أَمْ حَسِبْتُم

4.3
100 بازدید
🔗 کپی لینک
ام حسبتم
چند روز پیش آیه‌ای تنم را لرزاند. ترسیدم. آیۀ دویست و چهارده سورۀ بقره. خدا با سوالی که جوابش را هم دارد آدم را وادار می‌کند فکر کند. تعقل کند.

نشسته‌ام کنار شوفاژ. هم آرام هستم و هم نه. فکرم مشغول است.

چند روز پیش آیه‌ای تنم را لرزاند. ترسیدم. آیۀ دویست و چهارده سورۀ بقره. خدا با سوالی که جوابش را هم دارد آدم را وادار می‌کند فکر کند. تعقل کند؛ چرا که راه رسیدن به توحید تعقل است و هرکسی که از این کار خودش را محروم کند گرفتار شرک می‌شود و برای خدا نِد می‌گیرد. آیه این بود:

«أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتَّىٰ يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ.

ﺁﻳﺎ ﭘﻨﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻳﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺣﺎﺩﺛﻪﻫﺎﻳﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﮔﺬﺷﺘﮕﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ، ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻰ  ﺷﻮﻳﺪ؟! ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺳﺨﺘﻲﻫﺎ ﻭ ﺁﺳﻴﺐﻫﺎﻳﻲ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﺘﺰﻟﺰﻝ ﻭ ﻣﻀﻄﺮﺏ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻭ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ [ﺩﺭ ﻣﻘﺎم ﺩﻋﺎ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﺎﺭﻱ] ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻳﺎﺭﻱ ﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ؟ [ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﻔﺘﻴﻢ:] ﺁﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﻴﺪ! ﻳﻘﻴﻨﺎً ﻳﺎﺭﻱ ﺧﺪﺍ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺍﺳﺖ.»

چه برسر گذشتگان آمده؟ چه امتحان و بلاهایی را پشت‌سر افکنده‌اند؟ خدا توی آیۀ صد و پنجاه و پنج چند نمونه‌اش را گفته. هرکدام‌شان فیل‌افکن است. فقط صابران می‌توانند پشت سر بگذارندشان.

آب دهانم را قورت دادم. سوال بود که توی ذهنم شکل می‌گرفت و شبیه وسیلۀ حباب‌ساز از دهانم خارج می‌شد و می‌ترکید و می‌پاشید توی صورتم.

چند روزی بود که دوباره لاشخورها ریخته بودند کف خیابان. می‌کشتند و می‌شکستند و آتش می‌زدند و تخریب می‌کردند. همین‌ها برای بهم ریختن و اضطراب و نگرانی‌ام هم زیادند.

به انتهای آیه که رسیدم یک آه کشیدم. از همان‌هایی که وقتی توی شهری غریب یک آشنا می‌بیند آدم از روی ذوق می‌گوید اااا فلانی. من هم همین را گفتم. ااااا! متی نصرُ الله؟ الا إنَّ نصرَ اللهِ قریب.

 اشک سریع خودش را به چشم‌هایم رساند. حتما خیلی مومنین و پیامبر تحت فشار بودند که گفتند متی نصرالله؟ نمی‌توانم تصور کنم. برای من زمانی این اتفاق می‌افتد که خودم و عزیزانم را وسط مشتی بل هم اضل ببینم. از تصورش هم مو بر تن آدم سیخ می‌شود.

چند روز گذشته؛ اما من هنوز درگیر آیه‌ام. حوادث آخرالزمانی‌ حتما خیلی ترسناک هستند. تفسیر نمونه را خوانده‌ام. کلام علامه بیشتر به جانم وحشت انداخته. حوادث و امتحان‌های گذشته عیناً بر امت اسلام تکرار خواهند شد. تاریخ تکرار خواهد شد. کلید واژه‌ها توی سرم شبیه ماهی می‌چرخد. تاریخ! عیناً! تکرار! تاریخ بدانیم. تاریخ بخوانیم. از تاریخ عبرت بگیریم. آیا قوم عاد را نگریستی؟ قوم لوط چطور؟ قوم هود و شعیب؟ کل قرآن تاریخ می‌گوید و هشدار می‌دهد عبرت بگیرید. گرفته‌ام؟ گرفته‌ایم؟ حتما نه که افتاده‌ایم توی دوری باطل و عینهو کسانی که بائس و سرگردانند شده‌ایم.

هنوز کف خیابان وحشی‌ها لگد‌پرانی می‌کنند. صدای اعتراض مردم را به بیراهه می‌کشانند. مسئولین هنوز گامی موثر برنداشته‌اند. دلم پیش رهبرم است. فکرم چطور؟ راهم چه؟ کلامش وارد زندگی‌ام شده؟

مضطر می‌شوم. پناهی جز خودش ندارم. صورتم را به طرف آسمان می‌گیرم. ناله می‌کنم:

البقره

«… رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

 ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ! ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻳﺎ ﻣﺮﺗﻜﺐ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺷﺪﻳﻢ ، ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﺆﺍﺧﺬﻩ ﻣﻜﻦ . ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ! ﺗﻜﺎﻟﻴﻒ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﻣﺎ ﻣﮕﺬﺍﺭ ، ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻲ . ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ! ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺗﻮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻣﻜﻦ; ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﺭﮔﺬﺭ; ﻭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻣﺮﺯ; ﻭ ﺑﺮ ﻣﺎ ﺭﺣﻢ ﻛﻦ ; ﺗﻮ ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﻣﺎﻳﻲ; ﭘﺲ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﮔﺮﻭﻩ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﭘﻴﺮﻭﺯ ﻓﺮﻣﺎ. (٢٨٦)»

4.3

امتیاز بدهید:

(3)

زهرا نوری

نویسنده

زهرا نوری، خرداد ۱۳۶۳ سطح دو حوزه. می‌گوید تا چهار پنج سال پیش کلمه‌ها توی سرش بودند اما الان زاده می‌شوند روی کاغذ. نفر سوم جشنواره عین در بخش داستان کوتاه. برگزیده اول ولاگ‌ توی مسابقه اربعین.
زهرا نوری ۲

10 دیدگاه

  1. متن خیلی صادق و اثرگذاریه. لرزش دل نویسنده به‌خوبی منتقل می‌شه. پیوند تجربه شخصی با آیات، روایت رو عمیق و باورپذیر کرده و پایان‌بندی دعایی، حس پناه و امید می‌ده.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک