از لابه‌لای برگ‌های کهنه‌ دفتر

4.8
85 بازدید
🔗 کپی لینک
هویزه
 فریبا چفیه کوچکی را توی دستم گذاشت. برایم سوغات آورده بود. باز کردم. بوی تربت می‌داد. صورتم را نزدیک بردم و نفس عمیقی کشیدم.

 فریبا چفیه کوچکی را توی دستم گذاشت. برایم سوغات آورده بود. باز کردم. بوی تربت می‌داد. صورتم را نزدیک بردم و نفس عمیقی کشیدم. حس تازه‌ای داشت. از جنس دوست داشتن، یا تعلّق. با این که آشنا بود، انگار قبل از آن تجربه‌اش نکرده بودم. سرم را بالا گرفتم و نگاه کردم. قهوه‌ای مردمکش برق می‌زد. نخودی خندید: «ای خاکو با بقیه فرق داره‌ها!» هنوز خجالت می‌کشیدم حرف بزنم. قرار بود با هم برویم. من و فریبا و سعیده. مامان اجازه نداد. تا دم آخر رویم نشده بود بگویم. افت داشت با آن سن و سال گیر اجازه مادرم باشم.

بابا از اولش هم انقلابی نبود. نه این که طاغوتی باشد، بی‌طرف بود. زمان جنگ خیلی عادی هر روز صبح سرکار رفته و هر روز ظهر خسته به خانه برگشته بود. برایش فرقی نمی‌کرد مملکت را شاه بچرخاند یا ملّا. مهم این بود که بچرخد. حقوق‌ها سر برج واریز شود و ما بتوانیم روی نظم زندگی کنیم، مسافرت برویم و مهمانی بدهیم. مامان سلیقه‌اش با او فرق داشت، ولی از جایی به بعد قراری نانوشته داشتند که بین‌شان مشترک بود و خیلی کارها را تحریم می‌کرد.

گرچه من یک سال بعد از تمام شدن جنگ به دنیا آمدم ولی فهمیدن بعضی چیزها از لابه‌لای خاطرات مامان و سه خواهرم کار سختی نبود. خواهر بزرگم می‌گفت: «شهید که می‌آوردن اصفهان، مامان حتمی می‌رفت. ما سه تا قطار می‌شدیم دنبالش. دورشو می‌گرفتیم که وقتی غش کرد سرش نخوره جایی.» خواهر دومی بقیه‌اش را می‌گفت: «کاش فقط تشییع بود! چِش می‌نداخت ببینه کی تلویزیون دو تا شهید خونی مالی نشون می‌ده، میومد جلوش عین خواب‌گردا وای‌میستاد، بعدم یهو تالاپ می‌افتاد زمین!» به این‌جا که می‌رسید سه تایی می‌خندیدند. خنده‌شان که تمام می‌شد سومی می‌گفت: «یکی می‌پرید تو آشپزخونه آب‌قند بیاره، یکی شونه‌هاشو می‌مالید، یکی هم توی صورتش می‌زد. همین شد که بابا جِد کرد: «دیگه هیشکی تو این خونه حق رفتن به تشییع و گلستان شهدا نداره!» قرار نانوشته خانه ما شاید از همان روز شروع شده باشد. انگار قبل از به دنیا آمدن من، همه تصمیم گرفته بودند جنگ را فراموش کنند. برای من چیز زیادی از آن روزها باقی نمانده بود. جز یکی دو تا خاطره کوتاه از پناهگاه رفتن و همین‌هایی که گفتم از غش کردن مامان. حتی چفیه یادگاری همسایه شهیدمان که مامان خیلی دوستش داشت، سال‌ها بود از چمدان قدیمی، در نیامده بود. می‌فهمیدم که صدّام آدم بدِ قصه بوده ولی چرا؟ نمی‌دانستم. هروقت می‌خواستند حرفی از شهادت و اسارت فلان همسایه یا دوست بزنند مامان لب گاز می‌گرفت و بحث را عوض می‌کرد. تا وقتی بیدار بودم کسی اجازه نداشت توی خانه فیلم جنگی ببیند. من انگار سی سال بعد به دنیا آمده باشم، دنیایم خلاصه می‌شد در مدرسه و بازی و کتاب.

 ته تغاری بودم. آن وقت‌ که سبیل پدر‌ها کلفت بود دوستانم به آزادی‌هایم حسادت می‌کردند. برای منِ دهه شصتی، همه مراحل دهه هشتاد باز بود! پارک، گردش، رستوران، شبِ شعر، همه این‌ها را با دوستانم می‌رفتم. فقط سینما رفتن ممنوع بود که آن هم راه حل داشت: مامان را می‌بردیم. مراعات‌مان را می‌کرد و نمی‌نشست تنگ‌مان. از دور حواسش بود غریبه‌ای نزدیک‌مان ننشیند. آن سال‌ها هنوز نمی‌دانستم تحریمم سه بند دارد که آن دوتای دیگر، قرمزش پررنگ‌تر از سینماست. جوری که با آمدن مامان هم نمی‌شود دورش زد.

سال دوم دبیرستان بودم که فهمیدم قضیه از چه قرار است. معاون مدرسه یک روز سر کلاس‌‌‌مان آمد. گفت هفته بعد از طرف مدرسه به اردوی راهیان نور می‌رویم. نماینده کلاس رضایت نامه‌ها را پخش کرد. سرم را کنار گوش بغل دستی‌ام بردم و پرسیدم: «راهیان نور کجاست؟» آهسته گفت: «مناطق جنگی». وا رفتم. می‌دانستم این اسم توی لیست تحریم‌های خانه‌مان است. چند ماه قبل که بچه‌های کلاس قرار گذاشته بودند به گلستان شهدا بروند، چقدر اصرار کرده بودم و مامان اجازه نداده بود. در خانه‌ ما هرچه مربوط به جنگ بود، دورش یک دایره قرمز داشت. از طرفی هم امید داشتم اجازه بدهند چون هیچ‌وقت مخالفتی با اردو رفتنم نمی‌کردند. برگه رضایت‌نامه را گرفتم و ظهر تا رسیدم دادم دست مامان. نگاهی به من کرد و نگاهی به کاغذ. اسم راهیان را که خواند رنگ‌به‌رنگ شد. زل زد به چشم‌هایم و محکم گفت: «حرفشم نزن!» یک‌دفعه انگار یخ ریختند توی پیراهنم. حتی نگفت باید با پدرم مشورت کند. اصرار کردم، گریه کردم، قهر کردم. هیچ کدامش جواب نداد. مامان را تا آن روز آن همه جدی ندیده بودم. هرچه کردم راضی‌ شود، نشد. روز اردو که بچه‌ها یکی‌یکی سوار مینی‌بوس می‌شدند، صورتم را با دو دست پوشانده بودم و گریه می‌کردم. تصوری از آن‌جا نداشتم، فقط می‌خواستم کنار دوستانم باشم. اردوی بیرون شهر با دوستان مدرسه، چیزی نبود که راحت بشود از آن گذشت.

نصف خوشحالی دبیرستانی‌ها وقتی دانشگاه قبول می‌شوند، به خاطر رفع تحریم‌هاست. برای من ولی قضیه فرق می‌کرد. یک فرقش این بود که تحریم چندانی نداشتم تا از برداشته شدنش خوشحال باشم و فرق دیگرش این که با وجود مذاکره، سه تحریم اصلی هم‌چنان سر جایشان بودند.

 ترم سوم بودیم که اطلاعیه اردوی راهیان را دیدم. فریبا زودتر گفته بود. او و سعیده هردوشان بسیجی بودند. از بین همکلاسی‌ها بعد از یک دور رفاقت با همه، به آن‌ها رسیده بودم. پشت سرشان می‌گفتم: «همه چیزشان خوب است الّا اینکه بسیجی‌ان.» در و دیوار اتاق‌شان توی خوابگاه پر از عکس شهدا بود. بالای تخت فریبا عکس شهید باکری بود و سعیده عکس شهید خرازی. وقتی از او تعریف کرد تازه فهمیدم همشهری‌مان بوده. دوست داشتم بیشتر ازشان بدانم اما جلوی خودم را می‌گرفتم. می‌خواستم فاصله‌ام را با بچه‌های بسیج حفظ کرده باشم. به فریبا گفته بودم ثبت‌نام می‎‌کنم اما عمداً ظهر رفتم که خلوت باشد. سر چرخاندم تا مطمئن شوم کسی مرا نمی‌بیند و بعد با احتیاط پایم را روی تک پله اتاق گذاشتم. انگار که بترسم طلسمم کنند، آهسته قدم برمی‌داشتم. اتاق سه در چهار موکت شده‌ای بود با کمد و کتابخانه و یک میز شبیه مال معلم‌ها. به دختر چادری پشت میز سلام کردم. با این که هیچ برادری به واحد خواهران راه نداشت چادرش محکم روی سرش بود. مقنعه را تا روی ابرو پایین کشیده بود و چشمش به لیست اسامی بود. سلامم را که شنید سر بالا کرد. دلم می‌خواست کمی مقنعه‌اش را عقب بکشم تا صورتش پیدا شود. گفتم آمده‌ام برای اردوی راهیان ثبت نام کنم. مدارک لازم را پرسیدم و خواستم فعلا اسمم را بنویسد تا مدارک را بیاورم. با اطمینان به این‌که این دفعه «نه» نمی‌شنوم رفتم خانه. شک نداشتم که لااقل به احترام قد و قواره‌ام‌ کسی مخالفت نمی‌کند، که کرد! آش همان آش بود و کاسه همان کاسه. مامان قاطع گفت: «نه!». این دفعه دیگر کوتاه بیا نبودم. پای حیثیتم وسط بود. می‌رفتم و به دوستانم توضیح می‌دادم:« مامانم اجازه نداده»؟. بابا را واسطه کردم. با این‌که هیچ خوش نداشت پایم به بسیج باز شود ولی راضی شد. خوبی‌اش این بود که به بزرگ شدنم خیلی بها می‌داد. هرجا کم می‌آوردم دست می‌گذاشتم روی این نقطه قوت و می‌گفتم: «بابا من دیگه بیست سالمه!» و همین برای قانع کردنش کافی بود. اما مامان فرق می‌کرد. همیشه نرم بود و اگر جایی محکم می‌شد هیچ جوره راه نمی‌آمد. می‌گفت: «اگه اتوبوس رفت روی مین و همه‌تون پودر شدین؟» می‌خندیدم که: «نترس مامان خانوم! اتوبوس‌های قبلی همه را درو کردن، چن ساله هیشکی نرفته هوا» فایده نداشت. حرفش یکی بود. روز قبل از اردو با لب و لوچه آویزان به فریبا و سعیده گفتم مشکلی پیش آمده و نمی‌توانم بروم. جلوی خودم را می‌گرفتم که اشکم سرازیر نشود. . دیگر آن بچه شانزده ساله نبودم که بخواهم محض تفریح جایی بروم. جوری که آن‌ها از شهدا حرف زده بودند مشتاقم کرده بود تا آن‌جا را از نزدیک ببینم. سعیده دست روی شانه‌ام گذاشت و فریبا قول داد برایم سوغات بیاورد.

  مثل پرنده‌ای که جایی گیر افتاده وآن قدر خودش را به در و دیوار می‌زند که خسته می‌شود، بریده بودم. مزه  همه آزادی‌هایم پریده بود. مهم نبود خیلی جاها که کسی نمی‌رود می‌روم، خیلی کارها که بقیه نمی‌کنند می‌کنم. مهم نبود کاری به ساعت رفت‌وآمدم ندارند. گیر نمی‌دهند. هرچه بخواهم می‌خرند و هزار کار دیگر. تنها چیزی که اهمیت داشت، این بود: جلوی دوستانم سنگِ روی یخ شده بودم. تصمیم گرفتم برای همیشه قیدش را بزنم. شبیه خیلی‌های دیگر. فکر کردم چه می‌شود اگر صبح بروم سر کلاس تا عصر، بر‌گردم، استراحت کنم، درسم را بخوانم، شام بخورم و بخوابم. دوباره صبح از خواب بیدار ‌شوم و روز قبل را تکرار کنم. آن قدر سرگرمی‌های متنوع وجود دارد که بشود سال‌ها طی کرد بی آن که احساس کنم چیزی سر جای خودش نیست. خودم را با این حرف‌ها دلداری می‌دادم. از یک جایی به بعد نمی‌شود مثل قبل زندگی کرد. وقتی می‌فهمی چیزی هست، نمی‌توانی کشفش نکنی. مخصوصاً اگر جلوی کشفت را گرفته باشند. شاید اگر خدا ما را جور دیگری آفریده بود، می‌شد. احساسی تازه‌ای در من متولد شده بود. انگار کسی قلم‌مو بردارد و آرام روی میراثی گران‌بها بکشد. غبار‌ها را کنار بزند و تندیسی که سال‌ها پنهان شده بوده آهسته خودش را نشان بدهد. عکس‌های رنگ‌پریده روی دیوار شهر، پیش چشمم جان گرفته بودند. اردوی راهیان پنج روز طول می‌کشید ولی برای من دقیقه‌اش، سال می‌گذشت. بعد از کلاس یک‌راست می‌رفتم مزار شهدای گمنام. روی بلندی بین مسجد و کتابخانه بود. اولین بار با فریبا و سعیده رفته بودیم. قبرها تازه بود و هنوز سنگ نداشت که رفتیم. بالای سرشان روی خاک، لاله کاشته بودند. لاله‌ها قرمز بود، رنگِ خون. بقیه قرآن می‌خواندند و من حافظ باز می‌کردم. فریبا گفته بود شهدا جور دیگری هوای مادرشان را داشتند. می‌دانست منظورم از مشکل، اجازه مادرم است. گفته بود مبادا قهر کنم، اگر بخواهند خودشان همه چیز را درست می‌کنند. با شهید وسطی بیشتر رفیق بودم. هر دو بیست سال‌مان بود. دست روی قرمزی «گمنام» کشیدم و گفتم:« میشه همه چیو درست کنی؟»

بچه‌ها که برگشتند، رفتم خوابگاه دیدن‌شان. سرم هنوز پایین بود. فکر می‌کردم همه توی دل‌شان «بچه ننه» صدایم می‌کنند. فریبا بغلم کرد. صورتم را بوسید و گفت جایم خالی بوده پیش‌شان. از توی کیفش جانماز کوچکی که طرح چفیه سیاه بود، در آورد و دستم داد. بازش کردم. یک مشت خاک وسطش بود. گفت: «ای خاکو مال هویزه‌س، با بقیه فرق داره‌ها! ». راست می‌گفت. فقط خاک نبود. فرق داشت، گوشت و خون و استخوان بود که خاک شده بود. نزدیک صورتم بردم و بو کردم. چیزی در رگ‌هایم به جریان افتاد که قبل از آن نمی‌شناختم. بی‌آنکه بدانم چرا، صورتم خیس شد. نمی‌دانستم هویزه کجاست. نمی‌دانستم کدام یک از عکس‌های خندان روی دیوار اتاق، توی هویزه شهید شده اما دوستش داشتم. انگار چیزی از من توی آن خاک بود. یاد مامان افتادم. آدم‌ها گاهی یک نشانه لازم دارند برای این‌که سال‌های خیلی دور را به یاد بیاورند. مثل وقتی دفتر شعر و خاطرات قدیمی کسی پیدا می‌شود و حرف‌های نگفته‌اش را به یاد می‌آورد. شاید شهید وسطی جوابم را داده بود. فریبا و سعیده را بغل کردم. جانماز را را توی دستم گرفتم و تا ایستگاه اتوبوس خانه دویدم.

4.8

امتیاز بدهید:

(4)

فاطمه رضایی

نویسنده

متولد ۱۳۶۸، جایی از زندگی توانست ریاضی را با فلسفه پیوند بزند و بعد از آن نوشتن برایش جدی‌تر شروع شد. ادبیات کودک و روایت را دوست دارد.

2 دیدگاه

  1. روایتت خیلی زنده و چندلایه‌ست. از جزئیات روزمره‌ مثل اجازه گرفتن و شرمندگی جلوی دوست‌ها، تا تصویرهای حسی خاک، بو و اشک، همه دقیق نشسته. تقابل نرم مادر، پدر و «تحریم نانوشته»‌ی خانه با کشف درونی راوی، متن را عمیق و باورپذیر کرده. پایان با جانماز و دویدن، هم اوج احساسی دارد هم معنا. عالی بود و من رو نه تنها تا آخر متن کشوند، بلکه کلمه به کلمه همراه کرد.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور