جزر و مد

4.6
439 بازدید
🔗 کپی لینک
جزر و مد
نشسته‌ام روی تنها قالیچه‌ی بازمانده از وسایل خانه. با دست راست کمرم را می‌مالم تا کمی دردش کم شود. پسر جان آهم را می‌شنود. دست‌هایش را روی کتفم که می‌گذارد، کل سرشانه‌ام را می‌پوشاند.

از امام علی علیه السلام در کلام ۲۰۷ نهج البلاغه:

شایسته نیست که من شما را به چیزی که خشنود نمی‌دارید، مجبور کنم.

یا در کلامی در انساب‌الاشراف شبیه آن است که فرمود:

من صحیح نمی‌دانم شما را به کاری که دوست ندارید مجبور کنم.

یا در خطبه ۶۰ می‌فرماید: من می‌دانم چگونه می‌توان شما را درست کرد و از کجی به راستی درآورد، اما نه به بهای ارتکاب گناه؛ که شما اصلاح شوید و من تباه.

از امام علی علیه السلام در کلام ۲۰۷ نهج البلاغه:

شایسته نیست که من شما را به چیزی که خشنود نمی‌دارید، مجبور کنم.

یا در کلامی در انساب‌الاشراف شبیه آن است که فرمود:

من صحیح نمی‌دانم شما را به کاری که دوست ندارید مجبور کنم.

یا در خطبه ۶۰ می‌فرماید: من می‌دانم چگونه می‌توان شما را درست کرد و از کجی به راستی درآورد، اما نه به بهای ارتکاب گناه؛ که شما اصلاح شوید و من تباه.

جزر و مد

نشسته‌ام روی تنها قالیچه‌ی بازمانده از وسایل خانه. با دست راست کمرم را می‌مالم تا کمی دردش کم شود. پسر جان آهم را می‌شنود. دست‌هایش را روی کتفم که می‌گذارد، کل سرشانه‌ام را می‌پوشاند. تا گودی کمرم انگار خمیر ورز می‌دهد، دست می‌کشد پایین. «آخیشی» از ته دل می‌گویم. صدایم می‌پیچد توی خانه. مثل روز اولی که آمدم تا کلید خانه را به اوس محمود نقاش بدهم. آن روز هم دست به کمر بودم. پسرجان توی ماشین خوابش برده‌ بود و بغلش کرده‌ بودم. کتاب داستان «راز» را محکم توی دستش گرفته‌بود. روز قبل، از مدرسه که رسید خانه، هنوز کوله پشتش بود که کتاب را گرفت سمتم: «اگه گفتی این چیه؟ امروز «ز» یاد گرفتیم. بیا برات بگم موشه چی بود رازش!» آستینم را کشید و نشاندم روی مبل. دست‌هایش را از بندهای کوله رها کرد، یک‌وری نشست روی دسته‌ی مبل و وزنش را انداخت رویم. کتاب را یک وجبی صورتم گرفت. وقتی دستش را روی درخت سیب می‌کشید که راز موش را لو داده‌بود، چشم‌هایش برق می‌زد. انگار بزرگ‌ترین راز جهان را کشف کرده‌ باشد. همان برق نگاه برایم کافی بود تا نگران عقب بودنش از هم‌سن و سال‌های کلاس اولی که مثل بلبل از روی کتاب می‌خواندند، نباشم. وسط سال بود و هنوز نمی‌دیدم بتواند یک صفحه کتاب بخواند یا چند خطی املاء بدون غلط بنویسد. از برنامه‌ی کلاسی خبری نبود. یک روز می‌آمد خانه و می‌گفت: «امروز می‌خواستم برم سر کلاس تأمل، ولی جای اسم‌ها پر شده‌بود، منم چوبم رو گذاشتم زیر کلاس ورزش.» فردایش تعریف می‌کرد: «به عمو گفتم من نقاشی دوست ندارم، رفتم سر دوخت و دوز» و تکه پارچه‌ای که چند دکمه‌ی دو سوراخه و چهار سوراخه به آن دوخته‌شده‌بود، می‌گذاشت کف دستم. ٰتکلیف و مشق شبی در کار نبود. اصلا کتاب و دفتر خانه نمی‌آورد. انتخاب خودم بود. یکبار که به مدیر مدرسه اعتراض کرده‌بودم چرا اجبار نمی‌کنید ساعت صبحانه همه‌ی بچه‌ها باید در سالن غذاخوری باشند، گفته‌بود «ما زمینه‌اش رو فراهم کردیم، اگه گشنه‌ باشن می‌آن» رویه‌ی مدرسه در هر موضوعی همین بود. روش‌شان را می‌دانستم و همانجا ثبت‌نامش کرده‌ بودم.

بلند می‌شوم. کشوی کابینت‌ها را یکی‌یکی بیرون می‌کشم تا مطمئن شوم چیزی جا نمانده. خالی هستند. چقدر کیف می‌کرد بیاید و تمام دار و ندار کشوها را خالی کند کف آشپزخانه. کفگیرها، شمشیر می‌شدند و ملاقه‌ها، پاروی قایقش. تمام لگن‌ها را پر از آب می‌کرد. ادویه‌ و سبزی و حبوبات می‌ریخت و هم‌ می‌زد. می‌گفت: «آزمایش دارم. می‌خوام کفشش کنم.» دلم می‌خواست همه‌ی آن کثیف‌کاری‌ها را جمع کنم، بروم دکمه‌ی تلویزیون را بزنم. صدایش کنم: «بیا بشین شبکه پویا داره کارتون ماشین‌ها رو نشون می‌ده.» یا یکی از آن ده‌ها سی‌دی بی‌سروتهی که وقتی رفته‌ بودیم از مغازه چسب و کاغذ رنگی بخریم، پشت در شیشه‌ای دیده بود را برایش پخش کنم. اما دلم نمی‌آمد لذت کشف را از او بگیرم. از پنجره خیابان را تماشا می‌کنم. خانه‌ی روبرویی و کناریش، وقتی ما اینجا بودیم، قد کشیدند. قبلش وقتی ظرف می‌شستم، کوه‌های شمال تهران را که نوک‌شان سفید شده بود، می‌دیدم. نور بی‌جان پاییزی می‌زند توی چشمم. یادم می‌افتد پسرجان نمازش را نخوانده. سر می‌چرخانم و می‌پرسم: «نمازت رو خوندی مامان جان؟ نزدیک غروبه. یه کم دیگه نماز قضا می‌شه» مِن‌‌ومِنی می‌کند و می‌گوید خوانده‌ است. سکوت می‌کنم. چطور نمازش را خوانده؟!  توی خانه که مهر نداشتیم! کی نماز خواند که من ندیدم؟!

سال پیش‌دانشگاهی بودم. از روز قبل اعلام کرده بودند فردا کتاب ادبیات نیاورید و به جایش درس دیگری گذاشته بودند. زنگ ادبیات، معاون مدرسه وارد کلاس شد. سررسیدش را گذاشت روی میز، کتاب را از صفحه‌ای که نشان گذاشته‌ بود، باز کرد و بدون این‌که سرش را از روی کتاب بلند کند، با صدای زنگ‌دارش اعلام کرد صفحه فلان درس فلان. دادِ بچه‌ها بلند شد که «کتاب نیوردیم. خودتون گفتین کتاب نیاریم.» خانم معاون-طبق قانون نانوشته‌ی همه‌ی ناظم‌ها- حرف‌مان را قبول نکرد: «من که می‌دونم همه‌تون کتابا تو کیف‌تونه. می‌خواین بیام یکی‌یکی کیفاتونو بگردم؟» مثل کسی که شرافتش را زیر سوال برده یا بی‌آبرویش کرده باشند، رگ‌های گردنم بیرون زد. صورتم تنور نانوایی بود. آتش درونم زبانه کشید. به من برخورده بود. بلند شدم و از کلاس بیرون زدم. بعدها فهمیدم آن روز همه بچه‌ها جز من، کتاب ادبیات در کیف‌شان بود.

حالا من هستم و پسرم. کسی درونم تشر می‌زند: «نباید بذاری نمازش قضا بشه! وظیفه‌ته» دیگری آرام دستش را می‌گذارد روی دهانم: «می‌گه خونده یعنی خونده. چرا به حرفش شک می‌کنی؟» اولی صورتش را نزدیک صورتم می‌کند، طوری که سرمای نفس‌هایش را حس می‌کنم. «عادت می‌کنه به تنبلی! یه مدت حواست شش دنگ بهش باشه تا روتین پیدا کنه» حرفش تمام نشده، دومی دستم را می‌کشد و می‌برد گوشه‌ای. «تو فقط باید یادآوری کنی! ناظمش نشو! مادرش باش!»

با سقلمه‌ی پسرک نیم‌متری به هوا می‌پرم. می‌داند قلقلکی هستم. دستش را توی دستم می‌گیرم. انگشت‌های باریکم را توی مشتش که می‌بینم، خیره می‌شوم توی سیاه چشم‌هایش. «کی اینقدر بزرگ شدی پسر؟!» با صدای دورگه‌اش بلند می‌خندد. «خیلی عذر می‌خوام! به بزرگواری خودتون ببخشین! قول می‌دم جبران کنم.» ابرو درهم می‌کشم. «قد دراز که کفاره نداره. اونی که باید جبران کنی نمره‌های درخشان توی کارنامه‌ته»

جلسه‌ی ارائه‌ کارنامه‌های میان‌ترم بود. تک‌ و توک پدرها در ردیف اول و مادرها پشت سرشان نشسته‌ بودند. مسئول پایه داشت برنامه‌ی آزمون‌های هفتگی‌شان را توضیح می‌داد. من اما نمی‌فهمیدم مرد جوان لاغر اندام چه می‌گوید. انگار دو تا دهلیز اضافی به قلبم وصل کرده بودند، پمپاژ خون را به سلول‌هایم حس می‌کردم. هر وقت با نمره‌های پسرجان مواجه می‌شدم، تا یکی دو روز حالم همین بود. ساعت‌ها زل می‌زدم به یک نقطه و با مدیر یا معلم فرضی روبرویم، حرف می‌زدم. سرم می‌شد مثل ورودی فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای، صبح روز بلک فرایدی. فکرها زیر دست و پای همدیگر له می‌شدند. هجوم می‌آوردند. آرامش و اعصابم را به غارت می‌بردند. گوشی را برمی‌داشتم تا به معلمش پیام دهم. کلمات را پشت سر هم تایپ می‌کردم و قبل از ارسال، همه را پاک می‌کردم. علامت میکروفون را نگه می‌داشتم. دو سه جمله‌ای از حرف‌هایم با آن آدم فرضی را ضبط می‌کردم. بعد، وسطِ چرخیدن دایره دور خودش، علامت سطل آشغال را می‌زدم. گوشی را می‌انداختم گوشه‌ای. می‌رفتم آشپزخانه. تلاش می‌کردم چندتایی از درهای فروشگاه را ببندم اما موفق نمی‌شدم. فکرها قلچماق‌ بودند و زورم بهشان نمی‌رسید. حمله کرده‌ و یقه‌ام را چسبیده‌ بودند.

یکی که بچه لات‌شان بود، دستمال یزدی‌اش را توی هوا می‌تکاند. سبیلش را تابی می‌داد و می‌گفت: «بینم آبجی! با این شازده خورده مورده حسابی داری؟ دلت میخواست بچه زرنگه باشه؟ اگه رو اعصابته بگو فک مکش رو بیاریم پایین!» زن چاقی که سبدش را پر از جنس کرده، از کنارم رد می‌شد: « همه‌شون همینن خانم! پسرن دیگه! دل‌شون فقط بازی می‌خواد! صبح تا شب ول‌شون کنی همه‌اش می‌خوان این توپ رو بکوبن به دیوار! باید عین افسر وایسی بالا سرش نطق بکشی! وگرنه می‌شن یه الاف مثل هزار تا جوون الاف تو خیابون» مرد قد بلندی که کت و شلوار سیاه با راه‌های نازک سفید پوشیده و صورت استخوانی‌اش، مرا یاد مدیر مدرسه آلپ می‌انداخت، انگشت می‌برد زیر عینکش و بی‌آن‌که صورتش را برگرداند سمتم، می‌گفت: «خانم! مشکل خودتون هستین! چرا نمی‌تونین فرزندتون رو همان‌طور که هست بپذیرید؟ ایده‌آل‌گرایی و خودخواهی‌تون رو بذارید کنار! چرا می‌خواین از او هم یکی شبیه خودتون بسازین؟ نیچه، فیلسوف بزرگ می‌گه: «پدر و مادر ناخواسته فرزند خویش را شبیه خود می‌کنند و نام تربیت را بر آن می‌گذارند.» رهاش کنید پسرتون رو! بذارین شخصیت خودش رو داشته باشه!»

دلم می‌خواست سرم را فرو می‌کردم توی سطل آب و یخ. از توی گوش‌ها و سوراخ‌های بینی‌ام دود می‌زد بیرون و آرام می‌شدم. آرام مثل باباجان، پدربزرگم. هروقت نمی‌توانست بچه‌ها را برای انجام کاری متقاعد کند، می‌گفت:

«علی که علی بود گفته: «من صحیح نمی‌دانم شمار را به کاری که دوست ندارید مجبور کنم». حالا من چطوری شماها رو وادار کنم؟ یا باید چماق رضاخانی بگیرم بالای سرتون که اهلش نیستم، یا با وعده و وعید سرتون رو شیره‌ بمالم که اونم بلد نیستم.»

روز جلسه، مشاورش آمده‌بود سراغم. می‌گفت دیروز سر کلاس اعلام کردیم «کسانی که پروژه‌هاشون رو تحویل ندادن اگه تا آخر هفته کامل ارائه ندن، از اردوی شیراز محروم می‌شن.» پسرت دست‌هایش را زد زیر بغل. گردن کشید رو  به دوستش و گفت: «نبرین! می‌مونیم خونه! خیلی هم بیش‌تر خوش می‌گذره». از نگاهش نمی‌فهمیدم دارد شماتتم می‌کند که یعنی «این چه بچه تربیت کردن است؟» یا می‌خواهد بگوید «بیشتر حواست به درس و مشق بچه‌ت باشه.» هرچه بود، کامم عسل شد. از اینکه پسرم هنوز آن‌قدر روحش بزرگ است که به این چیزها خودش را نمی‌فروشد، به خودم مدال افتخار دادم.

اتاق‌ها را دوباره می‌گردم. به تمام گنجه‌ها سرک می‌کشم. یادم می‌آید سال‌ها بالا تا پایین درهای کمدها را کاردستی‌ها و نقاشی‌هایش پوشانده‌بود. زمانی تمام‌شان پر شد از برچسب‌های بِن‌تِن و روزگاری پوسترهای ابرقهرمانان. دیوار پشت در، بوم نقاشی‌اش بود. کف اتاق هیچ‌وقت فرش نداشت! پازل‌های تاتامی بزرگ را پهن می‌کردم روی زمین و می‌نشاندمش روی آن‌ها. ظرف غذا را می‌گذاشتم جلویش تا خودش هر جور دوست دارد بخورد. وسط ده تا قاشقی که می‌ریخت و سر تا پایش را کثیف می‌کرد، چندتایی هم توی دهانش می‌رفت. مادربزرگم می‌گفت: «اینجوری غذا به جونش می‌چسبه.» خیلی راحت‌تر بود اگر مثل مادرهای دیگر خودم دنبالش راه می‌افتادم و قاشق قاشق غذا دهانش می‌گذاشتم. هم خیالم راحت می‌شد که یک وعده غذای سیر خورده، هم مجبور نمی‌شدم هر روز ساعت‌ها به جان لکه‌ها بیافتم و چند دست لباس و پیش‌بند و ملافه بشویم.

اما هرچه می‌گذشت انگار حرف مادربزرگ فراموشم می‌شد. کلاس ششم بود. چند باری مربی‌اش پیام فرستاد «دانش‌آموزمان متاسفانه چندین بار نقص تکلیف داشته و شما نظارت بیشتری داشته باشید.» وقتی می‌رفتم سراغ دفتر و کتابش تا ببینم تکلیفی را که می‌گوید انجام داده، واقعاً انجام داده یا نه، و چطور انجامش داده، احساس می‌کردم دارم تمام مقدساتم را زیر پا می‌گذارم. دو نیمه‌ی ذهنم با هم کشتی می‌گرفتند؛ کدام مهم‌تر است؟ اینکه پسرت بدون نقص تکلیف به مدرسه برود یا اینکه یاد بگیرد خودش باید مسئولیت کارهایش را به عهده گیرد؟ این‌که همیشه سر کلاس تشویق شود یا کم‌کم مستقل شود و بتواند با پیامد کارهایش روبه‌رو شود؟ با خودم در جنگ بودم؛ وقتی به سراغ دفتر و کتابش می‌روم، به او چه چیزی منتقل می‌کنم؟ «من حرفت را قبول ندارم؟ تو قابل اعتماد نیستی؟ از پس انجام کارهایت، درست برنمی‌آیی؟» در کتاب مربیان بزرگ خوانده بودم «اگر می‌خواهید فرزندان‌تان نسبت به مسئولیت‌هایشان بی‌تفاوت نشوند، سعی کنید نسبت به مسئولیت‌های آنها بی‌تفاوت باشید.»

سال دوم دبیرستان بودم. بعد از ساعت تعطیلی، مانده‌ بودیم مدرسه تا پروژه‌ی آزمایشگاه فیزیک را تمام کنیم. مادرم خبر داشت ممکن است کمی دیرتر بیایم، اما آن روز کارمان طول کشید. دو ساعتی بعد از تاریک شدن هوا رسیدم خانه. مامان فقط نگاهم کرد. هیچ حرفی نزد. فردا صبح با من آمد مدرسه. یک‌راست رفت سمت دفتر و خانم کبیری را صدا زد. سلامی کرد. اشاره کرد به من که چند قدم عقب‌تر ایستاده‌بودم «این خانم مگه دانش‌آموز شما نیست؟ دیروز تا هفت شب تو مدرسه چی کار می‌کرده؟ نباید به خاطر این کارش تنبیه بشه؟» مثل کوفته‌‌ی تازه عروس‌ها، وا رفتم. همه‌ی بچه‌ها مادر و پدرشان پشت‌شان درمی‌آمدند تا نکند نمره انضباط‌شان کم شود یا از جایزه‌ و تشویقی محروم شوند. حالا مادر من آمده‌ب ود و از ناظم مدرسه می‌خواست به من بفهماند باید مسئولیت اشتباهم را به عهده بگیرم! ناظم که قیافه‌اش شبیه کسی بود که بازیکن تیم حریفش گل به خودی زده‌ باشد، سعی کرد چشم‌های درشت شده‌اش را ریز کند و  به دانش‌آموز سربه‌زیر و بی‌حاشیه‌ی مدرسه چشم غره‌ای برود. گرچه به‌خاطر حرف نزدن روز قبل مامان، تنبیه شده‌ بودم، اما فهمیدم باید عواقب انتخابم را بپذیرم. سال بعد که در مسابقات کشوری، رتبه‌ی دوم را کسب کردم و می‌خواستم با آموزش و پرورش استان، برای شرکت در همایش سالانه فیزیک به کرمان بروم، بابا و مامان خیلی راحت قبول کردند و اجازه دادند اولین سفر تنهای عمرم را تجربه کنم. آن‌ها تا آن روز بارها دخترشان را وسط گود انداخته‌ بودند و می‌دانستند از پس کار برمی‌آید.

صدای الله اکبر پسرک توی خانه می‌پیچد. ایستاده روی تنها قالیچه‌ی بازمانده از ده سال زندگی در این خانه. به گوشه گوشه‌ی خانه که نگاه می‌کنم، زنی را می‌بینم در جنب‌وجوش. در مبارزه با خود. زنی که با پسر جانش بزرگ می‌شود. با هم زمین می‌خوردند. با هم بلند می‌شوند. یک‌بار زن است که دست پسرش را می‌گیرد . بغلش می‌کند و روی پا می‌ایستاند. بار بعد پسرک دست دراز می‌کند و مادر را دوباره سرپا می‌کند.

-بفرمایید. مُهرتونو از تو کیف‌تون برداشتم. یادم اومد نماز عصر رو نخونده‌ بودم.   

4.6

امتیاز بدهید:

(13)

سارا ادیب‌زاده

نویسنده

متولد شهریور ۶۰، دارای ۳۴ سال سابقه مادری. مهندسی که بیست سال پایش را کرده توی کفش تعلیم و تربیت و حالا هم دو سالی است سر از دنیای نویسندگی درآورده! روایت “جذر و مد”اش رتبه نخست جشنواره عین را کسب کرد و داستانک “اذان” او در جشنواره‌ی خاتم، شایسته تقدیر شد.
10

6 دیدگاه

  1. سارای عزیزم
    چقدر خوب مادرانه نوشتی بانو
    روایتت سرشار از عاطفه و باور بود
    احسنت
    خودم رو در آینه روایتت دیدم
    ان شاالله قلمت پرنور و وجودت پربرکت باشه

  2. چقدر خوب بود. اون سختی بین کار درست و این که ادم دوست داره همه چیز رو طبق صلاحدید خودش جلو ببره خوب به تصویر کشیده شده بود.

  3. چقدر این جدال نفس‌گیر ؛ عاشقانه، دوستانه، جذاب و حتی هوس برانگیز نوشته شده بود. این‌که اعتماد کنی، این‌که کوتاه بیای، این‌که فرصت بدی.
    کاش همه چنین فرصتی داشته باشند!
    رزقکم‌الله خیری‌الدنیا والاخره ان‌شاءالله

  4. هنوز مادر نشدم. اما گاهی ساعتها به این فکر میکنم که برای فرزندی که شاید در آینده داشته باشم چطور مادری خواهم کرد ؟ چطور می توانم کنترلش نکنم؟ چطور به او آزادی بدهم؟ میخواهم اگر هم بچه دار شدم، یک نفر به جبهه ی حق اضافه کرده باشم. نه جبهه ی باطل. با این وضعیت عجیب مدارس، معلم های ضد انقلاب و بعضا ضد اسلام، من چطور میتوانم او را بدون کنترل گری، بکشانم و بیاورم تا کنار خودم علیه آمریکا شعار بدهد؟! مادر بودن سخت است. مادر حزب اللهی بودن کار حضرت فیل است.

  5. خانم ادیب‌زاده چه‌قدر این روایت شما، حال من بود. با گوشت پوستم درکش کردم. چه‌قدر هم سخته جمع بین این دو. چیزهایی که می‌دونیم درسته و بهش اعتقاد داریم و انتخاب فرزندمون.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک