ترامپولیسم

4.6
123 بازدید
🔗 کپی لینک
ترامپولیسم
موقع نوشتن ذهنت را صفر کن. عیب‌های شخصیتت را سُر بده یک طرف وبدون قضاوت از خود واقعی‌اش بنویس. توی بیشتر عکس‌ها کت  وشلوار پوشیده. با پیراهنی صاف و شلواری که مو لای درز اتویش نمی‌رود.

موقع نوشتن ذهنت را صفر کن. عیب‌های شخصیتت را سُر بده یک طرف وبدون قضاوت از خود واقعی‌اش بنویس. توی بیشتر عکس‌ها کت  وشلوار پوشیده. با پیراهنی صاف و شلواری که مو لای درز اتویش نمی‌رود. در هیچ کدام از تصاویر اصلاح نکرده و ژولیده پولیده نیست. موقع سخنرانی‌ها سعی دارد قدرت زبان بدن، تسلطش بر موضوع و خونسرد‌ی‌اش را به بقیه نشان دهد. اغلب مثل پادشاه‌ها شق و رق ایستاده. دست‌هایش هر بار حالتی متفاوت دارد. گاهی مشت شده و گره خورده درهم. یا دو انگشت اشاره و سبابه‌اش به علامت پیروزی گرفته شده به سمت دوربین‌هاست. یک وقت‌هایی هم انگشت اشاره‌اش را گرفته به سمت جمعیت و آن‌ها را نشان می‌دهد. موهایش یک‌دست سفید مایل به زرد است.

توی یکی از ملاقات‌هایش با رئیس جمهور اردوغان، جلوی جمعیت به او می گوید: “همسرت چقدر خوب مونده.” در تصویر دیگری دست زن غریبه ای را جلوی نگاه دوربین‌ها گرفته و رها نمی‌کند. البته توی اکثر مراسمات همسر و دخترش را کنار خودش دارد، و این ویژگی شاید به خاطراین است که او پای‌بند به خانواده است و اگر کاری هم می‌کند اما چیزی توی دلش نیست. تازه سندی بر مهربانی‌اش با یک کودک هم موجود است. روی صندلی چرمی‌ای نشسته، دست زیر چانه زده و با لبخندی به پهنای صورت به او می‌گوید: “تو پسر خوبی هستی. آیکیوی خیلی بالایی داری.” و او در جوابش انگار که بخواهد ادایش را در بیاورد اول دهان‌کجی می‌کند و بعد می‌گوید: “دهنتو ببند، من می‌خوام که دهنتو ببندی.”

پدرش سعی می کند او را از میز دور کند که باز پسربچه می‌گوید: “تو رئیس جمهور نیستی و باید بری.” لالوی خبرها می‌رسم به کلیپی که پیرمرد می‌خواهد از پشت تریبون پایین برود و با معترضی که دارد شعار می‌دهد دعوا کند، اما همراهانش مانع او می‌شوند. و در خبر بعدی که قدیمی‌تر است، عکس او را در کنار کودک بازیگری می‌بینم. پس فیلم را از پایین خبر باز می‌کنم تا به ذوق هنری این مرد پی ببرم. سکانسی‌ست از فیلم تنها در خانه دو، پسربچه توی هتل دارد به سرعت می‌رود که در مسیر به این مرد می‌رسد واز او نشانی لابی هتل را می‌پرسد. مرد هم آدرس را می‌دهد و این پروسه چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد. نظر کارگردان را در بخش پایانی خبر می‌خوانم، گفته ما طبق برنامه کاری‌مان برای گرفتن سکانسی به هتل پلازا رفتیم تا با صاحبش قرارداد ببندیم، اما صاحب آنجا که حالا رئیس جمهور یک ملت است، به غیر از دریافت پول از ما خواسته دیگری هم داشت.

اینکه جلوی دوربین بیاید ودر فیلم‌مان بازی کند. حرفی که مجبور شدیم بپذیریم چون چاره دیگری نداشتیم. حالا می‌روم سر وقت پرونده شخصیت دیگری و نام او را در روبیکا جستجو می‌کنم. از بین چندین مستند یکی را انتخاب می‌کنم. مقابل آقای خامنه‌ای ایستاده. با لباسی خاکی‌رنگ، شبیه نظامی‌های رده بالا؟ نه بیشتر می‌شود گفت، شبیه سربازهاست. موهایش صاف و شانه کرده و پُرپشت است. مشکی و سفید قاطی دارد. ابروهای نسبتا پهنش کمی حالت جدی بودن به چهره مردانه‌اش داده. سرش مقابل آقای خامنه‌ای پایین است. شبیه شاگردهای خجالتی‌‌ای که یا کار بدی کرده‌، یا معلم مسئولیتی به او داده که نگران است در انجامش موفق نشود. توی انگشت سبابه هر دو دستش انگشتر دارد. انگشترهایی با نگین‌ بزرگ. یکی عقیق و آن یکی به‌نظر می‌آید دُر نجف باشد.

در فیلم بعدی روی صندلی چوبی‌ای نشسته. زمینه پشتِ سرش سفید سفید است. مقابلش یک لیوان چای، یک لیوان آب و چند عدد خرما گذاشته‌اند. مرد هنوز سرش پایین است و از همان زاویه مصاحبه کننده را نگاه می‌کند. از جنگی که پشت سر گذاشته‌اند حرف می‌زند. از جنگ سی و سه روزه. دست‌هایش مابین صحبت‌ها گاهی در هم گره می‌خورد وگاهی صاف روی پایش قرار می‌گیرد. عجله وشتابی در کلامش نیست. در حرف‌هایش از مرد مقاومی چون سید حسن نصرالله حرف می‌زند که رهبر حزب‌الله لبنان ست و عماد مغنعیه‌ای که بنظرش تمثالی از مالک اشتر است، همان قدر پر قدرت و همان قدر جسور و پر دل و جرات. در مستندی دیگر اما تماما از او حرف می‌زدند، از همان مرد خجالتی و محفوظ به حیا.

می‌گفتند که درعملیات‌ها خواب وخوراک نداشته و این‌ها را فقط بر خودش حرام می‌کرده. او در هر شرایطی با محبت ومهربان بوده و به گفته هم رزمانش تندی و حرف زشت هرگز از او ندیده‌اند. هر چند در کنار همه اینها به جدی بودنش در کار بسیار اشاره می کردند، کارهایی که او با عملش به آن‌ها ثابت می کرده که نشدنی نیست و از همان اول هم نبوده است. با اسیران جنگی مهربان بوده و نمی‌گذاشته حق‌شان در خوراک و امکانات حداقلی‌ای که برایشان فراهم می‌کردند ضایع شود. او در مصاحبه خودش را بیشتر شبیه یک ناظر نشان داد، یک شاهد. شخصی که دارد تماشا می‌کند و دقیق و مو به مو همه چیز را گزارش می‌دهد. البته نه همه چیز را، یک جاهایی از کدها، مکان‌ها و روند عمیلات‌های مهم‌شان با حفظ احترام صرف‌نظر کرد.

در مستند بعدی آدم‌ها طوری از او حرف می زدند که انگار یک قهرمان است. ژنرالی که به غیر از فتح وفتوحاتی که داشته، از خودش مکتبی را به یادگار گذاشته است بسیار دیدنی، خواندنی و پر از نقش و تصویر. مثل همان عکس‌هایی که همیشه مانع می‌شده از او بگیرند و بخاطر همین در اغلب شان نگاهش سمت دوربین‌ها نیست. ولی طبق صحبت دختر بزرگش فاطمه، بار آخری که با هم به روستا و باغ پدربزرگش رفته بودند، از او می خواهد تا از او بگیرد. عکس‌هایی که در آن‌ها لبخند قشنگی هم داشته باشد. قبل از رفتن به بغداد هم، موقع حاضر شدن از دختر کوچکش زینب می‌خواهد ازاو عکس بگیرد تا بفهمد کدام لباس را بپوشد بیشتر به او می‌آید.

فاطمه باز از بابا می‌گوید؛ از روز تولدش، وقتی از او می خواهند آرزویش را بگوید و بعد شمع را فوت کند. و صدای همه‌شان توی فیلم هست که با هم و یکصدا در جوابش می‌گویند: “نه بابا شهادت نه. قبول نیس.” و زینبی که در جایی دیگر از تاول های پای بابا می گوید که رویش پماد می‌زند و قرار بوده پدر ودختری بین‌شان مثل یک راز باقی بماند. در کلیپ بعدی شهدا در باغی دور هم جمع شده‌اند. و بابای فاطمه و زینب دارد در پس زمینه‌اش شعر می‌خواند. یاران همه رفتند افسوس که جامانده منم، حسرتا این گل خارا از همه جا رانده منم، پیر ره آمد طریق رفتن آموخت، آنکه نارفته و جامانده منم. دارم تلاش می‌کنم تا آخر متن بی‌طرف باقی بمانم. پس با همین دست فرمان می‌روم سراغ همان پیرمرد صاحب منصبی که دل جوانی داشت و با کودکان مهربان بود.

موقع تایپ نامش در گوگل، در سومین یا چهارمین سایتی که برایم پیدا می‌کند، کلمه ترامپولین را می‌بینم. دستگاهی که بچه‌ها رویش می‌پرند وشادی کنان از قدرتی که آن دستگاه به آن‌ها داده کیف می‌کنند. لذتی که خیلی‌ از ماها دوست داریم برای یکبارهم شده  در زندگی تجربه‌اش کنیم. لذتی به‌نام پرواز. همان آرزویی که مرد و زن و پیر وجوان نمی‌شناسد.  آرزویی که دونالد در سخنرانی‌هایش بارها از آن حرف می زند، بالا بردن ملت آمریکاست با همه متعلقاتش. تجربه پروازی که به گفته سخنرانان انگیزشی و با حمایت صاحبان بزرگترین و پر درآمدترین برندهای جهانی، طبق قانون جذب آن‌ها امکان پذیراست.

حالا برویم سر وقت مستندی دیگر. فیلمی شبه واقعی در مورد پسری روستازاده به نام قاسم، همان مرد ماخوذ به حیا، همان فرمانده جدید و البته دل‌رحم. پسربچه‌ای که ازهدفی که توی سرش پرورانده، با دوستش احمد حرف می‌زند و برای عملی کردنش با او به شهر می‌رود تا با کار کردن طلب پدرش را پرداخت کند. دوستش می‌گفت، آن زمان‌ها به پسرهای روستایی در شهر کار نمی‌دادند، چون خیلی ظریف و لاغر و از نظر آن‌ها لاجان بودند. اما قاسم دست بردار نبود و اینقدر گشت تا توانست کار پیدا کند. همان شد که نُه ماه در کرمان ماند و با کار کردن اول به عنوان عمله بنا و بعد خدمتکاری درهتل، پولی که لازم داشت را در آورد. و با دست پر به دیارشان برگشت. و کلی سوغاتی که برای تک تک اعضای خانواده‌اش خریده بود.

قاسم به هدفی رسیده بود که به قول دوستانش، برای بچه روستا که تا حالا مدت طولانی از خانواده‌ دور نبوده واقعا سخت و نشدنی بود. رئیس هتلی هم که او در آن‌جا کار می‌کرد درباره‌اش گفته بود، قبل از این‌که کار قاسم را ببینم به چهره‌اش نگاه کردم و به حرف زدنش. او واقعا زودمهر بود. کرمانی‌ها به کسی که زود مهرش به دل بقیه می‌نشیند زود مهر می‌گویند. حالا همان قاسم مقابل دونالد ایستاده، و دارد او را مستقیم مورد خطاب قرار می‌دهد. کاری که هر کسی در دنیا جرات انجامش را ندارد. آن هم در مقابل نگاه جمعیت و لنز دوربین‌ها. بدون کوچک‌ترین لرزشی در صدا می‌گوید: من حریف شما هستم. نیروهای سپاه قدس حریف شما هستند. هیچ شبی نیست که ما نخوابیم و به شما فکر نکنیم.

یکی آن وسط شعاری می‌دهد و آقا قاسم اینطور ادامه می‌دهد: من به شما می‌گویم، آقای ترامپ قمارباز، در اونجایی که فکرشو هم نمی‌کنی ما در نزدیک شما هستیم، در هر جایی که تصور نمی‌کنی ما در کنار شما هستیم. و در آخر صحبت‌هایش، همان جمله ای که با نقطه می‌بندد و تمامش می کند می گوید: بیا ما منتظریم مرد این میدان ماییم، مرد میدان جنگی که شما شروعش می کنید، اما پایانش را ماییم که ترسیم می‌کنیم. دونالدِ رئیس جمهور حالا با همسرش روی سکوهای سالنی نشسته‌اند. همان جایی که مختص مهمان‌های ویژه ست. مقابل‌شان مردی ایستاده که دارد قرعه‌کشی می‌کند.

نام ایران که در می‌آید به گفته همان منبع خبری، کارگردان آمریکایی، ناخواسته پرچم ایران را طوری که نیم بیشتری از تصویر را گرفته، به همه جهان نشان می‌دهد. این را در اینستاگرام دیدم و پیام‌های ضمیمه اش را هم خواندم. یکی از نظرها نگاهم را کشید سمت خودش. بلند شو وایستا آقای رئیس‌جمهور. ادامه‌اش را من می‌گویم، به شما این‌بار اول به شما شهید حاج قاسم سلیمانی. سرباز جان بر کفِ میهن، امام خمینی و آیه‌الله خامنه‌ای. من مصاحبه‌تان را از اول تا آخر نگاه کردم. چرا یک‌بار، چه‌طور توانستید حتی یک‌بار هم نگویید من این‌کار را کردم. چرا آن‌قدرها که در نظر دوستان‌تان، ما و نسل‌های گذشته و آینده شما را بزرگ و ابرقهرمان می‌دانیم از خودتان تعریف نکردید.

و یک سوال دارم از شما، اینکه در پس آن آرزوی شهادت چه خواسته یا خواسته‌هایی را ضمیمه کرده بودید که به غیر از یک دست و انگشترو پیراهن سوخته چیزی از شما باقی نماند. و خطاب به شما آقای ترامپ قمارباز که هوش مصنوعی هم ترسید همکاری کند تا تصویری واقعی‌ از شما بسازیم. شمایی که سعی در نجات دنیای خودتان آمریکا دارید و دل‌تان برای هیچ بنی‌بشری نسوخته، اما ما بارها شنیده‌ایم که خیلی جاها نشسته و گاهی هم جسارت کرده و ایستاده گفته‌اید که می‌خواهید یاری رسانی کنید. با ایران و ایرانی از در دوستی وارد شوید. گیرم که توبه کردید و حرف‌های صد من یک غازتان قبول. طومار گندکاری‌هایتان را می‌خواهید به گردن کدام بدبخت بیچاره‌ای بیاندازید، تا اطمینان امثال مایی را بخرید که رموز کلاهبرداری و به قول امثال خودتان بازاریابی را بلد نیستیم، و راه آسانِ با کاغذ سر بریدن را، همان به قول شما معامله کردن را.

4.6

امتیاز بدهید:

(6)

ملیحه براتی

نویسنده

نویسندگی هیچ وقت علاقه‌اش نبود. انشاهایش چنگی به دل نمی‌زد و تازه به لطف خواهرها سر و شکلی قابل تحمل پیدا می‌کرد. به لطف استادی قرار گرفت در این مسیر، همان کسی که گفت قلمش قوی است و دوستانی که گفتند: «وقتی حست را نسبت به چیزی واحد می‌نویسی، هر بار انگار چیز جدیدی می‌خوانی.» اما می‌داند که تنها یک چیز او را کشانده در این وادی‌ها، نوشتن از مادری که هر بار وقتی برایش از قدیم‌ها تعریف می‌کرد می‌گفت: «بنویس دختر اینا رو بنویس، یه روز من نیستم بذار بمونه خاطرات مون». حالا خطاب به مادرش می‌گوید: مامان من دارم نویسنده می‌شوم، دعا کن بتونم مایه افتخار شما بشم، بمونم.
ملیحه براتی

3 دیدگاه

  1. متن جسورانه و پرجزئیاته. کنار هم‌نشاندن تصویرها و روایت‌ها هوشمندانه‌ست و خواننده را تا آخر با خودش می‌برد. تلاش برای نگاه بیطرفانه، با وجود بار عاطفی سنگین، قابل احترام و دیدنیه. نثر تصویری و ریتم روایت نقطه قوت کاره

  2. دوست عزیزم،
    مثل همیشه
    قلم زیبا و خواندنی ات
    از دل برآید و بر دل نشیند!
    چه خوب که همیشه
    این شاخ و برگ های توی ماجرا
    در انتها میوه ای شیرین
    و گاه مثل سیب نیوتن،
    تلنگر آمیز نصیب خواننده می کند.
    با آرزوی موفقیت روز افزون❤️

  3. از مستند بودن رویدادها و
    ریز شدن در جزئیات با قلم قوی شما ملیحه جان،
    لذت بردم😊

    من عاشق روایات واقعی ام
    نوشته ای که ریشه داشته باشه
    نه صرفا سرگرمی..‌
    تبریک میگم عزیزم👏
    منتظر نوشته های غنی شماهستم🌸😊

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور