این‌ها را در هیچ دوره نویسندگی به تو نمی‌گویند!

4
129 بازدید
🔗 کپی لینک
این‌ها را در هیچ دوره نویسندگی به تو نمی‌گویند!
کتاب نوشتن و منتشر کردنش منتهای آمال و آرزوی هر کسی است که پا به دنیای نویسندگی می‌گذارد. از روزی که وارد اولین دوره نویسندگی می‌شوی، خود را تصور می‌کنی که پشت میزی نشسته‌ای و با جدیت در حال نوشتن یا تایپ کتابت هستی.

کتاب نوشتن و منتشر کردنش منتهای آمال و آرزوی هر کسی است که پا به دنیای نویسندگی می‌گذارد. از روزی که وارد اولین دوره نویسندگی می‌شوی، خود را تصور می‌کنی که پشت میزی نشسته‌ای و با جدیت در حال نوشتن یا تایپ کتابت هستی. اگر اهل ممارست باشی و در پس بالا پایین‌های دوره‌ها و کلاس‌ها ناامید نشوی، بالاخره به این روز و این تصور می‌رسی.

آن روز، تصمیم می‌گیری داستانی ماجراجویانه بنویسی درحد آثار همینگوی و هوگو یا عاشقانه در حد جین آستین و خواهران برونته یا کارآگاهی در حد آگاتا کریستی. شاید هم ترکیبی از این‌ها و چند ژانر دیگر. چرا که نه؟ قبلا هم دیگران امتحان کرده‌‌اند و شده. تو هم که کلاس‌ها و دوره‌ها را گذرانده‌ای. حتی سوژه و موضوع را داری. برای واقعی بودن دنیای داستانت و چالش‌های شخصیت‌ها تحقیق‌های زیادی انجام داده‌ای. از پیرنگ تا شخصیت در ذهنت خیس خورده و الان وقت خروجی است. جهان داستانت را طراحی می‌کنی و بالاخره به سوی انتهای داستان و فراتر از آن.

بسته به شرایط زندگی‌ات چند ماه، روزی چند ساعت در جهان داستانی که خودت ساخته‌ای، سر می‌کنی. با شخصیت‌ها کلنجار می‌روی و با آن‌ها زندگی می‌کنی. به گواه اکثر نویسنده‌های جهان، در حین نوشتن با حس ناامنی، ناامیدی، خودتحقیری مداوم درگیر هستی.

مارک روبینشتاین نویسنده آثار جنایی و عاشقانه می‌گوید همسرم به راحتی از خلق و خوی من تشخیص می‌داد که آیا در حال نوشتن صحنه‌ای عاشقانه هستم یا گفتگویی دوستانه و یا رویارویی مرگ‌بار شخصیت‌ها را به تحریر درمی‌آورم. او می‌گوید این‌طور نبود که من به شخصیت‌هایم تبدیل شوم ولی به خاطر تعامل عمیق و ذهنی که با آن‌ها داشتم برای مدتی به زندگی من سرایت می‌کردند. از نظر روبینشتاین، کار نویسندگی با کار کارمندی از این جهت تفاوت دارد که ساعت پایان کار ندارد. نمی‌توانید بعد از پایان کار به خانه بروید و بگویید خب! مشکلات کار همان پشت در بماند. تخیل شما مثل رییسی بی‌رحم همواره همراه‌تان است و شخصیت‌ها را هم دنبال خودش می‌کشاند. جایی در انتهای مقاله‌اش می‌گوید گاهی آن‌قدر کار برایم سخت است که اگر ببینم همسرم نوشته‌ای روی در خانه زده که “مارک در حال نوشتن است، لطفا مزاحم نشوید!” تعجب نمی‌کنم. البته که همه همسری به فهمیدگی مارک ندارند.

بالاخره، هر طور هست این مرحله پرچالش و سخت را رد می‌کنی. داستانت تمام می‌شود. بخشی از عمرت، ذهنت و توان جسمی‌ات را پایش گذاشته‌ای و حالا خسته‌ای. آن‌قدر خسته که دلت می‌خواهد از دنیای واقعی فاصله بگیری و به دنیای ساختگی خودت بروی. شاید حتی دلت بخواهد جای شخصیت اصلی‌ات باشی؛ مخصوصا اگر در داستان به سرانجام خوبی رسیده باشد و سرنوشتش را طوری نوشته باشی که برای خودت می‌پسندی. حوصله کسی را نداری و نیاز به استراحت و تنهایی داری.

این مرحله را نویسندگان مختلف اسم‌های مختلفی داده‌اند. بعضی گفته‌اند افسردگی بعد از پایان، بعضی نام ضد اوج به آن داده‌اند و بعضی آن را سوگ بعد از اتمام نوشتن می‌دانند. همه این‌ها به یک حال اشاره دارد. آن عواطفی که در این چند ماه خرج کارت کرده‌ای به یک‌باره متوقف شده‌اند و تو دیگر مثل قبل نمی‌توانی خودت را با نوشتن درباره آن سوژه، آن شخصیت‌ها و آن اتفاق تخلیه کنی. هدفی داشته‌ای و حالا به آن رسیده‌ای و دچار پوچی بعد از موفقیت شده‌ای. شبیه دانش‌آموزی شده‌ای که هدف نهایی‌اش را موفقیت و قبولی در کنکور و در رشته‌ای خاص قرار داده بوده و بعد از رسیدن به آن دیگر جذابیتی در خود هدف به دست آمده نمی‌بیند. حال خرابی است که با همه وجودت تجربه می‌کنی.

در کلاس‌ها و دوره‌های نویسندگی، به شما می‌گویند نوشتن تمرین است، خلاقیت است، درست دیدن است، دغدغه داشتن است. تکنیک یادتان می‌دهند. تمرین می‌دهند تا دست‌تان و ذهن‌تان ورزیده شود و شما هم با آن رویایِ نویسنده‌ای پشت میز یا نویسنده‌ای با کتاب چاپ‌ شده این مسیر را می‌روید. ولی هیچ‌کس نمی‌گوید وقتی آن کلمه آخر را نوشتی، وقتی بازبینی‌ها تمام شد، وقتی کتاب را سپرده‌ای به ناظری که بخواند، با حال خرابی که برایت مانده چه کنی؟

یکی از دلایل این حال بد و خستگی و افسردگی، شخصیت‌های داستانت هستند. انگار کودکانی را به دنیا آورده و بزرگ کرده‌ای. شادی و ناراحتی آنها از آن توی نویسنده هم هست. نویسنده، فارغ از این که در زندگی واقعی کیست و چه نقش‌های فردی و اجتماعی دارد، حالا والد شخصیت‌هایی خیالی است که درون ذهنش زندگی می‌کنند، بزرگ می‌شوند، لج می‌کنند، شکست می‌خورند، حرف گوش می‌کنند، موفق می‌شوند و بالاخره به سرانجام می‌رسند.

الان شخصیت‌های تو کارشان تمام شده اما برای تو هنوز تمام نشده‌اند. در ذهن تو هنوز در حال زندگی هستند؛ یک زندگی واقعی! نفس می‌کشند، دعوا می‌کنند، در فضاسازی ذهنی تو می‌نشینند، راه می‌روند، غذا می‌خورند، کار می‌کنند، با چالش‌هایشان مواجه می‌شوند و صحنه‌هایی را که در کتاب نیاورده‌ای اجرا می‌کنند. خلاصه دست از سرت برنمی‌دارند.

یک کلام، نویسنده‌ی عزیز تو عاشق شخصیت‌هایت شده‌ای. حالا با فراق این شخصیت‌ها باید چه کنی؟ در کدام کلاس و دوره این را برایت تشریح کرده بودند؟ کدام استاد نویسندگی برایت راهکار داده که چطور کمتر عاشق شوی یا اگر عاشق شدی چطور او را ببوسی و کنار بگذاری؟ اصلا مگر می‌شود آدم عاشق بچه خودش نشود؟

اصلا چند نفر ما درباره سوگ بعد از اتمام نوشتن کتاب/ رمان خوانده بودیم؟ چند نفرمان به این فکر کرده بودیم که حق داریم در کنار همه خسران‌ها به سوگ “فقدان همزیستی با شخصیت‌هایمان” هم فکر کنیم؟ قسمت دردناک ماجرا این است که درباره این فرایند و این عشق و عاشقی با هیچ کسی نمی‌توانی حرف بزنی. یا اگر سخنی بگویی احساس می‌کنی درک نمی‌شوی. چون آنچه برایت رخ داده، کاملا ذهنی و انتزاعی است. درباره کُنه احساسات خود با نویسنده‌ای دیگر هم نمی‌توانی گفتگو کنی. ظاهر ماجرا این است که نویسنده‌های دیگر هم آن را از سر گذرانده‌اند اما تفاوت‌های فردی و تجربه زیسته هر نویسنده در مواجهه با این تجربه انتزاعی موثر است و تجربه‌اش را منحصر به فرد می‌کند.

همه کسانی که دستی بر آتش نوشتن دارند متفق‌القول می‌گویند، نویسندگی کاری است انفرادی و از نظر احساسی طاقت‌فرسا. اما تا دست به قلم نشویم و به مرحله اجرا نرسیم عمق این شرح حال را درک نمی‌کنیم. هر چه نوشته‌ای که می‌نویسیم طولانی‌تر و از نظر عاطفی درگیرکننده‌تر باشد، فشار روحی نهایی برای نویسنده هم بیشتر خواهد بود.

سال‌ها پیش که درگیر تشخیص‌های روان‌پزشک‌ها برای پسرم بودم، گاهی با حسرت می‌گفتم آن که فرزندش مشکلی جسمی دارد، حداقل از هم‌دلی و هم‌دردی بقیه برخوردار است. بقیه می‌گویند: “ای وای بچه‌ات معلوله؟ سرطان داره؟ سر نداره؟” و برایت دل می‌سوزانند و شاید دعایی هم بکنند و به خاطر مشکلی که داری بیشتر هوایت را دارند اما وقتی مشکل بچه‌ات در حیطه روان‌شناسی باشد، نه تنها هیچ نوع هم‌دلی و هم‌دردی و حتی ترحم دریافت نمی‌کنی، بلکه در بسیاری موارد با اتهام‌ها، طعنه‌ها و سرزنش‌ها هم روبه‌رو می‌شوی. البته که خدا نکند هیچ بچه‌ای هیچ نوع مشکل و بیماری و اختلالی داشته باشد. اما گاهی آدم به همان ترحم و دلسوزی آزاردهنده هم نیاز دارد تا از خلال آن آدم‌ها را کنار خود ببیند نه روبه‌روی خود.

سوگ پس از پایان داستان و سوگ و دلتنگی برای شخصیت هم همین است. خدای نکرده اگر کسی را در زندگی واقعی از دست بدهی، همه با تو همراه می‌شوند، تسلیت می‌گویند و سعی می‌کنند تا مدتی هوایت را داشته باشند. اما کدام نویسنده می‌تواند لباس سیاه به تن کند، به روش خود سوگواری کند و به همه اعلام کند برای شخصیتی که دیگر قرار نیست با او سر و کله بزنم عزادارم؟ کمترین و قابل تحمل‌ترین واکنش لبخندی تمسخرآمیز است. اگر حرف‌ها و واکنش‌های بدتر نبینی و نشنوی احتمالا باید احساس خوشبختی کنی.

البته در دسته‌بندی‌های سوگ، سوگ پس از پایان یک کتاب بلند یا سریال هم گنجانده شده. این سوگ برای مخاطب است. مخاطبین زیادی با تاخیر عمدی سراغ صفحه آخر کتاب یا قسمت آخر سریال می‌روند تا دیرتر دچار این سوگ شوند یا حداقل برایش آماده باشند. اما نویسنده کتاب و داستان چه کند که بالاخره باید تمامش کند؟ اصلا دوست دارد که تمامش کند تا به زندگی عادی‌اش برگردد و از آن تخیل بداخلاق و ارباب‌منش خلاص شود. پس ناگزیر است از اینکه به استقبال سوگ هم برود. سوگی که باید در تنهایی بگذراند.  

خب، حالا که فهمیده‌ایم چنین سوگی در انتظارمان است، چه باید کرد؟

پائولین روسون می‌گوید راهکار من این است که همزمان چند پروژه داستانی در دست داشته باشم. بعد از پایان یکی بلافاصله سراغ نوشتن یا اصلاح رمانی دیگر می‌روم و خودم و ذهنم را با آن درگیر می‌کنم تا کمتر اذیت بشوم. این پیشنهاد را نویسندگان دیگری هم در وبلاگ‌ها و سایت‌هایشان داده بودند. گویا روشی امتحان پس‌داده است که روزی یک نویسنده از سر ناچاری امتحان کرده و بعد به دیگری گفته و او هم به دیگری. شبیه آدمی وابسته به سیگار که هنوز اولی را خاموش نکرده دومی را روشن می‌کند، گویا نوشتن هم اعتیادی است برای خودش. اما حداقل تسکیل درد هم هست. می‌توانی کم‌کم از شخصیت‌های داستان قبلی جدا شوی و دل به شخصیت‌های جدید بسپاری. اصلا می‌توانی پروژه بعدی را یک داستان کوتاه برداری که مدت زمان کمتری درگیر نوشتنش باشی و لاجرم مدت کمتری با شخصیت‌ها زندگی کنی.

بعضی از نویسنده‌ها با شخصیت‌های داستانشان، سراغ جلدهای بعدی می‌روند. در بیشتر موارد کار خوبی نیست. دنباله نوشتن برای شخصیت‌هایی که یک بار آنها را به سرانجام رسانده‌ای فقط کش دادن این سوگ و طولانی کردن فرایند کنار آمدن با آن است. در اغلب موارد داستان‌های دوم و سوم، قوت و جذابیت داستان اول را ندارند و فقط خاطره خوش آن را خراب می‌کنند. پس در تله دل نکندن از آنها نیفت.

راه دیگر را خودم امتحان کردم: فقط درباره‌اش نوشتم. هر وقت که حالم خیلی بد بود یا دلم برای شخصیت‌هایم تنگ می‌شد، چیزی برایشان یا درباره‌شان می‌نوشتم. خیلی از این نوشته‌ها را نمی‌توانی برای کسی بخوانی و نمی‌توانی در هیچ سایت و بلاگ و کانالی منتشر کنی. باید بگذاری در پوشه‌ای پنهان در اعماق سیستمت بماند. شاید حرف‌هایی که زده‌ای و نرد عشقی که با شخصیت‌هایت باخته‌ای را نتوانی به هیچ‌کس نشان دهی ولی حداقل جایی خالی کرده‌ای. احتمالا روزی دلت بیاید و آن فایل‌ها را پاک کنی؛ یا این‌که روی کاغذی بنویسی و بعد کاغذ را به آب یا آتش بسپاری. اما در هر حال، والد وابسته به فرزند و بیزار از همسر فرزندت نباش. بگذار بچه‌ای که به دنیا آورده‌ای بزرگ و مستقل شود و برود پی کار و زندگی‌اش. هم خودت دنبال سرگرمی جدید باش تا بار زندگی او نباشی و هم بگذار بچه‌ات راحت و بدون عذاب وجدان زندگی‌اش را بکند.

راه سوم؟ اصلا ننویس. سراغ نوشتن نیا. شاید از خیلی لذت‌ها و تجربه‌ها محروم شوی، اما به سوگ نمی‌نشینی. می‌شود؟ نمی‌دانم. مگر می‌شود به کسی که دچار زندگی است بگویی زندگی نکن؟ به آدم دچار نوشتن هم نمی‌شود گفت ننویس. پس حالا که می‌خواهی بنویسی، بدان که چه عاقبتی در انتظارت است چون این‌ها را در هیچ دوره و کلاسی به تو نمی‌گویند و تو را برایش آماده نمی‌کنند.

4

امتیاز بدهید:

(10)

عطیه عیار

نویسنده

یک مردادی متولد ۶۳، تهرانیِ ریشه‌دار در خطه سرسبز و حاصلخیز دولاب، ارشد زبانشناسی، مشغول یادگیری نوشتن از سال ۹۹
عیار

6 دیدگاه

  1. وای چقدر جالب بود. فکر می کردم من مشکل روحی روانی دارم که اینجوری اذیت می شم بعد از نوشتن داستان. حالا حداقل می دونم اثر وضعی نوشتنه!
    راه حل های جالبی بود. باید تست کنم.

  2. من از اونایی هستم که وقتی از یک کتاب رمان یا سریال خیلی خوشم اومده، مخصوصا اگر طولانی باشه، عمدا سراغ آخرش نمیرم یا به تاخیر میندازمش. یک بیماریه حتی باعث میشه پرونده‌ی اون داستان تا همیشه تو ذهنم باز بمونه ولی به گمونم برای اینه که ارتباطم با شخصیتها قطع نشه و توی ذهن من همچنان ادامه داشته باشن.
    خداقوت بهت
    خیلی خوب نوشته بودی، هیچوقت فکرنکرده بودم که این موضوع میتونه اسمش سوگ باشه

  3. من احتمالا راه سوم رو انتخاب کردم! نوشتن های کوتاه! شبیه وقتی که جرات نمیکنی یه سریال چند فصلی حتی با ای ام دی بی بالا رو شروع کنی!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک
انحراف از DNA
ویلای تابستانی مادربزرگ مادری‌‌ و خانه‌باغ مادربزرگ پدری‌ام، دیوار به دیوار بودند. برای همین مدام آن اطراف می‌پلکیدم، بیشتر از کوچه خودمان حتی.
قطار
از لابه‌لای برگ‌های کهنه‌ دفتر
 فریبا چفیه کوچکی را توی دستم گذاشت. برایم سوغات آورده بود. باز کردم. بوی تربت می‌داد. صورتم را نزدیک بردم و نفس عمیقی کشیدم.
هویزه