روایتِ من | بگو شب بخوابه من بیدارم | نعیمهالسادات کاظمی
ازم پرسید تو مرنینگ پرسنی[1] یا نایت پرسن[2]؟ به زبان خودمان یعنی که جغدشبی یا خروس سحرخیز؟ گفتم جغدی هستم که آرزو دارد خروس بشود. گفت «چرا؟ مگه شب بیداری چشه؟» خودش یکی از همانها بود که شبها را تا خروسخوان بیدار میماند و فرداش تا آفتاب به سینهکش آسمان نمیرسید بیدار نمیشد. زیست شبانه داشت. بیدلیل. گفتم «از قدیم گفتهاند سخرخیزباش تا کامروا باشی. اگر تا حالا به این سن که رسیدم کامروا نشدم شاید مشکل از ساعت خوابم بوده.» گفت «چی میخواستی بشی که فکر میکنی کامروا نشدی؟» چه میخواستم بشوم؟ یکی کوباند پس کلهام و گفت «تو همین شبا به هرچی خواستی رسیدی نفله» بیراه هم نمیگفت. من به خیلی از خواستههام بهخاطر «شب بیداری»هام زسیدهام. حتی همین متن را هم وقتی ساعت از سه نصفه شب گذشته است، مینویسم. برای نوشتن فکرم در تاریکی بهتر کار میکند و خاطراتم شفافترند و این برای کسی مثل من چیزی عجیب، دور از انتظار و متناقضنماست.
*
مجله شخصیت و تفاوتهای فردی در اکتبر ۲۰۱۴ نوشته است مرنینگ پرسنها افراد شادتر منظمتر وموفقتریاند، آنها در برابر مشکلات وناامیدیها وخستگیها مقاومترند و سطح اضطراب کمتری را تجربه میکنند. در مقابل نایت پرسنها خلاقتر، باهوشتر و بامعلوماتترند. اما چه آنوقتها که به اجبار قوانین خانه پدری مرنینگپرسن بودم آنچنان منظم یا شاد نبودم، چه وقتی به اجبار وظایف مادری نایتپرسن شدم خیال برم نداشت که از سر باهوشی یا خلاقیتم بوده. برای من هیچکدام مهم نبودند. فقط یک چیز اهمیت داشت. چند ساعت از شبانهروز اطرافم روشن است؟ خیلی از نایتپرسنها با چراغ روشن زندگی میکنند. هرچقدر که خودشان آدمهای چراغ خاموش و درونگرایی باشند. چیزی که برای مهم بود، نور بود. بودن نور و نبودن تاریکی.
من از شب فراری بودم. از همان بچگی شبها را دوست نداشتم. این بچگی که میگویم یعنی دقیقا از همان لحظهای که حافظهام چیزی را توی خودش ضبط کرده. در کودکی وقتی چشم باز میکردم و میدیدم صبح شده خوشحال میشدم. نه که بخواهم بیدار باشم. نه. خیالم راحت میشد خورشید بالا آمده و همه جا روشن است و بعد با خاطر جمع به خوابم ادامه میدادم. انگار در تاریکی شب قرار است اتفاقی بیفتد که همه از آن بیخبریم. انگار توی شب همیشه خطری در کمین است که آنرا نه میبینیم و نه میشناسیم. توی شب همه چیز حادتر است و غیرقابلحلتر. مریضی هم توی شب شدیدتر میشود. زلزله و جنگ در شب ترسناکترند. توی شب جک و جانورهایی جان میگیرند که توی روز معلوم نیست کجا غیبشان میزند. دزدها و خون آشامها و خفاشها هم توی شب کار میکنند. اشیا خانه در شب صدادار میشوند و تق و توق راه میاندازند. حالا هم وقتهایی که توی شب رانندگی میکنم به نظرم میآید تصادف در شب وحشتناکتر است و کشندهتر. انگار که تصادف در روز آدم نمیکشد. به خیالم شب همراه تاریکیش بار شومی را توی دلش داشت که هرلحظه انتظار میکشیدی به دنیاش بیاورد و زِر و زورش زندگیات را به لجن بکشاند.
از شب فراری بودم اما هرچه از دوران خردسالیام به یاد دارم در تاریکی است. یا هوا ابریست، یا دمدمای غروب است. یا برق رفته. به طرز عجیبی روز آفتابی به خاطر ندارم. شاید به همین دلیل باشد توی خوابهایی که میبینم اغلب شب است. کم پیش آمده خوابی دیده باشم که در آن فضا روشن باشد. یکی از خاطرات خردسالی توی یکی از همان دم غروبها بود. برق به عادت همیشگی دهه شصت رفته بود و گردسوز روشن وسطهال خانه میسوخت. سایههای آدمها بزرگ و غولپیکر روی دیوارهایهال حرکت میکردند. زنعموی بابا نشسته بود گوشهای، لمیده بود به پشتی ترکمن دیوار هال. آمده بود به رسم همسایگی به ما سر بزند. گاهی میآمد، نیم ساعتی مینشست، چند کلامی با مادر و پدرم حرف میزد و خوش و بش میکرد، بعد هم میرفت. دخترانش تقریبا همسن وسال ماها بودند، دوسه سال بزرگتر. دیوار به دیوار هم بودیم. پدر نمیگذاشت با بچههای عمویش همبازی بشویم. میگفت «بچههای عمو محسن بیتربیتن، باهاشون بازی نکنین» چرخهایم را توی خانه زده بودم وحوصلهام از تاریکی بیرون و داخل خانه سر رفته بود. بچه بجوش و سر وزبان داری هم نبودم. آمدم تویهال و رو به روی مهمان نشستم. سایه عینک زن عمو منیر توی صورتش زیر نور گردسوز بیقواره و بزرگ بود و با تکان سرش سایه عینک توی صورتش قُر میشد. از بیحوصلگی خواستم سر صحبت باز کنم. دقیقا نمیدانم چرا ولی یکهو زن عمو را صدا کردم «زن عمو منییییر…» چرا صداش کرده بودم؟! خودم همجا خوردم وقتی اسم زن عمو را با صدای خودم شنیدم. من که اصلا حرفی باهاش نداشتم. نگاه بابام با چشمهای گشاد دوخته شد به صورتم. لابد با خودش میگفت این بچه بیزبان چطور یهو نطقش باز شده سر صحبت باز میکند. همه نگاهها روی من بود و کنجکاوانه منتظر ادامه حرف من بودند. چارهای نبود. دست به مهره حرکت است. اگر بعد از صدا کردن زن عمو، طوری نشان میدادم که انگار حرفی نداشتهام، اوضاع بدتر میشد. لابد بابام دعوایم میکرد چرا الکی زن عمو را صدا کردهام. مانده بودم جایی که نه راه پس داشتم نه پیش. حالا که زن عمو را صدا کرده بودم باید چیزی میگفتم. نمیشد ساکت بمانم. اما من چه حرفی داشتم به زن عموی پدرم بگویم؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید را بدون مزهمزه کردن پراندم بیرون تا بلکه عذر تاخیر در ادامه دادن حرفم باشد. «زن عموووو بابام میگه با بچههای عمو محسن بازی نکنین، بچههای عمو محسن بیتربیتن!» واقعا چرا این را گفتم؟! دقیق نمیدانم اما انگار تنها گزاره موجود از زنعمو و بچههاش در ذهنم همین یک جمله بود. توی همان تاریکی، همان جایی ازهال که جلوی در آشپزخانه بود، کنار گردسوز، کنار سایه دست و پاها و کلههای دراز شده و بدقواره که روی دیوارهال ساخته شده بودند، لبخند ماسیده شده روی صورت زنعمو را تشخیص دادم. فهمیدم خرابکاری کردهام. زنعمو منومنکنان گفت «خب شاید بابات راست میگه دیگه، بچههای من بیادبن» چقدر خرابکاری کرده بودم؟ تخمین دقیقی برایش نداشتم. مقدارش را وقتی فهمیدم که سوزش و درد فرود آمدن دستی را توی صورتم حس کردم. بابا خوابانده بود زیر گوشم. برق که از چشمانم پرید لعنتی فرستادم به دهانی که بیموقع باز شود. دویدم طرف آشپزخانه و توی تاریکیاش که با کورسویی خفه و کمجان از نور دم غروب روشنی گرفته بود، زدم زیر گریه. صدای زنعمو را میشنیدم که داشت وساطت میکرد «چرا بچه رو زدی عیب نداره حالا یه چیزی گفته» بینیام از شدت گریه میسوخت. مثل وقتهایی که با مادر میرفتم حمام و زیر دوش بلندم میکرد و آب میرفت توی بینیام. اولین تجربهام بود از اینکه وقتی زیاد گریه کنم بینیام از داخل شروع به سوختن میکند. اولین تجربه زیسته از گریه زیاد. زنعمو آمده بود کنارم. مادرم هم بود. صورتم را میشست و اشکهایم را پاک میکرد. بعدش هم موهایم را شانه کرد که قیافهام مرتب بشود. ولی بینیام همچنان میسوخت. سایهها همچنان توی هوای بغکرده و خفه دم غروب مثل غولهای بی شاخ و دم روی دیوار و سقف خانهمان راه میرفتند. حتما بعد از آن روز فرداش آفتاب شده. آفتابی روشن و درخشان. ولی من یادم نمیآید. فقط همان تاریکی و نورِ با کنتراست بالای گردسوز توی خاطرم مانده. شاید به خاطر همین است که توی خوابهام فقط شب میبینم. هرچقدر در بیداری از تاریکی فرار کردهام توی خواب، تاریکی شب یقهام را میگیرد.
*
یک جایی در کودکی توی مجله سروش در مورد نروژ خوانده بودم و از اسمش خوشم آمده بود. نروژ برایم جالب شده بود، با آن بچههای مو طلاییاش، منظرههای زیبا و پرگل و آسیابهای بادی. یکی از برنامههای کودک هم که عصرها از شبکه یک پخش میشد، ساخت نروژ بود. با خواهرهام نگاهش میکردیم و خودمان را جای موطلاییهای چشم آبی توی خانههای شیروانیدار وسط درختان افرا میدیدیم. از یک زمانی به بعد به کشور رویاهام تبدیل شد. بدون اینکه چیزی بیشتر از آن دو صفحهای که در مجله ازش خوانده بودم بدانم. بعدها فهمیدم در نروژ یک وقتهایی از سال همیشه شب است و آفتاب بالا نمیآید. اگر از اول این را میدانستم حتما در دوست داشتنم تجدید نظر میکردم. چون از شب فراری بودم. شب بود که بعد از رفتن مهمانها من و خواهر بزرگترم به خاطر شلوغکاری در مهمانی توسط بابا تنبیه شدیم و توی تاریکی وقتی همه چراغهای خانه خاموش شد، یک ساعتی به حیاط خانه تبعید شدیم. شب مهتابی کویر میتواند قشنگ باشد، اگر توش اتفاق هول انگیزی برایت نیفتد. آسمان شب میتواند پرستاره و دلفریب باشد اگر کودکی نباشی که کزکرده کنار حیاط نگاهش میکنی. در آن یک ساعت با خواهرم با صدا و چانهای که میلرزید حرف میزدیم و میگفتیم اگر تشنهمان شد از شیر حیاط آب بخوریم، اگر سردمان شد لباسهای روی بند را برداریم و دور خودمان بپیچیم. اگر گرسنهمان شد شاید بتوانیم سبزیهای توی باغچه را بکنیم و بخوریم تا زنده بمانیم. ما آن یک ساعت را برای خودمان قد ابدیت میدیدم. ما در آن یک ساعت دو کودک بودیم که حس میکردیم در طبیعت وحشی رها شدهایم و باید خودمان از پس خودمان بربیاییم. فکر میکردیم دیگر قرار نیست به خانه برگردیم. ما زیر آسمان زیبای شب که برای ما زیبا نبود و قیری سیاه بود که به سرمان ریخته شده برای سالهای آیندهمان که چطور در این حیاط زنده بمانیم برنامه میریختیم. همینقدر خندهدار و همینقدر جدی. اما به بهانه دستشویی با التماس به مادر که بهعنوان واسطه از جانب بابا به سوی ما روانه شده بود، به داخل خانه برگشتیم. وقتی توی رختخواب خزیدم و سرم را زیر لحاف پنهان کردم، دیگر نمیخواستم به تاریکی حیاط خانه و به آسمان شب نگاه کنم.
*
از شب فراری بودم و به خاطر فرار ازش به دلش پناه بردم. شب هم باید روز باشد. شب نباید شب بماند. باید اینقدر توی خانه چراغ روشن باشد تا شب برود و صبح بیاید. این تصمیم خیلی همخودخواسته نبود. اما توش افتادم و بهم مزه کرد، اینکه هیچ وقت از شبانه روز خانهمان تاریک نباشد. ازدواج کرده بودم و دیگر اختیار لامپهای خانه دست خودم بود. میشد توی شب با چراغهای روشن بیدار بمانم و کتاب بخوانم. و روز که هوا روشن میشود بخوابم. باردار شده بودم و شبها خوابم نمیبرد. جغد شدم. بعدتر که دخترم به دنیا آمد بیدار بودنهای شبانه برای آرام کردن بچه و شیردادن بهش سیستم خوابم را به کل تغییر داد. اما ناراضی نبودم. شبهای روشن تبدیل به همان خلوت خواستنیای شد که موقع خوابیدن بچهها دنبالش بودم. اگر ساعت سه نصف شب دوستم بهم پیام میداد، خیالش راحت بود که حتما جواب میگیرد. برایش مینوشتم «بگو شب بخوابه من بیدارم، من شبو زنده نگه میدارم» و پشت سرش آهنگ «قطار» محسن چاوشی را برایش ارسال میکردم که توش همین بیت را میخواند. دیگر با خیال راحت به خودم نایت پرسن میگفتم و برای همسرم که به شیوه خوابم معترض بود پستهایی میفرستادم که در آن تحقیقات نشان داده نایت پرسنها خلاقترند. نه که خودم باورش کرده باشم، اما بهانه خوبی برای موجه جلوه دادن شب بیداریهام بود. آدمی که بعد از ساعت یازده شب نمیتوانست بیدار بماند، تبدیل شد به آدمی که با چشم باز روشن شدن هوا و طلوع خورشید را از لای پرده توری خانه تماشا میکند.
*
مجله شخصیت و تفاوتهای فردی در اکتبر ۲۰۱۴ نوشتهاست مرنینگ پرسنها افراد شادتر منظمتر وموفقتری اند، آنها در برابر مشکلات وناامیدیها وخستگیها مقاومترند و سطح اضطراب کمتری را تجربه میکنند. در مقابل نایتپرسنها خلاقترند باهوشتر و بامعلوماتترند. من دست به انتخاب هیچکدام نزدم. نه شاد و موفق بودن و نه باهوش و خلاق بودن را. به دنبال کامروا بودن هم نرفتم. فقط خیلی ساده احساس کردم کمکم شبهایی که بیدار میمانم معدهام اعتصاب میکند و غذام هضم نمیشود و شبهایی که میخوابم بی دردسر کارش را انجام میدهد. من به خاطر معدهام دوباره از جغد بودن دست کشیدم. سبک زندگی من بیشتر از آنکه یک انتخاب شخصی باشد همیشه تحت اثر عوامل و اجبارهای درونی و بیرونی خودم یا خانوادهام بود. در همان مجله شخصیت و تفاوتهای فردی نوشته که با افزایش سن میزان نایتپرسن بودن آدمها کم میشود و به مرنینگپرسن تبدیل میشوند. شاید هم علامتی که معدهام بهم داد چراغ قرمزی از سنم بود که یعنی «وقت خوشخوشان گذراندن شبهای جوانی تمام شده و لطفا از این پس عین آدمیزاد بخواب و زندگی کن».
حتی همین متن را هم به سبک دوران نایت پرسن بودن وقتی ساعت از سه نصفه شب گذشته است، مینویسم. برای نوشتن فکرم در تاریکی بهتر کار میکند و خاطراتم شفافترند و این برای کسی مثل من چیزی عجیب، دور از انتظار و متناقضنماست. کسی که سالهای زیادی از زندگیاش از تاریکی فرار کرده حالا در تاریکی بهتر فکر میکند. شاید چون عادت کردهایم فیلمها و داستانهاشان را در سینما توی تاریکی ببینیم. شاید هم برای نوشتن به خاموش کردن دنیایی که درش زندگی میکنم نیاز دارم. نوشتن مثل حرکت در تاریکی، مثل زندگی در دنیایی ناشناخته است و توی تاریکی میشود دنیای دیگری ساخت. حتی حالا که مرنینگپرسن شدهام موقع نوشتن توی اتاقی میروم، پرده را میکشم، و اتاق را تاریک میکنم تا همان اتفاقهای عجیبی که در تاریکی ازشان فراری بودهام اینبار بیفتند و توی داستانم، توی متنم بپلکند و جان بگیرند. حالا که فکرش را میکنم چیزهای خوب هم ممکن است در تاریکی اتفاق بیفتند مثل نوشتن. وگرنه نیما «تو را من چشم در راهم شباهنگام» را نمینوشت. یادم باشد اگر بار دیگر رفیقم ازم بپرسد که تو مرنینگ پرسنی یا نایت پرسن، بهش بگویم من نور پرسنم که توی تاریکی فکرم بهتر کار میکند.
[1] Morning person
[2] Night person
15 دیدگاه
چقدر نوشتهی دلنشینی بود. واقعا کیف کردم و ترغیب شدم به بیشتر خواندن در محفل.
خداقوت خانم کاظمی عزیز
چقدر این روایت دلنشین و جذاب بود. چه قلمی چه توصیفی. خودمو توی صحنهها حس میکردم. دلم خواست اینجوری بنویسم 🙁
چرا نمیدانیم که برای چه زیسته ایم ؟
چرا نمیفهمیم که چه چیزی را میخواهیم؟
چرا همیشه آن چیزی بهتر است که دست نیافتنی تر است؟
چرا وقتی به چیزی دست میابیم آن را بی ارزش میبینیم ؟
چرا این چرا ها با خواندن این متن به ذهنم فرود آمدند ؟
میخواهم جمله بعدم ام را هم با چرا شروع کنم ولی دیگر چرایی برایم نمانده پس جناس اش را میآورم و میگویم: متن شما چراغی بود که در ساعت ۱۱ شب ، اتاقم را نورانی تر کرد .
یاعلی .
چرا نمیدانیم که برای چه زیسته ایم ؟
چرا نمیفهمیم که چه چیزی را میخواهیم؟
چرا همیشه آن چیزی بهتر است که دست نیافتنی تر است؟
چرا وقتی به چیزی دست میابیم آن را بی ارزش میبینیم ؟
چرا این چرا ها با خواندن این متن به ذهنم فرود آمدند ؟
میخواهم جمله بعدم ام را هم با چرا شروع کنم ولی دیگر چرایی برایم نمانده پس جناس اش را میآورم و میگویم: متن شما چراغی بود که در ساعت ۱۱ شب ، اتاقم را نورانی تر کرد .
یاعلی
نمیدونم تو کتاب های روانشناسی چی نوشته ولی طبق گفته ی قران خدا خواب شب را برای ایجاد ارامش وسکینه ی بندگان قرار داده است
سلام، آفرین🌸
خیلی دوست داشتم این همه صداقت و سادگی را در حرف زدن از کودکیهایی که خودم یک چیزهایی شبیه آن داشتهام؛ اما متاسف شدم که امتیاز چهار دادم بهخاطر این دو کلمه لاتین که شیرینی و صفای متن را از آن میگرفت و ذهن فارسیخوان را اذیت میکرد.
دوست دارم باز هم از شما بخوانم، فارسی فارسی.
این متن فوق العاده بود. باعث شد که راجب خودم به فکر فرو برم.
من از تاریکی واقعا فراری ام. یه زمانی اینطوری نبودم و اتفاقا عاشق شب و تاریکی بودم. اما یسری اتفاق های بد توی زندگیم افتاد و باعث شد اول از تاریکی بترسم و الان تاریکی احساس افسردگی بهم میده. دوست دارم خونه ای با پنجره های بزرگ داشته باشم.
شب ها هم تا قبل خوابیدن حتما یه نور کم توی اتاقم روشنه. در کل هم ادم وسطی ام. نه مورنینگ پرسنم نه نایت پرسن. هرچی بشه خوبه.
و در اخر هم باید بگم عاشق این جمله تون شدم “شاید هم برای نوشتن به خاموش کردن دنیایی که درش زندگی میکنم نیاز دارم.”
بسیار لذت بردم از متنتون✨️
این متن فوق العاده بود. باعث شد که راجب خودم به فکر فرو برم.
من از تاریکی واقعا فراری ام. یه زمانی اینطوری نبودم و اتفاقا عاشق شب و تاریکی بودم. اما یسری اتفاق های بد توی زندگیم افتاد و باعث شد اول از تاریکی بترسم و الان تاریکی احساس افسردگی بهم میده. دوست دارم خونه ای با پنجره های بزرگ داشته باشم.
شب ها هم تا قبل خوابیدن حتما یه نور کم توی اتاقم روشنه. در کل هم ادم وسطی ام. نه مورنینگ پرسنم نه نایت پرسن. هرچی بشه خوبه.
و در اخر هم باید بگم عاشق این جمله تون شدم “شاید هم برای نوشتن به خاموش کردن دنیایی که درش زندگی میکنم نیاز دارم.”
بسیار لذت بردم از متنتون✨️
خیلی جالب بود.واقعا لذت بردم. ممنون از به اشتراک گذاشتن این موضوع خوب. موضوع همهگیر و همهفهمی داشت. موفق باشید.
خیلی متن دلنشین و روانی بود. بدون پیچیدگیهایی که بعضی نویسندهها دوست دارند توی متنهاشون باشه و بگن ما خیلی نویسندهایم! من مرنینگ پرسنی هستم که نایت پرسنی رو هم دوست دارم. تجربه هر دو حالتش لذتبخشه. اما میمیرم برای نایت پرسنی شبهای بلند زمستان. کیف میکنم وقتی میبینم از ساعت ۵ بعد از ظهر شبه تا ۵ روز بعد!
:))))
خیلی جالب بود روایتت نعیمه جان. من مرنینگ پرسن هستم ولی همیشه به کسانی که شب بیدار میمونن و درس میخونن و مینویسن غبطه میخورم. یعنی از ۹ شب قشنگ خمیازههام شروع میشه و پلکهام میوفته 🙂
الان من تو موقعیتی ام که به حال تو غبطه میخورم :)) میگم کاش از اونا بودم که نه میخوابن چهار صبح پا میشن
سلام خانم کاظمی عزیز
خیلی روایتتون زبان حال بود. شاید این مشکل خیلیها باشه و ندونن چرا؟
با نوشته شما منم به جواب رسیدم.
تنها فرق من با شما اینه که با تاریکی مشکل نداشتم. سکوت شب رو دوست داشتم. و درست جایی که همه میرفتن میخوابیدن دوست داشتم تو سکوت شب کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم. کتاب بخونم، بنویسم ، فیلم ببینم، شعر بگم یا ….. خلاصه حالا که منم پا به سن گذاشتم، بین نایت ومرنینگ موندم سرگردان. حتما آهنگ قطار رو هم گوش میکنم.
من الان به حال تو غبطه میخورم :))