تو نورِ نورِ نورِ نوری

4.5
122 بازدید
🔗 کپی لینک
احمدآباد
صداهایی شبیه انفجار و تیراندازی از راه دور به گوش می‌رسید. هرچند من نمی‌توانستم تشخیص دهم دقیقا صدای چیست؟

صداهایی شبیه انفجار و تیراندازی از راه دور به گوش می‌رسید. هرچند من نمی‌توانستم تشخیص دهم دقیقا صدای چیست؟ مثلا بمب است یا گاز اشک‌آور یا چی. ساعت از ده گذشته بود و من، کتاب به دست، کنار بخاری نشسته بودم. می‌دانستم از پشت دیوار، و از فاصله‌ی چند صد متری چیزی نمی‌توان دید. اما انگار دست خودم نبود. با هر صدا، خطم را گم می‌کردم، چشم می‌دوختم به پنجره و باز کتابی را که دستم بود، چند پاراگراف برمی‌گشتم عقب‌تر.

با این‌که خانه‌ی ما، در کوچه‌ای فرعی است، جرات نداشتم بروم پشت پنجره. حتی وقتی صدای شعارهای توهین‌آمیز را شنیدم. حدس می‌زنم تعدادشان ده نفر هم نبود. برایم عجیب بود که برای اولین بار، کار تا این حد بیخ پیدا کرده و کوچه‌ای که حتی پستچی هم به زحمت آن را پیدا می‌کند، طمع چند تا جوانک را برانگیخته که بیایند و شعار بدهند.

توی دلم گفتم: “بیخود نیس اسلام گفته بهترین شغل برای مرد شغلیه که شب‌ها، خونه باشه. کاش حمید مشهد بود امشب.” از طرفی خوشحال بودم که بچه‌های سرشب‌بخوابی دارم. چه خوب که هنگام دیدن هفت پادشاه، هیچ متوجه این بلبشویی که احمق‌های داخلی و احمق‌ترهای خارج‌نشین راه انداخته‌اند نمی‌شوند.

امروز _شنبه_ اما، بعد از چند روز خانه‌نشینی رفتیم بیرون. با این‌که حمید تلفنی دل‌گرمم کرده بود و گفته بود:”روزها امنه. خبری نیس.” اما من، یک زن تنها، با دو بچه، می‌ترسیدم بیرون بروم‌. حتی در روز روشن. وضعیتی که قبلا هم تجربه‌اش کرده‌بودم. با دو بچه، در ماشین می‌نشستیم. هرچه فکر کردم این‌که مثل امروز آیه‌الکرسی می‌خواندم یا نه را یادم نیامد.

تنها فرق بزرگی که دو سه سال پیش و فتنه‌ی زن، زندگی، آزادی با الآن برای من دارد، بزرگ‌تر و فهمیده‌تر شدن بچه‌هاست. برای همین سن‌شان بود که آن زمان، هیچی از اتفاقات بروز ندادم. سوالی هم برای‌شان پیش نیامد. امروز اما، وقتی از خیابان احمدآباد رد می‌شدیم، از دور، پل عابر سوخته و آش و لاش را دیدم و به بچه‌ها گفتم: “ببینین این پل رو! آدم بدها اینو اینجور کردن.”

از آینه، چهره‌ی دوتاشان که هاج و واج نگاه می‌کردند، را از نظر گذراندم و خیلی خونسرد، انگار دارم قصه‌ی شنگول و منگول را تعریف می‌کنم ادامه دادم:” آدم بدها، توی اینترنت با هم قرار می‌ذاشتن که بیان و این کارهای بد رو بکنن. حالا فهمیدین چرا چند روزه اینترنت قطع شده؟ برای این‌که اونا دیگه نتونن برای کارای زشتشون، از اینترنت استفاده کنن.”

یادم آمد سال‌ها قبل در زمان مجردی‌ام، چند باری گذرم به آن پل افتاده بود. چقدر داخلش را شیک و مجلسی دکور کرده بودند! با تابلوها و گلدان‌های زیبا. حتی آبن‌مای کوچکی هم داشت که واقعا چشم‌نواز بود. به نظرم شیک‌ترین پل عابری بود که من دیده بودم.

قبلا چند باری نرگس گفته بود آرزویش این است از روی پل عابرپیاده رد شود و من با خودم فکر کرده بودم، مثل تجربه‌ی مترو سوار شدن، که آن هم آرزوی نرگس بود، مزه‌ی این را هم با بچه‌ها بچشیم. یک تجربه، فقط با هدف خودِ تجربه. مترو را، بدون این‌که هدف‌مان رسیدن به مقصد خاصی باشد، سوار شده بودیم. از کنار ترافیک ماشین‌ها با لذت رد شده بودیم و رفته بودیم تا آخر خط. بعد که مترو در انتهای بلوار عریض و طویل وکیل‌آباد دور زده بود، همان مسیر را باهاش برگشته بودیم. کاش این پل را هم پیش از این‌که به این روز بیافتد با نرگس یک بار آمده بودیم.

بخشی از آسفالت خیابان، نزدیک به پل آسیب دیده بود. همان جایی که چند سال پیش با یک شاسی بلند تصادف کرده بودم. بخشی از پیاده رو، با گردی که احتمالا مربوط به کپسول آتشنشانی بود سفید بود. نزدیک جایی که یک بار زمین خورده بودم. تعدادی از شیشه‌های ساختمان بنی‌فاطمه، در حاشیه خیابان احمدآباد، شکسته بود. نرگس گفت: “وای این مسجده که از طرف مدرسه آوردنمون!”

با خودم فکر کردم چقدر من همه‌ی این در و دیوار و آسفالت را دوست داشتم و خودم خبر نداشتم. چراغ راهنمایی تقاطع کلاهدوز – ملاصدرا آسیب دیده بود و مامور پلیس، به جای چراغ فرمان می‌داد. دلم برای چراغ می‌سوخت یا مامور پلیس که در آن هوای استخوان‌سوز، مشغول انجام وظیفه بود؟

یاد کلیپ‌های اینستاگرام افتادم که با کوادکوپتر و به صورت حرفه‌ای از شهر فیلم‌برداری کرده بودند. از بلوار احمدآباد، بلواروکیل‌آباد و مترویش، باغ ملک‌آباد، سردر سینماها، زیست خاور، کوهسنگی و…

نگران بقیه شهرم شدم. یعنی چه به سر باقی شهر آمده؟ تک‌تک چراغ‌ها، پیاده‌روها، حتی درخت‌ها. خیلی خودم را کنترل کردم که گریه‌ام نگیرد و بچه‌ها را نترسانم. اما نرگس، باهوش‌تر از این حرف‌هاست. بغض کرد و گفت: “چرا ما؟! چرا برای ما باید اینجوری بشه؟”

یاد ۸۸ و ۹۶ و ۴۰۱ و باقی اتفاقات گذشته و احتمالا آینده افتادم. گفتم: “هر چند سال یک بار از این چیزا پیش میاد.” و سعی کردم بغضم را قورت بدهم. با بی‌خیالی ادامه دادم: “چند بار ببینی عادت می‌کنی.”

رسیدیم به مغازه‌ای که مطمئن نیستم قبلا مغازه بوده یا بانک یا چیز دیگر. چیزی از ماهیت قبلیش مشخص نبود، بجز آهن‌پاره‌ها و آوار ناشی از آتش‌سوزی. پیش از این از تلویزیون، تصاویر مشابه زیادی دیده بودم. چه مربوط به دفاع مقدس، چه مربوط به جنگ ۱۲ روزه. تصاویر مختلف از آوار و ویرانی، از داخل یا خارج از کشور. همیشه فکر می‌کردم دیگر چشمم از این جور چیزها پر است. اما دیدن آن صحنه از قاب تلویزیون و گوشی کجا، و با چشم خود از نزدیک دیدن کجا؟ فرقش مثل تفاوت شنیدن خبر فوت کسی است، و دیدن جنازه‌اش. این دو هیچ قابل قیاس نیستند. هول و شاید هراسی که از دیدن جنازه به انسان دست می‌دهد، را هیچ‌جور نمی‌شود توصیف کرد.

از دوربرگردان احمدآباد، دور زدیم و رفتیم آن طرف خیابان، ابتدای خیابان راهنمایی. مجددا کادر بسته‌ی پل ویران و آسفالت داغان، خورد توی چشم‌مان. نرگس با بغض گفت:

“مامان، با گوشیت یه آهنگ خوشحال‌کننده بذار. از دیدن این چیزا ناراحت شدیم، حالمون عوض بشه.”

گفتم: “اینترنت قطعه، چی بذارم؟”

علی گفت: “اون شعره که من دوس دارم، توی گوشیت داری.”

صدای بچگانه‌ی علی و نرگس، همراه با کلیپ، شد پس‌زمینه‌ی باقی راه:

تو نورِ نورِ نورِ نوری

پشت سیاهیو زمین می‌زنی

با افتخار اسم تو رو میارم

تو قهرمان زندگی منی

کشیدم عکس روزی رو که می‌رسی

تو دفتر نقاشی‌م

به قول آقاجونم اون روز که میای

ایشالا ما هم باشیم…

4.5

امتیاز بدهید:

(12)

هدی عدالتی‌فرد

نویسنده

متولد ۶۵، فارغ‌التحصیل رشته‌ی برق-مخابرات از دانشگاه سجاد مشهد، سال ۱۴۰۱ با کلاس‌های نویسندگی مبنا آشنا شد و کم‌کم ادبیات، شد مهم‌ترین بخش زندگی‌ش. نسخه‌ی شخصی‌اش این است: بخوان و بخوان و بخوان، گاهی هم بنویس.

9 دیدگاه

  1. روایتت خیلی تاثیرگذار و صادقانه‌ست؛ ترس، مادری، دلبستگی به شهر و جزئیات آشنا رو بی‌اغراق و ملموس نشون دادی. جاهایی مثل توضیح دادن به بچه‌ها یا پایان با صدای آهنگ، دل آدم رو می‌لرزونه. متنیه که می‌مونه و فکر آدم رو رها نمی‌کنه.

  2. غم های مشابهی که این روزا هممون تجربه کردیم. انگار گرد غم روی شهرمون پاشیدن. توصیفات و جزئی بینی و انتقال احساستون خیلی خوب بود. موفق باشید

  3. من با احمدآباد زیاد آشنا نیستم. چندباری گذری سر راه رفتن به دانشگاه ازش رد شدم. ولی با خیابان مفتح چرا.
    دیدن خرابی نود درصدی خیابانی که خاطره خرید عید تمام سالهای بچگیم رو ازش دارم، خیلی دردناکه. مثل آتیش زدن تمام خاطراتم می‌مونه.
    کاش خاطره و تصویر این روزا تو ذهن بچه‌ها پررنگ نشه. کاش تصویر فرداشون زیباتر باشه و این غم رو بشوره ببره.

  4. «همیشه فکر می‌کردم چشمم از دیدن اینجور چیزها پر است‌…»
    دقیقا…
    تلخی دیدن شهرتون با این شمایل، حال من رو هم مثل نرگس گرفت…

  5. یاد دیوار نوشته ای در یکی از کشورهای عربی که درگیر حوادث داخلی بودن افتادم
    رو دیوار نوشته بود:”وطن،هتل نیست که هروقت نخواستیش عوضش کنی”
    کاش قدر کشورمونو بیشتر بدونیم

  6. تکه دوست داشتن آسفالت و …رو من هم تجربه کردم.وقتی در و دیوار یکی از خیابونهایی که در مسیر کارم بود و به آتیش کشیده بودن آسیب زده بودن.برام عجیب بود که جسد حفاظ پیاده رو رها شده میتونه احساسم رو برانگیزه

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک
انحراف از DNA
ویلای تابستانی مادربزرگ مادری‌‌ و خانه‌باغ مادربزرگ پدری‌ام، دیوار به دیوار بودند. برای همین مدام آن اطراف می‌پلکیدم، بیشتر از کوچه خودمان حتی.
قطار
از لابه‌لای برگ‌های کهنه‌ دفتر
 فریبا چفیه کوچکی را توی دستم گذاشت. برایم سوغات آورده بود. باز کردم. بوی تربت می‌داد. صورتم را نزدیک بردم و نفس عمیقی کشیدم.
هویزه