آب کشیدن آخرین قابلمه که تمام شد، دیگر تقریبا چیزی نمیدیدم. نم اشکی چشمانم را تار کرده بود. صورت مثل ماه و بدنهای کوچک غرق به خون بچهها از ذهنم دور نمیشد.
_آب، ماما آب…
دست کوچکی منگنه شد گوشه لباسم. پسرم لبه تیشرتم را میکشید. آب میخواست. صدایش من را به خودم آورد. نگاهم روی قد و بالای هشتاد سانتیاش ثابت ماند. چیزی در دلم تکان خورد. نشستم و کشیدمش سمت خودم. سرش را به قلبم چسباندم. غم تمام مادران غزه اشک شد و از چشمم بارید. پسرم خودش را عقب کشید. با چشمهایی به اندازه توپ پینگپنگ نگاهم میکرد. شاید از صدای بلند گریه من ترسیده بود. دلم آتش گرفت برای آن بچههایی که هر لحظه صدای توپ و تانک در گوششان است.
آبش را که خورد دوباره بردمش روی تخت تا بخوابد.
_دصّه،دصّه بِدو…
برایش قصه جوجه زرد ناقلایی که لآنهاش را گم کرده بود تعریف کردم. در تمام مدت قصه فکرم پیش آن طفل معصومهایی بود که خانه خراب شده بودند. دیگر خانهای برایشان نمانده بود تا پیدایش کنند. وقتی پتوی پسرهایم را رویشان میکشیدم از اینکه آشپزی میکنم، با دل خوش مادری میکنم، گرمم از حس امنیت خانه و آرامم از راحتی بچههایم، خجالت کشیدم. در گوشه باریکی از همین دنیا، چند صد کیلومتر دورتر از من، مردم باایمانی هستند که چنگال کفر گلوی حیاتشان را فشار میدهد. حتما شبها با صدای وحشتناک انفجار، دم به دقیقه از خواب میپرند. فرشتههای کوچکی که لرزش چشمهای ترسیدهشان دل مادر را پارهپاره میکند. اگر پدری مانده باشد برایشان، لابد از شرم سرما و گرسنگی و بیپناهی بچهها، کمرش شکسته. هیچ راهی بلد نبودم تا کمکشان کنم. درد غمشان انگار مته دریلی باشد دائم به قلبم فرو میرفت و درمیآمد و باز سوراخی نو ایجاد میکرد. فکر جگر سوخته مادران و پدران بچه از دست داده چند روز بود خواب و خوراک را برایم حرام کرده بود. هر بار که چشمم به خنده پسرهایم میافتاد چشم مادری که دیگر خنده فرزندش را نمیبیند در ذهنم نقش میبست. بچههایم که با پدربزرگشان بازی میکردند یاد بازی آن پدربزرگ و نوه پیراهن صورتی میافتادم. دیدن فیلم تن بیجان همان نوه در میان بازوهای پدربزرگش نفسم را بند آورده بود. فقط دستم به دعا بلند بود و برایشان سوره فتح میخواندم. در هوا به مقصد غزه فوت میکردم که مبادا بترسند، نکند کم بیاورند. در دلم به ایمان قویشان غبطه میخوردم.
درِ اتاق پسرها را بستم. تاریکی و سکوت پذیرایی غم را با غلظت بیشتری به جانم سرریز کرد. مثل شبهای پیش نبودم که بعد از رزم خواباندن بچهها، فاتحانه بیایم سراغ خواندنیها و نوشتنیهایم. درد بر جانم نیشتر میزد و رهایم نمیکرد. روی اولین مبل یله شدم. قفل گوشی را باز کردم. حال چک کردن هیچکدام از برنامههای پر از گروه و پیامهای نخوانده تلنبار شده را نداشتم. مردمک چشمم روی یک برنامه ثابت ماند. انگشتم ضربه آرامی زد روی برنامه قرآن خواندنی. یادم آمد قبلترها که با قرآن چاپی بیشتر مانوس بودم سر هر ماجرایی نیتی در دلم میکردم. انگشت اشارهام در طول صفحههای روی هم خوابیده قرآن بالا و پایین میرفت. بسم اللهی میگفتم و جایی از آن را باز میکردم. به خیال خودم تفألی به قرآن میزدم و چاره را از خدا میخواستم. حالا آنقدر غم، بدنم را کرخت کرده بود که در خودم توان بلند شدن و آوردن قرآن چاپی را نمیدیدم. به همین برنامه خواندن قرآن رضایت دادم. دیدم نمیتوانم به طور تصادفی جایی را انتخاب کنم. گزینه مشاهدات اخیر را زدم. میدانستم خواندن هر آیه از هر جایش آرامم میکند. آخرین بار تا انتهای سوره انشقاق خوانده بودم. حالا آیههای ابتدایی سوره بروج زیر چشمانم سر میخورد. به آیه هشت که رسیدم با خودم فکر کردم اصحاب اخدود چه کسانی بودند. خیلی تاریخ خوانده بودم اما این اسم برایم جدید بود. صفحه قرآن را پایین دادم. اصحاب اخدود را در سرچ گوگل تایپ کردم. «اَصحاب اُخْدود کافرانی بودند که مومنان را به دلیل پایداری بر ایمان خود، در گودالهای آتش میانداختند و خود در بلندیها می نشستند و تماشا میکردند. ». سرم گیج رفت. تصور گودالهای پر از آتش و پرت شدن آدمها در آن تنم را لرزاند. ظلم در تار و پود تاریخ تنیده شده. دنیا چهها که ندیده از ستمهای این بشر دو پا. من که دیگر از این کشتارها خسته بودم، وای به حال روزگار. آرزوی بودن در علفزار وسیعی را داشتم، یک سبزیِ بیانتها. دلم آرامش قدم زدن میان علفهای بالا آمده تا کمرم را میخواست، با نسیمی که تنم را نوازش دهد.
«درباره اینکه این ماجرا مربوط به چه قومی بوده و در چه زمانی رخ داده اختلاف نظر است. مشهورترین آنها درباره ذونواس یهودی آخرین پادشاه حمیر در یمن است که شماری از اهالی نجران را به جرم پیوستن به مسیحیت در آتش سوزاند. گروهی از کافران، گودالی را حفر کردند و آن را پر از آتش نمودند. آنگاه مؤمنان را مخیر کردند یا از دین خود دست بردارند و یا خود را در آتش بیندازند. »حالم از چیزهایی که میخواندم و ظلم تکراری قوم یهود دگرگون شد. شیطان چه بر سر این قوم آورده بود.
«مؤمنان وارد آتش میشدند تا اینکه نوبت به زنی رسید که کودک یک ماههای در بغل داشت، او خواست به سوی آتش حرکت کند، اما دلسوزی و ترس از جان کودک مانع ورود او به آتش شد. کودک به زبان آمد و از مادرش خواست تا به همراه او داخل آتش شود. زن در حالیکه کودک خود را در بغل داشت، خود را در آتش انداخت». موهای تنم سیخ شده بودند. آیا من هم همین قدر در اعتقادم قوی بودم؟ می توانم پسرم را در آغوشم بگیرم و با او در میان زبانههای سرکش آتش بپرم؟ صورت خیس زنان غزه جلوی چشمم آمد. عزیزترین داراییشان را لَخت و بیجان در آغوش داشتند، اما ذرهای تردید در وجودشان دیده نمیشد. من هم از همان اول با حضرت مادر عهد کرده بودم پسرانم در رکاب پسرش باشند. مثل خیلی از مادرها گفته بودم برای خودم نمیخواهمشان. میخواستم لیاقت داشته باشم سرباز برای سپاه مهدیاش تربیت کنم. گفته بودم اصلا میسپارمشان دست خودتان، تربیتشان هم با شما. برای من همینکه بدانم شیعههای شما در کنارم نفس می کشند کافیست. نه اینکه تلاش نکنم، نه، اما روی شما خیلی حساب باز کردهام.
بقیه متن گوگل به سیاهی اخبار همین روزها بود. «در منابع اسلامی تعداد کشتهشدگان را ۲۰،۰۰۰ تن ذکر کردهاند. در برخی روایات دیگر نیز به تعداد بیشتری اشاره شده است.» شباهت تعدادش با تعداد شهدای این روزهای غزه به کنار، این تعداد آدم را در آتش سوزاندن قلبی از جنس اهریمن میخواهد. شیطان در آن یهودیان حلول کرده بود و حالا هم دستهایش از آستین صهیونیست بیرون زده.
دوباره برگشتم به برنامه قرآن خواندنی. چشمهایم روی ترجمه آیهها میرفت اما فقط یک چیز میدیدم. تصویر بمب، انفجار، آتش،کشتار زنان و مردان با ایمان و کودکان بیدفاع در باریکهای به نام غزه، پشت پرده چشمهایم جان میگرفت. یهودیانی که کشتن و شکنجه مومنان کار همیشگیشان است . بزرگترین نسلکشیها به دست شیطانی خودشان اتفاق افتاده. حالا به بهانه از بین رفتن نسلشان در قلب اروپا، در گوشهای از آسیا قتل عام راه انداخته اند. عکسی که چند روز پیش دیده بودم از بایگانی ذهنم درآمد. جلوی رویم میدیدمش. یهودیانی که بر بلندی کوهها روی صندلیهای راحتیشان لم داده بودند. با لباس ساحلی، کلاه لبهدار آفتابگیر و عینک دودی در حالی که لیوانهای پر از نوشیدنی دستشان بود. داشتند بمباران و کشتار مردم غزه را نگاه میکردند. انگار که یک فیلم سینمایی ببینند یا دسته جمعی پیکنیک رفته باشند.
آیه یازدهم سوره بروج برایم همان چمنزار با خنکای باد صبا بود. مژده رستگاری بزرگ در این تلاطم روحی، وزش همان نسیمی بود که دلم در پی نوازشش بود. خدا وعده عذاب به شکنجهدهندگان و بشارت بهشت در ازای صبر مومنان میداد. آن مادرها در غزه برای مصیبتها و سوگشان و ما در اینجا برای غم آنها باید صبر کنیم. مگر میشود مادر باشی و رد ماژیکی اسم بچهها را روی تنهای کوچکشان ببینی و دق نکنی. هر کودکی که سرش با گردن شل روی دست مادر یا پدرش لق میخورد، من خودم را میبینم با گردباد سوزشی در قلبم. باید بمانیم و بایستیم و دفاع کنیم و صبر.
برای خدا قرآن چاپی و الکترونیکی فرقی نمیکرد. آرامشی را که باید به دلم داد. زهر دیدن آن همه تن بیجان و تلخی صبر را، نوید شیرینی فردوس و نصرت الهی جبران کرد. حالا میدانستم روزهای روشن پیروزی برای ماست. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم. چشمهایم را بستم. بی اختیار تصویر و عطر دشت پر از گل نرگسی که در کودکی دیده بودم تمام فضای ذهنم را پر کرد…
پ. ن:متن و ترجمه آیههای یک تا دوازده سوره بروج:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
﴿وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْبُرُوجِ ١﴾
﴿به نام خداوند رحمتگر مهربان. سوگند به آسمان آکنده ز برج ١)
﴿وَالْيَوْمِ الْمَوْعُودِ ٢﴾
﴿و به روز موعود ٢﴾
﴿وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ ٣﴾
﴿و به گواه و مورد گواهی ٣﴾
﴿قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ ٤﴾
﴿مرگ بر آدمسوزان خندق ٤﴾
﴿النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ ٥﴾
﴿همان آتش مایهدار [و انبوه] ٥﴾
﴿إِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ ٦﴾
﴿آنگاه که آنان بالای آن [خندق به تماشا] نشسته بودند ٦﴾
﴿وَهُمْ عَلَى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ ٧﴾
﴿و خود بر آنچه بر [سر] مؤمنان میآوردند گواه بودند ٧﴾
﴿وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ ٨﴾
﴿و بر آنان عیبی نگرفته بودند جز اینکه به خدای ارجمند ستوده ایمان آورده بودند ٨﴾
﴿الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ٩﴾
﴿همان [خدایی] که فرمانروایی آسمآنها و زمین از آن اوست و خدا[ست که] بر هر چیزی گواه است ٩﴾
﴿إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ ١٠﴾
﴿کسانی که مردان و زنان مؤمن را آزار کرده و بعد توبه نکردهاند ایشان راست عذاب جهنم و ایشان راست عذاب سوزان ١٠﴾
﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِها الْآنهارُ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْكَبِيرُ ١١﴾
﴿کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند برای آنان باغهایی است که از زیر [درختان] آن جویها روان است این است [همان] رستگاری بزرگ ١١﴾
﴿إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ ١٢﴾
﴿آری عقاب پروردگارت سخت سنگین است ١٢﴾
5 دیدگاه
زهرای عزیزم
چقدر روون و دلنشین مینویسی دوست قشنگم. قلمت در راه حق همیشه مانا🤍
تلفیق آیهها با زندگی و تفکر عمیقت عالی بود👏
سلام عزیزم
احساست رو طوری با آیات در آمیختی که حس کردم چقدر از قرآن دورم و چقدر قرآن به زندگی ما نزدیک.
ممنون که تلنگر زدی که قرآن بخوان.
وای خانم عباسی چقدر عالی احساستون رو انتقال داده بودین . ماشاءالله به این قلم . مانا و پویا و غرق رضای حضرت حق باشید .
ممنونم عزیزم ♥️ ان شاالله
مثل همیشه زیبا و دلنشین