مرور کتاب «قلعه متحرک هاول»

4.3
174 بازدید
🔗 کپی لینک
قلعه متحرک هاول
نویسنده کتاب «قلعه متحرک هاول» دايانا وين جونز (diana wynne jones) است که در ۱۶ اوت ۱۹۳۴ در لندن به دنیا آمد. در ۲۶ مارس ۲۰۱۱ پس از یک دوره مبارزه با سرطان درگذشت. دوران کودکی‌اش در جنگ جهانی دوم، پر از جابه‌جایی و سختی بود؛ اما همین تجربیات بعدها الهام بخش دنیای فانتزی غنی او شد.

نویسنده کتاب «قعه متحرک هاول» دايانا وين جونز (diana wynne jones) است که در ۱۶ اوت ۱۹۳۴ در لندن به دنیا آمد. در ۲۶ مارس ۲۰۱۱ پس از یک دوره مبارزه با سرطان درگذشت. دوران کودکی‌اش در جنگ جهانی دوم، پر از جابه‌جایی و سختی بود؛ اما همین تجربیات بعدها الهام بخش دنیای فانتزی غنی او شد.

جونز در رشته ادبیات انگلیسی دانشگاه آکسفورد تحصیل کرد و در کلاس‌های سی.اس.لوئیس، (نویسنده «نارنیا») و جی. آر. آر. تالکین (خالق «ارباب حلقه ها») حضور می‌یافت.

او در دهه ۱۹۷۰ اولین کتابش را منتشر کرد و با دو مجموعه «کوارتت دیلمارک the Dalemark Quartet و قلعه متحرک هاول» به شهرت رسید. کتاب‌های او همچنین الهام‌بخش نویسندگانی مثل نیل گیمن و جی‌کی‌رولینگ بوده است.

دایانا وین جونز

ایده کتاب «قلعه متحرک هاول»، از یک رویای تب‌آلود در ذهن دایانا وین جونز رشد داده و نوشته شد. این کتاب جلد اول از سه‌گانه تخیلی «سرزمین اینگاری» است.

مخاطبان اثر:

قلعه متحرک هاول برای مخاطب نوجوان در گروه سنی ج و د نوشته شده است.

ویژگی‌های فنی داستان:

این اثر بر مبنای پیرنگ «ساختار سه پرده‌ای منطبق بر سفر قهرمان کلاسیک» نوشته شده و روایت‌پردازی استادانه‌ای است در تركيب با عناصر فانتزی کمدی و درام، که دنیایی زنده و جذاب خلق می‌کند.

جهان داستان آن ترکیبی از «فانتزی اروپایی» (شهرهای قرن نوزدهمی) و «عناصر سوررئال» (قلعه متحرک) و جادوهای عجیب است. سیستم جادویی و منطق کتاب هم مبتنی بر قراردادها است. مثل قرارداد کلسیفر و هاول که منطق درونی خود را دارد.

این ترکیب ژانری به دلیل ایجاد سبکی منحصر به فرد، تعادل بین طنز و موضوعات جدی مثل جنگ و هویت جهانی را به صورتی آشنا اما نوآورانه، با استفاده از کلیشه‌های فانتزی مثل جادوگران، در ذهن مخاطب ساخته و مورد پذیرش قرار می‌دهد.

شخصیت‌پردازی در قلعه متحرک هاول یکی از نقاط قوت اصلی داستان است. نویسنده با ترکیب روان‌شناسی، طنز و فانتزی، شخصیت‌هایی خلق کرده که نه تنها جذاب هستند بلکه خواننده را به تأمل درباره هویت ترس‌ها و رشد فردی دعوت می‌کنند.  اگرچه برخی شخصیت‌های فرعی می‌توانستند پرداخت بهتری داشته باشند اما این رمان در کل، نمونه ای عالی از «فانتزی شخصیت محور» به شمار می‌رود.

دیالوگ‌های این داستان، طنزآمیز، هماهنگ با شخصیت‌پردازی و طبیعی هستند. مثل گفت‌وگوهای پرتنش میان سوفی و هاول، که هم رابطه آن‌ها را نشان می‌دهد و هم طنز را به متن اضافه می‌کند؛ صحبت‌های کوتاه و کنایه‌آمیز کلسیفر که به شخصیت او رنگ می‌دهد و دیالوگ‌های دیگر که پیش‌برد پیرنگ و توسعه شخصیت را هم زمان انجام می‌دهند. هر شخصیت نیزدر این کتاب، صدای مخصوص به خود را دارد. هاول نمایشی است، سوفی منطقی و کلسیفر کنایه‎آمیز.

تعلیق‌های کوچکی مانند هویت مرد کله‌لبویی و یا رابطه هاول با پرنسس، خواننده را تا پایان کنجکاو نگه می‌دارد. گره‌گشایی اکثر معماها مثل نفرین سوفی یا قرارداد کلسیفر و… هم  به شیوه‌ای رضایت بخش اتفاق می‌افتد. اما حل شدن برخی گره‌ها، مثل نقش جادوگر وست در پایان‌بندی، کمی سریع و ساده انگارانه است و می‌توان به این نکته به عنوان نقطه ضعف اثر اشاره کرد.

نقاط قوت:

شخصیت‌پردازی قوی، جهان‌سازی مناسب، دیالوگ‌های پیش‌برنده، گره‌گشایی مناسب و…

نقاط ضعف:

پایان‌بندی سریع و ساده برای برخی از گره‌ها.

نمونه متن:

  «وقتی سوفی بیدار شد، نور روز رویش افتاده بود. از آن‌جا که به یاد نمی‌آورد اصلاً پنجره‌ای در قلعه دیده باشد، اولین تصورش این بود که در حال تزیین کلاه‌ها به خواب رفته است. آتش حالا زغال چوبی سرخ رنگ و مقداری خاکستر سفید بود. این منظره سوفی را قانع کرد که حتما در خواب یک شیطانک آتش دیده است؛ اما اولین حرکاتش به او فهماند که چیزهایی هم بودند که در رویا ندیده بود. صدای ترق و تروق از تمام بدنش شنیده می‌شد.

  او گفت: «آخ! همه جایم درد می‌کنه.» صدایی که حرف زد ضعیف و شکننده بود. سوفی دستان استخوانیش را روی صورتش گذاشت و چروک‌های روی پوستش را احساس کرد و آن وقت فهمید که تمام دیروز را در حالت شوک به سر برده است. او مطمئناً از دست جادوگر وست به خاطر کاری که با او کرده بود عصبانی بود. خیلی هم عصبانی بود.

  سوفی خشمگینانه گفت: «اون چطور به خودش اجازه میده بره توی مغازه‌های مردم و اون‌ها رو پیر کنه؟ آه، مگه دستم بهش نرسه! چنان بلایی به سرش بیارم!» عصبانیت باعث شد او با صدایی که از استخوان‌هایش برمی‌خواست، بلند شود و به طرف پنجره بلنگد. پنجره بالای میز کار قرار داشت. منظره‌ای که در برابر چشمان او قرار داشت، منظره یک شهر بندری بود و سوفی یک ردیف خانه‌ کوچک و فقیرانه را با تیر‌ک‌هایی که از سقفشان بیرون زده بود در دو طرف خیابانی خیس و سنگفرش نشده، دید. او در ورای تیرک‌ها درخشش امواج دریا را می‌دید. چیزی که هرگز در زندگی‌اش ندیده بود. سوفی از جمجمه‌ای که روی میز کار بود پرسید: «من کجا هستم؟» و با به یاد آوردن این که در قلعه‌ یک جادوگر است با عجله گفت: «من از تو انتظار ندارم جواب بدی دوست من.»

4.3

امتیاز بدهید:

(2)

نیره غفاری

نویسنده

ساروی، متولد شهریور ۱۳۷۳ است و سطح دو حوزه، تربیت مربی سواد رسانه‌ای و چندتا چیز دیگر را هم خوانده. رسانه محبوبش، جنوب شرق آسیا است و دوربینش را روی آن تنظیم کرده. ساکن مادام‌العمر آسمان دیار نوجوانی است و حالا حالاها هم قصد ترکش را ندارد. نشانی خانه‌اش، اگر خواستید: @my_littlesky
نیره غفاری

4 دیدگاه

  1. وای من چقدر این کتاب رو دوست دارم. بارها خوندمش. هر بار هم می خونمش حالمو خوب می کنه.
    نکات خوبی رو ازش نوشتین. عالی

  2. خدا قوت.
    هیچ‌وقت با این فضاها همراه نبودم. اما الآن می‌خوام برم بخونمش و خودم رو بندازم تو دل ماجرا.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور