تیغ را روی پوست میکشد. خون سُر میخورد روی پوست. همان لحظه، توی دلم قسم میخورم که هیچوقت خودم را برای بقا، زیر تیغ ندهم.
_خانم دکتر، مادر اُفت فشار داره!
کارشناس هوشبری از پشت پردهٔ یشمی تیره، سر میکشد. پرده جلوی سر و گردن بیمار را پوشش داده تا تیغ و تیغکشی و خونریزی را نبیند.
ابرو درهم کشیده است و لبش را یکوری جمع کرده.
یک قدم جلوتر میروم تا از گوشهٔ اتاقعمل چهرهٔ مادر را ببینم.
رنگ و رو ندارد. لبهایش بیرنگ شده و چشمهایش بیحس و حال است.
دلم برایش میسوزد. به چه قیمتی خودش را به این حال و روز انداخته.
دکتر سرش را با طمأنینه بالا میآورد ومیگوید :
_چیزی نیست. بخاطر بِلِدینگ طبیعیه.
دفترچهام را باز میکنم و مینویسم «اُفت فشار مادر حین سزارین بهخاطر خونریزی طبیعی است.»
برمیگردم کنار دو همکلاسیام. با چشمهای وَق زده به دست دکتر، خیره شدهاند و هرازگاهی چیزی مینویسند.
ماسکم را روی دماغم برای بار دهم محکم میکنم ومقنعهام را مرتب.
چشمم روی دستکشهای خونی دکتر میخ شده است. چشمهایم راه میکشد به هفتهٔ پیش. روی تخت زهرا، هم اتاقیام، نشسته بودم. جزوهٔ واحد مراقبتهای زنان و زایمان و جراحی سزارین را مرور میکردم. ما، یعنی ما بچههای رشتهٔ کارشناسی اتاقعمل، در تمام هشت ترم، یک واحد درس زنان داریم.
مراحل جراحی سزارین را، از زیر چشم گذراندم و دستی روی پیشانیام کشیدم.
چطور ممکن است یک زن برای دنیا آمدن بچهاش اجازه دهد پوست و زیرجلد و الباقی لایههای شکمیاش را باز کنند که یک موجود پر درد سر دنیا بیاید.
ناخنم را جویدم. زهرا نشست کنارم و دستم را از توی دهانم بیرون کشید. سرم پایین افتاد و لبخندی زدم.
نگاهش کردم و با لبهایی آویزان گفتم :
_خوش بحال شما که کارآموزی زایشگاه و اینا ندارین.
زهرا ابروهایش را درهم کرد و دستش را زیر چانهاش گذاشت.
_چه فرقی داره زایشگاه با بقیهٔ عملا؟ تو که سر همهٔ عملا باید بری.
پوفی سر دادم و از روی تخت به سمت پلههای نردبامش خیز برداشتم و با دو قدم بزرگ پریدم پایین روی تخت خودم.
از پایین سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم :
_نمیدونم حس عجیبیه. دور و مبهمه برام. هفتهٔ دیگه معلوم میشه دردم چیه.
سمانه هماتاقی شمالیام، کتری را بی هیچ حرفی داد دستم. کتری پرید بالا. از سبکی زیاد. جزوه را انداختم روی تخت و از اتاق زدم بیرون.
دمپایی پوشیدم. راهرو را پر از صدای لخ لخ دمپایی کردم. به آشپزخانه رسیدم. یکی از بچههای مامایی آنجا بود. چهرهٔ ریز و نمکی داشت با ابروهای پر پشت و چشمهایی درشت و براق. یک رطوبت همیشگی، توی چشمهایش بود که منشأش را نمیدانستم.
کتری را زیر شیر آب گرفتم. این پا و آن پا کردم که سر حرف را باز کنم. لبهایم را توی دهانم فرو بردم و به در کتری خیره شدم. آب از لولهاش سر ریز شد. روی پایم ریخت.
او سر حرف را باز کرد و گفت :
_عه خیس شدی که.
سبکسرانه خندیدم و سرم را خاراندم.
_شما هم سزارین دیدید؟
_خب آره اما زیاد باهاش سروکار نداریم. ما تمرکزمون رو طبیعیه.
لبهایم مثل قالی خیس روی دیوار، آویزان شد. نمیدانستم دیگر چه بگویم. کتری را روی شعله گذاشتم و برگشتم اتاق. دستی کشیدم به روپوش سبز یشمیام. از رگال لباسهایم آویزان بود. اِتیکتم را روی سینهٔ لباس چسباندم.
آرنج همکلاسیام میخورَد توی پهلویم. از خودم میپرم بیرون. خودکارم میافتد وسط اتاقعمل.
دم گوشم میگوید :
_حواست کجاست؟ استاد داره نگات میکنه.
نگاهم برمیگردد سمت استاد.
دوباره سقلمه میزند به پهلویم. سرم را تکان میدهم و ابرو درهم میکشم. پشت چشمی برایش نازک میکنم و به دست دکتر چشم میدوزم.
حالا تیزی تیغ رسیده است به رَحِم. قرار مَکینی که قرارگاهی استوار و محکم برای جنین است.چشمهایم را میبندم. طاقت نمیآورم. کمی لای چشمم را باز میکنم.
از پشت خطوط موازی مژههایم در لایهای تار، دکتر کیسه ٔ آب را پاره میکند. آبی شفاف بیرون میریزد. سری میبینم کوچک و پُر مو. چشمهایم فنر میپراند و بازتر از حد معمول به سر کوچک، دوخته میشود.
دستم را روی ماسک میگذارم. لبم را میجوم.
استاد نزدیک میآید و میگوید :
_به نحوهٔ چرخوندن سر برای خروج بچه دقت کنید.
صدای خِرخِر لولهٔ ساکشن که مایع کیسه آب را هورت میکشد، در اتاق میپیچد. دکتر دستش را میاندازد زیر چانه و دور گردن نوزاد. بیرونش میکشد.
نوزاد را دَمَر روی شکم مادر میگذارد و بند ناف را میبُرد. نوزاد از مادر جدا میشود. نیم قدم جلو میروم. جفت را از رحم مادر بیرون میآورد. دکتر پشت نوزاد را چندباری ماساژ میدهد. نوزاد گریه میکند، جیغهای نازک میکشد. او را میسپرد به مامای بخش.
دلم بهم میریزد مثل اینکه اسبی در دلم سُم کوبان یورتمه میرود.
نفسم بریدهبریده میآید مثل نفسهای مادر نوزاد که پشت سرهم میگوید : «عزیزدلم رو بدید بغلم.» چشمهایم تار میشود. درعجب بودم که با این بیحالی چطورمادری میکند. نفسی عمیق میکشم. پشت سرهم پلک میزنم تا رطوبت چشمم ، اشک نشود. دماغم میسوزد. نرمهٔ بینیام را از روی ماسک، خشک میکنم.
اشکهایم زور بیشتری دارند. نفسهای عمیقم نمیتوانند جلوی بیرون آمدن اشکهایم را بگیرند.
ماما بچه را به تخت نوزاد منتقل میکند.
پا تند میکنم به سمت تخت نوزاد. گریه میکند.
مات و مبهوت به چهرهٔ کوچک و پفیاش، چشمهای نیمهباز و لبهای غنچه و صورتیاش خیره میشوم.
اشکهایم به ارتفاع قدم، کف اتاق عمل میچکد. دستهای کوچکش را توی هوا تکان میدهد. دلم میلرزد. خودم را میان چشمهایش گم میکنم. یک جاذبهٔ رو به رشدی از او ساطع میشود که نمیدانم چیست. وسعت روح یا پا قدم یا معصومیت یا مفهومی که من اسمش را نمی دانم. مثل وقتی که به آسمان نگاه می کنم. وسعتش آسمانگونه است. آسمان به وقت طلوع.
پیدا میکنم. او به رنگ طلوع خورشید است. نمیدانم چه چیزی درونم بهم ریخته است که گیج و منگ شدهام. سرم را برمیگردانم. همکلاسیهایم با چشمهایی خیس به من نگاه میکنند. درون آنها هم چیزی بهم ریخته است.
راهم را میکشم به سمتشان.
همکلاسیام لبهایش را بالا میکشد و میگوید :
_منم بچه میخوام.
دماغش را بالا میکشد و دفترچهاش را میبندد و میرود.
همکلاسی دیگرم دستم را میگیرد و از اتاقعمل بیرون میکشد.
_باورم نمیشه شاهد دنیا اومدن یه انسان بودم. دلم میخواد داد بزنم.
من هم حسی مثل او دارم. باور نکردن.
حس میکنم توی یک خواب شیرین کشیده شدهام. برایم قابل باور نیست که یک انسان ساخته شده و از دنیای رحم بیرون آمده است. ساخته؟ خودم هم به کلماتی که در ذهنم رژه میروند مطمئن نیستم. یک انسان فقط میتواند آفریده شود.
یک چیز درونم میجوشد و با مذابش روی دلم را صیقل میکشد. مثل اینکه رام شدهام. دل من هم بچه میخواهد. بویش کنم، بغلش کنم. در هوای صاف و پاک وجودش نفس بکشم. او همه چیز دارد. من رام «او» شدهام. او یک حقیقت است. حقیقت مافوق تصور. دیگر نمیترسم. دیگر دلم نارضا نیست. سرم را پایین میاندازم و برای دیدن تولّدی دیگر به اتاق عمل بعدی میروم. دانستن حقیقت آدم را سربهزیر و پابهراه میکند.
19 دیدگاه
سلام رفیق
بسیار عالی وصف کردی
دقیقا می شد تمام لحظات رو تصور کرد و انگار داشتم یه فیلم می دیدم تا خوندن متن
خیلی خوب بود یاد تولد بچه های خودم افتادم ولی نگاهم به دانشجوها هیچ وقت خوب نبوده ببخشید 😄 الان یه کم ذهنیتم غلغلکش اومد 🙃
روایت خیلی تصویری و دقیق پیش میره. جزئیات اتاق عمل باورپذیر و زاویهدید راوی یکدسته. پیوند ترس، تردید و شگفتی تولد خوب ساخته شده و پایانبندی تأملبرانگیز جا افتاده
ما رو هم با خودتون بردید به اتاق عمل، به لحظه مبارک و شگفتانگیز تولد👏👏
خیلی قشنگ بود منم با صدای گریه نوزاد کلی اشکی شدم🥲
سلام.
خیلی زیبا بود.
صحنه ها برام تداعی شد.
ممنون
سلام
خیلی قشنگ نوشتی، آفرین🌺🌺
کلی قلب و تابتابش تقدیم شما
چه خلاقانه 😉سپاس از لطف شما🌷
عزیزم خیلی زیبا نوشتی مثل همیشه برترین نوع قلم
بابا بی خیال😂
خیلی قشنگ بود 🌱
احسنت بهتون
احساس میکردم منم در کنارتون بودم🌹
سپاس از نظرتون 🌷
سلام عزیزم ممنونم ازت که مادر زیبا توصیف کردی
احسنت باریکلا
واقعا خیلی خیلی قشنگ بود
سپاس از نظرتون عزیزدل🌷
چقدر زیبا مادری را توصیف کردی
نظر لطفتونه 🌱
دمت گرم با این قلم زیبات عزیزم ،با نوشته هات خودم رو درکنارت تو اون لحظه ها حس میکنم
الحمدلله که دوست داشتید مهربون🌷