عبدو متکای لولهای را زیر سرش جابهجا کرد. ته اتاق به کمر خوابیده بود روی فرش. این یک گله جا هم اتاق بود هم مهمانخانه هم مطبخ هم به اندازه یک پتو کنج خلوتش. بغل دستش به اندازه نصف پتوی عبدو جای ممدو بود.کنار ممدو ننه طلعت و سیبو که هنوز جای مجزا نداشت و تو بغل طلعت می خوابید. آن آخری که خیلی وقت بود کسی رویش نخوابیده بود مال ملا بابا بود. پایینش دفتر و دوات و قلم و کاغذ پهن زمین بود. ننه طلعت قدغن کرده بود کسی تا آمدن ملا بابا بهش دست بزند.
درب جوهر قلم ملا باز مانده بود. عبدو خواست یک بار دور از چشم ننه طلعت خط بکشد روی یک صفحه خطاطی و با قیژ مالیدن قلم روی کاغذ مواجه شده بود. جرات نمی کرد به طلعت بگوید جوهر قلم خشکیده. آنقدر که ملا بابا دیر کرده بود از وعده آمدنش. ملابابا آدم خوش قولی نبود اما سر سال قحطی بعید بود تنهایشان بگذارد. این تصور طلعت بود که هر شب قبل خواب چند بار تکرارش میکرد تا دلش آرام بگیرد.
عبدو یک پایش را انداخته بود روی آن یکی. دستش را تا جایی که آرنج صاف باشد گرفته بود بالا. دوتا سنگ سفید آتشی توی هردو دستش. بازیش گرفته بود. یک چشمش را می بست. سنگ محو میشد و سقف و دیوار کاهگلی جان میآمد و میخورد توی چشمش و دوباره همین کار را تکرار میکرد. حتی وقتی گریه ممدو هوار شد توی خانه سنگها را رها نکرد. عوضش محکم میکشیدشان به هم آنها ضرب میگرفتند قاطی جیغ ممدو « نکن عبدو میخوای جنگ شه» به ننه طلعت نگاه نکرد. چشم دوخت به سنگ و حرکت دستهاش. سنگها را ملا بابا از روستا آورده بود برایش. همان روستایی که دو ساعت با اتول کل مراد تا اینجا فاصله داشت. ملا از طرف فرمانداری میرفت آنجا برای برپایی مکتب.
نور نارنجی خورشید خودش را از دیوار کاهگلی تا کف فرش کشانده بود. دقیقا افتاده بود روی گل فرش که به اندازه یک سکه سوخته بود و جای گلبرک خالی شده بود. ممدو یکبند جیغ میزد از گشنگی. سیبو بی جان جلوی مادر نشسته بود. ننه طلعت کمر کوچک چند وجبیاش را تکیه داده بود به تشت مسی و یک متکا که مخصوص زیر گردن ملا بابا بود. هق هق گریهاش تازه بند آمده بود و رد اشکی چرک تا چانهاش کشیده بود. عبدو همانقدر که نمیدانست کی آقاجانش رفته روستا و کی بر میگردد، نمیدانست کی یک ظرف شیربرنج داغ خورده و دوباره کی میخورد.
از فکر اینکه آقاجان رفته بچههای روستارا با سواد کند لبخند کجی نشست روی لبش. چشمش سوخت از گرسنگی. دیگر نبود آقاجان برایش مهم نبود. « وخی ببم کاغذ قلم بیار بری آقات نامه بنویسیم بدیم کل مراد ببره ده بالا شهر. ایقد مویه کردی میخوام نبشتن سروم بشه همی بو» عبدو چهار زانو نشت: «بگو ننه .هرچند کارت عبثه ولی بوگو رو دوتی چیشوم». صدای سیبو بلند شد. «ممدو ددت آروم کن خو». سر برگرداند سمت ممدو: «خیلی خب از ای جا که میگم شروع کن. بسم الله شه نوشتی ببم؟» طلعت چهارزانو نشست رو به عبدو بال روسری مخمل سفید را بین دوتا دست چپاند و شروع کرد با لبهاش ور رفتن.
انگار که تسبیح بیاندازد. سرش را انداخت توی گردن: «مردیم از بیخبری این است رسم آقا بالاسری آقا؟» نه پاکش کن ای که میگم بنویس: «چند روزی هست علیق خانه تمام شده شبا با نان خشک میخوابیم. نه نه پاک کن عبدو بگو بش دلم شورش میزنه خو یا بگو اگر دل کندی از زن و زندگی باکی نی فقط بگو نفس تو تنت هست؟» وقتی جمله آخر را میگفت صداش لرزید. رو برگرداند توی حیاط. صدای گریه بچهها آتش انداخت توی خانه. عبدو قلم را پرت کرد ته اتاق. سنگها را برداشت. اشک رو صورت طلعت سرید. با جیغ ممدو ته دلش جنگ شد. از جا جهید. سنگهای آتشین را پرت کرد توی تشت مسی. «از زیر سنگ و کلوخ آبادیام شده نون جور میکنم ننه. یا نون یا میرم دمبال سر باوام»
طلعت سر بلند کرد: «ویسو عبدو. شر به پا نکن بی پدر وامونده». بعد بلافاصله بین انگشت شست و سبابه را گاز گرفت و صلوات فرستاد برای سلامتی ملا. آنقدر قامت عبدو را نگاه کرد تا از در باریک خانه رد شد. آن قدر گوش تیز کرد که دیگر صدای خشخش دمپاییاش نیامد. دلش میسوخت. چشمش هم. سال قحطی بود. چادر گلریز را از روی پایش جمع کرد. بند قبا را پشت کمر محکم کرد. چادر سیاه را انداخت روی سرش پوشیه سفید را روی سر سفت کرد . سیبو و تشت و نامه را زد زیر یک دست و با دست دیگر مچ باریک ممدو را کشید دنبال خودش. صدای گریه بچه یک آن با این حرکت قطع شد.
ممدو توی کوچههای باریک دنبال طلعت کشیده میشد. تا رسید سر خیابان چشم دواند بین کپه بچهها عبدو نبود. پا تند کرد سمت مغازهی آن سر میدان. تا وقتی که پای دکان نیم تاریک ایستاد هنوز نفس ممدو جا نیامده بود و چشمهای زرد شده از گرسنگیاش وق زده مانده بود. فانوس توی مغازه روشن بود. احمد عطایی با کلاه شاپو مشکی و صورت بیریش و سبیل چخماقی پشت دخل نشسته بود و سرش را فرو کرده بود توی منقل. بوی سیگار و تریاک تا دم در میآمد.
توی دل طلعت مثل رختهایی بود که روزی توی همین تشت سر دستش چنگ زده بود. معدهاش به هم میپیچید. نمیدانست از گرسنگی است یا از رو بهرویی دوباره با احمد عطایی. به قطره اشکی که زیر پوشیه سرید روی لپش محل نداد. تمام توانش را در مشتها جمع کرد و لنگه سمت چپ در را هل داد تو. ممدو به جای دست چادر مادر را گرفته بود. سیبو رو شانهاش سر جنباند. احمد عطایی سرش را از میز وافور بلند کرد و دوخت به چشمهای طلعت که پشت برقع سفید پنهان بود. با یک نیشخند دندانهای زرد و سیاهش را از پشت سبیل پر پشت بیرون انداخت. «اوغور بخیر طللعت ننه. از این ورا. گذر پوست و چی میگن دباغخونه؟ ملتفتی که؟ بار قبل گفتی کلاتم بیوفته دس من ای ورا نمیای».
چشمهای سرخش میخ پوشیه شد. یکهو لحنش نرم شد. «چرا رو میگیری طلعت؟» خنده بیوقتی تو کل مغازه گر گرفت. «اومدی طلب بدی یا اومدی طلب بسونی؟» تن طلعت از یادآوری گذشته به رعشه افتاد. خودش را سفت گرفت که لرزش زانو کار دستش ندهد. تشت مسی را پرت کرد روی میز. احمد عطایی پرید بالا اما به روی خودش نیاورد. «اومدم عوض این اجرت بگیرم». خودش را توی چادر جمع کرد. ممدو را چسباند به پاش و سیبو را زیر چادر پوشاند.
برق تشت مسی چشم احمد عطایی را گرفته بود. چانه بیریشش را خاراند یک سیگار از پاکت در آورد و شروع کرد با آن ور رفتن. «اگه هی ملتفتی که قحطیه و دخل کساد. نهایت مرحمتی که بوتونم به شوما بکنم اینه که اجرتهای نداده تو صاف کونم دوزار ده شی هم بابت این تشت طلا گون بدم که دیگه حسابش با….». طلعت پول روی میز را برداشت و دوید توی صدای نکره احمد عطایی. «حساب شما اول با کرامالکاتبینه. سر اجرتهایی که لمبوندی از قبل چهار نوه دختری علی پهلوون بعدشم با آقا ملا وقتی از روستا برگشت. خیر که دمپر شما نمیاد یاعلی». دست ممدو را کشید و راه افتاد سمت میدان.
کل مراد با اتول خاکیاش آن طرف میدان ایستاده بود. طلعت پا تند کرد و هی صدای کل مراد نزدیکتر شد. «دو نفر ده بالا. یالا جا نمونی» نامه را تو دست سفت کرد. «از ده بالا تا مکتب آقا ملا خیلی راهه کل مراد؟» کل مراد لنگ را چرخاند و لرز صدای طلعت را ندیده گرفت. « نه طلعت ننه. بشین راه بیوفتیم.» تو اتول که نشست کنار پنجره آفتاب رفته بود پشت کوه و طلعت دعا میکرد وقتی میرسد خانه عبدو کنج اتاق خوابیده باشد و دردسر نساخته باشد وگرنه ملا بدش میآید بچه شب خانه نباشد.
نگاه کرد به دستهای ممدو. داشت دوتا سنگ آتشین عبدو را محکم به هم میزد. آسمان غروب ابر نداشت اما حالا سیاهی شب پشت لایه محوی از ابر گم شده بود. ستارهای چشمک نمیزد. ممدو سنگ را به هم میزد و توی دل طلعت جنگ میشد. آنقدر دلش و بچهها توی اتول لرزیدند تا از حرکت ایستاد. «بیا ننه عبدو ایجا مسجده بغلش مکتب آقا ملا. خیر پیش.»
دست کرد از پول منتی احمد عطایی کرایه بدهد که کل مراد پرید تو اتول. گاز داد تو سیاهی جاده. تو اتاقک بیرون مسجد نور فانوس روشن بود. صدای زمزمه الفبا میآمد و صدای یک زن که داشت چای تعارف میکرد. سایهاش از دریچه بیرون کشیده بود. صدای مرد آشنا بود. آنقدر که نقنق سیبو قطع شد. پای طلعت پیش نرفت. نامه را گذاشت دم پنجره نیم باز و خط تایر اتول را گرفت توی جاده. ابر سنگینتر شده بود و ممدو داشت سنگ به هم میزد.
9 دیدگاه
سلام چقدر از کلمات بدیع استفاده کردید من خیلی دوستش داشتم آخرش نفهمیدم که چی شد یعنی ملا زن گرفته بود؟؟؟ آیا
سلام و عرض ادب ممنونم که زمان گذاشتین و داستان رو خوندین✨️
به نظرم حداقل تصور طلعت این شد که ملا زن گرفته و به همین خاطر نخواست نزدیک بره!
به نظرم جالب آمد ، دوست دارم یک بار دیگه هم بخونم
خیلی ممنون از زمانی که گذاشتین و حسن نظرتون🙏🏻✨️
قشنگ بود. فقط بعضی مکالمات رو نمیفهمیدم.
قشنگ بود. فقط بعضی مکالمات رو نمیفهمیدم.
سلام. ممنون از اینکه زمان گذاشتین وخوندین.
به زبان محلی نزدیک به منطقهی خاصی نوشته شده. البته سعی کردم از کلماتی که راحت تر فهمیده میشن استفاده کنم.
هرجایی که حس میکنید خیلی مبهمه رو بفرمایید معنی کنم😊
قلم خوب بود اما اینقدر شخصیت زیاد بود و بعضی کنایه ها نامفهوم که بعنوان یه مخاطب سردرگم شدم.
سلام. ممنونم از زمانی که گذاشتید و داستان روخوندین.
نکتهی شما کاملا درست، قابل احترامه. انشاالله در متن های بعدی اصلاح میشه!👌🏻
در تفسیر کنایهها اگر میتونم کمکی کنم بفرمایید.