یک کاسه کره

4.3
152 بازدید
🔗 کپی لینک
شب بیداری
پتو را تا روی چشم‌هایم می‌کشم. یک دستم را می‌گذارم زیر سرم، آن یکی بیرون است. آستینم کوتاه است . یخ می‌کند. برش می‌گردانم زیر پتو.  شب‌های دیگر با این دست‌ها چه‌ می‌کردم. همان که زیر سرم است، درد می‌گیرد.

پتو را تا روی چشم‌هایم می‌کشم. یک دستم را می‌گذارم زیر سرم، آن یکی بیرون است. آستینم کوتاه است . یخ می‌کند. برش می‌گردانم زیر پتو.  شب‌های دیگر با این دست‌ها چه‌ می‌کردم. همان که زیر سرم است، درد می‌گیرد. ولش می‌کنم. روی پهلو می‌خوابم. ساعت مچی‌ کنار بالش است.  یک و پنجاه‌وپنج دقیقه. چرا امشب این‌قدر می‌کشد؟ تا شش صبح خیلی مانده.

 آن آگهی کوفتی. خدا پدر کارگردان را نیامرزد. چه دردی انداخته توی معده‌ام.

 همان وقتی که بابا آن کره کاسه‌ای مهگل را آورد خانه، باید یک لقمه می‌خوردم، تا الان این درد را نیاندازم توی وجودم. حالا کو تا صبح.

کمی کره بکشم روی نـــــــان. قاشق را تا ته بزنم توی ظرف عســـــــل.  همین‌طور که عسل از نوک قاشق شره ‌می‌کنـــــد، یک امضای عسلی روی نان و کره،  بعدش نانِ کره‌عسل‌مالی‌شده را لوله کنم. دو گاز و تمام. آب  از لای لب‌هایم زده بیرون با یقه‌ی تیشرتم خشک می‌کنم.

چرا باید مثل آن مردک توی آگهی سرم بیاید. مرد گنده با یک من ریش و سبیل تمام شب، خوابش نبرد تا صبحانه کره‌ی مهگل بخورد.

پتو سنگین است. گرم و خفه. نمی‌شود خوابید. بهتر است بنشینم شاید هم نه. ماه کامل است. کامل و صاف. ایستاده روبروی پنجره‌ی اتاقم. پرتوهای سفیدش ریخته‌اند توی اتاق. مجسمه گچی نور خورده است. قدش بلند است. یک متر نمی‌دانم شاید بیشتر. دماغ و گونه‌هایش درشت‌تر شده‌اند. گودی چشم‌ها هم گود تر شده. نگاهش سنگین است. چشم ندارد ولی دارد، درشت و سوراخ. چهار دست و پا می‌روم سمتش و می‌گردانمش سمت دیوار. با او چشم‌ توی چشم می‌شوم. تند برمی‌گردم سمت رخت‌خواب. به شکم دراز می‌کشم.  فکر نمی‌کنم. به هیچ چیز. به هیچ چیز.

 معده‌ام قور می‌کشد. سوز می‌زند. از وسط، تا سمت چپ شکمم. می‌غلتم روی دست چپم. چشمم را باز می‌کنم. رویه‌ی‌ پلاستیکی میز، برق می‌زند.  کتاب ریاضی اندیشه‌سازان روی میز باز مانده‌است.

بعد از شام از بس تست‌ها را غلط زدم، از پشت میز بلند شدم و زدم بیرون. کتاب هم همان‌طور باز مانده‌است. چشم‌هایم را می‌بندم. کف پایم می‌خارد. اهمیت نمی‌دهم سرم را کمی روی بالش جابجا می‌کنم. یک لاخ مو می‌رود توی گوشم. قلقلکم می‌آید. مو را می‌کشم بیرون. خارش کف پایم بیشتر شده. از زیر پتو پایم را توی شکمم جمع می‌کنم. انگشت‌های دستم را می‌رسانم به کف پایم و نرم می‌کشم بهش. بهتر می‌شود. دوباره پایم را می‌سرانم سر جایش.

چشم‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم. نباید به هیچ چیز فکر کنم. اصلاً نه. هیچی. کاسه‌ی کره جلوی چشمم مجسم می‌شود. کرم رنگ است با یک خط نارنجی روی درش. سه‌تا گل آفتابگردان روی کاسه هم نارنجی‌اند.

الهم صل علی محمد وآل محمد

دیگر باید بخوابم. بسم الله الرحمن الرحیم.

کتف چپم تیر می‌کشد. روی آن خوابیده‌ام. طاق‌باز می‌شوم رو به سقف.

برای لحظه‌ای پلک می‌زنم. گچ سقف ورم کرده و ترک برداشته. هر لحظه ممکن است پودر بشود و مثل پنیر شفته  بریزد سرم. چطور تا الان ندیده بودمش. می‌غلتم سمت راستم تا چشمم بهش نباشد. تابلو روی دیوار است. کج است. خیلی. کی چیزی بهش خورده، نمی‌دانم. کافی است. اهمیتی ندارد. کتاب هنوز باز است.

  • قرآنو باز نذار مادر. شیطون از روش می‌خونه.

 قرآن چه ربطی به کتاب ریاضی دارد. ربط دارد. از کجا می‌خواهد بفهمد این کتاب، قرآن است یا چی. باید بیاید بالای سرش. بالاخره می‌آید اینجا.

پتو را می‌زنم کنار و بلند می‌شوم. کتاب را می‌بندم. تابلوی کج روی دیوار را صاف می‌کنم. دو ور تشکم را می‌گیرم و می‌کشانم تا وسط اتاق. اگر مامان می‌دید می‌گفت انگار از بام افتاده است. دراز می‌کشم. پتو را تا نیمه می‌کشم رویم. دست می‌سُرانم کنار بالش؛ ساعتم نیست. جای قبلی‌اش مانده. سینه‌خیز از روی بالش رد می‌شوم. با دو انگشت وسط و سبابه بند ساعت را می‌گیرم. عقب‌عقب می‌خزم توی دشک. دو و نیم است و من هنوز بیدارم.

پلک‌هایم را می‌چسبانم به هم. محکم، با فشار. می‌خواهم تمرکز کنم. نباید فکر‌کنم. نباید… نباید… فقط چهار ساعت دیگر مانده تا سرویسم بیاید. شایدم کمتر.  هربار یک چیزی می‌شود که دیر برسم دم در. باز راننده سر صبحی بوقش را می‌کشد توی محله. آقای فرهنگ را چکار کنم. کله‌اش را تا نیم‌تنه از لای در بدهد بیرون، چپ‌چپ نگاهم کند.  

پتو را می‌کشم روی سرم. جیغ گربه‌ای از بام اتاق می‌رسد به گوشم. بعد یکی دیگر. دومی صدایش زیل است. مثل میخ می‌رود توی گوش. دعوا می‌کنند. صداها می‌رود بالا. لابد آمده‌اند سربخت آن کبوترکوکو. بابا عصری پِرَش داد. طفلی‌ها دلِ گرسنه باید برگردند. بازهم قور روده‌، باز هم. بازهم می‌پیچد زیر پتو، بلندتر از صدای گربه‌ها. کی صبح می‌شود. فقط کمی، کمی از آن کره لعنتی بریزم توی این خیکم. نکند خوشمزه نباشد. یک شب تمام را بی‌خوابی کشیده‌ام برایش. اگر کسی بفهمد. صدای خنده می‌آید. مسخره‌ی خاص و عام شده‌ام دستم‌هایم را می‌فشارم روی گوش‌هایم. گربه‌ها ساکت شدند. شاید گوش من نمی‌شنود. نه حتما دعوای‌شان خوابیده است. کاش توی آشغال‌ها دنبه‌ای چیزی پیدا کنند. گرسنگی بد است.  

 نفسم زیر پتو، تنگ می‌شود. انگار پلکم را روی گلویم کشیده‌ام. چشمم را باز می‌کنم. دماغ و دهانم را از زیر پتو می‌دهم بیرون. تابلو صاف است. صافِ صاف درست جلوی چشمم. خطاطیِ رویش معلوم نیست. تار است. ولی شعر را از بَرَم.

بی‌تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم

همه‌تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق …  لبریز شد… جا…..

***

وزوزی بیخ گوشم است. چیزی می‌گوید. مفهوم نیست. چشمم را باز می‌کنم.  شبحی بالای سرم ایستاده. پلک می‌زنم. شفاف‌تر می‌شود. مامان است. چیزهایی می‌گوید.  از بین آن‌ها فقط مریم را تشخیص می‌دهم. قور روده‌ام گوشم را باز می‌کند.

  • پاشو نمازت قضا نشه.

از اتاقم نزده  بیرون که می‌شنوم، می‌گوید.

  • انگار از بون افتاده.

کره، وقت خوردن کره است. پایم را به شدت پرت می‌کنم توی هوا. پتو پرت می‌شود کنار. زانوهایم را می‌کشم توی شکمم و روی مهره‌های کمرم الاکلنگ می‌زنم. می‌ایستم روی دوپا.

مامان هنوز جلوی در اتاقم است.

  • چته حالا؟ هنوز این‌قدر دیر نشده.

 در اتاقم توی نورگیر است و تا روشویی فقط دو قدم راه است.  دو قدم را یکی می‌کنم. شیر را باز می‌کنم. یک کف آب می‌زنم به صورتم. هنوز دستم به چانه‌ام است که مشت چپم را پر می‌کنم. می‌ریزم روی آرنج راستم. مسح‌ها را می‌کشم و وضو را تمام می‌کنم.

چراغ اتاق را روشن می‌کنم و می‌آیم داخل. از توی قفسه جانماز را بر می‌دارم. یک لبه‌ی آن را می‌گیرم و توی هوا پهنش می‌کنم. مهر از توی جانمازم قل می‌خورد روی زمین و تا زیر صندلی می‌رود. جانماز را پهن می کنم. می‌روم سمت مهر. خم می‌شوم دست چپم را دراز می ‌کنم سمت مهر . می‌گیرمش توی پنجه‌ام. دستم خشک است. دست راستم را نگاه می‌کنم خیس است. یادم می‌آید این دستم را اصلا آب نزدم. مهر را می‌اندازم روی چادر. می‌روم سمت روشویی.و این‌بار آرام‌تر وضو می‌گیرم.

بابام نشسته است لای در اتاق‌شان و قرآن قرقرق   ن روی پایش باز است. نمی فهمم کدام سوره را می‌خواند. فقط تکان لب‌هایش را می‌بینم. نگاهم نمی‌کند ولی وسط قرآن خواندن لبخند کشیده‌اش را می بینم.

نماز را خوانده و نخوانده مانتو را از روی رخت‌آویز می‌کشم. چادر را مچاله می‌اندازم توی جانماز. جانماز لول نمی‌شود. مانتو را از دستم می‌گذارم روی زمین. چادرنماز را تا می‌زنم و می‌گذارم توی سجاده و مرتب جمعش می‌کنم. مانتو را می‌پوشم. رختخوابم را از روی زمین تا می‌کنم و می‌گذارم کنار دیوار.

لباس ها را می‌پوشم و از اتاق می‌زنم بیرون. چراغ هال و آشپزخانه خاموش است.

همه بیدارند اما این چه مقاومتی است که باید چراغ خاموش صبحانه بخوریم نمی‌دانم.

صندلی را می‌کشم عقب. مامان ظرف پنیر را می‌گذارد جلوی دستم. می نشینم. نان گرم است یک لقمه می‌کَنَم. مامان دارد ساندویچ درست می‌کند.گردو ها را ردیف کرده وسط نان پنیر مالی شده. استکان چای را می‌زنم به لبم. چشمم دنبال کاسه‌ی کره است. سوزی می پیچد توی دهانم. لب‌هایم را باز می کنم چای شره می‌کند روی مانتویم.

  • چته خو داغه الان ریختمش.

کره روی میز نیست. مامان ساندویچ را می‌گذارد توی مشما. می رود سمت یخچال. در یخچال را باز می‌کند. خم می‌شود. کاسه‌ی کره توی قفسه بالاست. از توی کشو یک سیب برمی‌دارد و در یخچال را تا نیمه می بندد. لای در یخچال به من می‌گوید:

  • شله زرد می‌خوری؟

با دهان پر می‌پرسم

  • مگه داریم؟

 سیب را می‌گذارد روی میز و درِ یخچال را باز می‌کند دستش می‌رود سمت کاسه‌ی کره. لقمه گیر می‌کند توی گلویم. سرفه می‌کنم.

  • یه قلوپ چایی بخور

مامان کاسه  را می‌گذارد روی میز  و سَرش را برمی‌دارد. شله‌زرد است.

استکان چای را بر می‌دارم یک قلوپ می ریزم توی دهانم. انگار آتش می‌گذارند روی زبانم. زبانم را از دهانم می‌آورم بیرون. جلوی مانتوم رسما چکه می‌کند.

صندلی را عقب می‌کشم و از پشت میز بلند می‌شوم. با زبان آویزان می‌گویم.

  • فک کردم کَرَس.
  • مامان‌بزرگ دیشب کمی شله‌زرد پخته. برا ما ریخته تو ظرف کره.

خوراکی‌ها را می‌چپانم توی کیفم. مامان باز می‌گوید:

  • صبونه نخوردی ها.
  • نمی‌خوام زبونم سوخت. می‌رم تو حیاط الان سرویس میاد.

 کیف را می‌اندازم روی شانه‌ام. دو ور کش چادر را می‌گیرم و می‌چرخانمش توی هوا تا بیفتد پشت سرم. می‌خورد توی صورت برادرم که تازه از اتاق زده بیرون.

  • هوی. جم کن.

محلش نمی‌دهم. مشتی می‌زند به بازویم. اصلا نگاهش نمی‌کنم.

  • این چشه.

صدایش را از پشت سرم می‌شنوم. با مامان حرف می‌زند.

  • هیچی زبونش سوخته.         
  • چرا آدم نمیشه این؟
  • سر صبی دعوا را ننداز الان میاد جوابتو میده.

در هال را باز می کنم. نسیم یخی می‌خورد به صورتم. زبانم را می‌آورم بیرون. انگار چاقو خورده است. پایم گیر می‌کند به پادری. پادری لوله می‌شود جلوی دمپایی‌ها. با پا هلش می‌دهم کنار. درِ جا کفشی را باز می‌کنم. کتانی‌ام را برمی‌دارم. می‌اندازم جلوی پایم. می‌پوشم. در جاکفشی را ضربه‌ای می‌زنم، نمی‌بندد. از پله‌های ایوان می‌آیم پایین. از بغل ماشین رد می‌شوم. بازویم می‌گیرد به آینه و کج می‌شود. می‌روم جلوی در. هوا سرد است. کسی توی کوچه نیست.

                                                                                                  

4.3

امتیاز بدهید:

(8)

اکرم ایزدیان

نویسنده

متولد 1363 کارشناس ارشد فیزیک، از دیار شهر شکوفه‌های نارنج و کنارهای ریشه دار. اهل دزفول. شهر هزار موشک. خالق اثر “من پریزادم” که خیلی دوستش دارد. خودش می‌گوید زبان روایی ضعیفی دارد ولی یک سفر قهرمان همه‌چیز تمام است.
اکرم ایزدیان

17 دیدگاه

  1. فضاسازیِ بی‌خوابی خیلی دقیق و حسی درآمده. جزئیات بدن و اشیا خواننده را می‌کشه وسط شبِ راوی. دقیقا یاد بی خوابی های خودم افتادم. عالی بود

  2. سلام خانم ایزدیان عزیز، خداقوت.
    حس کلافگی از بی خوابی را خیلی خوب نشان داده بودید. و دقت در جزییاتی که فقط یک شب زنده دار کلافه می‌تواند کشف کند.
    اما مسئله اصلی داستان ، کره خواستن برام مسئله نشد. شاید باید یک خوراکی غیر دسترس تر می بود یا علت این که کره اینقدر جذاب است هم توی متن بهش پرداخته میشد. و چرا خودش را این همه آزار داد تا صبح سود، چرا نصفه شب نمی‌توانست برود سر یخچال؟ اگر اینها هم پرداخت می‌شد، باورپذیر ی بیشتر ایجاد می‌کرد از لحاظ چالش ذهنی مریم.

  3. خدایا چقدر شکمو بود‌. 😄😄😄
    انتظار رو خیلی خوب نشون داده بودی. اینکه آدم از فکر یه چیزی شب خوابش نمی‌بره و چه چیزهایی می‌بینه تو اون وضعیت. به نظرم اون قسمت ضد حال خوردن شخصیت باید قوی‌تر و جوندارتر می‌شد و پایان داستان بهش نزدیک‌تر بود. می‌دونم خواستی حال گرفته‌اش رو نشون بدی ولی انگار طولانی شده بود.

    1. عطیه جان سعی می کنم اعمال کنم

    1. آدرس بدید یه کاسه بفرستم براتون

  4. سلام خانم ایزدیان عزیز

    با لحظه لحظه‌ش همراه بودم. من چنین حسی نسبت به نون خامه‌ای داشتم. تا صبح نمی تونستم صبر کنم تا یکی دیگه ازش بخورم. یعنی اگه من بودم شبانه رفته بودم سراغ یخچال و همون شبانه میفهمیدم و ضدحال می خوردم .

    دستتون درد نکنه. ولی ضدحالتون رو ننوشته بودید. منتظر بودم یه واکنشی داشته باشید . اما واقعا همراه شدم . خدا قوت

  5. سلام خانم ایزدیان
    خدا قوت
    داستانتون رو خوندم. خوب بود.
    فقط یک نکته. بنظرم اون لحظه‌ای که فهمید اون ظرف کره نیست و شله‌زرده، می‌تونست پر هیجانتر باشه. چون مسأله اصلی داستان همین بود و اگر چالش بیشتری در اون لحظه داشت بهتر بود. خیلی زود از این صحنه عبور کردین.
    امیدوارم موفق باشین.

  6. سلام و خداقوت خیلی خوب بود لذت بردم؛ فقط اینکه
    بنظرم هنوز هم میتونست بهتر لحن یک نوجوان و ادبیاتش رو نشون بده

  7. توصیف جزییات بسیار دقیق بود
    کاملا نشان از نگاه ریز بین نویسنده به تجربه ی زیسته اش بود.
    ابتدای متن کاملا درک بی خوابی و کلافگی را به خواننده منتقل می کرد.
    به نظرم ضربه روایت جا داشت محکم تر شود.شاید اگر آخر داستان کمی ریتم تند تر می شد .و تصویر واضح تری از آرزوی از دست رفته داشتیم حسرت کلام بیشتر بر دل خواننده می نشست.
    خداقوت

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک