همزمان با کج شدن تابلو روی دیوار، زمین زیر پایم میلرزد.
مامان ابروهای مشکی باریکش را درهم میکند: «چهار روزه زندگی نداریم به ولله». آب داخل لیوان مقابلم، موج میگیرد. «گرومپپپپپپ..» ضربهٔ بیل مکانیکی، درست آنور دیوار، به تن خانه مینشیند. صدا در حالتی تکرار شونده، هر لحظه نزدیکتر میشود. صدای شِرِقّ افتادن فنجانها از داخل کابینت میآید. هفته قبل، وقتی خریدشان، خوشحالی معصومانهای در عمق چشمهایش دیده میشد. اینبار، صدای جیرینگ لوستر بلند میشود. «قوربونت شم خدا؛ این همه آدم! قحطی همسایه بود؟» و پا تند میکند سمت آشپزخانه. من هم بیاختیار پشت سرش میدوم. نور کمجان پاییز از گوشه پنجره قد کشیده آمده تا کنار کابینت.
از آشپزخانهٔ مامان حیاط همسایه دیده میشود. دوتا باغچه خاکی برهوت، درخت انجیر قطع شده، حوض فوارهدار آبی، تخت فلزی زنگزده و توالتی که سالهاست به انباری تبدیل شده، داشت. حیف آن سرسرای زیبای گچکاری. با آن اتاقهای بزرگ و پنجرههای پهنش. پیرمرد بیچاره اگر میدانست چهلمش نشده، خانه را به هوای علم کردن برجی بیریخت، اینطور با خاک یکسان میکنند، فکر مردن به سرش نمیزد.
از لای پنجره سرک میکشم. حیاط به گورستانی از تیر و تخته و آجر شکسته تبدیل شده و حوض را دفن کرده. آن روزها، ترک داشت و رنگش گلهگله پریده بود، ولی وقتی ماهی قرمزهای عید را داخلش انداختیم، قشنگ بود. محمدحسین قدش به لبه حوض نمیرسید. روی انگشتهای پا بلند میشد و ماهیها را میپایید. سهچرخه کوچکش را اولین بار، دور همان حوض پدال زد. چقدر گریه کرد و غصه خورد، وقتی گربهی پیرزن، ماهی قرمزش را از توی حوض قاپید و برد. هرجا گربه میدید، با انگشت اشاره میکرد: «گُبّه! گُبٌه مامان! بِبّین!».
این ترس، بهانهای جور کرده بود پیرزن صاحبخانه هر روز جورابهای مشکیاش را تا زانو بالا بکشد و بیاید پایین. شبها هم چند شیشهٔ کوچکِ گیاهان دارویی دست میگرفت و به بهانهٔ تجویز نسخهٔ شفابخش دیگری، خودش را میهمان خانهمان میکرد. پیرزن ریزاندام و سبزهرو بود، با موهای مجعد و پنبهای. چشمهایش معمولا سرمه داشت و لبخند ملایمی خطهای شیارمانند بالای لبش را محو میکرد. تمام آن هشت ماهی که در طبقه پایین خانهاش، خانه داشتیم، دو پیراهن بیشتر در تن او ندیدم. یکی سرمهای با گلهای درشت سفید و دیگری قهوهای با گلهای خیلی ریز کرمی.
دامن هردوشان چیندار و گشاد بود و تا پایین زانو میرسید. هفته اولی که اسبابکشی کرده بودیم، هر صبح همهی بیست و هفت تا پله را میآمد پایین. تقهای به در زده نزده، سرک میکشید تو. هر بار از برادر شوهرش میگفت: « برادرشووَرم ارتشیه. زن بچهش خروسخون پامیشن، دوش میگیرن میشینن صُوبونه. ها! ایطوری نیس که..! صُب پامیشی برو حموم. بزک کن. پیرن بپوش». خودم را در آینه نگاه میکردم. سر و وضعم مرتب بود؛ اما به هرحال او صاحبخانه بود. صاحب همهٔ آن خانه. اتاقها، آجرهای فرسوده دور حیاط، موزاییکهای زهواردررفته و شکسته، حوض و دو باغچهٔ بزرگ اینطرف و آنطرف. اختیارشان را داشت؛ مثل سینهریز پَهلَویی که همیشهٔ خدا به گردنش بود. میگفت گردنبند عروسیاش هست؛ اما پیرمرد را دوسه باری بیشتر ندیدم. پیراهن سفید مرتب و شلوار قهوهای خطدار میپوشید.
از اینجا، بیل بزرگ آهنی را میتوانم ببینم. بالا میرود و ضربه محکمی به ستون دم پله میزند. کمر خانه میشکند. بیاختیار دستم به کمرم میرود. توده بزرگی از خاک به هوا برمیخیزد. یک آن، دلم هری میریزد. پاهایم ناخودآگاه به عقب کشیده میشوند. مامان صدایم میزند: « بیا اینور، دمِ پنجره وانستا».
مامان، زهرا را روی پاهایش تاب میدهد، تا شاید بخوابد. با چشم به سینی چای اشاره میکند.
«اونم بیار».
مامان هروقت نگران باشد یا عصبی، چای گلمحمدی درست میکند. گاهی هم زعفران داخلش میریزد. نزدیک اپن آشپزخانه عطر چای میدود زیر دماغم. استکانها زیادی پر هستند. به محض برداشتن، تلو میخورند و سرریز میشوند توی سینی. زهرا به هوای خوردن قند از جا میپرد. چشمهایش میدرخشند: «به.به. نَند!».
مامان با فشار انگشت اشاره و سبابهی هر دو دست تکه کوچکی از قند میشکند. داخل چای میزند و در دهان زهرا میگذارد.
میگویم: «حیف شد خونه خانم جعفری اینا!»
مامان همه توانش را به کار میگیرد زهرا را توجیه کند قند همان یک دانه بود و تمام شده. فکر میکنم اصلا نشنید چه گفتم.
چیزی گوشهدار و تیز راه گلویم را گرفته، تا میخواهم آب دهانم را قورت بدهم میخراشد و پایین میرود.
«مامان یادته نمایشگاه محمدحسین رو؟!، تو اون اتاق بزرگِ؟ رو به خیابون؟!»
«آره قربونش برم، همهش خطهای کج و کوله بود».
دیگر صدای بیل مکانیکی نمیآید. دیوارها نمیلرزند. هیچ صدایی نیست.
زهرا قندان را پشت مامان پیدا میکند. دستش را آرام سمت آن میبرد. با اخم نگاهش میکنم . هشت دندان بالا و پایین را به هم فشار میدهد و ادای لبخند در میآورد. چشمهایش را تنگ میکند و به چشمان مامان میدوزد. حواسش هست نگاهش به من نیافتد.
مامان قند در دلش آب میشود و بلند میخندد. میگوید: « یادته پیرزنه چه طور همه نقاشیارو نیگا میکرد؟ حرصش دراومده بود که نکنه جای چسبی مونده باشه رو دیوار» و دوباره میخندد. زهرا فرصت را مغتنم میبیند و قند دیگری برمیدارد. دستش به دهان نرسیده، از دستش میگیرم. قندان را پشت بالشت قایم میکنم. برای مامان تعریف میکنم چهطور با محمدحسین مینشستیم لب پنجره. کاغذهای دفترش را قد بلیط نمایشگاه قیچی میکردیم و برای آدمهای خیالی و عروسکهایی که برای بازدید آمده بودند، میفروختیم. خانهمان را دوست داشتیم، هرچند گاهی از دیدن یکباره پیرزن وسط پذیرایی زهرترک میشدیم.
یکبار بدجوری جیغم را درآورد. گفتم:«خانوم جعفری! کار درستی نیس آخه بدون در زدن میایین تو!»
هرازگاهی به جستجوی اثر توپی یا میخ تابلویی یا هرچیز دیگری بر در و دیوار ملکاش، میآمد. گالوشهای روفرشیاش را میپوشید، روسری بزرگ گل آبیاش را سر میکرد و به بهانه خوردن چای چند ساعتی مینشست. حضور همسرم هم محدودیتی برایش فراهم نمیکرد. درسهای اخلاق و آداب معاشرتش بیشتر از همه، نصیب او میشد. گاهی هم بهانهی خندههای خانواده کوچک سه نفره مان را جور میکرد.
حالا، بعد از یازده سال از آن روزها، مامان، اینجا را اجاره کرده. خانهای چسبیده به خانهی پیرزن و پیرمرد آن روزگار ما.
هروقت مامان بخواهد از چیزی یا خاطرهای که ناراحتش کرده صحبت کند، لبخند تلخی مینشیند روی لبش. یکبار رفته به پیرمرد سر بزند، دیده کنج اتاق طبقه بالا تنها نشسته و چشمهایش را با دستمال چرک گرفتهای پاک میکند.
گاهی، سایهی نحیف و خمیده او را پشت پنجره میدیدم. چندباری هم به بهانه کاسهای آش یا سوپ، با محمدحسین به خانهمان سر زدیم. لبه پنجرهها، گرد و خاک نشسته بود و اثری از آبیِ حوض نبود. شاخ و برگ درخت انجیر گوشه حیاط ناپدید شده و تنهی کوتاه و خشکی از آن مانده بود. تاک پیر دم پله، درخودش جمع شده و به دیوار همسایه تکیه داده بود. اما هنوز صدای زندگی از خاطرههایمان سرریز میشد و در آن موج میزد. صدای خانهمان را میشنیدیم.
حالا، چند روزیست، در و دیوارش زیر آوار خانه پیرزن و پیرمرد مدفون شده. آن را به تلی از خاک تبدیل کردهاند؛ اما، تا زمانیکه خاطرهای برای گفتن داریم، هنوز پابرجاست؛ میخندد، عشق میورزد و مهربانی میکند. این را تازه فهمیدم، چند دقیقه پیش؛ وقتی برای مامان تعریف میکردم چطور محمدحسین کوچکم، سر ظهرها میآمد و مینشست لب پنجره آشپزخانه؛ پاهایش را از لای میلههای سفید به سمت کوچه آویزان میکرد و منتظر بابا میشد. که بابا بیاید و پاهای کوچکش را بگیرد؛ قلقلکش بدهد و او بلند بلند بخندد.
4 دیدگاه
بعضی از خانهها هیچ وقت فراموش نمیشوند .
دلم برای خونهه سوخت…
تصویرسازی خوبی داشت. آفرین 🙂
فاطمه جان من هر بار که متنی ازت میخونم پیشرفت قلمت رو کاملا حس میکنم. خدا قوت خیلی خیلی خیلی زیاد بهت. همینجور و با همین دست فرمون جلو برو
نعیمه سادات عزیزم
ممنونم از لطف و حسن نظرت مهربانو جان
ممنونم که خوندی و برایم یادداشت پر مهرت رو نوشتی ❤️
بینهایت ممنونتم