. چرا باید به آلوپسی مبتلا می‌شدم؟ آیا استرس من به اندازه یک قهرمان المپیک کشتی ، قاضی یا صاحبان شرکت چند میلیاردی است؟ چه عواملی باعث فشار عصبی و روانی روی من شده بود؟ به عکس‌های داخل گوشی نگاه کردم. اولین نشانه‌های آلوپسی به  شش ماه قبل بر می‌گشت. مواردی که با آن‌ها رو به‌رو بودم را بررسی کردم.

نویسندگی برایم به یک دغدغه تبدیل شده بود. به پایان دوره آموزش نویسندگی در مدرسه مبنا رسیده بودم. قرار بود با کسب نتیجه قبولی وارد باشگاه نویسندگان شویم. به یادداشت‌های روزانه‌ام سر زدم. هرچه بود شور و شوق و علاقه بود. حتی وقتی آقای جوان با تراکتور از روی اولین تمرین من رد شد ، نگرانی از این بابت نداشتم. تا همین مرحله که رسیده بودم احساس خوبی داشتم. مثل همین متنی که نوشتم. اگر بخواند  و با شمشیسر شبیه به سامورایی‌ها به جانش بیفتد لذتی که در نوشتن این متن بود را نمی تواند از من بگیرد.

خبر سقوط هلیکوپتر حامل آقای ریسی و شهادت ایشان در شب میلاد امام رضا علیه السلام همه ایران را نگران کرد. از شب میلاد حضرت معصومه ده شب جشن خیابانی ویژه کودکان داشتیم. مثل سال‌های گذشته من و دوستانم خانوادگی این جشن را برگزار کرده بودیم. خبر این حادثه باعث ناراحتی و غم فراوان در من و بقیه شد. میزبان بیش از صد کودک بودیم. نباید متوجه ناراحتی ما بزرگترها می‌شدند. نحوه اطلاع رسانی بیشتر به ما کمک می‌کرد که درک اتفاق راحت‌تر باشد. برای شرکت در تشیع جنازه رئیس جمهور شهید تا تهران رفتم. سبک نشدم. از آنجا به همراه دوستان‌مان به مشهد رفتیم. ولی به اندازه شهادت سردار سلیمانی ناراحت و غمگین نشدم.

در اردیبهشت و خرداد امسال با یک چالش مالی و اداری در محل کارم رو به رو شدم. پیش از آن یک خطای چهارده میلیاردی را کشف کردم. انتظار داشتم مورد تقدیر قرار بگیرم. تصمیم گرفتند برای ادامه کار اسنادی که همیشه بررسی می‌کردم را در اختیار من قرار ندهند. وارد ماجرای عیجبی شده بودم.  تا زمانی که روی صورتم آلوپسی نمایان شده بود هنوز این مساله بزرگ و پیچیده نشده بود. هرچند که ماه‌ها بعد این اتفاق فشار عصبی زیادی روی من آورد و باعث چندین کشمکش با مدیران بالادستی شد. اما تا آن روز هنوز برایم این‌قدر سخت و طاقت‌فرسا نشده بود.

 طی این چند روز برای نوشتن روایت همه مسائل  و رویداد‌هایی را که پشت سر گذاشتم بررسی کردم.  فقط یک مورد مانده. فکر می‌کنم بیشتر از همه باعث نگرانی ، اضطراب ، دلهره ، ترس ، ناامیدی و فشار روحی روی من شده بود. روز اول عید بود.مثل همه خانواده‌ها لباس‌های نویمان را پوشیده بودیم. من کت و شلوار روشن با پیراهن سفید پوشیده بودم. برای زیارت قبور شهدای گمنام به باغ موزه دفاع مقدس که در حاشیه رودخانه قرارداشت رفتیم. بعد از زیارت و خواندن فاتحه امیرحسین و محمدامین سرگرم بازی با تجهیزات قدیمی و از کارافتاده نظامی شدند. جیپ ، ضد هوایی ، تانک ، نفربر هر کدام را که می‌دیدند برای زودتر رسیدن با هم مسابقه می‌دادند. جلوی چشمان‌مان با فاصله از من و همسرم یک‌دیگر را دنبال می‌کردند. نازنین‌فاطمه هم کنار ما قدم می‌زد.

صدای پارس سگ‌ها را شنیدیم. دیدیم دو سگ بزرگ به سمت امیرحسین حمله می‌برند. هرچقدر فریاد زدم سگ‌ها اعتنایی نمی‌کردند. امیرحسین هنوز پنج سالش تمام نشده بود. او  هم سگ‌ها را دیده بود. از مسیر صاف راهرو به محوطه باغ مانند سنگ و کلوخ داشت رفته بود. تلاش می‌کرد فرار کند کپه‌های علف و کلوخ دویدن را برایش سخت کرده بود. همه چیز آرام و آهسته شده بود. انگار فقط سگ‌ها سرعت داشتند. من هم به محض دیدن سگ‌ها شروع به دویدن کردم. در کسری از ثانیه احتمال هرگونه اتفاق را بررسی کردم. بیش از صد متر از آن‌ها فاصله داشتم.

فاصله سگ‌ها با امیرحسین نصف فاصله من بود. من زودتر می‌رسیدم یا سگ‌ها . کمترین اتفاقی که به ذهنم می رسید ترسیدن امیرحسین بود و عوارض این ترس از رویارویی با سگ‌ها . همین لحظه که درحال نوشتن و یادآوری آن لحظات هستم ضربان قلبم شدیدتر شده. هنگام دویدن هم‌زمان فریاد می‌زدم تا شاید سگ‌ها از دنبال کردن امیرحسین پشیمان شوند. فقط به من نگاه می‌کردند و به مسیر خودشان ادامه می‌دادند. صدای گریه‌های دخترم به گوشم می‌رسید. واکنش‌های همسرم را  به یاد ندارم.

محمدامین من را صدا می‌کرد ولی او را نمی‌دیدم . نمی‌رسیدم. ناامید شده بودم. فریادهای خودم را هم نمی‌شنیدم. برای لحظه‌ای احساس کردم پای چپم را ندارم. محکم با کف دو دست به زمین خوردم. موبایل و سوییچ اتومیبل از دستم به جلو پرت شد. برای آخرین بار سگ‌ها را پشت سر امیرحسین دیده بودم. زانوهایم به زمین خوردند. باعث شدند که روی زمین به سمت جلو غلت بزنم.

گرد و خاکی که بلند شد دهان و حلقم را پر کرده بود. وقتی بلند شدم دیدم سگ‌ها ایستاده‌اند. به من نگاه می‌کنند. امیر‌حسین همچنان می‌دوید. دست‌هایم می‌لرزید. سنگی را از روی زمین برداشتم و به طرف آن‌ها پرتاب کردم. بلند فریاد زدم  گم شید. خون کف دستم با خاک قاطی شده بود. سنگ دوم را که برداشتم کف دستم احساس سوزش کردم. به طرف آن‌ها پرتاب کردم. آن‌جا را ترک کردند. نفس راحتی کشیدم. تمام تنم درد می‌کرد. پیراهن سفیدم کاملا خاکی شده بود. خون زانوهایم از شلوار بیرون زده بود. صدایم گرفته بود. صدای همه گرفته بود به جز امیرحسین. وقتی از امیرحسین سوال کردم : نترسیدی بابا ؟ گفت : نه بابا ، منو که گاز نگرفتن. واقعا نترسیده بود. من و دخترم از همه بیشتر ترسیده بودیم.

نازنین‌فاطمه هر بار که سگ بینید آن روز را به یاد می‌آورد. من تا یک ماه تحت فشار این اتفاق بودم. فکر می‌کردم به اندازه کافی ایمان ندارم. از این‌که در آن لحظات همه چیز را فراموش کرده بودم ناراحت بودم. بعدها که بیشتر به آن لحظات فکر می‎کردم  انتظار داشتم به یکی از ائمه متوسل شوم. اما نشده بودم.

آن اتفاق علاوه بر همه ترس و دلهره که به جانم انداخته بود، من را پیش خودم شرمنده کرده بود. برآورده کردن آروزی میلون‌ها ایرانی و قهرمان شدن در مسابقات کشتی ، نگرانی و دغدغه به عدالت قضاوت کردن و مراقبت از حق و حقوق مردم برای یک قاضی درست‌کار و نیز حفظ سرمایه چند میلیاردی در چنین وضعیت اقتصادی کشور کارهای پر استرس و اضطرابی است. وقتی این ماجرا را برای دیگران تعریف کردم. کسی به صغری و کبری چیدن من برای بروز آلوپسی زیر چانه اشکالی نگرفت. تقریبا همه پذیرفته بودند که اگر یک پدر ببیند فرزند کوچکش توسط سگ‌ها دنبال می‌شود، تحت فشار واسترس زیادی قرار می‌گیرد. اما من به نتیجه‌ای دیگر رسیدم. آلوپسی زیر چانه فقط یک لکه نبود. فاصله بود. فاصله تجربه من تا دیگران.

سگ‌ها هار بودند یا نبودند امیرحسین را در آخرین لحظه رها کردند. در آن لحظه فقط فریاد می‌زدم. در کف دست‌های من قطره‌ای خاک و خون قاطی شده بود. به نازکی پارچه حریر روی موی سرم خاک نشسته بود.  اما در فاصله‌ای دورتر، کیلومترها آن‌طرف‌تر سگ‌ها هار هستند. رها نمی‌کنند. دست و پا می‌کنند. صورت پاره می‌کنند. پوست از سر می‌کنند. از خون و خاک ملات به‌هم می‌آید. رد خون، روی صورت خاکی شبیه به نهری که در کویر جاری باشد باقی می‌ماند. سگ هار سیر نمی‌شود. تشنه به خون کودک است. من و افرادی شبیه من فقط سگ دیده‌اند. اما آن‌جا افرادی که روی مرز انسانیت زندگی می‌کنند. دست و پا و تکه‌های بدن فرزندان‌شان در میان دندان‌های سگ‌ هار را می‌بینند.

هر روز یک عزیز و جگرگوشه خود را از دهان سگ‌ هار بیرون می‌کشند. رو به آسمان الحمدالله ، حسبی الله و نعم الوکیل را فریاد می‌کنند. هر بار که عزیزان خود را روی دست‌ می‌گیرند با خونش به مرزهای انسانیت رنگ قرمز می‌زنند. پایداری می‌کنند. مقاومت می‌کنند. سرود می‌خوانند که آنجا می‌مانند. سگ‌ها را به خون خود تشنه‌تر می‌کنند.  بدون ترس بدون اضطراب نمی‌دانم. فقط در تصاویری که دیدم آلوپسی نداشتند . نمی‌ترسیدند.

قدیمی‌ترین تصویری که به یاد دارم پدری بود که پسرش را در پشت خود از دست سگ‌های هار پناه داده بود . با دستانش رو به آسمان اشاره می‌کرد و فریاد می‌زد. اما سگ‌ها فرزندانش را دریدند. همان پدر ماند. زندگی کرد. مقاومت کرد. بیست سال بعد فرزند دومش هم توسط سگ‌های صهونیستی دریده شد. سگ‌ها می‌توانند باعث ترس شوند. اما نه برای مردمی که مقاومت را زندگی می‌کنند. مردم فلسطین و غزه هر روز با چنین صحنه‌هایی روبه‌رو هستند. صبر می‌کنند . برای وطن. برای خدا. برای همه مردم . برای حفظ انسانیت. دلایلی که انسان را شجاع می‌کند. دلیر می‌کند.

4.4

امتیاز بدهید:

(28)

سید محمدمهدی عمادی

نویسنده

متولد ۲۸ دی‌ماه ۱۳۶۵ ، متاهل و پدر سه فرزند ، مهندس آیتی ، کارشناس ارشد اقتصاد ، مدرس سواد رسانه . جنگ روایت‌ها و تدریس سواد رسانه باعث شد بعد از یک دور اساسی مطالعه، از دل تاریخ زیر نظر استاد زادبر و بررسی کلان مسائل فرهنگی و هنری ایران در پژوهشکده فرهنگ و هنر انقلاب اسلامی زیر نظر اساتیدی چون شهرستانی ، دنیوی ، صفار هرندی ، کاموس ، یامین‌پور و … به سمت نویسندگی کشانده بشود. مراحل نویسندگی را به صورت حرفه‌ای در مدرسه مهارت آموزی مبنا گذراند و از اساتید مختلفی همچون جوان آراسته ، قیصری ، عباسلو بهره برده و حالا تلاش می‌کند اندک آموخته‌ای که دارد را به کمک قدرت کلمات جاری کند.
07

16 دیدگاه

  1. سلام و خداقوت فراوان آقای عمادی بزرگوار

    روایت شما از معدود روایت‌هایی هست که علیرغم اینکه اولین بار بصورت صوتی شنیدم، بسیار واضح و روشن توی ذهنم جا خوش کرده. جالبه که الآن موقع خوندن متن، صدای خوانش شما توی ذهنم پلی می‌شد. روایت بسیار روان و توصیفات و پرداخت بسیار عالی و جذاب هست. احسنت برشما. خدا به وجود و قلمتون برکت بده ان شاالله

  2. آلوپسی؛ شاید همان مریضی باشد که مردها یا پدرهای دغدغه‌مند نسبت به خانواده و کشور را درگیر خودش کرده. از استرس یک قهرمان ملی تا آدم‌های درست زندگی‌تون به دغدغه‌های فکری‌ و کاری‌تون رسیدین. ربط این متن رو به بی‌گناهانی که توسط اسراییل ملعون، به شهادت میرسن و عزیزان‌شون با حسبی‌الله، توکل مطلق خودشون رو به قدرت لایزال خداوند، نشون میدن رو خیلی دوست داشتم. موفق باشید و از این نوشتن‌هاتون همیشه لذت ببرید🙏

  3. خیلی خوب بود.
    حتی اگر اشاراتی از اون بخش آخر رو بدون ذکر مستقیم در اواسط متن هم می‌آوردید خواننده آماده‌تر می‌شد.

  4. سلام و درود
    نویسنده با حوصله و دقت ظرافت های حوادث را ترسیم کرده از رسالت یک راوی و پیوند حوادث به خوبی بر آمده استخدام کلمات هم از سطح نیمه بالای حکایت دارد
    اما چنین حکایت که با ظرافت به حوادث پرداخته شد رسالت سازندگی و اصلاح در نوشتار دیده نمیشود
    لازم بود در لابلای حکایت، اندرز ها و رهنمودهای را هم به شیوه بسیار دلنشین همراه کنددر مجموع هم یک پیام واحد متعالی را هم داشته
    شاید بود من دریافت نکردم
    موفق باشید

  5. انگار حملهٔ سگ‌ها رو با چشم خودم دیدم، پرت شدم رو زمین سفت، لای خاک و خل، و سر و دست و زانوهام درد گرفت. ارتباط دادنش به غزه هم به‌جا بود.

  6. ریتم تند حمله سگ‌ها خوب و درست به متن نشسته. پیوند تجربه شخصی به مسئله غزه و اسراییل هم خوب درومده. خداقوت به شما.

  7. نمی‌توانم از کنار این موضوع ساده عبور کنم؛
    قلم شما حقیقتاً کم‌نظیر و تاثیرگذار

    شما واقعیت را می‌گیرید
    در دل واژه‌ها می‌نشانید
    و آن را تبدیل می‌کنید به روایتی که خواننده تنها مطالعه نمی‌کند…
    بلکه با تمام وجود تجربه‌اش می‌کند.

    این توانایی، هنر هر کسی نیست؛
    این، هنر شماست 🌿✨

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک