با انگشتم روی آیکون دوربین، گوشه سمت چپ اسکرین گوشی ضربه میزنم. دوربین باز میشود و منظره روبهروم جا میگیرد در یک مستطیل کوچک. بی حوصله دنبال کادر مناسب میگردم، ولی پیداش نمیکنم. نه که نباشد. من دل به کار ندادهام. پشیمان میشوم. دوربین را میبندم، صفحه گوشی را خاموش میکنم و سر میدهمش توی کیف. چشمهایم را روی هم میگذارم و صدای دریا توی سرم موج برمیدارد. حتی تصویر قایق ماهیگیری را که در نمای دوردست محو شده، از پشت پلکهام میبینم. من برای جاودانه کردن این لحظه به گوشی نیاز ندارم. فقط کافیست جوری به منظره روبهروم، به آبی چرکشدهی نزدیک افق، به موجهایی که با مرزهای سفیدی از کف میآیند و میروند، نگاه کنم، قورتش بدهم توی سرم، انگار که آخرین بار است میبینمش، آنوقت لحظه بعد وقتی که پلک روی هم گذاشتم، آن تصویر برای همیشه به جایی اعماق مغزم منتقل شده است.
دخترم گوشی را از توی کیف درمیآورد تا ازم عکس بگیرد. میگویم نمیخواهم. از اینکه عکسم را بگیرند فراریام. به نظرم فقط این نیست که بدعکس باشم، توی عکسهام فاجعهام. همانقدر که از شنیدن صدای ضبط شده خودم بدم میآید، از دیدن تصویر عکاسیشدۀ خودم هم دل خوشی ندارم. خود واقعیم را بیشتر دوست دارم، خودی که یک بعد بیشتر از تصویر تخت شده روی یک کاغذ دارد. صدایی که با گوشهام از خودم میشنوم و تصویری که با چشمهام از خودم توی آینه میبینم. لابد حساب میکنم خود واقعیم چیزی شاهکارتر دارد که دوربین خاک برسر بلد نیست ثبتش کند. قبلترها فکر میکردم دلیل اینکه به عکسهایی که گرفتهام برنمیگردم بدعکسی است. اما به نظر این فقط یک قسمت از ماجرا بود.
آفتاب بعدازظهر تابستان تند است. هیچ پرندهای قصد ندارد توی این گرما از لانهاش بیرون بیاید. مگر آنها که کنار آبگیر سینه توی آب کردهاند. بازهم دخترکم گوشی را ازم میگیرد و میگوید «مامان باز کن قفلشو، میخوام عکس بگیرم، رنگ بالهاشون رو نگاه کن» اولین بار است آمدهایم باغ پرندگان و حالا رسیدهایم نزدیک فلامینگوها. صورتی زیر بالهایشان رنگ عجیبی است. زنده و شفاف و خیرهکننده. تا حالا اینجور صورتی را جایی ندیدهام. میگویم «از فلامینگوها عکس بگیر» میگیرد. به گوشی نگاه میکنم و توی ذوقم میخورد. رنگ صورتی فلامینگویی، توی دوربین طور دیگری افتاده. اصلا آن رنگ لوندی نیست که مقابل چشمم راه میرود. از لنزها، فاصلههای کانونی، شکست نور و جسم در بی نهایت و تصویر درکانون ناامید میشوم. بعد از آن روز حتی یکبار هم به فلامینگوی توی گوشی نگاه نکردم. اما به فلامینگویی که توی مغزم نقش بست و رنگ جذابش، دهها بار.
رولان بارت جایی در کتاب اتاق روشن میگوید: درنهایت به خاطر خوب دیدنِ یک عکس، بهترین کار این است که از آن روبرگردانی یا چشمانت را بر آن فروبندی. شرط لازم یک تصویر یک نظر است، این را یانوش به کافکا گفت و کافکا لبخندی زد و پاسخ داد: «ما از چیزها عکس میگیریم تا از فکرمان بیرونشان کنیم. داستانهای من، راهی بر بستن چشمانم هستند.»
جمله کافکا تکانم میدهد. ما از چیزها عکس میگیریم تا از فکرمان بیرونشان کنیم. یعنی خیالمان راحت میشود بابت اینکه جایی ثبت کردیمشان و دیگر نیازی نیست توی ذهنمان نگهشان داریم؟ یا از خاطراتمان بیرونشان کنیم؟ نقض غرض عجیبی است. اولین بار که بهش فکر کردم یاد انبوهی از عکسها افتادم که صدتا صدتا در مسافرتهای مختلف برداشتهام. در بیست سال گذشته که گوشی دوربیندار وارد زندگیم شده تعداد عکسایی که با گوشیهای مختلف گرفتهام از چندهزار تا بیشتر است. اغلب آنها در فولدرهایی پراکنده، روی هاردها و درایوهای مختلف و لابد جاهایی که اصلا فراموششان کردهام کجایند، ذخیرهاند. فرزندانم تنها موضوع جذاب برای برگشتن به گذشتهاند. به جز همان تعداد عکس که مربوط به کودکی آنهاست، هیچکدام از آن تصاویر را حتی برای مرور و یادآوری خاطراتم بازبینی نکردهام. پس خاصیت عکاسی کردن برای ثبت خاطرات چه بود؟ بیشتر جزییات آن سفرها را از یاد بردهام و اما لابد لحظات زیبای گذشته من، جایی در چند فایل jpg در یک هارد اکسترنال چند گیگا بایتی ذخیره شدهاست. هرجا به جز اعماق ذهنم.
چرا عکاسی میکنیم؟ اگر این فرض درست باشد که با ثبت عکسی در واقع به تنبل کردن مغز خودمان در نگهداری خاطرات کمک میکنیم، اصلا چرا به این کار ادامه میدهیم؟ هر روز گوشیهای جدیدتری روانه بازار میشوند، که کیفیت فوقالعاده عکسهای هرکدام روی دست دیگری بلند میشود. کمکم حتی دوربینهای حرفهای هم جای خود را به گوشیها دادهاند و همه مردم همهجا درحال عکاسی از در ودیوار و زمین و آسمانند. مگر نه اینکه خاطرات ما جایی درونمان توی مغز ثبت میشود نه در حافظه گوشی، و نه در هارد اکسترنال؟ چه کسی میتواند ادعا کند که دوربینها توانایی ما را در دیدن جهان پیرامونمان بیشتر کرده؟ دنیا حالا پر است از میلیاردها عکسی که هرگز دیده نمیشوند. دنیا پر است از عکسهایی که پونکتوم ندارند.
پونکتوم را هم رولان بارت در اتاق روشن تعریف میکند. بعضی عکسها انگار نشاندار شدهاند، نقاطی حساس دارند، زخمهایی که اصل مطلبند و زمینه عکس-استودیوم- را جوری مختل میکنند که ضربه میزنند و اثر میگذارند. بارت میگوید «پونکتوم یک عکس همان رخدادی است که نیشم میزند». دنیا حالا پر است از عکسهایی که پونکتوم ندارند. زخم نمیزنند، خالیاند، و بیاثر. نه به این دلیل که لنز دوربین مورد استفاده به قدر کافی کیفیت نداشته، نه برای اینکه عکاس لنز واید ندارد تا از عظمت صحنه مقابلش تصویر بردارد. بلکه به این علت که عکاس هنوز توی «دیدن» بیتجربه است. دیدن چیزی که برای دوباره نگاه کردنش حاضر باشیم بارها به عکس برگردیم. «دیدن» چیزی نیست که با داشتنِ دوربین بشود یاد گرفت. اگر در تصویری که ثبت میکنیم، پونکتومی برای اثرگذاری باشد، آن وقت میشود عکس را به دیگری نشان داد، و توی حظ بردن از درک یک نکته ظریف یا فهم یک مفهوم پنهان شریکش کرد. اما اگر پونکتومی درکار نباشد آن وقت چه؟
فلامینگوهای باغ پرندگان شاید میتوانستند پونکتوم عکس من باشند. رنگی ناب. و شریک کردن دیگران در دیدن رنگی که احتمالا تا بهحال ندیدهاند. اما اینبار دوربین گوشیم در بعد تکنولوژیکش شکست خورد و نتوانست پونکتوم مرا ثبت کند.
هنری کارتیه برسون در عکس معروف «مردی در حال پریدن از یک گودال»، به قول خودش یک لحظه سرنوشتساز یا لحظه تعیینکننده را ثبت کرد. در فضای پشت ایستگاه قطار سَنلازار پاریس، مردی در حال تقلا برای عبور از یک آبگیر شهری است. شاید این یک اتفاق ساده به نظر برسد، اما ظاهرا برای کارتیه برسون که شکارچی عکسهای خیابانی است اینطور نبوده. این لحظه آنقدر گذراست که کمتر دیده میشود. شاید هم هیچ وقت. اما به نظر بسیاری برجستهترین اثر کارتیه برسون و به علت وجود جزییات بسیارش شاید یکی از برجستهترین عکسهای تاریخ عکاسی باشد. چطور ثبت لحظهای که هیچ اتفاق عجیبی و غریبی توش نیفتاده اینقدر میتواند خاص باشد؟ برسون در تنها کتابش یعنی «لحظه قطعی» نوشتهاست: «در عکاسی کوچکترین چیزها میتوانند بزرگترین سوژهها باشند، ویژگیهای کوچک انسان میتوانند به موضوعی مهم بدل شوند».
در عکس «مردی در حال پریدن از یک گودال»، شاید ثبت این لحظه بیاهمیت بوده باشد، اما پونکتوم آن، لحظهای که مخاطبش را درگیر خود میکند از نظر من همان حسی است که میدانیم در لحظهی بعد از این عکس قرار است اتفاق بیفتد. یک لحظه پر از حس التهاب. مردی که در پسزمینه تصویر ایستاده و شاهد پرش مرد از گودال است، خود ماییم. ماهم به قدر او فقط نظارهگریم.
با این تفاوت که او لحظهای که ما ندیدهایم را هم شاهد بوده است. شاید مرد پرنده توی آب افتاده و پاچههای شلوارش خیس و گلی شده باشد. شاید مرد توی پسزمینه بهطرفش دویده باشد تا کمکش کند، شاید هم ترجیح بدهد همانجا سرجاش همچنان ناظر بماند. اما آنچه بعدا اتفاق افتاده مهم نیست. داستانِ بعد از این لحظه، توی خیال هرکدام از ما به تنهایی ادامه پیدا میکند. مهم این است که عکاس موفق شده توی این حرکت ما را با خودش همراه کند. همانطور که برسون معتقد است عکس باید داستانی برای تعریف کردن داشته باشد. غیر از کارتیه برسون عکاسهای زیادی بودهاند که لحظات گذرا را ثبت کردهاند. مثلا عکس «سقوط از پلکان» استنلی فورمن، و دهها و صدها نمونه مشابه. برسون میگفت هیچ چیزی در این دنیا نیست که لحظهای تعیینکننده نداشته باشد. خودش هم شکارچی این لحظات بود.
ماها معمولا شکارچی لحظات نیستیم. معمولا عکسهایمان را وقتی که مرتب و منظم توی یک صحنه انتخابی زیبا ایستادهایم میگیریم. هجده ساله بودم که برای اولین بار رفتیم اصفهان. آنموقع هنوز عکسهایی را که در سفر میانداختیم چاپ میکردیم و توی آلبومهایمان میگذاشتیم. در هر خانه دستکم چهار یا پنج آلبوم پیدا میشد. وقتی توی میدان نقش جهان با مادر و خواهرهایم سوار کالسکه شدیم، خواهرکوچکترم چند عکس گذرا از ما که توی صندلی رو به روش نشسته بودیم گرفت. مادرم تشر زد که چرا عکسها را هدر داده. با هر حلقه فیلم تعداد محدودی عکس میشد گرفت. اما هربار که سراغ آلبوم سفر اصفهان میرفتیم چشممان دنبال همان دو سه عکس بود و صورتهای دفرمه شدهمان که تا سالها بعد اسباب خنده و تفریحمان شد. حتی بدعکسی توش هم دوستداشتنی بود. از کل آن سفر همان لحظههای توی کالسکه بهتر از هر لحظه دیگری در خاطرم مانده.
معمولا همین طور است. عکسهایی که توی آنها ژست خاصی نگرفتهایم، یا دهانمان به خوردن چیزی میجنبیده، یا هنوز آماده عکاسی نبودهایم، جور دیگری دلچسبند. اینها لحظههایی را ثبت کردهاند که به چشم نمیآیند و گذرا هستند. یک شادی که صادقانه ضبط میشود. خندهای که هنوز جاندار است و صدای زنگ آن توی عکس میآید. لحظهای که نسبت به تمام لحظات ثبت شده دیگر، به خودِ واقعی ما و خودِ واقعی آن لحظه نزدیکتر است. آن عکسها داستان دارند.
ما به دیدن لحظههای ماندگار عادت نداریم چه برسد به دیدن لحظههای گذرا وکوچک. شاید برای همین باشد که توی عکسهایمان چیزی خلق نمیکنیم. مفهومی یا حسی جدیدتر، تازهتر و تجربهنشدهتر. عکسهایمان تصویربرداری ناشیانهای است از هرچیزی که همه آنرا میبینیم. حافظه گوشیهامان پر میشود و حافظه خودمان خالی. ما عکاسی میکنیم برای ندیدن. تکلیف ما معلوم است. اما حتی دیگران هم علاقهای به دیدن عکسی که مثلش را هر روز خودشان بارها میبینند، ندارند. پس اینها برای چه کسانی ثبت میشوند؟ هر روز، هر ساعت، هر ثانیه، همه جا، از خیابان و کافه گرفته تا موزه و دانشگاه و طبیعت و آسانسور. شاتر دوربینها برای که به صدا درمیآیند؟
کارتیه برسون میگوید: «برای عکاسی باید نخست سر و چشم و عقل را تنظیم کرد؛ این یک روش زندگی است.» با انگشتم روی آیکون دوربین، گوشه سمت چپ اسکرین گوشیام ضربه میزنم. دوربین باز میشود و منظره روبهروم جا میگیرد در یک مستطیل کوچک. میبندمش. گوشی را سر میدهم توی کیفم. بازهم پشیمان شدهام. بعید میدانم سر و چشم و عقلم برای بستن این کادر به قدر کافی تنظیم شده باشند. به روش قدیمی خودم پناه میبرم و چشمهایم را روی هم میگذارم. من برای جاودانه کردن این لحظه به دوربین نیاز ندارم.
۱۰ عکس از کارتیه برسون که یکی از آنها عکس «مردی در حال پریدن از گودال» است.
4 دیدگاه
فوق العاده بود. چقدر خوب به موضوع پرداخته بودین. چند جا فکرم رو درگیر کرد. ممنون که نوشتین و گذاشتین بخونیم
پیدا کردن «آنِ» هر چیزی خیلی مهمه. این کوانتوم احتمالا همون آنِ عکسه. خیلی هم مهمه در ماندگاریش. این روایت برای منِ عاشق عکاسی خیلی دلنشین بود و تأملبرانگیز.🌱
خیلی زیبا بود
فکر نکنم که بتونم عکس نگیرم 😄 ولی از این به بعد میخوام عکس های جاندار بگیرم ☺️
واقعا چرا عکس میگیریم
شاید فقط کودکی از یاد رفته ارزش عکس گرفتن داشته باشد حتی صورت بابا بزرگ را هم باید توی طاقچه قلبت قاب بگیری که وقتی دلت برایش تنگ شد نخواهی دنبال آلبوم قدیمی بگردی که یادت بیاید چه شکلی بود