پاره‌های تن یا آل ترید آف جک

4.8
148 بازدید
🔗 کپی لینک
کتاب۲
شاخک‌هایم تیز شد. بین همه همکلاسی‌ها فقط من برای گرفتن نمره کامل ماینترم، دو نمره کم داشتم.

-Jack if all trades, master of none.. هرکی بتونه معنی این ضر المثل رو بگه، 2 نمره به میان ترمش اضافه می‌کنم.

شاخک‌هایم تیز شد. بین همه همکلاسی‌ها فقط من برای گرفتن نمره کامل ماینترم، دو نمره کم داشتم. همه به تکاپو افتادند. توی دیکشنری و کتاب شروع به گشتن کردند و با تیچر برای تقلب کردن سروکله زدند. شروع کردم به ترجمه تحت‌اللفظی و رسیدم به پاراگرافی که دو ساعت قبلش در رمان منِ او امیرخانی خوانده بودم؛ یادم نیامد دقیقا چی بود، ولی آن‌جا یک اصطلاح جدید یاد گرفته بودم. «همه‌کاره و هیچ‌کاره». دستم را بلند کرده و نکرده، جواب را گفتم و دو نمره شیرین را گذاشتم توی جیبم.

همه‌کاره و هیچ‌کاره بودن از همان روز به یک خوره ذهنی تبدیل شد. شبیه یک برچسب، روی پیشانی بعضی‌ آدم‌های اطرافم می‌چسباندم و سعی می‌کردم فاصله خودم را با آن حفظ کنم. مدام خودم را درباره کارها و شاخه‌هایشان می‌سنجیدم، تا روزی که آقای میم گفت: «نمی‌خواین یکم متخصص بشین؟»

بهم برخورد. به نظر خودم متخصص شده بودم. برایش هزینه‌های زیادی داده بودم؛ از رشته روان‌شناسی کوچ کردم به ادبیات و از کل دنیا خودم را اسیر کتاب‌ها کرده بودم. حالا آقای میم می‌گفت چرا متخصص نیستی؟ آقای میم می‌گفت اگر داستان نویسی، وسط طنزنویس‌ها چه می‌کنی؟ اگر داستان درس می‌دهی، چرا سراغ فیلم‌نامه آمدی؟ اگر ادبیات کودک می‌خوانی، وسط بحث بزرگسال چه می‌کنی؟ اگر می‌خواهی ادبی باشی، چرا وسط کار نوشتن محتوای تبلیغاتی هستی؟

حرف‌هایش تلخ بود. آن شب خودم را گذاشتم وسط و فکر کردم شاید آقای میم درست می‌گوید. من باید روی یک خط بمانم. اما کدام خط؟ نمی‌دانستم. روی تختم لم دادم و کتابی برداشتم، ولی چیزی از کلماتش نمی‌فهمیدم. باید ذهنم را روی کاغذ می‌ریختم. دفتر چرک‌نویسم را باز کردم و حوزه‌های کاری‌ام را روی کاغذ نوشتم. بعد یکی‌یکی بالا و پایین‌شان کردم. باید چندتایی را از دور رقابت حذف می‌کردم. این همان فرمولی بود که آقای میم گفته بود. لازمه تخصص همین بود.

هر کار کردم، زورم به خط زدن نوشته‌ها نرسید. انگار که مادری بودم میان‌سال، اخمو و مضطرب، نشسته میان بچه‌هایش. هی نگاه می‌کند ببیند کدام را می‌تواند کنار بزند تا ارثیه تپل و کارآمدش را به او برساند. دلم نمی‌آمد. عاشق داستان بودم. شیفته فیلم‌نامه‌نویسی بودم. جانم در می‌رفت برای هر چیزی که به ادبیات نوجوان مربوط بود. طنزنویس خوبی بودم انگار و چرا باید از این‌ها کنار می‌کشیدم؟ به خودم گفتم: «تو نمی‌فهمی. حالیت نیست. آقای میم بیشتر می‌فهمه. اصلا برای همینه که این‌قدر موفقه. باید ازش یاد بگیری.» همه قدرتم را جمع کردم و یکی از حوزه‌ها را خط زدم؛ نوشتن برای سایت‌ها و پیج‌های تبلیغاتی. در واقع یکی از پول‌سازترین حوزه‌ها را کنار گذاشتم. به دو کارفرمایم پیام دادم و گفتم فعلا نیستم. ناراحت شدند ولی به تصمیمم احترام گذاشتند. آخرشب به آقای میم پیام دادم که: «درست گفتید، دارم سعی می‌کنم متخصص بشم.»

دلم می‌خواست مثل فیلم‌ها یک صفحه سیاه می‌گذاشتم این وسط و می‌نوشتم دو سال بعد و بعد صفحه را دو قسمت می‌کردم؛ مثل آن نقاشی قدیمی‌ای که روی دیوار همه بقالی‌ها بود و عاقبت نقد و نسیه‌فروشی را نشان می‌داد. یک طرفش آقای میم را نشان می‌دادم که حالا کانالی پرمخاطب داشت و شغلی مطمئن، و یک طرفش خودم، که با دو سال قبل تفاوت خاصی نداشتم جز این‌که روح و روانی افسرده و فرسوده هم نصیبم شده بود.

آقای میم نه با تخصصش، که با طنزها و حاشیه سازی‌هایش حالا پرمخاطب شده بود. البته بعدها که باخودش صحبت کردم، به نظر خودش در طنز متخصص شده بود و برای همین موضوع هم داشت از من گواهی می‌گرفت! ولی من، تبدیل شدم به یک کاربر وسواسی و خسته. خسته از این‌که هر کار و پروژه و نوشتنی را با همان معیار متخصص شدن می‌سنجیدم. در کانال شخصی‌ام نمی‌نوشتم، چون به‌نظرم حرف‌هایم داشت زیادی غیرتخصصی و الکی می‌شد. از آموزش فیلم‌نامه فاصله گرفتم چون داشتم از حوزه تخصصی دور می‌شدم، داستان نمی‌نوشتم چون مطمئن نبودم قرار است در همین حوزه بمانم یا نه، و نسبت به رشته تحصیلی ادبیات کودک هم بی‌‌علاقه شده بودم. آش زیادی شور شده بود. می‌خواستم جک همه‌کاره و هیچ‌کاره نباشم، و حالا رسما هیچ‌کاره بودم.

دوران جنگ درونی‌ام با خودم از این‌جا شروع شد. یک روز خودم را قانع می‌کردم که باید روی داستان متمرکز بمانی، و فردا باز می‌رفتم روی منبر که: «بابا دریای نویسندگی که ساحل نداره! چرا خودتو محدود می‌کنی؟ وقتی توی همش استعداد داری، چرا ادامه نمیدی؟»

دوسال تمام جنگ درونی‌ام همین بود. مدام صدا و لحن آقای میم جلوی چشمم بود و بیشتر عصبانی‌ام می‌کرد. چندبار دستم رفت که بهش پیام بدهم و بنویسم که بزرگوار! خودت مگر از تخصصی کار کردن حرف نزدی؟ الان کجایی؟ پیام ندادم. کانالش را هم آرشیو کردم که نبینم.

در آن دو سال هربار تئاتر رفتم، دلم برای نوشتن نمایش‌نامه پر کشید. هربار طرح رمان نوشتم، دلم برای نوشتن داستان پرکشید. هربار ایده فیلم کوتاه یا مجموعه تلویزیونی نوشتم، دلم برای آیتم‌نویسی و فیلم‌نامه‌نویسی پرکشید. هربار یک شعار تبلیغاتی خوب دیدم، دلم برای محتوانویسی پرکشید. هزار بار تصمیم گرفتم از فردا شروع کنم به نوشتن رمان و بعد صبح فردا، پیچیده در پتو بنفش خودم، نشسته بودم روی مبل و از خودم می‌پرسیدم: «این کاریه که واقعا می‌خوای برای همه عمرت بکنی؟»

دو سال تمام به هر چیزی متوسل شدم که تخصص خودم را پیدا کنم. از ایکیگای و عرفان‌های شرقی تا ورزش منظم و باشگاه پنج صبحی‌ها، هیچ‌کدام نتوانست من را قانع کند که بالاخره در کدام حوزه می‌خواهم بمانم. نمی‌شد، دلم داشت برای هر سوی نوشتن می‌تپید. به گفته یکی از بلاگرهای حوزه نظم و دیسیپلین، رفتم سراغ پاک‌سازی عمقی خانه تا از این راه، مغزم هم پاک‌سازی بشود. کمدها را یکی یکی بیرون ریختم. لباس‌ها و ظرف‌ها و کتاب‌ها و کفش‌ها، همگی از دم تیغ پاک‌سازی گذشتند و خیلی‌هایشان هم رفتند که از خانه خارج بشوند. روز پاک‌سازی دفترها اما به چیز مهمی رسیدم. جزوه‌های قدیمی‌ام را، که پای درس همه اساتید نشسته بودم، پیدا کردم. یک جای کارگاه احسان عبدی‌پور دیدم که نوشته‌ام: «در نوشتن متخصص باش» آه از نهادم بلند شد. انگار که زخم کهنه‌ای را پیدا کرده باشی و با ناخن رویش را بتراشی. یادم آمد که عبدی‌پور در آن کارگاه لعنتی که هیچ‌وقت ضبط نشد، گفته بود در نوشتن بمانید. گفته بود در نوشتن بمانید… در نوشتن…. بعدش چی گفته بود؟

کمی طول کشید تا اجزای خاطره تکمیل بشود. عبدی‌پور از تجربه خودش گفت که آمده بود تهران و به هر دری می‌زد که در نوشتن بماند و از این راه پول دربیاورد. بعضی وقت‌ها از ویراستاری و بعضی وقت‌ها از نوشتن و بعضی وقت‌ها…. یعنی تخصص همین بود؟ خیلی دوست داشتم مثل فیلم‌ها یکهو چیزی بهم الهام بشود و بعدش دیگر زندگی شیرین بشود. اما نشد.

پاک‌سازی تمام شد، یوگا تمام شد، مشاوره و روان‌درمانی تمام شد. بارها جملات عبدی‌پور را مرور کردم. حتی بعدتر، به مصاحبه تینا پاکروان در برنامه اکنون هم رسیدم. آن‌جا فهمیدم یکی از کارگردان‌ها و نویسندگان حرفه‌ای ایران، یعنی خانم پاکروان، یک دوره‌ای هم منشی صحنه بوده، کتاب کودک هم نوشته، شعر هم گفته و…. . آنجا بخشی از قلبم آرام گرفت، اما باز خبری از الهام نبود. هنوز دو بخش وجودم باهم می‌جنگیدند، اما این‌بار آرا‌م‌تر. شاید از دور بهم فحش می‌دادند. من هنوز نشسته بودم میان بچه‌هایم و با لبخند، به ارثیه‌ای فکر می‌کردم که باید بین پاره‌های قلبم تقسیم کنم.

4.8

امتیاز بدهید:

(12)

فرزانه زینلی

نویسنده

متولد ۱۳۷۸، نویسنده کتاب کل‌کل قجری از انتشارات میخ، یک داستان در مجموعه (وقتی زن ها قصه می‌شوند از نشر مهرستان) و یک داستان (در مجموعه گلستان هفتم از به نشر) دارد، کارشناسی ارشد ادبیات کودک و نوجوان، فیلم‌نامه‌نویسی، نویسندگی و ایده‌پردازی انجام داده. مربی نویسندگی نوجوانان.
زینلی

6 دیدگاه

  1. متن خیلی صمیمی و فکرشده‌ست. تردیدِ بین «تخصص» و «چندمسیره بودن» رو با مثال‌ها و تصویرهای زنده عالی درآوردی. استعاره مادری و جنگ درونی خیلی نشسته و تجربه‌ای آشنا رو بدون شعار روایت می‌کنه. از اون نوشته‌هاست که همدلانه آدم رو به فکر می‌بره و می‌مونه. چقدر که من این درگیری رو داشتم. چقدر هم با این تردید جنگیدم و چقدر هنوز مردد می شم. عالی بود فرزانه جان

  2. خیلی عالی
    این همان هزارتوی هست که تویش گیر کرده‌ام.
    اگر راه فراری پیدا کردید خوشحال می‌شوم بخوانم.
    فقط فرق من با شما این است که شما اول راه جوانی هستید و من نزدیک است نیمه را بگذرانم.
    امیدوارم در فرصت باقی مانده به جواب برسم .

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک
انحراف از DNA
ویلای تابستانی مادربزرگ مادری‌‌ و خانه‌باغ مادربزرگ پدری‌ام، دیوار به دیوار بودند. برای همین مدام آن اطراف می‌پلکیدم، بیشتر از کوچه خودمان حتی.
قطار
از لابه‌لای برگ‌های کهنه‌ دفتر
 فریبا چفیه کوچکی را توی دستم گذاشت. برایم سوغات آورده بود. باز کردم. بوی تربت می‌داد. صورتم را نزدیک بردم و نفس عمیقی کشیدم.
هویزه