وقتی دخترم در اولین مواجهه با اردک نترسید و آن را بغل گرفت، پیروزمندانه از اینکه ژنهای من بر ژنهای جانورترس همسرم غلبه کرده در دلم جشن گرفتم؛ اما این شادی زودهنگام خیلی طول نکشید.
روزی که تصمیم گرفتم بستۀ پرورش کرم ابریشم را سفارش دهم، هیچوقت فکر نمیکردم آن موجودات طوسیرنگ با لکههای سیاه روی بدنشان اینقدر ترسناک باشند. نرگس به قدری عاشق کرمها شده بود که اگر ولش میکردی میبوسیدشان و میآورد سر سفره و قاشققاشق برگ توت میگذاشت دهانشان. درست همینجا بود که فهمیدم دیانایهایم کمی زیادی پیچوتاب خورده و به او منتقل شدهاند. در چنین شرایطی حق نداشتم وقتی کرمها وول میخوردند و بدنشان را سُر میدادند کف دستم ازشان بترسم و جیغ بزنم. چون آن وقت زبانملال تاثیر بدی بر روح و روان بچهام میگذاشتم و این اصلا از دید روانشناسانی که کتابهایشان را خوانده بودم خوب نبود.
نرگس اما از گرگ میترسد. آنقدر که هر چند وقت یکبار باید به او یادآوری کنیم ما در جنگل زندگی نمیکنیم و نزدیکترین باغوحش از خانه فاصلۀ زیادی دارد. دست آخر هم با گفتن اینکه هر شب در واحدمان را قفل میکنیم خیالش را برای چند روز راحت کنیم که هیچ گرگی نیمهشب بالای سرش ظاهر نشده و او را نمیخورد.
شما هم به عنوان کسی که روزی بچه بوده یا اکنون با کودکی سروکار دارد قطعا با ترسهای عجیب و غریبی مواجه بودهاید. اگر میخواهید با انواع ترسهایی که ممکن است کودکان با آن روبرو شوند آشنا شده و یک یا چند کتاب کودک در آن زمینه تهیه کنید ادامۀ متن را بخوانید. فقط حواستان باشد تعدد این ترسها شما را نترساند.
ترس از تاریکی
فرانکلین در تاریکی: فرانکلین از جای تنگ و تاریک میترسد و وقتی میخواهد برای حل این مشکل از دوستانش کمک بگیرد، درمییابد که هرکدام از آنها هم ترس خاصی دارند.
من نمیترسم: بچه جغدی که بر اساس طبیعتش میخواهد شبها بیدار بماند، متوجه میشود از تاریکی میترسد. البته او ترسش را میاندازد گردن عروسکش جغدی و داستان طنزی را رقم میزند.
خوابت نمیبرد، خرس کوچولو: خرس کوچولو خوابش نمیبرد و خرس بزرگ برایش فانوس روشن میکند. ولی این فانوس کوچک برای ترس بزرگ خرس کوچولو از تاریکی کافی نیست؛ پس خرس بزرگ باید راه چارۀ جدیدی پیدا کند.
ترس از چیزهای مختلف
ایزی و راسو: دخترکوچولویی به نام ایزی از تاریکی، افتادن، عنکبوت و خیلی چیزهای دیگر میترسد؛ اما عروسکش راسو که همیشه همراه او است نه. یک روز راسو گم میشود و ایزی میفهمد بدون راسو هم میتواند بر ترسش غلبه کند.
بابا و دایناسور: نیکولاس از خیلی چیزها میترسید؛ از تاریکی گرفته تا در فاضلاب و حشرهها و ارتفاع. نیکولاس برای اینکه بتواند مثل پدرش شجاع باشد از دایناسور کوچولویش کمک میگرفت و برای مثال موقع شنا کردن آن را به بند شلوارکش میبست. اما عاقبت دایناسور گم شده و نیکولاس مجبور شد برای شکست دادن ترسهایش راهی پیدا کند.
ترسوزوروس: دایناسور داستان لباسهای پشت در اتاقش را به شکل یک دایناسور بالدار میبیند. از گمشدن میترسد و دلش نمیخواهد کارهای جدید مانند اسکیتسواری را امتحان کند. منتها وقتی با پدر و مادرش صحبت میکند به این آگاهی میرسد که آنها هم برای خودشان ترسهای مخصوصی دارند و سرانجام تصمیم میگیرد راههای مختلف چیره شدن بر ترسهایش را امتحان کند.
ترس از موجودات و اتفاقات ناشناخته
دیو دیگ به سر: بزبزک این داستان از بوی سبزیهای توی دیگ مست شده و سرش را داخل آن میکند. شاخهای بزبزک در دیگ گیر میکند و از او دیو دیگ به سری میسازد که اهالی روستا را میترساند. لابهلای این کتاب علاوه بر داستان، سرگرمیهایی نیز وجود دارد که برای کودکان جذاب است.
هندوانه و تمساح: تمساح این قصه حتی برای صبحانه هم هندوانه میخورد، اما ترسش از جایی شروع میشود که هستۀ آن را قورت داده و فکر و خیالهای بامزه میآید سراغش.
ترس از ارتفاع:
چتر نجات: توبی پسری است که حتی برای بالا رفتن از صندلی هم چتر نجات به خودش میبندد. تا اینکه روزی برای کمک به گربهاش چتر نجات را به او قرض میدهد و خودش باید با ترس از ارتفاع کنار بیاید.
هامپتی دامپتی: ماجرای یک تخم است که خاطرۀ بدی از سقوط دارد و ترکهای این اتفاق برای همیشه روی پوستش خودنمایی میکند. اما او همچنان عاشق صعود است و روزی که با تلاش فراوان بر این ترس فائق میآید مزد شجاعتش را میگیرد.
ترس از رفتن به مدرسه
فرانکلین به مدرسه میرود: فرانکلین همۀ وسایل مدرسهاش را آماده کرده است. اما با نزدیک شدن به زمان رفتن به مدرسه، احساس میکند شکمش پر از قورباغههایی است که بالا و پایین میروند و به این ترتیب برای ورود به دنیای جدید دچار تردید میشود.
دلشورۀ روز اول: سارا میترسد از اینکه قرار است به مدرسۀ جدیدی برود که در آنجا کسی را نمیشناسد. او برای نرفتن به مدرسه بهانه میتراشد و حتی وقتی مجبور به این کار میشود در بین راه دستهایش عرق میکند. پایان غافلگیرکننده و طنازانۀ این کتاب به همراه تصویرگری بینظیرش عاقبت خوشی را برای سارا رقم میزند.
من آماده نیستم: بچه جغد برای دیرتر رفتن به مدرسه حاضر است همه کار بکند؛ اسباببازیهایش را بگذارد سر جایش و موی نداشتۀ عروکسش را شانه کند. اما وقتی به مدرسه میرود دنبال بهانهای برای عقب انداختن زمان برگشتن به خانه میگردد.
ترس از جدایی
نخ نامرئی: دوقلوهای داستان با شنیدن صدای رعد و برق از رختخواب بیرون میروند و مادرشان را صدا میزنند. مادر با تعریفکردن ماجرای نخ نامرئی و گفتن اینکه «هر اتفاقی هم بیفتد ما همیشه با همیم» به آنها اطمینان میدهد جایی برای ترس وجود ندارد.
دستی که بوسه میزند: چستر راکونی است که جداشدن از مادرش او را میترساند. اما وقتی مادرش او را با رازی به نام دستی که بوسه میزند آشنا میکند، آرام شده و دیگر نمیترسد.
ترس از دکتر و بیمارستان:
فرانکلین به بیمارستان میرود: لاک فرانکلین ترک خورده و بعد از عکسبرداری دکتر به این لاکپشت میگوید برای اینکه لاکش خوب رشد کند باید یک عمل جراحی انجام دهد.
پپا به دندانپزشکی میرود: پپا و جورج هر روز مسواک میزنند اما با این حال دندانپزشک باید دندانهایشان را معاینه کند تا از سلامت آنها مطمئن شود. پپا از دندانپزشک نمیترسد اما برادر کوچکترش جورج اینطور نیست. بنابراین آقای دکتر به او اجازه میدهد هنگام معاینۀ جورج دایناسورش را بغل کند.
در بیمارستان (اولین تجربههای تو): پسربچهای به نام بن قرار است برای جراحی گوشش به بیمارستان برود. مراحل آمادهسازی او برای این عمل یکییکی انجام شده و او در نهایت از اینکه دیگر دردی در گوشش حس نمیکند و خانوادهاش به عیادتش آمدهاند، احساس خوبی پیدا میکند.
ترس از حضور در جمع
همه: روز تولد بچه است و او از اینکه پیش همه بازی کند میترسد. مادربزرگ با سوالهایی که از بچه میپرسد، کمکم مفهوم همه را در ذهن او ملموستر کرده و در پایان به بچه میگوید: من فکر میکنم همه دنبال دوست میگردد.
ترس از تغییر
کوالایی که دیگه میتونه: کوین کوالایی است که به درخت چسبیده و چون میترسد چیزهای جدید را امتحان کند، در برابر دعوت دوستانش برای بازی پایین درخت مقاومت میکند. اما عاقبت وقتی متوجه تکان خوردن درخت میشود تصمیم میگیرد از درخت جدا شده و دنیای نو را تجربه کند.
ترس از رعد و برق
فرانکلین و توفان: فرانکلین از صدای رعد و برق میترسد و به جای بازی با دوستانش خزیده در لاکش. ولی دوستانش با شوخیهایی مانند اینکه غولهای ابری چراغهای خانهشان را روشن و خاموش میکنند به او کمک میکنند تا کمکم ترسش را از بین ببرد و بخندد.
ترس از صدا
بیا برویم خانه، خرس کوچولو: خرس کوچک و خرس بزرگ در مسیر قدم زدن در جنگل صداهای عجیبوغریبی میشنوند. خرس کوچک این صداها را به موجودات ناشناخته نسبت میدهد، اما خرس بزرگ با صبر و حوصله منبع هرکدام از آنها را به خرس کوچک معرفی میکند.
ترس از مدفوع
این پیپی مال کیه؟: مدفوع چند حیوان و سر و شکل آنها در این کتاب معرفی شده است. این کتاب هرچند حالت داستانی ندارد اما از این جهت که کودک را با مفهوم مواد دفع شده از سایر جاندارن آشنا میکند، میتواند باعث کاهش ترس او در این زمینه شود.
حال که با کتابهای متنوعی در زمینۀ ترس کودکان آشنا شدیم باید توجه داشته باشیم صرف معرفیهای صورتگرفته نباید ما را برای خرید آنها ترغیب کند. مثلا اگر فرزند شما از هیولا نمیترسد و در ذهنش موجودی به نام هیولا وجود ندارد، تهیۀ کتابهایی که در این زمینه پیشنهاد شدهاند، نهتنها مفید نیست بلکه خود، زمینهساز شکلگیری این نوع ترس در وی میشود.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!