شب سردی بود، از آن شبهایی که حتی اگر کنار آتش هم بنشینی، باز استخوانهایت از لرز در امان نمیماند. اسبم بیقرار تکان میخورد. انگار ترسی در دلش افتاده باشد.
ما ده نفر بودیم؛ همه نقاب بر صورت، با دهانی خشک و دلی لرزان. فرمانِ امشب، فرمانی نبود که بشود با صدای بلند دربارهاش حرف زد. فقط همین زمزمه میچرخید: «اگر شتر رم کند… هیچکس نمیفهمد.» از همان لحظهای که از مدینه بیرون زدیم، صدایی درونم میگفت: «بیخیال شو!» ولی از اینکه در میان آنها ضعیف بهنظر بیایم میترسیدم. تا به خودم بیایم سوار بر اسب، نیمهشب، پشت صخرهای خشک پنهان شده بودم.
باد تیز میوزید. صدایش مثل هشداری تلخ بود. فرماندهمان آهسته گفت: «وقتی نزدیک شدند، دو نفر حمله کنند. فقط کافیست شتر بترسد.» چقدر ساده گفت. انگار حرف از تکاندادن یک شاخه خشک بود، نه بازی با جانمان. کاروان نزدیک شد. صدای قدمهاشان را شنیدیم. مشعلها مثل نقطههای کوچک نور از پیچ کوه بالا میآمدند. زانوهایم لرزید. دستم را روی زین فشار دادم. در روشنایی کمنور مهتاب او را دیدم. پیامبری که بارها در روز و شب نامش کنار ما تکرار میشد. ناگهان حس کردم در سایهام محو شدهام. فرمانده با صدای خشک، آرام و با احتیاط گفت: «حمله!»
اسبم را به جلو راندم؛ اما درست همان لحظه، فریاد حذیفه روح را از تنم پراند. از تاریکی کسی مثل شعلهای زنده بیرون پرید. شمشیرش نور مشعل را به هزار تکه تقسیم کرد. اسبهایمان رم کردند. عمار هم از سوی دیگر رسید، مثل صخرهای که از شیب میغلتد. نتوانستم ضربهای بزنم. دستهایم یخ زده بود. شمشیرم در غلاف ماند. یکی از همراهانم فریاد زد: «برگردید! شناخته شدیم!»
همان لحظه فهمیدم، ما پیش از آنکه نزدیک شویم، شناخته شده بودیم. انگار سایهها نامهایمان را لو داده بودند. اسبم خودش تصمیم گرفت؛ برگشت و تاخت. باد صورتم را برید. پشت سرم صدای سم اسبها کمکم خاموش شد. هیچکس دنبالمان نیامد. هیچکس اسممان را فریاد نزد. این سکوت، از هر شمشیری دردناکتر بود.
وقتی به پایین دره رسیدم، نفسم بند آمده بود. به نظر میرسید تاریکی بیشتر شده باشد. نقابم را کندم و پرت کردم وسط خارها. باد توی گوشم زمزمه میکرد: «تو پیش از آنکه او بیفتد، خودت افتادی!»
سه روز از آن شب گذشته؛ اما هنوز صدای سم اسبها در گوشم میپیچد. هر بار که چشمهایم را میبندم، برق شمشیر حذیفه مثل صاعقهای، دوباره به روحم میکوبد.
وقتی میان مردم شهر راه میروم و زمزمهشان درباره «معجزهٔ نجاتدادن» میشنوم، چیزی درونم شعله میکشد. شعلهای از جنس خشم.
مردم با احترام راه را برایش باز میکنند و چشمها با دیدنش برق میزنند. این دیگر قابل تحمل نیست. درونم دو صدا میجنگد؛ یکی، همان صدای لرزانی که در گردنه دم گوشم میگفت «برگرد» و دیگری، صدایی تیره که میگفت: «ترس تو را کوچک کرد بدبخت! فرصتی دوباره بیاب و اینبار ثابت کن کوچکیات بخاطر شانس بد بوده.»
شبها با خودم میگفتم:
«او فقط یک انسان است. مثل ما.»
«اگر آن شب شتر میافتاد، همهچیز تمام میشد. حیف حذیفه و عمار زودتر رسیدند، فقط همین.»
به دیدار باقی همراهان رفتم. با دو نفر از کسانی که در آن نقابهای لعنتی کنارم بودند، مخفیانه دیدار کردم. لبخندهایشان تلخ بود، لبخند آدمهایی که شکست خوردهاند اما شکست را به رسمیت نمیشناسند. یکیشان گفت: «حذیفه میگوید پیامبر میداند چه کسانی بودیم… اما نمیگوید. فکر میکنی چرا؟» گفتم: «حذیفه از ترساش اینطور میگوید. آنها میدانند اگر نام ببرند، جنگ داخلی اتفاق میافتد.»
اما خودم، در درونم، میدانستم حرفم بیشتر شبیه چنگزدن در تاریکی است؛ اما نباید قافیه را میباختم.
دیگری گفت: «یعنی… هنوز ادامه بدهیم؟» مکث کردم. نه از سر تردید؛ از اینکه از این پرسش لذت میبردم. گفتم: «کاری که یکبار نشد، حتماً بار دوم میشود. ما شکست نخوردیم، فقط زمانبندیمان بد بود.» اما در درونم چیزی لرزید. نه آن لرزش ترسناکِ شب عقبه؛ این بار لرزشی بود شبیه عطش انتقام. نیاز داشتم ثابت کنم که هنوز قدرتمندم. چند روز بعد، وقتی از دور دیدمش که با آن آرامش عجیب قدم میزند و مردم اطرافش حلقه زدهاند، نفسم سنگین شد. نباید اینطور باشد.
من نمیتوانستم بپذیرم زندگیام زیر سایهٔ کسی بگذرد که حتی به ما نگاه هم نمیکند؛ کسی که همان شب میتوانست نام مرا ببرد و رسوایم کند؛ اما نکرد. این نادیدهگرفتن، برای من بدتر از هر مجازاتی بود. به خودم گفتم: «او مرا نمیشناسد!»
خودم را قانع کردم که حق با من است و او مرا دستکم گرفته. توی گوشم صدایی میگفت: «اگر لازم باشد، دوباره حمله میکنم. اینبار بهتر، دقیقتر و بیخطا.»
خشم و کینه مثل باتلاق مرا آرامآرام در خود میکشید. در دلم میگفتم: «این داستان هنوز تمام نشده.» اما در اعماق وجودم، میدانستم پایان این داستان، پایان خوبی برای من نخواهد بود. لجاجت، آدم را تا مرز نابودی میبرد، فقط برای اینکه شکست را نبیند.
هرچه روزها میگذشت، خشمِ درونم رسیدهتر میشد؛ قد میکشید و شکل میگرفت. دیگر آن لرزش توی گردنه نبود؛ اینبار حرارتی بود که سکوت شبها را میسوزاند. سعی میکردم در چهرهام آرامش را وانمود کنم، اما در دلم نقشهها میچرخید.
با همان چند نفری که همدستم بودند، در گوشهای تاریک، دور از چشم مردم، جمع شدیم. همهٔ ما یک چیز مشترک داشتیم: جرأت روبهرو شدن نداشتیم؛ اما عطش دشمنی در ما میجوشید. گفتم: «اگر آن شب نشد، از هزار راه دیگر میشود.» یکی پرسید: «چطور میشود؟» جوابی نداشتم. اما لجاجت اجازه نداد بگویم نمیدانم. گفتم: «بهوقتِ خودش!» همین جملهٔ پوچ، مرا رهبرشان کرد. رهبرِ چند ترسوی نقابدار.
ابتدا شایعه ساختیم؛ بیاساس، بیمنطق. بعد سعی کردیم دل چند نفر را نسبت به او سرد کنیم. اما هربار نتیجه برعکس میشد. چهرهٔ او آرام و بیهراس بود. همین آرامش، آتشی بود که مرا میسوزاند. هر بار که نقشهای میریختیم، پیش از اینکه حتی بخشی از آن عملی شود، انگار وزنهای سنگین بر دلهایمان مینشست. نوعی شکست پیش از آغاز هرکاری. یک افشاگری بیصدا. اما، لجاجت همیشه شکستها را میبلعد و باز هم قدم بعدی را میخواهد. آن روز آمد. بیهوا. بیبرنامه.
در جمعی شلوغ، وقتی مردم دور تا دور پیامبر جمع شده بودند، احساس کردم چیزی درونم ترک برداشت. چیزی که سالها رویش خاک ریخته بودم.
جلوتر رفتم. بدون نقشه. بدون فکر. میخواستم حرفی بزنم. توهینی، اعتراض آشکاری، هرچیزی که نشان دهد هنوز وجود دارم. اما وقتی نزدیک شدم، برخلاف همیشه، نگاهش برای لحظهای روی من ایستاد. نه با خشم. نه با ترس. نه با تهدید. فقط نگاه کرد. نگاهی که انگار میگفت: «من تو را میشناسم. دشمنی تو کوچکتر از آن است که مرا بلرزاند.»
زانوهایم سست شد. از هیولایی که از درون مرا میخورد. مردم نگاه میکردند. فریادی از گلوی خشکشدهام بیرون آمد: «چرا همه کور شدهاید؟ چرا همه فریب خوردهاید؟» سکوت افتاد. نه کسی جلویم را گرفت و نه کسی فریاد زد..
همه، فقط حیرت کردند و همین، برای من مرگی دوباره بود. شب همان روز، آنقدر تنها بودم که صدای نفسم هم غریبه به نظر میآمد.
خشمم خالی شد. غرورم ترک برداشت و دشمنیام به یکباره بیمعنا شد. من با او نمیجنگیدم. اصلاً هیچوقت با او نجنگیده بودم. من با سایهٔ خودم میجنگیدم. با ترسها و عقدههایم. با ضعفهایی که سالها زیر نقاب پنهانشان کردم. حقیقت، بالاخره مرا شکست. نه تبعید شدم، نه زندان رفتم، نه کسی مرا مؤاخذه کرد. مردم، کمکم، کمتر نگاهم کردند. دیگر برای کسی اهمیتی نداشتم. بدترین مجازات همین بود.
در کوچهها، وقتی صدای قدمهایش را میشنیدم، از دور نگاه میکردم. نه جرأت نزدیکشدن داشتم، نه جرأت دشمنی دوباره. من ماندم، با سکوتی که مثل وزنهای روی سینهام افتاده بود. شبها هنوز کابوس عقبه را میبینم. و حالا کابوس تازهی «لحظهٔ نگاه او». نگاهی که بدون شمشیر، مرا شکست و تکه تکه کرد و این بدترین سقوط بود؛ سقوط به نقطهای که حتی دشمنی هم دیگر توانش را نداشت.
6 دیدگاه
فضاسازی و زاویهدید اولشخص خیلی قوی و روانه، کشمکش درونی باورپذیر و تدریجی جلو میره. متن در کل خوشریتمه
صلابت نگاه پیامبر را زیبا به تصویر کشیدید. و واگویه درونی ناشی از خشم را. خدا قوت. قلمتان مانا
اللهم عجل لولیک الفرج.
خدا قوت.
الهی نگاه و صدای امام زمان روزی همهمون بشه.
سلام و برکت. جان فدای قدمها و نگاهشان.
چه تفکر عمیق و ارزشمندی پشت این اثر نهفتهست.
هزار ماشاءالله بر قلم سبزتان، خانم محمدزادهی عزیز.
احسنت داستان تلخی بود و البته هنرمندانه به تصویر کشیده شده بود. فقط حس میکنم توی زمان افعال یه اختلالی هست. فک کنم خودتون بهتر متوجه بشید
سلام جان دلم
سپاس از لطف و توجهتان.
بله، درسته؛ ابتدا به زمان حال نوشته بودمش، بعد احساس کردم گذشته بهتر میشه، و الآن که دوباره خواندمش متوجه شدم در میانه روایت چهارتا از جملهها زمان فعلشون از چشمم دور شده تغییر ندادم. سپاس از دقت نظر و تذکرتون بانو 🌹لطفتون مستدام
* مردم با احترام راه را برایش باز میکردند و چشمها با دیدنش برق میزدند. این دیگر قابل تحمل نبود. درونم دو صدا میجنگید؛