گذرِ نویسندگی

4.4
144 بازدید
🔗 کپی لینک
نویسندگی
قوری سنگی چایی را از روی وارمر برمی‌دارم و کج می‌کنم تا استکان کمرباریکم پر شود. نگاهم به ریختن چایی است و گوشم به حرف‌های آقای نویسنده. درباره پنج اصل مهم برای نویسندگی صحبت می‌کند.

قوری سنگی چایی را از روی وارمر برمی‌دارم و کج می‌کنم تا استکان کمرباریکم پر شود. نگاهم به ریختن چایی است و گوشم به حرف‌های آقای نویسنده. درباره پنج اصل مهم برای نویسندگی صحبت می‌کند. قوری سنگین است، زود می‌گذارمش روی وارمر. دورتا دورم در سالن کافه، رفقای مدرسه نویسندگی نشسته‌اند و گوش و چشم دوخته‌اند به مهمان‌ها .به نویسنده‌های مهمان نگاه می‌کنم. چندباری ناامیدمان کردند از هرچه نوشتن است و دوباره حرف‌های امیدوارانه زدند. سلمان باهنر دارد از نویسندگی و انتخاب حرف می‌زند. می‌گوید باید بانک عاطفی‌ات پر باشد تا بتوانی کلمات خوبی انتخاب کنی؛ قسمت‌های خوبی از این بانک را برای شخصیت‌ها و داستانت برداری.

استکان کمر باریک را دو انگشتی برمی‌دارم و آرام می‌چرخانم. بانک عاطفی برایم گنگ است. نمی‌دانم منظورش تجربه‌های احساسی است یا چیز دیگر؟ چای را تلخ سر می‌کشم. صورت آقای باهنر به سمت محل نشستن ما چرخیده. تاکید دارد اگر تجربه‌هایمان کم است برویم و تجربه کنیم یا از دیگران بشنویم. این حرفش به نظرم خلاف حرف نویسنده‌ی قبلی است که درباره متمرکز بودن و توی یک شاخه بودن، صحبت کرد. اولین چیزی که یادم می‌افتد پاراگلایدر سواری رضاامیرخانی است. بعد هم تنها تجربه‌ی خودم از پاراموتور.

استاد مثال‌های متفاوتی می‌زند. دارم زندگی خودم را بالا پایین می کنم. انگار زندگی من هم کم تجربه نداشته. یک دانه کشمش از کاسه نقلی سرویس چایی می‌گذارم توی دهانم. بعضی از تجربه‌هایم شیرین بوده و بعضی‌ها تلخ. یکی از اساتید روی مفهوم تجربه زیسته تاکید می‌کند. می‌گوید چیزی در تو، قبل و بعد از تجربه باید تغییر کند وگرنه فایده‌ای برایت نداشته. می‌خواهم عمیق‌تر بشوم روی یکی از تجربه‌هایم ولی می‌ترسم از حرف‌ها جا بمانم. به دختر بزرگم نگاه می‌کنم که سمت چپم نشسته، دارد رمان جدیدی را که امانت گرفته می‌خواند. دوازده سالی که با او تا این لحظه طی کرده‌ام، خودش کلی تجربه زیسته است؛ پر از حرف و سوژه برای نوشتن.

خانم نویسنده می‌گوید برای اینکه فضای جدیدی را تجربه کند رفته سراغ یادگرفتن یک زبان جدید. قبلش هم از مسیری گفت که تا این‌جا او را رسانده؛ پر از بالا پایین و تجربه‌های متنوع. می‌گوید هیچ‌وقت فکر نمی‌کند که نوشته‌هایش حتی آن‌ها که کتاب شده‌اند و به چاپ چندم رسیده‌اند، به قدر کافی خوب باشند. این را می‌گذارم کنار حرف آن یکی آقای نویسنده که گفت قرار نیست از همه‌ی شما نویسنده دربیاید و در بهترین حالت تعداد زیادی مخاطب خوبِ ادبیات‌فهم هستید.

گیج می‌شوم. بالاخره باید چکار کرد؟ چقدر وقت گذاشت؟ اصلا اگر قرار است فقط مخاطب باشم که تا همین جا، یادگرفتن بس است. همین امروز بود که داشتم فکر می‌کردم از خودم توقع زیادی دارم ولی برای هدفم، تلاش کمی می‌کنم و شاید اصلا به درد این کار نمی‌خورم.

جمله‌های بعدی را که می‌شنوم، جا می‌خورم. انگار دقیقا خطاب به من است. از کسانی می‌گویند که بهشان نمی‌آمده ولی توی نویسندگی موفق شده‌اند و رمز موفقیت و نویسنده شدن‌شان فقط کوشش بوده.

مسیر حرف‌ها می‌رود روی اولویت‌ها؛ خانم مصطفی‌زاده دست روی تجربه‌ی مشترک‌مان می‌گذارد، مادری! تجربه‌ای که می‌تواند یک تنه همه چیز را به اولویت دهم به بعد تبدیل کند. آقای باهنر از آلیس مونرو مثال می‌زند که دو فرزند دارد و فقط با داستان کوتاه، نوبل ادبیات گرفته. داستان «دفتر کار» و ماجراهایش می‌آید جلوی چشم‌هایم. مونرو در آن داستان پوستش کنده شده برای پیدا کردن شرایط ایده‌آل نوشتن. پچ‌پچ بین افراد حاضر در دورهمی بالا می گیرد. دوستی هم که بغل دستم نشسته دقیقا به داستان دفتر کار اشاره می‌کند.

باهنر تیر خلاص را می‌زند: اگر اول راه هستید خودتان را شرطی نکنید. سعی کنید توی هر زمان و مکانی بتوانید بنویسید. توی اتوبوس، روی یک تکه کاغذ.

راست می‌گوید. رمزش همین است. بین صدبار مامان شنیدن و جواب دادن، بین کارهای خانه و آشپزخانه، اگر بخواهم به قول خودش فیگور نویسندگی بگیرم و  یک ساعت مشخص، خیلی شیک پشت میزتحریر و لپتاپ، بشینم، باید روزها منتظر بمانم. اما گذاشتن یک دفتر و خودکار، روی کابینت آشپزخانه، یا میز توی هال، ابزار نوشتن را می‌آورد دم دستم. این روزها که البته نوت گوشی هم کار را راحت کرده. قبلا هم ازش استفاده می کردم اما ته ذهنم آن تصویر آرمانی از نویسنده پشت میزتحریر، خودنمایی می‌کرد. قابی که خیلی تلاش کردم آن را بشکنم.

سه روز از دورهمی ما با نویسنده‌ها گذشته، حالا که روی حرف‌هایشان عمیق‌تر می‌شوم می‌فهمم این دست کشیدن از تصویر آرمانی برایم یک جور تجربه‌ی زیسته است. من بعد از آموزش نویسندگی با من قبل از آن خیلی فرق کرده‌ام. روی بعضی جزئیات دقیق‌تر شده‌ام، از بعضی کمال‌گرایی‌هایم دست برداشته‌ام تا بتوانم توی هر شرایطی نوشتن را تمرین کنم. کار ساده‌ای هم نبوده. گاهی چند روز پشت سر هم هیچی ننوشته‌ام چون به نظرم به اندازه کافی خوب نبوده‌ام، باز به خودم آمدم و شروع کردم به نوشتن. مثل همین چله نویسندگی که با گروهی از دوستان شروع کرده‌ایم. خودش انگیزه می‌دهد که توی هر شرایطی هستی هرروز بنویس. حتی شده روزانه‌نویسی یا معمولی‌تر از آن، بی هوانویسی. توی نوشتن‌ها سعی کرده‌ام عمیق‌تر بشوم. بعضی از تجربه‌های گذشته را که مرور می کنم به چیزهای عجیبی از خودم برمی‌خورم که اگر نوشتن نبود شاید هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم در آن موقعیت‌ها چه بر سر خودم و احساسات و افکارم آمده. همین یک ماه پیش بود کتاب «یک عمر کار» ریچل کاسک را  شروع کردم به خواندن. هم‌زمان ایده‌هایی توی سرم می‌آمد برای نوشتن از تجربه‌های مادری خودم. در نهایت رسیدم به نوشتن سه موقعیت مختلف از ساعت‌هایی که برای به دنیا آمدن دخترها گذراندم. سه تجربه‌ی سخت، غریب و غافلگیرکننده که بعد از هر کدام آن‌ها من دیگر آدم قبلی نبودم. عجیب این‌که تجربه‌هایم با مادران زیادی اشتراک دارد اما باز هم منحصر به فرد باقی می‌ماند. اگر با نوشتن نبود، شاید هیچ‌وقت متوجه نمی شدم علت اصلی ترس و گاهی نفرتم از بارداری و نوزاد چه بوده. حالا صددرصد نه اما تقریبا می‌دانم ریشه‌ی این احساسات چه هست و چطور باید با آن مواجه شوم.

یادگرفتن نویسندگی به من کمک کرده در لحظه‌های حساس هم دست خودم را بگیرم و هم گاهی مچم را؛ حتی اگر به قول آقای نویسنده قرار باشد در بدترین حالت فقط مخاطب حرفه‌ای ادبیات باقی بمانم و چیز قابل به عرضی ننویسم. دوباره بر می گردم به حرف همان استاد که گفت گنگ باش و از دردها و رنج‌هایت حرف نزن. آن ها را برای خودت نگه دار و بنویس‌شان. حبیبه جعفریان هم توی کتاب نجات از مرگ مصنوعی نقل قولی داشت از گینزبورگ که گفته بود پیرمردی شاید هم پیر فرزانه‌ای به او توصیه کرده سراغ روان‌کاوی و تراپی نرود، چون بعد از آن دیگر به کل نمی‌تواند بنویسد. نمی‌دانم این حرف را می‌شود به همه توصیه کرد یا نه اما می‌دانم اگر کسی تمرین‌های عمیق شدن و سوال پرسیدن از خود را انجام داده باشد، بعد هم آن را بنویسد، خودش می‌تواند گره‌های زیادی را باز کند.

4.4

امتیاز بدهید:

(16)

سوده عابدی

نویسنده

متولد 1366 نیشابور، مامان سه دختر. دانش آموخته کارشناسی ادبیات انگلیسی و حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان در دانشگاه فردوسی مشهد. ترجمه، بلاگری کتاب، برگزاری دوره‌های کتاب‌خوانی. مادرانگی را از سر گذرانده و از مهر 140۱ با ورود به مدرسه مبنا به علاقه همیشگی‌اش، نویسندگی، رسیده.
سوده عابدی

11 دیدگاه

  1. چه روایت زنده و صادقی. جزئیات حسی (چای، صداها، نگاه‌ها) خیلی خوب با تأمل‌های درونی گره خورده و مسیر تردید تا کشف شخصی رو باورپذیر ساخته. متن هم الهام‌بخشه هم صادقانه؛ دقیقا از همون تجربه‌ی زیسته‌ای میاد که درباره‌ش حرف می‌زنه.

  2. همیشه سر کلاس با دوست صمیمی ام رقابت نقد داستان را از داستان های دیگران داشتیم اما بیشتر مواقع از رفیقم نمی تونستم نقد بگیرم حلا می فهمم به مامانش رفته

  3. نویسنده نیستم و از دنیای نویسندگی چیز زیادی نمیدونم ، ولی وقتی متن یا روایتی میخونم که نویسنده اینقدر خوب با خود واقعیش روبرو میشه و شفاف و راحت مینویسه ،بدون پیرایه و رودربایستی با خواننده…
    لذت میبرم… و حس بهتری دارم🔆

  4. سلام. عالی بود و برام خلق ایده داشت.
    منم بارها فکر کردم اگر تجربه های همسری و مادری رو بنویسم یا حتی تجربیات نوجوانی ام، چند تا کتاب میشود.‌
    و اینکه حتی میشه آرزوها رو نوشت تا اتفاق بیفتد…
    قلمتون پر توان

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک