یادداشت مترجم
از زمانهای گذشته قدرت شفابخش «کلمه» مطرح بوده است. توجه به جنبۀ درمانیِ نوشتن، روش دیرین بشر برای درک وضعیت خود پس از انتقال کلمات بر روی کاغذ بوده است. درواقع، نوشتن ابزاری برای برونریزی و مرور است و خویشتنداری و سکون را در پی میآورد. وقتی مینویسیم، ناخودآگاهمان فعال میشود و با نوشتن به خودآگاه نزدیکش میکنیم. این روند ما را در یافتن گرهها و عقدههای فردی یاری میکند.
با پیشرفت تحقیقات روانشناختی، «نوشتاردرمانی»[1] مدرن به عنوان یکی از رویکردهای درمانِ بیانمحور مطرح شد که در آن فردِ درگیر افسردگی، اضطراب، سوگ و اختلال اضطراب پس از سانحه به نوشتن افکار و احساسات تشویشگر و مخربش تشویق میشود. اصلیترین هدف نوشتاردرمانی کمک به مبتلایان اختلال تروما و نگرانی مبرم آنهاست. برای مثال جیمز پنهبیکر[2] یک محقق پیشرو در دهۀ 1970 است که فعالیتش در حیطۀ نوشتاردرمانی است و تحقیقاتش متمرکز بر فواید این نوع درمان در حیطۀ اختلالات عاطفی و کاهش اضطراب و بهبود عملکرد سیستم ایمنی، است. به اعتقاد او نوشتن دربارۀ رویدادهای آسیبزا میتواند به افراد کمک کند تا با مسئلۀ تنشزای زندگیشان کنار بیایند.
در همین راستا برخی نویسندگان فرصتی به خودشان میدهند تا در بستر داستاننویسی زندگیشان را از نمایی دورتر بنگرند؛ مثلاً با قراردادن آزاری که دیدهاند در قالب زندگی شخصیت داستانشان.
جِیبارون نیکور وو[3] رماننویس و جستارنویس و شاعر 47سالۀ آمریکایی و ساکن ایالت میشیگان است. او در جستار پیشرو از زندگی ادبیاش میگوید؛ از اینکه چگونه پس از فهم کافی از اختلال روانی خود و رسیدن به پذیرش، به نفع رماننویسیاش از آن بهره می برد. در جستاری که میخوانید با شیوۀ خاص نیکور وو در تعمیم علائم اختلالش به ساختار رماننویسی آشنا میشوید؛ شیوهای که مسیر نویسندگیاش را هموارتر و شفافتر کرده است.
[1] .witing therapy.
[2]. James Pennebaker.
[3] . Jay Baron Nicorvo.
اطراف را نگاه میکنم. از اینکه این آدم روز روشن و ناگهان در یک پارکینگ مقابلم درآمده هم ترسیدهام و هم عصبانی. در ذهن درهمشکستهام میگردم و سعی میکنم او را به یاد بیاورم. با تتهپته میگویم: «شما کتاب نوشتین؟» قبل از اینکه جواب دهد، یکدفعه روی تخت نشستم و فهمیدم که داشتم خواب میدیدم.
سؤالش و عصبانیت صورتش در ذهنم رژه میرفت. در تاریکی آرام زمزمه کردم: «تو کی هستی؟» سعی کردم بدون اینکه همسرم را بیدار کنم از تخت پایین بروم تا آبی بخورم و به سگهایم سری بزنم. گاهی یک سگ خوابیده و مچالهشده در خود چنان آرامشی به تو میدهد که هیچکس دیگر نمیتواند. وقتی دوباره در تخت دراز کشیدم، فقط غلت میزدم. سؤال نویسندۀ جوان رهایم نمیکرد.
صبح روز بعد که سگها را فرستادم بیرون و برای خودم قهوه درست کردم، فکر کردم باید از تعبیر خوابم سردربیاورم. چند ساعت بعد، بعد از بررسی همهچیز، حس رهایی عمیقی به من دست داد. بالاخره توانستم به آن چیزی که مدتهاست درونم سربرآورده اعتراف کنم: حس گناه.
حس گناه بهخاطر اینکه بعد از شروع همهگیری کرونا کتابهای زیادی خریدم که خیلی از آنها نخوانده مانده است. کتابها اطرافم انباشته شدهاند؛ تکتک اتاقهای خانهام لبریز از کتاب هستند. این قضیه در شرایط عادی مسئلۀ مهمی نیست اما اکثر این کتابها را دوستان و همکارانم نوشتهاند. به بعضی از آنها قول داده بودم که برای کتابشان نقدی بنوسیم و پست معرفی بگذارم. گاهی اوقات هم کتابها به مناسبتی دستم رسیده بود، بقیۀ نویسندهها بهعنوان هدیه فرستاده بودند یا یک خوانندۀ پرو پا قرص نسخههایی از کتابهای انتشاراتیها یا نویسندهها را فرستاده بوده تا بررسی و امضا کنم. امضا کردن برای من یک افتخار بزرگ و مسئولیتی بسیار جدی است. از آنجا که این دسته از کتابها معمولاً مهلت مشخصی دارند، اگر بخواهم توصیهشان کنم، در اولویت خواندن قرار میگیرند و در صدر فهرستم مینشینند. تازه در کنار اینها باید برای کار جدیدی هم که در دست دارم چند ده کتاب بخوانم.
خب این هم اعتراف من. با اینکه بیش از چهار دهه است که به طور حرفهای مینویسم، هنوز نویسندۀ کندی هستم و بدتر از آن خوانندهای کندتر. مدام در تلاشم با تردستی، خواندن و نوشتن را در یک روز انجام دهم؛ ولی در انجام همزمان چندکار موفق نیستم. همیشه یک نفر یا یک چیز در این میان آسیب میبیند.
وقتی همهگیری کرونا شروع شد، آمادۀ رونمایی از چهارمین رمانم بودم. مثل بسیاری از نویسندگان دیگر در این موقعیت، دوباره دور هم جمع شدیم، مهارتها و راههای جدیدی را یاد گرفتیم تا دنیا را از کتابمان خبردار کنیم. من قدردان تکتک افرادی هستم که در رونمایی کتابم کمکم کردند.
سالها پیش این نکته را گفتم: «وقتی دیگران را بالا ببریم، خودمان هم بالا میرویم. پس همه باید بالابر باشیم.» من با تمام قوا طرفدار حمایت از دیگر نویسندگان و به اوج بردن بقیه هستم و این نظرم فقط در مورد نویسندگانی که میشناسم نیست؛ اما جایی بین رونمایی از رمان چهارمم و تلاش برای حمایت از همکاران نویسنده «بالابر» من سقوط کرد. موتورهای جسمی و عاطفیام سوخت. این وضعیت یکشبه اتفاق نیفتاد.
سالها بود مثل لوکوموتیو قدیمی پتپت میکردم و دیگران را بالا میکشیدم. در این بین خودم هم پیشرفت کردم. وقتی بر دیگری نور میتابانی، تلاش زیادشان را میبینی و کمک میکنی کلماتش را به خوانندگان بالقوهاش برساند، خودت هم پیشرفت میکنی؛ اما من مجبور شده بودم انگیزههایم را بازبینی کنم: اگر به دیگران نور میتابانم، آیا انتظار دارم روزی این لطف مرا جبران کنند؟ و اگر نکردند؟ این انتظار که دیگران کارهای تو را میخوانند یا باعث پیشرفت تو میشود یا میتواند بهراحتی زمینت بزند و ناامیدت کند. با اعتراف به این حقیقت تلخ، توانستم اجازه دهم انتظاراتم بالهایش را باز کند و آزادش کردم و اینگونه میتوانم دوباره خوشحال باشم.
داشتن کتابهای زیاد مسئله نیست، «امتیاز» است. این را الآن میفهمم. خوشحالم که قادر بودم به نویسندههای زیادی کمک کنم، حتی اگر نهایت کمکم خرید کتابهایشان بوده است. و این همان نقطهای است که به مشکل برخوردم. بعد از چندین ماه که به دلایل مختلف نتوانستم بنویسم، دوباره به کار بازگشتم و رمان پنجمم را شروع کردم. من اسم این فرایند را ساختن کتاب گذاشتهام. حالا که برگشتهام سر نوشتن و اسیر شدهام در چشمانداز داستان دیگری که قرار است تعریف شود. شخصیتها و صحنهها در ذهنم دور خود میچرخند و و روی کاغذ نمیآیند؛ به جانم هم غر میزنند که قبل از محو شدنشان در عدم، جایی ثبتشان کنم. وقتی فعالانه مینویسم، همۀ وجودم را روی طرحم میگذارم. معمولاً به شوخی میگویم آنقدر که نگران به وجود آوردن یک کتاب هستم، کاری برای نوشتنش نمیکنم.
من در سازمانها و گروههای مختلفی عضوم که نویسندهها را دور هم جمع میکند. در تلاش برای حمایت از دیگران، خودم را آنقدر کشیده بودم که دیگر به مو رسیدهام. انگار اجباری روی خودم حس میکردم که نظرم را به اشتراک بگذارم و حمایت کنم، آنلاین شوم و کتاب بخرم و حالا فشار زیادی روی خودم حس میکنم که هم میخواهم همۀ این کتابها را بخوانم و هم رمان بعدیام را به دنیا بیاورم. و همانقدر که دلم میخواهد دراعماق یک کتاب خوب غرق شوم، میترسم اگر به عمق داستان یکی دیگر بروم، نتوانم راه برگشت به داستان خودم را پیدا کنم.
به آن مرد جوان رؤیایم برگردیم. بالاخره فهمیدم که بود. او تکتک نویسندگانی است که جرأت کردهاند بنشینند و از هیچ، داستانی نو بیافرینند. او هرکسی است که رؤیای نوشتن کتاب و یک آرزوی ساده دارد: خوانده شدن.
مرد جوانی با موهای فر و چهرهای گرد، شبیه فرشتگان خردسال، نزدیک میشود و کتابی را میچپاند در دستانم. با حالتی ملتمسانه میگوید: «چرا کتابم رو نخوندی؟» صدایش از خشم میلرزد و در صورتش نفرت و ناامیدی موج میزند. تازه از ماشین پیاده شدهام، میخواهم در را ببندم و روی جدول بایستم که جلویم ظاهر میشود. برخوردش غافلگیرم میکند.
اطراف را نگاه میکنم. از اینکه این آدم روز روشن و ناگهان در یک پارکینگ مقابلم درآمده هم ترسیدهام و هم عصبانی. در ذهن درهمشکستهام میگردم و سعی میکنم او را به یاد بیاورم. با تتهپته میگویم: «شما کتاب نوشتین؟» قبل از اینکه جواب دهد، یکدفعه روی تخت نشستم و فهمیدم که داشتم خواب میدیدم.
سؤالش و عصبانیت صورتش در ذهنم رژه میرفت. در تاریکی آرام زمزمه کردم: «تو کی هستی؟» سعی کردم بدون اینکه همسرم را بیدار کنم از تخت پایین بروم تا آبی بخورم و به سگهایم سری بزنم. گاهی یک سگ خوابیده و مچالهشده در خود چنان آرامشی به تو میدهد که هیچکس دیگر نمیتواند. وقتی دوباره در تخت دراز کشیدم، فقط غلت میزدم. سؤال نویسندۀ جوان رهایم نمیکرد.
صبح روز بعد که سگها را فرستادم بیرون و برای خودم قهوه درست کردم، فکر کردم باید از تعبیر خوابم سردربیاورم. چند ساعت بعد، بعد از بررسی همهچیز، حس رهایی عمیقی به من دست داد. بالاخره توانستم به آن چیزی که مدتهاست درونم سربرآورده اعتراف کنم: حس گناه.
حس گناه بهخاطر اینکه بعد از شروع همهگیری کرونا کتابهای زیادی خریدم که خیلی از آنها نخوانده مانده است. کتابها اطرافم انباشته شدهاند؛ تکتک اتاقهای خانهام لبریز از کتاب هستند. این قضیه در شرایط عادی مسئلۀ مهمی نیست اما اکثر این کتابها را دوستان و همکارانم نوشتهاند. به بعضی از آنها قول داده بودم که برای کتابشان نقدی بنوسیم و پست معرفی بگذارم. گاهی اوقات هم کتابها به مناسبتی دستم رسیده بود، بقیۀ نویسندهها بهعنوان هدیه فرستاده بودند یا یک خوانندۀ پرو پا قرص نسخههایی از کتابهای انتشاراتیها یا نویسندهها را فرستاده بوده تا بررسی و امضا کنم. امضا کردن برای من یک افتخار بزرگ و مسئولیتی بسیار جدی است. از آنجا که این دسته از کتابها معمولاً مهلت مشخصی دارند، اگر بخواهم توصیهشان کنم، در اولویت خواندن قرار میگیرند و در صدر فهرستم مینشینند. تازه در کنار اینها باید برای کار جدیدی هم که در دست دارم چند ده کتاب بخوانم.
خب این هم اعتراف من. با اینکه بیش از چهار دهه است که به طور حرفهای مینویسم، هنوز نویسندۀ کندی هستم و بدتر از آن خوانندهای کندتر. مدام در تلاشم با تردستی، خواندن و نوشتن را در یک روز انجام دهم؛ ولی در انجام همزمان چندکار موفق نیستم. همیشه یک نفر یا یک چیز در این میان آسیب میبیند.
وقتی همهگیری کرونا شروع شد، آمادۀ رونمایی از چهارمین رمانم بودم. مثل بسیاری از نویسندگان دیگر در این موقعیت، دوباره دور هم جمع شدیم، مهارتها و راههای جدیدی را یاد گرفتیم تا دنیا را از کتابمان خبردار کنیم. من قدردان تکتک افرادی هستم که در رونمایی کتابم کمکم کردند.
سالها پیش این نکته را گفتم: «وقتی دیگران را بالا ببریم، خودمان هم بالا میرویم. پس همه باید بالابر باشیم.» من با تمام قوا طرفدار حمایت از دیگر نویسندگان و به اوج بردن بقیه هستم و این نظرم فقط در مورد نویسندگانی که میشناسم نیست؛ اما جایی بین رونمایی از رمان چهارمم و تلاش برای حمایت از همکاران نویسنده «بالابر» من سقوط کرد. موتورهای جسمی و عاطفیام سوخت. این وضعیت یکشبه اتفاق نیفتاد.
سالها بود مثل لوکوموتیو قدیمی پتپت میکردم و دیگران را بالا میکشیدم. در این بین خودم هم پیشرفت کردم. وقتی بر دیگری نور میتابانی، تلاش زیادشان را میبینی و کمک میکنی کلماتش را به خوانندگان بالقوهاش برساند، خودت هم پیشرفت میکنی؛ اما من مجبور شده بودم انگیزههایم را بازبینی کنم: اگر به دیگران نور میتابانم، آیا انتظار دارم روزی این لطف مرا جبران کنند؟ و اگر نکردند؟ این انتظار که دیگران کارهای تو را میخوانند یا باعث پیشرفت تو میشود یا میتواند بهراحتی زمینت بزند و ناامیدت کند. با اعتراف به این حقیقت تلخ، توانستم اجازه دهم انتظاراتم بالهایش را باز کند و آزادش کردم و اینگونه میتوانم دوباره خوشحال باشم.
داشتن کتابهای زیاد مسئله نیست، «امتیاز» است. این را الآن میفهمم. خوشحالم که قادر بودم به نویسندههای زیادی کمک کنم، حتی اگر نهایت کمکم خرید کتابهایشان بوده است. و این همان نقطهای است که به مشکل برخوردم. بعد از چندین ماه که به دلایل مختلف نتوانستم بنویسم، دوباره به کار بازگشتم و رمان پنجمم را شروع کردم. من اسم این فرایند را ساختن کتاب گذاشتهام. حالا که برگشتهام سر نوشتن و اسیر شدهام در چشمانداز داستان دیگری که قرار است تعریف شود. شخصیتها و صحنهها در ذهنم دور خود میچرخند و و روی کاغذ نمیآیند؛ به جانم هم غر میزنند که قبل از محو شدنشان در عدم، جایی ثبتشان کنم. وقتی فعالانه مینویسم، همۀ وجودم را روی طرحم میگذارم. معمولاً به شوخی میگویم آنقدر که نگران به وجود آوردن یک کتاب هستم، کاری برای نوشتنش نمیکنم.
من در سازمانها و گروههای مختلفی عضوم که نویسندهها را دور هم جمع میکند. در تلاش برای حمایت از دیگران، خودم را آنقدر کشیده بودم که دیگر به مو رسیدهام. انگار اجباری روی خودم حس میکردم که نظرم را به اشتراک بگذارم و حمایت کنم، آنلاین شوم و کتاب بخرم و حالا فشار زیادی روی خودم حس میکنم که هم میخواهم همۀ این کتابها را بخوانم و هم رمان بعدیام را به دنیا بیاورم. و همانقدر که دلم میخواهد دراعماق یک کتاب خوب غرق شوم، میترسم اگر به عمق داستان یکی دیگر بروم، نتوانم راه برگشت به داستان خودم را پیدا کنم.
به آن مرد جوان رؤیایم برگردیم. بالاخره فهمیدم که بود. او تکتک نویسندگانی است که جرأت کردهاند بنشینند و از هیچ، داستانی نو بیافرینند. او هرکسی است که رؤیای نوشتن کتاب و یک آرزوی ساده دارد: خوانده شدن.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!