جشن عید

4.5
354 بازدید
🔗 کپی لینک
عید
بعد از سی روز روزه‌داری، امروز بالاخره روز عید است. چه منظره‌ی شاد و دل‌نشینی! درختان سبزتر از همیشه به نظر می‌رسند، مزارع با نشاطی خاص می‌درخشند و آسمان در هاله‌ای از سرخی ملایم فرو رفته است. امروز خورشید درخشان‌تر و آرامش‌بخش‌تر است، انگار او هم دارد عید فطر را تبریک می‌گوید.

نویسندہ: منشی پریم چند

ترجمه: شبیه عباس خان

بعد از سی روز روزه‌داری، امروز بالاخره روز عید است. چه منظره‌ی شاد و دل‌نشینی! درختان سبزتر از همیشه به نظر می‌رسند، مزارع با نشاطی خاص می‌درخشند و آسمان در هاله‌ای از سرخی ملایم فرو رفته است. امروز خورشید درخشان‌تر و آرامش‌بخش‌تر است، انگار او هم دارد عید فطر را تبریک می‌گوید.

روستا پر از شور و هیجان شده. مردم مشغول آماده شدن برای رفتن به عیدگاه هستند. یکی دکمه‌ی لباسش را گم کرده و دوان دوان به دنبال نخ و سوزن به خانه همسایه رفته است. کفش‌های آن یکی خشک و سفت شده‌اند، پس باید به خانه‌ی روغن‌فروش برود تا با آن، آن‌ها را نرم کند. گاوداران امروز گاوھایشان را زودتر سیراب می‌کنند، چرا که مسیر عیدگاه طولانی است و برگشتن از آن‌جا تا ظهر زمان خواهد ‌برد. راهی سه فرسخی که باید پیاده طی شود، ملاقات با صدها نفر و بازگشت قبل از ظهر کار ساده‌ای نیست.

اما در این میان، پسربچه‌ها از همه خوشحال‌ترند. بعضی‌هاشان فقط یک روز، روزه گرفته‌اند، آن هم تا ظهر، اما هر روز با اشتیاق اسم عید را تکرار می‌کردند و حالا که روز عید آمده، دیگر طاقت ندارند. مدام می‌پرسند که چرا هنوز حرکت نکرده‌ایم، چرا همه به عیدگاه نمی‌روند؟ برای آن‌ها مھم نیست که در خانه شیر و شکر برای شیرینی عید هست یا نه؟ آن‌ها فقط به فکر خوردن شیرینی هستند.

آن‌ها چه می‌دانند که پدرشان چرا با عجله به خانه‌ی نواب قایم‌علی رفته؟ یا این‌که اگر نواب نظرش را عوض کند، تمام خوشحالی عید به غم تبدیل خواهد شد. برای آن‌ها این چیزها مهم نیست. در جیب‌های کوچک‌شان ثروت بزرگی دارند! بارها و بارها سکه‌های‌شان را می‌شمارند و دوباره با خوشحالی در جیب می‌گذارند. محمود دوازده قران دارد، محسن پانزده. با همین سکه‌های کوچک، کلی رؤیا در سر بافته‌اند. می‌خواهند اسباب‌بازی بخرند، شیرینی، شیپور، توپ… عید برای آن‌ها یعنی همین لحظه‌های شاد و بی‌دغدغه!

اما شادترینِ همه، حامد است. پسربچه‌ای پنج ساله، لاغر و فقیر که سال گذشته پدرش را بر اثر بیماری وبا از دست داد. مادرش هم کم‌کم ضعیف شد و رنگ چهره‌اش زرد شد، تا اینکه یک روز، بی‌آنکه کسی بداند چه بیماری داشت، از دنیا رفت. حالا حامد در آغوش مادربزرگ پیرش، آمنه، زندگی می‌کند و با همین روزگار هم خوشحال است. او مطمئن است که یک روز پدر برایش کیسه‌هایی پر از پول خواهد آورد و مادر از خانه‌ی خدا هدایای زیبایی برایش خواهد فرستاد.

حامد در پاھایش کفش یا دمپایی ندارد، کلاه کهنه‌ای بر سر گذاشته که لبه‌هایش سیاه شده است، اما این چیزها برایش مهم نیست. او مطمئن است که وقتی پدرش کیسه‌های پر از پول بیاورد و مادرش هدیه‌ھایش را بفرستد، همه‌ی آرزوهایش برآورده خواهند شد. آن وقت او خوھد دید که محسن، نوری و سمیع چطور رفتار می‌کنند!

مادربزرگش آمنه در گوشه‌ی اتاق کوچک‌شان نشسته و بی‌صدا اشک می‌ریزد. امروز روز عید است، اما در خانه‌شان حتی دانه‌ای غذا پیدا نمی‌شود. اگر پسرش زنده بود، آیا بازھم عید این‌طور بی‌رمق می‌آمد و می‌گذشت؟ او در تاریکی و ناامیدی غرق شدہ است و دلش پر از درد است.

اما حامد! او که از غم و اندوه سر در نمی‌آورد. در دلش نور است و در چشمانش امید. هرچقدر هم که زندگی سخت باشد، نگاه شاد و معصومش نمی‌گذارد تلخی‌ها او را از پا دربیاورند.

حامد با لبخند به مادربزرگش می‌گوید: ’’ نگران نباش، مادرجون! من اولین کسی میشم که از عیدگاه برمی‌گردہ. اصلاً نترس!‘‘

قلب آمنه از نگرانی به درد می‌آید. با خودش می‌گوید که همه‌ی کودکان روستا دست در دست پدران‌شان به سمت عیدگاه می‌روند. اما پدر حامد کیست جز خودِ آمنه؟ چطور می‌تواند او را در میان آن همه جمعیت و شلوغی تنها بفرستد؟ اگر گم شود چه؟ نه، آمنه هرگز او را این‌گونه راهی نخواهد کرد.

این طفل معصوم چطور سه فرسخ راه را طی خواھد کرد؟ آن هم بدون کفش، پاهای کوچکش تاول خواهند زد. اما اگر او هم همراهش برود، پس چه‌ کسی شیرینی‌های عید را آماده کند؟ اگر فقط کمی پول داشت، در راه برگشت سریع‌تر مواد لازم را می‌خرید و همه چیز را آماده می‌کرد. اما در این روستا، جمع کردن وسایل ساعت‌ها طول می‌کشد. تنها امیدش این است که بتواند چیزی قرض کند.

چند وقت پیش وقتی لباس‌های فهمیه را دوخته بود، شانزدہ قران دستمزد گرفت. آن سکه‌ها را مثل گنجی باارزش نگه داشته بود، فقط برای این روز. اما دیروز شیر‌فروش فشار آورد، و چاره‌ای نداشت جز اینکه آن بدهی‌اش را بدهد. اگر نمی‌توانست برای حامد چیزی تهیه کند، حداقل باید کمی شیر برایش می‌گرفت. حالا فقط ھشت قران برای خودش مانده است. سه قران در جیب حامد، پنج قران در کیسه‌ی آمنه، همه‌ی دارایی‌شان برای عید، همین است.

به زودی رخت‌شوی، دلاک، رفتگر و دست‌فروش از راه می‌رسند. همه‌ی آن‌ها شیرینی و انعام می‌خواهند و هیچ‌کس به کم راضی نمی‌شود. آمنه چطور می‌تواند به آن‌ها «نه» بگوید؟ اصلاً چرا باید رو بگرداند؟ این جشن فقط سالی یک‌بار می‌آید.

روستایی‌ها به راه افتادند و حامد هم همراه بقیه‌ی بچه‌ها بود. بچه‌ها با عجله می‌دویدند، بعد زیر درختی می‌ایستادند و منتظر بقیه می‌ماندند. با تعجب به بزرگ‌ترها نگاه می‌کردند و با خودشان می‌گفتند: چرا این‌ها این‌قدر آهسته راه می‌روند؟

ورودی شهر پیدا شد. دو طرف جاده، باغ‌های سرسبزی بود که دورشان دیوارهای بلند کشیده بودند. این باغ‌ها متعلق به آدم‌های پولدار بود و درخت‌های‌شان پر از انبه‌های رسیده. حامد یک سنگ کوچک برداشت و به سمت یکی از انبه‌ها پرت کرد. باغبان از میان درخت‌ها با عصبانیت بیرون پرید و داد و بیداد بلندی راه انداخت، اما بچه‌ها خیلی جلوتر رفته بودند و از خنده ریسه می‌رفتند. فکر می‌کردند حسابی باغبان را سر کار گذاشته‌اند!

حالا کم‌کم ساختمان‌های بزرگ از دور نمایان می‌شدند. یکی از بچه‌ها گفت: ’’این‌جا دادگاهه، اون‌جا مدرسه، اون طرف هم باشگاه… چه مدرسه‌ی بزرگی! یعنی این‌همه بچه این‌جا درس می‌خونن؟ اما نه، اینا که دیگه بچه نیستن! ببینید، چه سبیل‌های کلفتی دارن! یعنی هنوز هم سر کلاس می‌رن؟‘‘

یکی از بچه‌ها جواب داد: ’’امروز که تعطیله، اما دفعه‌ی قبل که این‌جا اومدیم، کلی مرد سبیل‌دار رو دیدیم که توی حیاط بازی می‌کردن. یعنی تا کی قراره درس بخونن؟ اصلاً این‌همه درس به چه دردشون می‌خوره؟‘‘

یکی دیگر از بچه‌ها گفت: ’’تو مدرسه‌ی روستای ما هم چند نفر از این بزرگ‌ترا هستند، ولی همیشه دنبال بهونه‌ برای فرار از درس و مشق‌اند! احتمالاً اینا هم از همونان‘‘.

سمیع گفت: ’’اون ساختمون باشگاهه، همون‌جایی که نمایشای عجیب و غریب برگزار می‌شه. شنیدیم اونجا جمجمه‌ی مرده‌ها رو به هوا پرت می‌کنن، آدمو بیهوش می‌کنن و بعد هر سؤالی که بپرسی، راستش رو جواب میدہ! کلی کارای جادویی انجام می‌دن و حتی خانمای خارجی ھم تو این نمایشا شرکت می‌کنن. راستی، اگه اون چوب جادویی… چی بود اسمش؟ “بت”؟ – رو به مادرم بدم، فقط با یه تکون خودش بیھوش میشه!

محسن گفت: ’’مامان من که اصلاً نمی‌تونه اون چوب رو دست بگیره‘‘

حامد مخالفت کرد: ’’چطور نمی‌تونه؟ اون که هر روز کلی آرد آسیاب می‌کنه! اون وقت فقط برای یک چوب دست‌هاش می‌لرزن؟ هر روز ده‌ها سطل آب از چاه بیرون می‌کشه. اگر یه خانم خارجی مجبور شه فقط یک سطل آب بالا بیاره در جا بیھوش میشه‘‘

محسن گفت: «اما اون که نمی‌تونه مثل خانم خارجی بدوه! این‌طرفو اون‌طرف بپره‘‘

حامد گفت: ’’وقتی لازم باشه، بهتر از خیلیا می‌دوہ! همین چند روز پیش، گاوِ تون از طناب رها شد و رفت توی مزرعه‌ی نواب. کی بود که رفت دنبالش و بیرونش آورد؟ مادرت! چه سرعتی داشت! ما دو نفر که خیلی ازش عقب افتاده بودیم‘‘

بعد راهشان را ادامه دادند. مغازه‌های شیرینی‌فروشی شروع شدند. امروز همه‌شان حسابی تزئین شده بودند.

یکی از بچه‌ها گفت: ’’این‌همه شیرینی رو کی می‌خوره؟ ببین، توی هر مغازه کلی شیرینی چیده شده! شنیده‌م که هر شب یه جنّ می‌آد، همه‌ی شیرینی‌های باقی‌مونده رو می‌خره و پول واقعی می‌ده؛ دقیقاً مثل همین سکه‌های نقره‌ای‘‘

محمود با تردید گفت: ’’اما جنّ از کجا پول نقره‌ای می‌آره؟‘‘

محسن گفت: «جن‌ها هر گنجی رو که بخوان، برمی‌دارن، هیچ‌کس هم نمی‌تونه اونا را ببینه. حتی درای آهنی هم جلوشونو نمی‌گیره! شما نمیدونید، الماس و جواهرات همیشه در اختیارشونه. اگه از کسی خوش‌شون بیاد، سبد سبد جواهرات براش میارن. و اگه بخوان، تو پنج دقیقه می‌تونن خودشون رو به کابل برسونن‘‘

حامد پرسید: ’’پس جن‌ها باید خیلی بزرگ‌ باشن؟‘‘

محسن جواب داد: «پس چی! هرکدوم‌شون به اندازه‌ی یه آسمونن! اگه روی زمین وایستن، سرشون به ابرا می‌رسه، ولی اگه دلشون بخواد، می‌تونن تو یه کوزه جا بشن‘‘

سمیع گفت: ’’ شنیده‌م آقای نواب چند تا جنو تو اختیارش داره. هر چیزی که دزدیده میشه، اون جن بلافاصله می‌فهمه کجاست و کی اونو دزدیده. همین چند روز پیش، گوساله‌ی جمعراتی گم شد. سه روز همه‌جا را گشتن، ولی هیچ اثری ازش نبود. آخرِ سر، مجبور شدند بروند پیش آقای نواب. اون فقط یه جمله گفت: “تو طویله است.” وقتی رفتن، همون‌جا پیداش کردن! می‌گن جن‌ها از همه چی براش خبر می‌آرن‘‘

حالا برای بچه ها روشن بود که چرا آقای نواب قاسم‌علی این‌قدر ثروتمند است و چطور بزرگ‌ترین قرض‌دهنده‌ی تمام روستاهای اطراف شدہ! خب معلوم است، جن‌ها برایش پول می‌آورند!

کمی جلوتر رفتند و به محوطه‌ی کلانتری رسیدند.

’’ این‌جا مأمورای پلیس تمرین می‌کنن. “چپ راست، چپ راست…!”

نوری با خنده گفت: ’’ اینجا پلیس‌ها نگهبانی می‌دن، برای همین هم همیشه از همه‌چیز خبر دارن. اصلاً خودشون هم دست کمی از دزدها ندارن آاا! شبا دزدا رو تو یه محل می‌فرستن، و تو محله‌ی دیگه میان و به مردم میگن بیدار باشید‘‘

او ادامه داد: ’’ دایی من خودش تو یکی از پاسگاه‌های پلیس کار می‌کنه. ماهی بیست روپیه حقوق می‌گیره، ولی همیشه کیسه‌های پر از پول تو خونشون ھس. یه بار ازش پرسیدم: دایی، این‌همه پول از کجا می‌آرید؟ خندید و گفت: اگه بخوام، توی یه روز میتونم میلیون‌ها روپیه به دست بیارم! ولی ما فقط به اندازه‌ای می‌گیریم که نه آبرومون بره، و نه شغلمون به خطر بیفته‘‘

حامد با تعجب پرسید: ’’ اگه خودشون به دزدا کمک میکنن، پس کی اونا رو دستگیر میکنه؟‘‘

نوری لبخند زد و با لحنی که انگار به یک نادان توضیح می‌دهد، گفت: ’’ تو چقدر ساده ای! وقتی پولیس خودش به دزدا کمک میکنه دیگه کی میخواد اونا رو بگیره! ولی خدا خوب بلده چطوری تنبیھشون کنه. همین چند وقت پیش، خونه‌ی دایی آتیش گرفت. همه‌چی سوخت، حتی یه قابلمه هم باقی نموند. چند روز مجبور شدن زیر یه درخت زندگی کنن. به خدا، نمی‌دونم از کجا قرض گرفتن که دوباره وسایلشون رو جور کردن‘‘

حالا خیابون‌ها شلوغ‌تر شده بود. جمعیتی که به سمت عیدگاه می‌رفت، هر لحظه بیشتر می‌شد. همه لباس‌های خوشگل و پرزرق‌وبرق پوشیده بودند. بعضی‌ها سوار بر کالسکه، بعضی‌ها ھم توی ماشین، و عطر لباس ھایشان همه‌جا پیچیده بود.

این گروه کوچک از کشاورزها، با لباس‌های ساده راه‌شان را ادامه می‌دادن. به ھر مغازه که نگاه‌شان می افتاد بھش خیره می ماندند، حتی وقتی صدای بوق ماشین‌ها از پشت سرشون بلند می‌شد، باز ھم به خودشان نمی‌آمدند! حتی محسن که یک لحظه حواسش نبود، درست در آخرین لحظه از جلوی ماشین کنار رفت.

عیدگاه نمایان شد. نماز جماعت شروع شده بود. زیر سایه‌ی درخت‌های تنومند آملا، یک فرش ساده پهن شده بود و صف‌های نمازگزارها یکی پس از دیگری تا دوردست‌ها ادامه داشت. خبری از جاجم یا زیراندازهای نرم نبود. همه، از هر قشری، کنار هم ایستاده بودن. کشاورزها هم رفتند وضو کردند و به صف ایستادند.

نماز عید تمام شد. مردم یکدیگر را در آغوش گرفتند و روبوسی کردند. بعضی هم به فقرا و نیازمندان کمک می‌کنند، امروز هزاران فقیر و نیازمند اینجا جمع شده‌اند. اما کشاورزان ساده‌دل حالا دیگر حواسشان به دکان‌های شیرینی و اسباب‌بازی است. حتی پیرمردها هم از این سرگرمی‌ها کم‌تر از بچه‌ها لذت نمی‌برند!

’’ ببین! این تاب‌بازیه. فقط یه قرون بدی، انگار تا آسمان می‌ری و بعد با هیجان دوباره به زمین برمی‌گردی! آن طرف هم چرخ‌وفلکه، با اسبا، شترا و فیلای چوبی که از زنجیر آویزون شدن. فقط یک قرون بده و بیست و پنج دور بچرخ‘‘

محمود و محسن سوار تاب شده‌اند، آذر و سمیع روی اسب‌های چوبی نشسته‌اند، و حتی بزرگ‌ترها هم مثل بچه‌ها با هیجان روی چرخ‌وفلک رفته‌اند. اما حامد کمی دورتر ایستاده است. او فقط سه قران دارد. او نمی خواھد یک‌سوم از کل دارایی‌اش را برای چند لحظه تاب‌سواری خرج کند.

پدر محسن چند بار صدایش می‌زند تا سوار چرخ‌وفلک شود، اما حامد قبول نمی‌کند. پیرمردها سرزنشش می‌کنند و می‌گویند: ’’ این پسر واقعا خیلی مغرورہ!‘‘ اما در دل حامد چیز دیگری می‌گذرد، با خودش می‌گوید: ’’ چرا باید منت کسی را بکشم؟‘‘ فقر، او را بیش از حد محتاط و حساس بار آورده است.

چرخ‌وفلک بازی تمام می‌شود و حالا نوبت خرید اسباب‌بازی‌هاست. سرباز، سقّا، پادشاه و ملکه، وکیل، و رخت‌شو، همه بدون هیچ تفاوتی کنار هم چیده شده‌اند. رخت‌شو درست کنار پادشاه و ملکه نشسته و سقّا هم کنار وکیل! چه اسباب‌بازی‌های قشنگی! انگار هر لحظه ممکن است جان بگیرند و شروع به حرف زدن کنند.

محمود با هیجان به سرباز خیره شده، یونیفرم خاکی، کلاہ قرمز، تفنگ روی شانه، انگار تازه از تمرین نظامی برگشته است! محسن سقّا را انتخاب می‌کند، قامت خمیده، مشک آب روی شانه، طنابی در دست دیگر، و لبخندی که انگار دارد آواز می‌خواند، حتی قطره‌های آب از مشکش میچکد! نوری هم وکیل را می‌پسندد، چهره‌ای جدی و موقر، قبای مشکی روی کت سفید، زنجیری طلایی که از جیبش آویزان است، و کتاب قانون در دستش، انگار تازه از یک دادگاه پرهیجان بیرون آمده!

قیمت هرکدام از این اسباب‌بازی‌ها فقط دو قران است، اما حامد فقط سه قران دارد. اگر دو قران را خرج کند، دیگر چیزی نمی‌تواند بخرد. با خودش میگوید، ’’ نه! اینا ارزشش رو ندارن. اگه بیفتن، می‌شکنن. اگه خیس شن، رنگشون میپره. اینا چه فایده‌ای دارن آخه؟‘‘

محسن با ذوق می‌گوید: ’’ سقّای من هر روز، از صبح تا شب، برام آب می‌آره!‘‘
نوری هم با افتخار ادامه میده: ’’ وکیل من هر روز یه پرونده رو حل میکنه و کلی پول درمی‌آره!‘‘

اما حامد فقط تو دلش میگه: ’’ همه‌شان فقط از گل و خاک ساخته شدن، یه ضربه کافیه تا خرد شن.‘‘

ولی در عین حال، با حسرت به آن‌ها خیره شده و آرزو دارد که حتی برای لحظه ای آن‌ها را در دست بگیرد.

آن‌ها به یک دکان دوره‌گرد می‌رسند، پُر از وسایل رنگارنگ و چیزهای جذاب! فروشنده بساطش را روی یک چادر پهن کرده؛ توپ، سوت، بوق، فرفره، اسباب‌بازی‌های پلاستیکی و هزار چیز دیگر! محسن یک سوت برمی‌دارد، محمود یک توپ، نوری یک عروسک پلاستیکی که با فشار دادن «چون‌چون» می‌کند، و سمیع یک نی که می‌خواهد با آن آواز بخواند.

حامد با حسرت به هر کدامشان نگاه می‌کند. هر بار که دوستهایش چیزی می‌خرند، او با اشتیاق جلو می‌آید تا برای لحظه‌ای آن را در دست بگیرد، اما بچه‌ها سرشار از ذوق و هیجان‌اند و چندان مایل به بخشیدن نیستند. حامد بیچاره، ناامید همان‌جا می‌ایستد و فقط نگاه می‌کند.

بعد از اسباب‌بازی‌ها، نوبت به شیرینی رسید. کسی ریوری خرید، یکی گلاب‌جامن، دیگری سوهان حلوا. همه مشغول خوردن و لذت بردن بودند. اما حامد؟ او انگار از جمع دوستانش بیرون افتاده بود. جیبش همان سه قران ناقابل را داشت، اما چرا چیزی نمی‌خرید؟ با چشمانی پر از اشتیاق، نگاهش به دستھای دوستانش دوخته شده بود.

محسن با شیطنت گفت: ’’ حامد، بیا این ریوری رو بگیر، بوش کن، چقدر خوش‌عطره!‘‘

حامد جلو آمد. محسن چند دانه ریوری از بسته بیرون آورد و به سمت او تعارف کرد. حامد دستش را دراز کرد، اما درست لحظه‌ی آخر، محسن دستش را عقب کشید و شیرینی‌ها را در دهن خودش گذاشت!

محمود، نوری و سمیع با خنده و کف زدن او را مسخره کردند. حامد خجالت‌زده عقب رفت.

محسن دوباره گفت: ’’ خب، این بار واقعا بهت می‌دم، بیا اینو بگیر!‘‘

حامد با غرور جواب داد: ’’ نگه دار برای خودت! مگه من خودم پول ندارم؟‘‘

سمیع با پوزخند گفت: ’’ سه قرون بیشتر نداری، چی می‌خوای باهاش بخری؟‘‘

محمود که مهربان‌تر بود، شیرینی‌اش را به سمت او گرفت و گفت: ’’ حامد، بیا، این گلاب‌جامن رو بگیر‘‘

اما حامد اخم کرد و گفت: ’’ شیرینی که چیز مهمی نیست! توی کتابا خوندم که ضرر هم داره‘‘

محسن خندید: ’’ ولی ته دلت آرزو می‌کنی یه کم گیرت بیاد! چرا پول‌هات رو خرج نمی‌کنی‘‘

محمود گفت: ’’ نه، من می‌دونم نقشه‌ش چیه! وقتی همه‌ی ما پول‌هامون رو خرج کردیم، اون تازه می‌ره برای خودش شیرینی می‌خره، بعد هم جلو چشم ما می‌خوره و حرصمون می‌ده‘‘

مقابل مغازه‌های شیرینی‌فروشی، چند مغازه دیگر بودند، بعضی ھاشان ابزارآلات آهنی می‌فروختند، و بعضی ھم زیورآلات آبکاری‌شده و بدل. اما اینجا چیزی نبود که بچه‌ها را سرگرم کند.

حامد با قدم‌های محکم به سمت مغازه‌ی آهنگری رفت. چشمش به انبرهای چیده‌شده روی هم افتاد. دست در جیب برد، سکه‌هایش را لمس کرد و با خودش گفت: ’’ این بهترین خریدیه که موتنم داشته باشم!‘‘

او می‌دانست که مادربزرگش چقدر از نداشتن انبر رنج می‌برد. هر بار که نان را از روی تابه برمی‌داشت، دست‌هایش می‌سوخت. اما اگر این انبر را برایش ببرد، دیگر نیازی نیست که با دست‌هایش زغال را جابه‌جا کند یا نان داغ را لمس کند.

با خودش گفت: ’’اسباب‌بازیا چه فایده‌ای دارند؟ فقط چند دقیقه شادی و بعدش فراموشی. شاید تو راه خونه بشکنن یا بچه‌های کوچک‌تر اونا رو بگیرن و خراب کنن. اما انبر چیزیه که واقعاً به درد می‌خوره.‘‘ مادربزرگ حامد هیچ‌وقت خودش چنین چیزی نمی‌خرید، نه وقتش را داشت، نه پولش را.

دوستانش جلوتر رفته بودند و کنار آبخوری ایستاده بودند. با خودخواهی شیرینی‌هایشان را خورده بودند و حتی یک تکه هم به او تعارف نکرده بودند. اما حالا انتظار داشتند که با آن‌ها بازی کند۔

با خودش گفت: ’’بذار بخورن و دندوناشون خراب شه، بذار بیشتر دلشون بخواد و از مادرهاشون پول بدزدن، بعد هم کتک بخورن!‘‘

حامد حالا یک انبر برای مادربزرگش دارد، چیزی که نه می‌شکند و نه از یاد می‌رود.

با خودش فکر گفت: ’’ وقتی مادربزرگ انبر رو ببینه، چقدر خوشحال می‌شه! با لبخند از دستم می‌گیره و می‌گه: پسرم برام انبر خریده! چه بچه‌ی خوبی!” حتماً کلی دعای خیر برام میکنه. کی میخواد بخاطر اسباب‌بازیای محسن و محمود اونا رو دعا کنه؟ هیچ‌کس! اما دعای مادربزرگم، مستقیم به خدا می‌رسه و زود هم قبول می‌شه‘‘.

حامد با تردید به فروشنده نگاه کرد و پرسید:
’’ آقا، این انبر فروشیه؟‘‘

فروشنده نگاهی انداخت و دید کسی همراهش نیست. گفت:
’’ این به چه دردت می‌خوره پسرجان؟‘‘

حامد مکثی کرد و گفت:
’’ یعنی فروشی نیس؟‘‘

مرد سر تکان داد:
’’ چرا، فروشیه. وگرنه اینجا برای چی میزاشتمش؟‘‘

حامد با امیدواری پرسید:
’’خب، قیمتش چیه؟‘‘

’’ شش قران.‘‘

قلب حامد برای لحظه ای فرو ریخت، اما خودش را نباخت. با شهامت گفت:
’’ سه قران می‌کنی؟‘‘

این را گفت و کمی جلوتر رفت، تا اگر فروشنده سرش داد زد، او نزدیکش نباشد، اما فروشنده نه داد زد و نه غر زد. فقط انبر را به دستش داد و پول‌ را گرفت.

حامد با افتخار انبر را روی شانه‌اش گذاشت، انگار که تفنگ باشد، و با غرور به سمت دوستانش رفت.

محسن با دیدن انبر در دستان حامد خندید و گفت:
’’ واقعاً این انبر رو خریدی؟ احمق! با این چی کار میخوایی بکنی؟‘‘

حامد انبر را محکم روی زمین کوبید و گفت:
’’ بیا، فقط یک لحظه عروسک پلاستیکی‌ت را روی زمین بنداز، می‌بینی که تیکه‌تیکه می‌شه‘‘!

محمود گفت:
’’ پس یعنی اینم اسباب‌بازیه است؟‘‘

حامد با اعتمادبه‌نفس جواب داد:
’’چرا اسباب‌بازی نباشه؟ اگر رو شونه بذاری، تفنگ می‌شه! اگر تو دست بگیری، چنگال غول‌هاس! حتی می‌تونم با این بینی‌ت رو بگیرم! یه ضربه بزنم، همه‌ی اسباب‌بازی‌های شما نابود می‌شن! هر چقد هم که زور بزنید، هیچ آسیبی به انبر من نمی‌رسه! این انبر شیر آهنی منه‘‘

سمیع که حسابی تحت تأثیر قرار گرفته بود، گفت:
’’ حاضری با خنجر من عوض کنی؟ دو قرون قیمتشه‘‘

حامد با نگاهی تحقیرآمیز به خنجر او نگاه کرد و گفت:
“این چیه؟ فقط یه تیکه چرم که تق‌تق صدا می‌ده! اگر یه قطره آب روش بریزه، کارش تمومه! اما انبر من مثل یه پهلوون آهنیه. توی آتش، بارون، طوفان، هر جا که باشه، هیچ اتفاقی براش نمی‌افته‘‘

دیگر وقت رفتن بود. ساعت ده شده بود و همه عجله داشتند که زودتر برگردند خانه. حالا دیگر هیچ‌کس انبر پیدا نمی‌کرد، تازه کسی هم پولی برای خریدش نداشت. اما حامد زرنگ‌تر از همه بود!

حالا بچه ها به دو گروه تقسیم شده بودند. محسن، محمود و نوری یک طرف، و حامد هم تنها در طرف دیگر. سمیع هنوز تصمیمی نگرفته بود، منتظر بود ببیند گروه قویتر کدام است تا طرف او را بگیرد!

بحث و جدل بالا گرفت. حالا حامد حسابی سرحال بود. سه نفر مقابلش ایستاده بودند، اما او اصلا کم نمی‌آورد. آن‌ها تعدادشان بیشتر بود، اما حامد منطق داشت، استدلال داشت. یک طرف، اسباب‌بازی‌های چوبی، گِلی و پلاستیکی بودند، طرف دیگر، یک تکه آهن که حالا خودش را فولاد می‌دانست!

حامد با افتخار انبرش را بالا گرفت و گفت:
’’ اگه یه شیر واقعی بیاد، کی بیشتر دووم میاره! این سربازهایی که محسن خریده؟ تفنگ‌هاشون هم قلابیه، اولین غرش شیر رو که بشنون، پا به فرار می‌ذارن! وکیل نوری هم با همه قانون دلش می‌لرزه، کتشو می‌کشه روی سرش و قایم می‌شه! اما انبر من، این پهلوونِ آهنی، یه راست می‌پره روی گردن شیر و در جا کارشو تموم می‌کنه‘‘

محسن با تمام توان گفت:
’’خیلی خب، اما انبر تو که نمی‌تونه آب بیاره‘‘

حامد انبر را بالا گرفت و با اطمینان گفت:
’’ کافیه یه داد بزنه، همین سقّا با وحشت می‌دوه و هر چقد آب بخوام برام میاره‘‘

محسن جوابی نداشت. نوری به کمکش آمد و گفت:
’’ اگه بچه‌ها گیر بیفتن و دادگاهی بشن، باید دست‌بند زده بچرخن! اون وقت فقط وکیل من می‌تونه نجاتشون بده! بفرما، جواب بده ببینم‘‘

حامد کمی جا خورد، اما برای وقت‌کشی پرسید:
’’ خب، کی قراره منو دستگیر کنه؟‘‘

محمود بلافاصله گفت:
’’همین سربازِ تفنگ‌به‌دوش‘‘

حامد شکلکی درآورد و گفت:
’’ اینا می‌خوان این پهلوونو بگیرن؟ باشه، بیارید جلو، همین حالا یه مبارزه راه بندازیم! از قیافه‌شون بنظر میرسه که اگه منو ببینن، از ترس سکته می‌کنن! می‌خوان با این تفنگ قلابی منو بزنن؟‘‘

محسن که دوباره جان گرفته بود، با خنده گفت:
’’ ولی انبر تو هر روز روی آتیش می‌سوزه!‘‘

حامد بی‌درنگ جواب داد:
’’ فقط پهلوونا می‌تونن تو آتیش برن، پسر! وکیل شما، سربازتون، سقّاتون، همشون ترسو ان! همین که آتیشو ببینن، فرار می‌کنن! اما انبر من، این قهرمانِ آهنی، بدون ترس تو آتیش می‌پره!‘‘

نوری با زرنگی گفت:
’’ انبر تو تو آشپزخونه یه گوشه روی زمین می‌مونه، اما وکیل من پشت میز و صندلی می‌شینه، با کلی وقار و ابهت!‘‘

این جمله مثل آب روی آتش بود! حتی سمیع هم به وجد آمد و گفت:
’’ درسته، اینم حرف حسابه! انبر تو کجا، وکیل پشت میز کجا!‘‘

حامد اما کم نیاورد و با شیطنت گفت:
’’ خیلی خب، انبر من تو آشپزخونه روی زمین می‌مونه، ولی همین که وکیل تو روی صندلیش بشینه، می‌پره و با یه ضربه می‌ندازتش زمین و کل قانون رو می‌کوبه توی شکمش!‘‘

این جواب خیلی منطقی نبود، یه جورایی هم بی‌ربط به نظر می‌رسید، ولی اونجا که گفت “قانونو می‌کوبه توی شکمش” حسابی روی بچه ها اثر گذاشت! هر سه مغلوب و بی‌جواب مانده بودند.

حامد برنده نبرد بود! هرچند اون سه نفر هنوز توپ، سوت و آدمک پلاستیکی داشتن، ولی جلوی این “مسلسل آهنی” جرئت نمی‌کردن عرض‌اندام کنند. انبر، این پهلوونِ بی‌رقیب، بدون شک و شبهه‌ای، پیروزِ این میدان شده بود!

همه دوستان حامد نفری سه قران خرج کرده بودند، اما هیچ‌کدام چیزی نخریده بودند که فایده‌ای داشته باشد. ولی حامد با همون سه قران، میدان را برده بود.

حالا نوبت به صلح رسید.

محسن با لبخند گفت:
’’ بیا انبرت رو بده، ما هم ببینیم چقدر محکم و قوی‌یه! تو هم بخوای می‌تونی وکیل منو امتحان کنی، حامد!‘‘

حامد مثل یک قھرمان بزرگ، سخاوتمندانه انبرش را به دست دوستانش داد. محمود، محسن، نوری و سمیع، همه نوبتی امتحانش کردند، و در عوض، اسباب‌بازی‌هایشان را به حامد دادند تا او ھم ببیند.

چه عروسک‌های قشنگی! انگار که هر لحظه می‌توانستند زنده بشوند و حرف بزنند! اما هیچ مادری با دیدن‌شان آن‌قدر خوشحال نمی‌شد که مادربزرگ حامد با دیدن انبرش خوشحال می‌شد. حامد از انتخابش کاملاً راضی بود.

حالا که انبرش شده بود “رستم ھند”، احترامش بیشتر هم شد. توی راه برگشت، محمود با یک قران خیار خرید و به حامد هم داد. محسن و سمیع هم هر کدوم یک قران آلو ترش خریدند و باز هم به حامد تعارف کردند. این‌ها همه از برکاتِ رستم ھند، انبر حامد بود!

روستا ساعت یازده صبح حسابی شلوغ شده بود، چون همه از جشن برگشته بودند. خواهر کوچک محسن با خوشحالی دوید و از دستش سقا را قاپید. او از ذوق آن‌قدر بالا پرید که عروسک از دستش افتاد و شکست. همان موقع دعوای محسن و خواهرش بالا گرفت. جیغ و گریه‌شان که به گوش مادرشان رسید، او هم عصبانی شد و بی‌معطلی به هر کدام‌شان دو سیلی زد!

سرنوشت وکیل نوری هم از این بھتر نبود.وکیل که نمی‌توانست روی زمین یا طاقچه ول باشد! باید برایش یک جای درست و حسابی پیدا می‌کردند. پس دو تا میخ به دیوار کوبیدند، یه تخته کهنه رویش گذاشتند، و برای اینکه باشکوه‌تر بشود، یک تکه پارچه قرمز کهنه هم رویش انداختند. وکیل محترم با افتخار روی این سکوی سلطنتی جا گرفت و نوری هم با یک بادبزن شروع به باد زدنش کرد.

اما معلوم نبود دارد بادش می‌زند یا کتکش! وکیل بیچاره نتوانست ھوای باد را تحمل کند و از بالا سقوط کرد. وقتی به زمین خورد، کاملاً خرد شد و از هم پاشید. همه با تأسف و اندوه به جنازه‌اش نگاه کردند و در نهایت، طبق سنت زرتشتی‌ها، انداختنش یه گوشه تا لاشخورها ازش استفاده کنند و بیهوده نماند!

سرباز محمود خیلی برای خودش احترام قائل بود و فکر می‌کرد راه رفتن برایش کسر شأن است! محمود تصمیم گرفت سربازش را سوار بزغاله‌ کند. خواهرش سرباز را نگه داشته بود، محمود گوش بزغاله را گرفته و آن را جلو می‌برد، و دو برادر دیگرش هم پشت سرشان، با هیجان شعارهای جنگی سر می‌دادند.

ناگهان سرباز از پشت اسب نجیبش، یعنی همان بزغاله به زمین افتاد. تفنگش هم از دستش پرت شد و یکی از پاهایش شکست. اما جای نگرانی نبود! چون محمود یک دکتر فوق‌العاده بود. او سریع دستور داد شیر درخت گولر بیاورند تا پای سرباز را درمان کند. عمل جراحی انجام شد، پای شکسته دوباره وصل شد، اما همین که سرباز خواست بلند شود، پایش دوباره جدا شد! عمل ناموفق بود.

در نهایت، محمود که حسابی کلافه شده بود، تصمیم گرفت کار را تمام کند و پای دیگر سرباز را هم بشکند! حالا سرباز می‌توانست یک گوشه راحت بنشیند. قبل از این، با یک پای شکسته نه می‌توانست راه برود و نه بشیند، اما حالا که هر دو پایش از کار افتاده بودند، راحت می‌توانست گوشه‌ای بنشیند و برای خودش بازی شکار راه بیندازد!

و اما حامد، همین که آمنه صدای حامد را شنید، با خوشحالی به سمتش دوید، او را در آغوش گرفت و بوسید. اما بعد، ناگهان چشمش به انبر افتاد و با تعجب پرسید:
’’ اینو از کجا اوردی، پسرم؟‘‘

حامد با افتخار گفت: ’’ خریدم، سه قران دادم!‘‘

آمنه محکم دستش را به پیشانی‌اش زد و با ناراحتی گفت:
’’ خدای من! چقدر این پسر بی‌فکره! ظهر شده، از صبح ھیچ چی نخوردی، بعد اینوخریدی؟ آخه از اون‌همه چیز توی جشن عید، فقط این به چشمت اومد پسر؟‘‘

حامد سرش را پایین انداخت و با لحنی شرمندہ، اما با صدایی آرام گفت:
’’ مگه انگشتات کنار تابه نمی‌سوخت؟‘‘

همین یک جمله کافی بود تا خشم آمنه در یک لحظه فروکش کند. اما نه فقط خشمش، بلکه چیزی در دلش عوض شد… یک حس عجیب، یک احساس عمیق که هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست آن را توصیف کند. انگار یک درد آرام و پنهان در قلبش جریان پیدا کرد.

چقدر این پسر خودش را کنترل کرده بود! وقتی بقیه‌ی بچه‌ها اسباب‌بازی می‌خریدند، شیرینی می‌خوردند، او هم دلش می‌خواست مثل آن‌ها باشد، اما همه‌ی این خواسته‌های کودکانه را کنار گذاشت… فقط برای مادربزرگش، فقط برای این‌که دیگر دست‌های او روی تابه نسوزد.

آمنه ایستاد، مات و مبهوت. دلش می‌خواست همه‌ی دنیا را به حامد بدهد. و همان لحظه، اتفاقی افتاد…

آن مادر خسته و رنج‌کشیده، یک‌باره احساس کرد که دوباره به یک کودک تبدیل شده است.

اشک‌هایش بی‌وقفه سرازیر شدند، حامد را در آغوش گرفت، دستانش را بالا برد و با صدایی لرزان برایش دعا کرد. قطره‌های درشت اشک، یکی پس از دیگری از گونه‌هایش پایین می‌افتادند…

4.5

امتیاز بدهید:

(5)

شبیه‌عباس خان

نویسنده و مترجم

شبیه عباس خان، ۱۳۷۶، متولد در روستای رَنّو در هندوستان. زبان‌های فارسی و هندی از کودکی برایش زبان مادری بوده‌اند و زبان انگلیسی را در مدرسه آموخت. نخستین ترجمه‌اش در ده‌سالگی در مجلهٔ محل زندگی‌مان با موضوع «مرگ» منتشر شد. پس از دانشگاه، به یادگیری نویسندگی پرداخت و کار ترجمه نیز هم‌زمان با آن ادامه داشت. در طی سه سال، ده مقالهٔ علمی را از فارسی به زبان اردو ترجمه کرد که در فصلنامهٔ راه اسلام در هند منتشر شدند. متن «مترجم به‌عنوان خواننده» و داستان «هم‌سفر» از جمله ترجمه‌های ایشان است که در مجلهٔ مدام به چاپ رسیده‌اند. .
05

یک دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک