دامون

4
120 بازدید
🔗 کپی لینک
دامون
باید کاری کنم. این‌جا جای ماندن نیست. آفتاب وسط آسمان را نارنجی کرده. باد از بین لباس‌های سفید نوا می‌پیچد. دارد حیاط را متر می‌کند . دلم مثل لباس‌های بادخورده موج می‌خورد. صدای گریه می‌آید. گریه‌ای که صدای آدمیزاد نیست.

باید کاری کنم. این‌جا جای ماندن نیست. آفتاب وسط آسمان را نارنجی کرده. باد از بین لباس‌های سفید نوا می‌پیچد. دارد حیاط را متر می‌کند . دلم مثل لباس‌های بادخورده موج می‌خورد. صدای گریه می‌آید. گریه‌ای که صدای آدمیزاد نیست.

 چانه‌ی نوا هنوز می‌لرزد. توی بغلم دل‌دل می‌زند. آبشار موهای خرماییش تا کمر می رسد.

رد چرک اشک روی لپ سمت چپش تا کنارخال گونه کشیده شده. صداش هق‌هق دارد. یکی در میان بین هق‌ها غنچه صورتی‌اش را باز می کند: «اگه نی نی مون… بمیره… چی؟»  دوباره بلند می‌زند زیر گریه. بی‌وققفه و ممتد. مثل صدای مامان که بعد قطع کردن تلفن توی سرم چسبیده.  «تو اون خونه نمونی دختر»

 شاید تقصیر خودم بود. نباید می‌گذاشتم  نوا بفهمد. وقتی که به میلاد می‌گفتم فکر کردم خواب است. نشسته بودیم توی هال‌ِ خانه اسباب‌اثاثیه دوروبرم را گرفته بود. التماس می‌کردم باید این گربه‌ها را بیرون کند وگرنه قدم توی آن خانه بدشگون نمی‌گذارم. رو کردم به چشم‌های میلاد که یک وجبی‌ام بود واضافه کردم. گربه خودش نحس است این که حامله است بدتر. دو تا زن حامله توی یک خانه؟ گیریم یکیش گربه باشد. میلاد لب چرخانده‌ بود: «گناه دارن بیچاره‌ها. ما اومدیم خونه اونا نه اونا خونه ما. حیوون بی زبون چی‌کار به ما داره.»

دلم برایشان نسوخت. نه برای خودش و نه آن تودلی‌هایی که نمی‌دانم چند تا هستند. هرچه آمدیم خانه تمیز کنیم نشسته بود روی پاگرد پله‌های پشت بام و در ورودی را می‌پایید. اگر خانم جان قصه گربه و نحسی را تو گوشم نخوانده بود می‌توانستم به عنوان نگهبان خانه روش حساب کنم.

وارد حیاط که می‌شدیم سرم را می انداختم پایین، خودم را پشت میلاد پنهان می‌کردم که نبینمش. می‌دانستم چشم‌هاش چه رنگیست. فقط نمی‌دانستم چطور تلاش کنم نگاهم توی آن دو جفت عسل پر رنگ نیفتد.

اولین بار که چشمم بهش افتاد را یادم هست. نفهمیدم با اخم خط ونشان کشید یا من به خاطرحرف خانم جان حساس شده بودم.

 حرف خانم جان مال وقت‌هاییست که هم سن نوا بودم. پیرزن توی گوش من ومامان وخاله‌ها خوانده‌ بود حواس‌تان باشد گربه توی خانه‌تان نزاید. گربه توی خانه‌تان نباشد. گربه از خانه‌تان رد نشود. اصلاً غذا اضافه می‌آورید ندهید بخورد. اسراف می‌شود که بشود گربه ذاتش بدقدم است.

شانه می‌کشم روی موهای لخت نوا. باد می‌زند زیر نخ‌های نازکش. سه تا دسته‌ی یک اندازه درست می‌کنم و بنا می‌کنم به بافتن. دیگر هق‌هق نمی‌کند. گذاشتمش روی زمین. چهار زانو نشسته کنار کارتون شکستنی‌ها.

هنوز بازشان نکردم. از کل وسیله‌ها فقط آشپزخانه مانده که راه بیفتد. چراغ وسط سقفش پت‌پت می‌کند.اگر میلاد نسپرده بود دست نزنم به وسیله‌ها خودم می‌رفتم روی چهارپایه و لامپ مزاحم را درست می‌کردم. آخردانه توی دلم، هنوز درست و حسابی جا نگرفته!

 همین‌طورکه کارتون‌ها را باز می‌کنم توی ذهنم محاسبه می‌کنم که من زودتر می‌زایم یا گربه.

روی کارتون با مداد زرد نوا با خط درهم نوشتم شکستنی. چسب را پاره می‌کنم. شکستنی می‌افتد یک طرف  وآشپزخانه طرف دیگر. حتم دارم گربه با آن شکم قلمبه زودتر می‌زاید.

استکان دسته‌دارها را می‌چینم روی زمین. نوا آرام می‌خزد سمت من. خودش را می چسباند به کمرم.

«از چی می‌ترسی مامان جون؟ خانم جون منظورش گربه‌های سیاهه این‌که خاکستری راه‌راهه. فقط  یه وقت دوباره تو چشش نگاه نکنیا.» لب از لب باز نمی کند. حداقلش این است که دیگر توی گوشم قاطی فکروخیال‌ها زار نمی‌زند و می‌توانم راحت توی ترسم غرق شوم.

 این خانه ازاول برای ما آمد نداشت. بعد قرارداد نصفه‌نیمه با دوست میلاد آمدیم به خانه سر بزنیم. از اول هم موافق نبودم تا هیچ چیز قطعی نشده به حساب رفیقش اسباب بیاوریم تو خانه. قرآن و آینه توی دست من بود.

همین‌که میلاد کلید را توی قفل چرخاند صدای تق شکستن چیزی آمد. نصف کلید ماند توی در و نصف دیگرش افتاد کف دستش. دیدم نگاه میلاد چرخید روی صورتم. به روی خودم نیاوردم کلید توی قفل شکسته.

رفته بودیم دنبال قفل‌ساز که مادر زنگ زد. عقلی کردم نگفتم ب بسم الله میان کارمان نه آمده. می‌خواست بداند تا کجای خانه را آب گرفته‌ایم و گردگیری کرده‌ایم و غذا بفرستد برایمان یا نه.

منتظر سومی بودم که گربه آمد. نمی‌دانم پیه خانه آقاجان و تیغه‌های زبان گل‌بانو را به جان بخرم یا نحسی این گربه را.

از خودم که غافل می‌شوم نشستم به انتظار که کدام روزازهفته چندم بار شیشه‌ام می‌افتد کف دستم.

قلبم مثل ژله‌ای که نوا از توی یخچال در آورده و دارد می‌چپاند توی دهنش می‌لرزد. شور می‌زند. می‌جوشد. می‌خواهم برای یکی حرف بزنم. بهم ریخته‌ام. انگار میلاد یک لحظه حواسش پرت کارهای خانه شده و من شده‌ام شیر جوش‌آمده. سر رفته‌ام.

اصلا به کی چه بگویم ؟ بگویم دلم برای یک گربه بی‌زبان حامله به هم ریخته؟ یا این‌که مثلاً روزشمار گذاشتم که کدام‌مان زودتر می‌زاییم؟ یا بگویم ترس خواب شبم را برده که بی بچه نشوم؟

زنگ بزنم به مامان که بدتر دلم را می‌ریزد پایین. می‌دانم چه می‌خواهد بگوید «دیوونه شدی؟ خرافات چیه؟ سه تا طفل معصوممو تا ۸ ماه کشوندم. یه لحظه غافل شدم. نحسی گربه‌ دامن منم گرفت.»

اگر در جواب بگویم آن طفلک‌ها را رحم تو نتوانسته نگه دارد ابروهاش را بالا می‌دهد و می‌گوید: «اصلاً من خرافاتی. خانم جان و خانم جانش باید الان به جای ده تا  اولاد، دوازده سیزده تا اولاد داشته باشند. همین چشم‌های وامانده گربه‌ها قاتل‌شان بوده.» بعد شروع کند گربه‌ی از همه جا بی‌خبر را نفرین کند.

من خیلی انتظار کشیدم که مامان حامله شود مثل  نوا که یک‌بند می‌گفت «داداش برام بیار دیگه مامان» نوا با لرز لب می‌جنباند: «این صدای چیه مامان؟» بغلش می‌کنم. تلویزیون را می‌زنم شبکه پویا. صداش را تا ته بلند می‌کنم. گربه است. دارد ناله می‌کند. خودم سرگرم کارتون شکستنی‌ها می‌کنم.

یادم است مامان چهارمین شکمش را که حامله بود یک گربه سفید آمده بود توی باغچه پشت درخت زردآلو. مامان حضور گربه‌ها را قدغن کرده بود. نمی‌خواست سرنوشت این یکی که تو شکمش است مثل قبلی شود. بابا زیر سیبیلی گربه را از مادر پنهان کرده بود.

من اسم  بچه را گذاشته بودم دامون. قهرمان قصه شب‌های مامان. سر می‌گذاشتم روی شکم بالا آمده‌اش و باهاش حرف می‌زدم او هم هر از گاهی یک لگد می‌پراند زیر گوشم.

یک روز از مدرسه که آمدم دیدم توپ گنده توی شکم مامان خالی شده.هر جای خانه را می‌گشتم دامون خیالی‌ام را پیدا نمی کردم.

صدای ناله گربه اوج می‌گیرد و از پنجره می‌آید تو. ازخیرردیف استکان ته کارتون می‌گذرم. رعشه می‌افتد به جانم. می‌دوم سمت نوا. بچه از صدای گربه می‌ترسد. تلویزیون روشن است. نوا نیست. راهرو را که رد می‌کنم می‌بینم پشت درهال گوش تیز کرده و مویه‌ها را می‌شمارد. دلم سر می‌خورد زیر پایم عین نوا که از سرسره با جیغ می‌سرد پایین. دست می‌گذارم روی شانه‌اش. یک آن بالا می‌پرد و سر برمی‌گرداند. چشم‌هاش یک نقطه سیاه است که توی هجوم اشک گم شده. «مامان چی‌شده از ما عصبانیه؟» نگاه‌مان به هم گره می‌خورد . دهانم خشک خشک است .دست‌هاش را که می‌گیرم گرم می‌شوم. یخ کرده‌ام. مثل روزی که می‌خواستم نوا را به دنیا بیاورم وبرای اولین بار درد کل تنم را می‌پیچاند.

یک قطره اشک قل می‌خورد روی گونه‌ نوا که حالا تمیز است. صدایم قاطی صدای ناله گربه می‌شود. خیلی سعی می‌کنم نلرزد. «نه مامان جون تو برو داخل تلویزیون روشنه» هلش می‌دهم تو و در را می‌بندم. سلانه‌سلانه به صدا نزدیک می‌شوم. گربه دارد توی حیاط می‌زاید. رو برمی‌گردانم تا نگاهم بهش نیفتد و راه آمده را می‌دوم سمت هال. دمپایی از پایم سر می‌خورد. پرت می‌شوم جلو. دستم را ستون دیوار می‌کنم. کمرم پیچ می‌خورد. به زحمت تعادلم را حفظ می‌کنم. دست می‌گذارم روی شکمم و لا حول ولا می‌خوانم. آیه‌الکرسی را تا لا اکراه فی الدین جلو می‌برم. بقیه‌اش از ذهنم می‌پرد. شروع می‌کنم به صلوات فرستادن. صدای گربه به قوت باقیست.

نوا پشت در چمباتمه زده. دستش را می‌گیرم و می‌نشانمش توی اتاق آخری کنارکارتون نیمه خالی عروسک‌ها. گوشی موبایلم را از کف حال بین استکان‌های چیده شده  برمی‌دارم. می‌خواهم ببینم میلاد کی می‌آید. پشیمان می‌شوم. می‌روم توی حیاط. می‌بینم بچه گربه‌ها دارند توی هم وول می‌خورند. مادرشان جان ندارد. با اخم کم جانی نگاهم می‌کند. دلم برایش ریش می‌شود. خودش افتاده یک طرف و بچه‌ها توی هلال شکمش جا گرفته‌اند. سر و روی همه‌شان خونیست.

 اگر خون‌های روی بدن آن‌که از همه رو تر است پاک شود، سفید است. دستم می‌رود که همان  را بردارم. انگشت‌هام مشت می‌شود. دستم را عقب می‌کشم. توی شکمم نبض می‌زند. جریان خون توی کل تنم می‌جوشد. چراغ حیاط خاموش است. نوری که از اتاق بیرون می‌آید حیاط را نیمه روشن کرده. نوا در هال را باز کرده و دارد با بغض نگاهم می‌کند. از صدای ناله می‌ترسد. با تشر به داخل هلش می‌دهم. «میری اتاق تا من نگفتم بیرون نمیای! » نباید ببیند چه می‌کنم.

روی صندلی اپن  ورودی می‌نشینم. گوشی را برمی‌دارم و شماره میلاد را می‌گیرم بوق از اول تا آخر می‌رود. ولی کسی جواب نمی‌دهد. روبرویم دستکش آشپزخانه آویز شده. دستکش را می پوشم. بوی وایتکسش حالم را به هم می‌زند. دمپایی صورتی را پا می‌کنم گربه هنوز جان ندارد. زیر صدای گربه زائو جیغ ضعیف بچه گربه‌هاست. ارکستر راه انداخته‌اند توی حیاط ما. دندان قروچه می‌کنم و دل را به دریا می‌زنم.

 انگار که بخواهم دو دستم را بزنم زیر آب چشمه. با یک حرکت سه تا موجود لزج  را بغل می‌گیرم که دارند مثل مار توی هم  می‌لولند. نفس عمیق می کشم که عق نزنم. چشم‌هام را فقط تا حدی باز می‌کنم که راه را ببینم. دانه توی دلم که نوا بهش می‌گوید دامون دارد زیر پوستم می‌تپد. درب دالان را باز می‌کنم دم در یک باغچه است و یک درخت نارنج.

بچه گربه‌ها را می‌اندازم توی خاک پایین درخت. باید از خودم دورشان کنم. با یک دست مادر نیمه جان‌شان را برمی‌دارم و می‌گذارمش پیش بچه‌ها. جیغ مادر گربه‌ها سوزناک شده. شاید هم من توهم زده‌ام.

مستقیم می‌روم توی آشپزخانه.  چراغ هنوز پت‌پت می‌کند. توی دل و زیر پوستم نبض راه افتاده. مهم نیست چه شده. همین که دیگر صدای‌شان نوا را نمی‌ترساند راضیم می‌کند. درد پیچیده توی پهلوهام. کل کمرم را می‌فشارد. دست می گذارم روی شکمم.

می افتم به جان ظرف‌های توی کابینت. توی سرم یک صدا می گوید این چکاری بود که کردی. یک صدا که شبیه صدای خانم جان است تشویقم می‌کند که خطر را از جان بچه توی دلم دور کرده‌ام. زمان از دستم در می‌رود. نمی‌فهمم چقدر توی این حالت مانده‌ام. صدای میلاد را از هال می‌شنوم که می آید تو و از نوا می‌پرسد کجا هستم. صدای نوا می‌لرزد و الان است بترکد. می‌دوم سمت اتاق.

در اتاق پشت سرم جیرجیر‌کنان باز می‌شود.

نور می‌پاشد توی تاریکی. «ببند، چشام در اومد»    

بی‌توجه به من می‌رود سمت چک کردن کمد دیواری. «پاشو جمع کن بریم. این‌جا برامون خونه بشو نیست، برمی‌گردیم خونه حاج بابا، جان مادرت ان قلت نیا. از صبح سگ دو زدم تو بگو یه قرون پول دستم بگیره» درد کمرم بیشتر می‌شود. نبض توی دلم مثل رنگ توی آب پخش شده. کل تنم را می‌گیرد. دامون دارد دیوانه‌بازی در می‌آورد. توی یهلوها و کمرم چیزی پیچ می‌خورد. تمام بدنم از درد سر شده. مایعی داغ زیر پایم جریان می‌یابد. مثل وقتی که گفتند کیسه اب نوا پاره شده. یکهو دیگر توی دلم نبض نمی‌زند. « پاشو این اداها چیه؟ خوبی تو؟»

 میلاد روبه رویم نشسته و به حال من نگاه می‌کند. تمام توانم را جمع می‌کنم. «آره نوا هم از بچه گربه‌ها می‌ترسه» صدای تیز ناله گربه تیزتر می‌شود. می‌دانم که دامون را هیچ‌وقت نمی‌بینم. ولی نمی‌دانم چطور به نوا بگویم. شش ماه دیگر خیلی زود است برای این‌که دامون داشته باشم. میلاد چند بارصدایم می‌کند. اتاق محو می‌شود صدایش توی سیاهی اتاق حل می‌شود.

4

امتیاز بدهید:

(2)

زینب زارعی

نویسنده

متولد 1378. روان‌شناسی را که تمام کرد پایش به مبنا باز شد. در کارگروه داستان کوتاه کنج دنجی برای خودش ساخته. حالا بيش‌تر از این‌که به استعداد بچه‌هایی که روبه‌رویش می‌نشينند و او باید کشف‌شان کند بپردازد، توی فکرش زندگی می‌کند. بین آدم‌های قصه‌‌هایش که می‌آیند و می‌روند و گاهی خانه می‌کنند بین کلمه‌ها!
02

7 دیدگاه

    1. به قطعیت نمیشه گفت، ولی مطمئنا کسانی هستند که توی این روزها هنوز درگیر خرافه‌ن.
      ممنونم از زمانی که گذاشتید برای خوندن دامون😊🌱

    1. ممنونم از نگاهتون و زمانی که گذاشتید برای خوندن دامون🌱

  1. سلام خانم زارعی
    خدا قوت
    من دلم میخواست بالاخره مادر نوا، با اون گربه بینوای باردار کنار می‌آمد.
    دلم بیشتر برای اون گربه و بچه‌هاش سوخت.

    1. سلام خانوم بختیاری عزیز
      ممنونم که داستان مادر‌نوا رو خوندین.
      منم دلم می‌خواست اما گاهی زور خرافه قوی‌تره :)🙏🏻

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور