_ همینی که گفتم!
_ یعنی چی؟ مگه من اسیرِ دستتم؟!
_ مدلِ زندگیِ من اینه، لیلا! بفهم !
لیلا را که بلند و عصبی میگفت، میفهمیدم اوضاع میتواند خیلی خراب بشود؛ ولی دیگر چیزی برایم مهم نبود. فریاد زدم:
_ تو بفهم! منم آدمم! گفتی نمیخوام زنم کار کنه، گفتم باشه!
_ خفه شو!
بغض بدجور گلویم را گرفته بود.
_ گفتی دورِ دوستاتو خط بکش گفتم باشه؛ جز مینا و نسیبه کسی رو نداشتم که لامصب!
_ مگه نمیگم خفه شو؟
_ خفه نمیشم! شیش ماهه پدرم رو درآوردی تو این خراب شده!
خون دوید توی چشمهای نوید. ترسیدم. حمله عصبیاش که میگرفت، چیزی حالیاش نبود. خیلی ترسیدم؛ ولی از اینکه حرفهای باد کرده توی گلو را بیرون ریخته بودم حالم خوب بود.
سرش را محکم، میان دو دستش گرفت و هرچه میتوانست داد زد «خفه شو، خفه شو!». داد زد و فحش داد.
دست و پایم به لرزه افتاد. سرم داغ شد. حرارت حرفهایش گلویم را خشکِ خشک کرده بود. ثانیهها سنگین شدند و تکان نمیخوردند. صدایش مانند آدامس توی مغزم کش میآمد؛ بعد هم اکو میشد توی سرم. بغض، چشمانم را تر کرد. حس کردم خرده شکستههای قلبم در سینهام فرو میرود.
از نگاهش بیشتر ترسیدم. غضب چشمهایش نگذاشت جرأت کنم، نفس بکشم. مردمکهایش تند و تند میلرزیدند. صورتش مانند آتش جهنم سرخ شده بود. دویدم سمت اتاق کنار آشپزخانه و در را سریع قفل کردم. سفت نشستم پشت در. با داد و هوار آمد. چند مشت و لگد جانانه به در و دیوار زد و فحش داد. مدتی را همانطور داد کشید. بعد، صدایش کمکم دور شد. مطمئن بودم دوباره سراغ نقاشیهای مسخرهاش رفته. نقاشیهایی که بیشتر شبیه عق زدن روی بوم بدبخت بودند تا نقاشی!
نوید، دلش میخواست زندگی یک بوم سفید باشد. بدون لکه؛ و من لکه بودم؛ صدایم؛ صداهایی که از طرف من شتک میزد روی بومش. دلش سکوت میخواست. همهی سعیش را کرد زندگیمان را در جعبه تنگ و تاریکِ سکوت، جا بدهد. من هم همه تلاشم را کردم برای خاطر او.
مجبورم کرد حرف نزنم، تا آرامش داشته باشد؛ تا آنطور که میخواهد، نقاشی کند. صدایم برایش شبیه تلق و تولوقِ اعصاب خردکنِ قوطیِ خالیِ فلزی بود که هی بهش پا بزنی و روی آسفالت جلو ببری. مثل همانی که آن روز دم در بود. روزی که آمدیم این خانه را نشانم بدهد؛ ارث پدربزرگش را. آن اولین روز زندگی مشترکمان. شاید رهگذری آن را انداخته بودش کنار جاده و قل خورده آمده تا دم در باغ. آمدیم اینجا. باورم نمیشد نوید در این خانه، بزرگ شده باشد. خانهای وسط یک باغ بزرگ و پر درخت. باغی در جادهای سوت و کور، به دور از شهر و روستا. این خانهی بزرگ و قدیمی.
از درِ چهارطاقِ بزرگی وارد شدیم. دیوار روبرو طاقچهٔ باریکی داشت با گچبری موجدار در حاشیهها. چندتایی ظرف سفالی دکوری چیده بودند و بالای آنها یک تفنگ قدیمی آویزان بود. شبیه همانی که در نقاشیهای نوید دیده بودم.
آمد کنارم ایستاد. روبروی طاقچه. همچنان که نگاهش به تفنگ بود، دست چپش را روی شانهام حلقه کرد. فشار آرامی داد. حس کردم میخواهد چیزی بگوید. نفس عمیقی کشید. مکثی کرد. انگار که چیزی در فاصلهای بسیار دور توجهش را جلب کرده باشد، چشمهایش را ریز کرد. صدای ضعیفی از بین دو لبش بیرون آمد «پدربزرگ». سرش را برگرداند سمتم. نگاهش را دوخت به چشمهایم. چشمهایش برق عجیبی داشتند. دوباره سرش را سمت طاقچه چرخاند. تمام مدت، لبخند به لباش بود. از صدای بلند و شوقانگیزش در میان آن سکوت جا خوردم. «یادگارِ پدربزرگه! یه عمر اینجا زندگی کرده».
چند ثانیهای نگاهم کرد. حس کردم باید چیزی بگویم. معذب بودم. از خانه خوشم نیامده بود؛ ولی برای خوشآمدِ نوید گفتم:«خونه قشنگیه». کاش لال میشدم و نمیگفتم. منِ احمق، هیچوقت نتوانستم حرف دلم را بهش بزنم.
گفت: «واقعاً؟!»
چند ثانیه مکث کرد، پرسید: «میشه اینجا زندگی کنیم؟»
عرق سرد به جانم نشست. انتظارش را نداشتم. گفتم:« نـَ.. نوید جان.. راستش.. غافلگیر شدم. خب.. اینجا.. از شهر دوره.. کسی این دور و بر نیس».
حالت چهرهاش عوض شد.
مثل همین الآن.
مشخص بود خیلی ناراحت شده. راستش به خاطر همین دوستش داشتم. همین رو بودنش. از چهرهاش میشد به راحتی بفهمی چه حالی دارد؟ ناراحت است، یا خوشحال یا عصبانی یا…
دستش را، به تندی از دور شانهام کشید و با قدمهایی کوتاه به سمت پنجره رفت. منظره پشت شیشه، قابی از درختان پر از شکوفهی سفید و صورتی بود. هر دو دستش را در جیب شلوار کرد و مقابل پنجره ایستاد. همانطور که به منظره بیرون نگاه میکرد، گفت:« فکر میکردم خوشحال میشی!»
_ آره اینجا خیلی قشنگه. بزرگه. اما…
نتوانستم حرفم را ادامه بدهم. انگار از پشت سر هم میشد صورت برافروختهاش را دید.
هنوز دستهایش در جیبش بود و بیرون را تماشا میکرد.
_ اما چی؟!
صدایش تند و چکشی بود. احساس کردم یکهو انداختنم داخل آب یخ. لرز به جانم افتاد. ذهنم قفل شده بود.
گنگ بودم. چرا اینقدر ناراحت شد؟! توی شهر که خانه خوبی دارد.. کلی از بابابزرگش بهش ارث رسیده.
_ گفتم، اما چی؟
لحن حرفهایش عصبیام کرده بود. سعی کردم خودم را آرام نشان بدهم.
_ نویدجان. چرا ناراحت میشی خب؟!
صدایش را بالا برد که:
_ خوشت میاد خالهزنکها بیان سرک بکشن تو زندگیت؟
سرم داغ شده بود، منطقش را نمیفهمیدم.
_ واقعاً نمیفهمم چی میگی!
برگشت سمتم. هنوز دستها توی جیبش بود. چند ثانیهای سر تا پا براندازم کرد. خوف نشست سر دلم. گفتم خدایا چه غلطی بود کردم اومدم اینجا؟! نگاهش، سکوتش، بهتآور بود.
چهرهاش آنی تغییر کرد. لبخند میزد. چند وقتی میشد این دمدمی مزاج بودنش نگرانم کرده بود. اما دوست داشتم. خلق و خوی مردانه و سفت و سختش را دوست داشتم. با آن قد و هیکل تنومند. اگر چهل پنجاه سالِ پیش بود، حتماً با آن هیبت، مانند اجدادش کدخدایی چیزی میشد.
با قدمهایی کوتاه آمد سمتم. دوباره دستش را دور شانهام حلقه کرد. چیزی درونم میلولید. شبیه چرخیدن جنین سر دل مادر. میخواستم عق بزنم.
از بابابزرگش تعریف کرد. این که شکارچی ماهری بوده و سالی که گله گرگها حمله کردند، او به تنهایی همهشان را هلاک کرده.
بعد هم از تک فشنگی که پدربزرگ به یادگار گذاشته، گفت.
_ پنج سالَم بود؛ یادمه؛ گف باشه برا روز مبادا! بیست و شیش ساله از اینجا تکون نخورده.
دوباره منِ نادان خواستم مثلاً چیزی گفته باشم. خنده ریزی کردم که:
_ فِک کنم زنگ زده باشه..
ولی نوید نخندید. حتی لبخند نزد.
آرام و محکم رفت سمت گنجهٔ گوشه اتاق. درش را با صدای قیژِ بلندی باز کرد. گنجه، بزرگ و عمیق بود؛ پر از بوم نقاشی!
دیگر صدای داد و فحشهایش نمیآمد. انگار آرام شده بود. اینطور وقتها اگر جیکم در نمیآمد، ماجرا موقتاً تمام میشد. دیگر دلم میخواست آنقدر حرصش بدهم تا سکته کند و بمیرد؛ اما حتماً قبل از آن زیر دست و پایش میمُردم. بهتر بود بازهم خفهخون میگرفتم. او هم با نقاشیهایش مشغول میشد.
اوایل آشناییمان، درباره یک بوم سفید که فقط با یک رنگ نقاشی بشود، زیاد حرف میزد.
سر در نمی آوردم منظورش چیست؛ ولی برای من نوید، یک مرد فوقالعاده جذاب بود با نگاهی متفاوت از همه.
دوباره آن جملهٔ مسخرهاش را گفت: «دلم میخواد زندگی یه بوم سفید باشه بدون لکه».
یکی از بوم ها را از لبهی کمد بیرون کشید.
روی بوم تصویری از یک مرد و زن بود، ایستاده در میان درختانِ سبزِ انبوه.
برای زن پیراهنی بلند به رنگ کالباسی ملایم کشیده بود؛ اما پا و دهان نداشت.
فکر کردم بهتر است بازهم خیالپردازی کنم، تا بتوانم این چند ساعت را توی اتاق، دوام بیاورم؛ اما هرچه خیال داشتم خرج کرده بودم و فقط خاطرات بود که هجوم میآوردند. خاطرات تلخ. خاطرات مرکز شمس. با آن زن و مردهایی که گهگاهی میآمدند و سوا میکردند و میبردند. انگار که گوجه بادمجان میخرند. قشنگترین را انتخاب میکردند. مگر چندتایمان آنقدر قشنگ یا چشم رنگی بودیم؟ محکوم بودیم هر جا که میرویم مارک پرورشگاهی روی پیشانیمان باشد. چقدر خوشحال بودم دیگر بزرگ شدهام. دانشگاه رفتهام و ازدواج کردهام.
خاک بر سرِ بدبختم که همیشه بدبختم!
چه اشتباهی کردم. نباید حرفش را گوش میکردم. چرا گولش را خوردم. کاش به مینا و نسیبه نگفته بودم میرویم امارات، پیش خواهر نوید زندگی کنیم. شاید میگشتند و پیدایم میکردند. طفلیها الآن دلشان خوش هست که من خوشبخت شدهام و برای خودم زندگی دارم. نمیدانند این چند ماه، چه خرابشدهای گیر افتادم. کاش همه چیز مثل آن روزهای اول بود.
هرچند آنوقتها هم خیلی دعوا میکردیم. با کوچکترین حرفی با صدایی، المشنگه بزرگی به پا میشد و کار به داد و فحش میکشید.
بعدها کار به کتککاری هم رسید. التماسش میکردم ولم کند، جمع کنم و بروم. خودم و همهی صداهایم را.قبول نمیکرد. حالا که فهمیده بود میخواهم بروم؛ درها را قفل میکرد. زندانی شده بودم.
از صدای کشیده شدن دمپایی روی موکت، هورت کشیدن چای، برخورد چنگال با بشقاب، و حتی کشیده شدن آرنج دستم روی میز هم عصبی میشد. دعوا راه میانداخت. با صداهایی که خودش تولید میکرد، مشکلی نداشت.
سکوت بودم. یک سکوتِ سفیدِ یکدست! همان چیزی که او میخواست. که تنها صدای خودش باشد. دیوانه شده بود. همهی درها، کشوها و کمدها را روغنکاری کردم، محافظ زدم.
شستن و جابجا کردن ظرفها، پختن غذا و هر کار دیگری، مدت طولانی زمان میبرد تا بتوانم خیلی آرام در سکوت کامل انجامشان بدهم. کم کم مطمئن شدم واقعا مریض است. دلم برایش سوخت. میخواستم کمکش کنم.
گاهی، حرفهایم را برایش روی کاغذ مینوشتم؛ میگذاشتم گوشهٔ سینی غذایش. ظرف غذا را آرام، طوری که صدا اذیتش نکند، میگذاشتم کف اتاق و بدون هیچ صدایی میآمدم بیرون. معلوم نبود چه کسی زندانی است و چه کسی زندانبان. اما، همه چیز آرام شده بود. دیگر دعوا نمیکردیم. هرچقدر من از آنهمه سکوت کلافه میشدم، او، روز به روز حالش بهتر میشد. هر هفته میرفت بوم و رنگ جدید میخرید. دائم در حال نقاشی کشیدن بود.
وقتی میرفت، آرزو میکردم هیچوقت دیگر برنگردد. کابینتها را به هم میکوبیدم. آواز میخواندم و سوت میزدم. آنقدر میخندیدم تا گریهام بگیرد. بلندبلند حرف میزدم «لیلا گند زدی! خاک تو سرت با این شوهر کردنت!». «خفه شو! فکر کردی همه چی به قد و هیکله؟ مگه ندیدی اخلاق گندشو؟» آنقدر حرف میزدم تا سر و کلهاش پیدا شود و من، لال بشوم.
این آخریها از اینکه میدیدم بهتر شده است، امیدوار میشدم به نزدیک شدن روزهای رهایی. چند وقت پیش حس میکردم ته دلم هنوز دوستش دارم؛ اما حالا مطمئن بودم دیگر دوستش ندارم. فقط دلم به حالش میسوخت. برای خودم بیشتر.
وقتی خواب بود، در آشپزخانه را میبستم. ظرفهای سینک را آرامآرام میشستم، میچیدم روی آبچکان. دستمال توسی را از کابینت پایین سینک برمیداشتم و اجاق را تمیز میکردم. آرام دوباره در را باز میکردم و میرفتم سمت اتاق خواب و همانجا میماندم. وقتهایی هم که بیدار بود یا نقاشی میکشید، نباید هیچ صدایی بود. مانند یک مجسمه میشدم. ثابت و بیصدا. شاید هم یک نقاشی روی بوم.
انگار فکر و خیال تمام شدنی نبودند. دراز کشیده بودم همانجا دم در و چشم دوخته بودم به سقف اتاق. گچبری شطرنجی داشت با طرح شکوفه و برگ در گوشههایش. توی فکر روزهای گذشته غرق شده بودم. پنجره کوچک اتاق از لای نردههای فراوانش، تاریکی را میکوبید تو صورت آدم. کلید را خیلی آرام توی قفل چرخاندم. در باز شد. حوصله جنگ شبانه و شکستن در نداشتم. پاورچین رفتم و توی رختخوابم دراز کشیدم. سکوت و تاریکی وهمآور بود. نمیدانم دقیقهها بیشتر از همیشه کش آمدند یا دیرتر از شبهای گذشته آمد بخوابد.
مثل هر شب، خودم را به خواب زده بودم. مدتی بود فکرِ صحبت کردن باهاش مثل خوره افتاده بود به جانم. اما میترسیدم. هر آن ممکن بود نوید، خفهام کند؛ برای همیشه. در دلم هزار بار تکرار کردم« لیلا! آرام باش! آرام. آرام!» اما قلبم تند میزد. حس میکردم صدای پمپاژش در اتاق مرتعش میشود. بیشتر تپش قلب گرفتم.
نوید سمت خالی رختخواب به پهلوی راست، دراز کشید. آرام بود. خستگی را میشد از نفس عمیق و خمیازهای که میکشید فهمید. دم و بازدم نفسهایش به گوشم میخورد. گرم بود. دلم کمی آرام شد. گرم شد؛ ولی آنقدر میترسیدم، حتی فکر اینکه باهاش حرف بزنم، لرزه به تنم میانداخت.
دستش تکان خورد. آورد سمتم. به این فکر کردم اگر روزی بخواهد بکُشدم، کسی هست کمکم کند؟! دستم را گرفت. احساس کردم دستانم یخ است. یخِ یخ. حتی با چشم بسته هم میتوانستم تصور کنم چطور توی آن تاریکی زل زده است بهم. سنگینی نگاهش را خوب حس میکردم. با خودم میگفتم «یعنی چی تو سرشه؟» نمیشد فهمید. غیرقابل پیشبینی بود. از مردی که میشناختم فقط اسمش برایم آشنا بود.
آن یکی دستش را چنگ کرد لای موهایم. از این عادت شبانهاش متنفر بودم. آرنجش راه گلویم را میبست. نمیتوانستم راحت آب گلویم را قورت بدهم.
انگار کسی بهم جرأت داد باهاش حرف بزنم. وادارم کرد صدایش کنم. لبهایم را فقط کمی از هم باز کردم «نوید؟!». انگار سالها بود چیزی به نام حنجره در من وجود نداشت. هیچ صدایی از گلویم بیرون نیامد. خواستم سرفه کنم؛ اما ترسیدم.اگر مثل آندفعه، با آرنجش گلویم را فشار میداد چه؟ من که نمیتوانستم از عهده آن هیکل درشتاش بربیایم.
«آروم باش! آروم باش!» به خودم جرأت دادم نفس عمیقی بکشم. آرنجش روی گلویم سنگینتر شد. آب دهانم پرید ته گلو. به سرفه افتادم. عصبی شد. انگشتانِ لای موهایم را مشت کرد. سفت کشید. محکم، با کلمات شمرده گفت: «طرحی که میخواستم رو بالاخره زدم. پس نرو رو اعصابم. صدات در نیاد تا تمومش کنم.
اما سرفه لعنتی دست از سرم برنمیداشت. موهایم را بیشتر کشید. آرنجش را محکمتر فشار داد. نمیخواستم بیشتر عصبانیاش کنم. داد نزدم. ولی سرفه ول کن نبود. گلویم میسوخت.
فریاد کشید:« اَاااه.. زنیکه خفه شو! عشقم داری عصبانیم میکنیا!»
با آن یکی دستم بازویش را گرفتم. پاهایم را زمین میکوبیدم. داشتم خفه میشدم. سرفهام بیشتر و بیشتر شد. گوشها و گردنم از رد اشک خیس شده بود.
_ عروسک قشنگ منی. کوچولوی زیبا.
یکهو رهایم کرد. سبک شدم. گلویم بدطور میسوخت.
بالای سرم ایستاد. مثل بختک. نگاهم کرد. بعد دستهایش را به دوطرف کمر گرفت. دور تا دور اتاق قدم زد.
سرفه جایش را به گریه داده بود. گریهام آزارش میداد. خم شد. لبهایش را نزدیک صورتم آورد. حرارت نفسش رد اشکها را بیشتر سوزاند. چشمهایم را بستم. نمیخواستم صورتش را ببینم. مکث کرد. دوباره بلند شد. با سرعت از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش قفل کرد.
قبلاً هم چند باری مرگ را نشانم داده بود. شاید میخواست دیگر از مرگ نترسم و خودم را خلاص کنم.
به زحمت نزدیک پنجره رفتم. نوک پاهایم بلند شدم و از لای نردهها بیرون را دید زدم. تاریکی مطلق بود. به این فکر کردم آنجا، آن بیرون از اینجایی که من هستم بهتر هست. باید فرار میکردم. اما فایده نداشت. همهی راهها را امتحان کرده بودم.
گوشه اتاق، خوابم برده بود. مثل جنینی کوچک و ناتوان، کز کرده بودم توی خودم.
با صدای چرخیدن کلید توی قفل بیدار شدم. دست و پاهایم گزگز میکردند. گردنم گرفته بود. آب دهانم نمیتوانستم قورت بدهم. گلویم به شدت میسوخت. باز دست و گردنم کبود شده بود.
نوید در را تا نیمه باز کرد و رفت. این یعنی باید صبحانهاش را آماده میکردم.
نورِ کمی از پنجره به اتاق میآمد. هوا سنگین و ابری بود.
ساکت و آرام از اتاق بیرون رفتم. بیشتر فضای پذیرایی و کل اتاق کارش را بساط تابلو چیده بود. بومهای رنگی رنگی که هرکدام طرح و نقشی داشتند. از کف تا دیوار. شبیه نمایشگاه نقاشی بود.
باز دوباره، اول صبح، رفته بود برای خرید بوم و رنگ روغن. پاورچینپاورچین با دقت از گوشهای رد شدم. سمت آشپزخانه رفتم.
کیسههای خرید را چیده بود گوشه آشپزخانه، کنار دیوار. آن بیرون یا توی فروشگاه اگر میدیدیاش غبطه میخوردی به آقایی و وجنات مردانهاش. پولدار و خوشقیافه. کم حرف و خوشاخلاق به نظر میرسید.
چه کسی میتوانست بفهمد در خلوت خودش چه هیولایی دارد؟ خیلی بد گولش را خوردم. چطور توانستم اینهمه خودم را به خریّت بزنم؟
خیلی ساکت خریدها را توی یخچال و کابینت جا دادم. پلاستیکِ لامصب دنبال هر بهانهای بود برای صدا کردن.
تابه را روی اجاق گذاشتم و با کمترین صدایی کبریت را زدم. سوسیس را حلقه حلقه کردم داخل روغنِ تابه. سرخ که شد کچاپ را پخش کردم رویش. دوتا هم تخممرغ زدم با نمک و ادویه. خواستم یک تکان به تابه بدهم. دستم خیلی درد میکرد. نیمپز که شد خاموش کردم. از اینکه خیلی پخته شود بدش میآمد؛ دلم نمیخواست بهانه دستش بدهم.
چای را خودش دم کرده بود. بشقاب غذا را گذاشتم گوشه سینی. خیلی آرام. داخل استکان نبات انداختم. چای ریختم و گذاشتم کنار بشقاب. نان و نمکدان هم. هنوز گردنم روی شانهام خم بود. درد میکرد. نمیتوانستم خیلی تکانش بدهم. سینی را برداشتم. دستم بیشتر تیر کشید. درد تا پشت قفسه سینهام دوید. سینی را محکمتر گرفتم.
رد شدن از میان آن همه بوم کار سادهای به نظر نمیآمد. مخصوصاً اگر قرار باشد جیکم هم در نیاید!
به هر مصیبتی بود، سینی را به اتاقش رساندم. سریع و بی سر و صدا برگشتم بیرون. نمیخواستم بهانهای دستش بدهم. تابلوهایش به نظرم مسخره تر از هر وقت دیگری آمدند.
یکیشان سفید بود. سفیدِ سفید. گذاشته بودش روی طاقچه. زیر تفنگ برنوی بابابزرگ. حتماً او از این هم دیوانهتر بوده. پوزخندی به خودش و بابابزرگش و تنفگش زدم. برگشتم سمت آشپزخانه. صدایی توی سرم کلمه تفنگ را هجّی میکرد. نگاهم برگشت سمت دیوار. «نکنه درست باشه؟ اگه فقط یه قصه باشه چی؟ اما اگه حقیقت داشته باشه؟!»
دستم را به سمت دیوار نزدیک کردم. تابحال خودخواسته کاری را به این بی سر و صدایی نکرده بودم. تفنگ را برداشتم. سخت بود. سنگین بود. خیلی سنگین. درد دستم بیشتر شد. با آنهمه گرد و خاکی که روی تفنگ نشسته بود، لابد اگر فشنگی هم تویش بوده زنگ زده.
ژست شلیک اسلحه گرفتم. شبیه همانهایی که در فیلمها دیده بودم. یکهو انگار نوری برقآسا از جلوی چشمهایم گذشت. صدای بلند رعد و برق توی خانه پیچید. قلبم زور میزد از سینهام بیاید بیرون. آه خدای من «نوید». دم در اتاق ایستاد و زل زد بهم.
دستم خیلی درد میکرد. نمیتوانستم بیشتر از این آن تفنگ سنگین را نگه دارم. چشمانش وحشت داشت. نه؛ خشم بود. گفت: «لیلا!» اسمم یادش بود. بعد از مدتها مرا صدا زد. صدای رعد و برق بلندی آمد. انگشتم تکان خورد. ماشه زنگ نزده بود. صدای رعد و برق زیاد بود. به پشت افتادم. یا شاید، پرت شدم. دستهایم نتوانستند تفنگ را نگه دارند. افتاد. لکههای قرمز پاشید روی تابلوها. یکیشان هم شتک خورد روی بوم سفیدِ سفید.
سکوت شد. دوست نداشتم.
فریاد کشیدم..
من، صدایم را پیدا کرده بودم.
فریاد کشیدم..
فریاد کشیدم..
12 دیدگاه
داستانت نفسگیر و تکاندهندهست؛ روایت تدریجی خشونت، با جزئیات حسی و تصاویر دقیق، خواننده را عمیقاً در موقعیت راوی مینشاند. استعاره «بوم سفید» خیلی هوشمندانه در دل روایت نشسته و پایانبندیِ فریاد، هم رهایی است هم ضربه.
سلام
البته من خودمو در اون حد نمیدونم که داستانتونو نقد کنم. در حد یک اظهار نظره.
خیلی دلم میخواست بدونم لیلا و نوید چطور آشنا شدند؟
تشبیهاتتون خیلی خوب بود. بعضی از تشبیهات
خیلی به متن نشسته بود. نکاتی هم تو ذهنم هست که شاید خیلی موجه نباشه. چون دوستان با سوادتر از من اشارهای نکردند بنده هم حرفی نمیزنم.
موفق و مؤید باشید.
احساسات را خیلی خوب مینویسی فاطمه جان. دوست داشتم کمی طولانی تر و پیچیده تر باشه. قلمت مانا
خدا قوت. قلمتون خیلی گیرا و پخته است. زبان داستان جذاب و حرفهای بود. ضربآهنگ کلمات وریتم تندشان هیجان و احساسات را بخوبی منتقل میکرد. ولی برای من پذیرش اینکه در یک آن شخصیت به آن منفعلی یکهو قاتل شود باور پذیر نبود.
من به نظرم همه چیز داستان به قاعده بود ولی منتظر بودم از یکی دوبار تلاش لیلا برای فرار هم چیزی بخونم. جاش خالی بود.
خداقوت. اول داستان خیلی جذب نشدم اما کم کم که جلوتر رفتم نتونستم تا آخر ادامه ندم.
تلخ بود وتلخ و من را صرف نظر از پایان این داستان به زندگی تلخ یکی از دوستانم برد.
سلام خداقوت دوستش داشتم. نایس!
سلام خانم محمدزادهی عزیز
احساسات لیلا را خیلی خوب بیان کرده بودید.کاملا هیجان لحظاتی که لیلا درگیرش بود به من منتقل شد.
منتها، مساله شخصیت برایم رهایی از دست نوید در نیامده بود و راه حل هم که کاملا اتفاقی بود و قابل حدس.
هیچ تلاشی برای رهایی از لیلا ندیدم جز فکر کردن به دوستانش آنهم اگر انها دنبالش می گشتند.
کاش دنبال باز کردن قفل و فرار میرفت وقتی نوید از خانه بیرون می رفت.
ولی واقعا زبان داستانتون رو دوست داشتم .
من رو نظر شما خیلی فکر کردم. به نظرم برای یکی مثل لیلا که اتقدر تنها و ضعیفه، دختر بیکس و تنهایی که حتی دلش به بودن یه خانواده هم گرم نیست و چندماهه اسیره و کتک میخوره، در همین حد اقدام عمل متهورانه و کنش محسوب میشه.
نویسنده دل خواننده را نمیشکاند و تنها راهی که به ذهن خواننده میرسد را اجرا میکند . اینطوری همه راضی هستند
قرار بر کشته شدن لیلا بود ولی نویسنده ورق را به نفع او برگرداند 😅 تلاشهایش هم برای متقاعد کردن و صرف نظر لیلا بینتیجه ماند و شد آنچه نباید میشد..
😬
خیلی ممنونم که لطف کردید و زمان گذاشتید و خوندید و نظرتون رو فرمودین🙏🏻
سپاسگزارتون هستم.
من یاد داستان مریم تو کتاب هزار خورشید تابان افتادم. منم تمام داستان آرزو میکردم مریم و لیلا همچین کاری بکنن و بالاخره این اتفاق افتاد.