چرا می‌نویسیم؛ تعلیق ناخواستۀ قوۀ منطق

5
119 بازدید
🔗 کپی لینک
New Project(33)

«طبیعت، به همان خوبی که با نقاط قوت‌ ما هماهنگ می‌شود، با ضعف‌هایمان سازگار می‌شود.»

هنری دیوید تورِاو[1]

مثل بیشتر نویسنده‌ها من هم خودم را انسانی خودآگاه می‌پندارم. شکی ندارم که این زندگیِ بکر ارزش زیستن دارد؛ اما نه اینکه بخواهم خودم را برایش هلاک کنم. حداقل در عالم بزرگسالی‌ام این‌طور است. با‌این‌حال موفق شده‌ام پنج سال مداوم و به‌صورت روزانه روی یک رمان کار کنم و البته هیچ‌وقت هم نفهمیدم که مشکلات عاطفی و زخم‌های روحی‌روانی که برای شخصیت‌هایم تدارک می‌دیدم، به‌طور واضح و دردناکی متعلق به خودم بوده‌اند. حدود یک ماه قبل‌از‌اینکه ناشری اولین رمانم، The Standard Grand، را قبول کند، در من تشخیص اختلال اضطراب پس از سانحه (PTSD) دادند. آن رمان طیف وسیعی از شخصیت‌ها، شهروندان عادی و نظامیان بازنشسته و کهنه‌کار جنگ را شامل می‌شود. آن‌ها با ضربه‌های روحی ‌گذشته‌ و عوارضش دست به گریبان‌اند.

کدام یکی جلوتر اتفاق افتاد؟ نوشتنم دربارۀ اضطراب ناشی از آسیب روانی یا خود آن اضطراب؟ سؤال بیخودی است. درواقع دارم پرحرفی می‌کنم تا حتی شده کمی زمان بخرم و تعلل کنم در نوشتن از چیزی که قبلاً هیچ‌وقت درموردش ننوشته‌ام؛ نوشته‌ای که نه ظاهر شیک داستان را دارد و نه حذف‌های آوایی قالب شعر را.

نوشتن و همین‌طور خواندن از آسیب روانی باعث برانگیختگی آن شوک در آدم مبتلا می‌شود. بد نیست شما این نکته را اینجا، در ابتدای متن، به حساب یک هشدار بگذارید؛ اما من به این نتیجه رسیده‌ام که این برانگیختگی، اگر با مراقبت اصولی همراه شود، بیشتر از اینکه مارا از پا بیندازد، می‌تواند کنار‌آمدنمان را با این اختلال آسان کند. پس بهتر است پیش برویم.

از آنجایی که در فقر بزرگ شدم، فقری که موجب نداشتن امنیت می‌شود، تنها چیزی که برایم مانده آسیب روانی است. طولانی‌ترین و اضطراب‌زاترین بخشَش برمی‌گردد به زمانی که حدود شش سالم بود؛ دقیقاً موقع شروع آزارجنسی چندین‌سالۀ من به دست پرستارم. این سوء‌استفادۀ جنسی مستمر یا در واقع سوء‌استفادۀ جنسی مستمرِ من، خودش به اندازۀ کافی سخت بود؛ بدتر از آن شیوه‌ای بود که من را مجبور می‌کرد این راز را فاش نکنم؛ ابتدا به شکل تهدید خشونت‌آمیز و بعدتر در قالب شرم و حیا. من همین کار را کردم. می‌دانید چه شد؟ حتی یک ذره هم حالم بهتر نشد که هیچ، بدتر هم شد. چون به تجربه فهمیدم که کم‌ترین تأثیر این رویه، منتقل‌شدن آن حال ‌بد به روزها و هفته‌های بعدی است. فاجعه‌بارترین بخش این ماجرا برای من، رسیدنِ به این نقطه است. همین پاراگراف لعنتی که نشان می‌دهد فهم این موضوع برایم سی ‌و ‌پنج سال طول کشیده است؛ یعنی سی‌ و پنج سال بعد از آن لحظۀ سرنوشت‌ساز که ضربۀ روانی شکل گرفت.

***

شخصیتی در رمانم هست که نسخۀ متفاوتی از خودم است؛ کسی که من بودم اگر وقتی ده سالم بود مادرم ما را از آن شهر جِرسی‌شور کذایی به منطقۀ پایین‌دستش، فلوریدا، منتقل نمی‌کرد. در خلق این شخصیت سعی داشتم تصور کنم چه می‌شد اگر تمام دوران کودکی‌ام را در همان محلۀ کودک‌آزارم سرمی‌کردم که آن موقع‌ها زیر سن قانونی بود. حقیقت دیگری که به آن رسیدم این بود که برای خدمت سربازی داوطلب می‌شدم تا خودم را از زیر سایۀ سیاه قربانی بودنِ پنهانی بیرون بکشم. کاری که به‌هرحال تقریباً در دو موقعیت انجام دادم. بنابراین خود رُمانیزه شدۀ من، رِی تایرو، یک آدم نظامی است؛ اما نظامی‌ای که قدری محافظه‌کار است. او بیشتر وقتش را کنتاکتور امنیتی بوده تا سرباز؛ یک جیره‌خوار خائن. از همان دسته آدم‌ها که در ادبیات جنگ ما خیلی بهشان پرداخته نشده است و من آزاری را که خودم تجربه کردم، تا جایی که توانستم و یادم آمد، در وجود او ریختم.

اینکه سوءاستفادۀ جنسی از خودم را در قالب یکی از شخصیت‌‌های داستانم ریختم، باعث شد آسیب روانی خودم را دوباره تجربه کنم؛ اما در میزانی پایین‌تر و با اضطرابی که مختصری کمتر بود. روایت آسیبی که دیده بودم را مو‌به‌مو نوشتم تا به این شکل بتوانم تا‌حدی بر مخرب‌ترین و خاص‌ترین لحظۀ زندگی‌ام کنترل داشته باشم. بی‌شک صِرف رمان‌نویسی ناجی من نبود؛ ولی فرصتی به من داد تا برای تأمل در‌ گذشته یک دست یاری‌گر داشته باشم تا آن بچۀ بی‌پناهی که همچنان در تمام سال‌های بعدی زیر دست یک پسر نوجوان مانده است، تحت مراقبت من از احوالات نکبت‌بارش خلاص شود.

***

نوع اختلال اضطراب پس‌از سانحۀ‌ من تاحدی خاص است. بروزش اغلب به شکل اختلال هراس است؛ اما به سبب هم‌زمانی با یک ابتلای چالش‌برانگیز دیگر به نام اختلال ادراک مداوم توهم‌زا (HPPD) پیچیده شده است. واژۀ بالینی ‌این هم‌زمانی، چند‌ابتلایی است. حمله‌های عصبی من توهم‌زا هستند. قبل هر حمله متوجه یک به‌هم‌ریختگی در میدان بینایی‌ام می‌شوم. تاحدی مثل اختلالاتی است که نوید یک سردرد میگرنی را می‌دهند. در هر موقعیتی که هستم، چشمانم شروع به دیدن سطوح و حرکت‌ها به حالت مارپیچی می‌کنند.

 این وهم‌های همیشگی که بلااستثنا منجر به حملات عصبی تمام‌عیار می‌‌شوند، وقتی هجده سالم بود شروع شد؛ وقتی که در اثر مصرف یک روان‌گردان مزخرف توهم زده بودم؛ دقیقاً حول‌وحوش زمانی که برای اولین بار از صدمه‌ دیدنم حرف زدم. در همۀ سال‌های بعدش، ذره‌ای از شفافیت ویرانگر توهم‌های عصبی‌ام کم نشد؛ حتی شاید این شیوۀ ادراک را که همان فلش‌بک‌های سرخود همیشگی است، یک دستاورد به‌حساب می‌آوردم. این دستاوردها بسط‌دهندۀ ذهن بودند؛ البته اگر تک‌تک‌شان این‌قدر کمرشکن و تحلیل‌برنده نبودند. درک و دریافت‌هایی بودند که اغلب با محرکی برانگیخته می‌شوند. من این محرک‌ها را به‌اشتباه، اما به طرزی درک‌شدنی، به همان تجربۀ دردناک گذشته‌ام ربط می‌دهم.

روی‌هم‌رفته، به کمک یک درمانگر شناختی‌رفتاری و همسر فداکارم و مادرم یاد گرفته‌ام که اگر نمی‌توانم علائمم را کنترل کنم، حداقل با آن‌ها به توافق برسم. مادرم خودش جان‌به‌در‌برده و رازنگهدار چندین و چندسالۀ سوءاستفاده‌های جنسی است. نوشتن کمک می‌کند؛ اما معتقدم که خود نوشتن نمی‌تواند یک درمان باشد. به عبارت دیگر، دریافته‌ام که اگر قرار باشد نوشتن کمکی بکند، بدون مراقبت‌های خانوادگی و بالینی فایده‌ای ندارد و آسیب‌های عاطفی را تشدید خواهد کرد.

***

آن‌طور که من فهمیده‌ام، رمان‌نویسی تا حد زیادی به شناسایی الگو مربوط می‌شود و در پی‌اش اصطلاح الگوی‌شناسایی‌شده می‌آید. در یک سو علائم سادۀ حروف قرار دارد که چیدمان ثابتی از نشانه‌ها را شامل می‌شود و در مقابل و همراه با آن می‌تواند در قالب کلمه‌ها، جمله‌ها، دستورزبان، ساختارهای فرم‌محور بی‌نهایت الگوی زایا تولید کند. آن‌سوی این حروف فروتن و سربه‌زیر، رمان جلوه‌گری می‌کند که بی‌چون‌وچرا در صدر پیشرفت‌های هنری انسان برای ساختن الگو در حیطۀ زبان قراردارد.

رمان‌نویسی تعمیم حداکثری یک برنامۀ روزانه است؛ چیزی که متخصصین مغز‌واعصاب آن را شخصیت‌انگاری[2] می‌نامند. منظور از شخصیت‌انگاری حالتی است که ذهن شخص در آنچه می‌بیند یا می‌شنود، به سبب یک محرک، الگویی آشنا تصور می‌کند، بدون اینکه واقعیتِ آن چیز یا موضوعِ تصور‌شده وجود داشته باشد. دیدن چهره‌ها در موقعیت‌های عجیب‌وغریب، مثل تصویرشخصی آشنا روی شیرآب، مثال معروفی است. این حالت متفاوت از ارتباط‌پنداری[3] است؛ ولی می‌تواند به آن منجر شود. ارتباط‍‌پنداری عبارت است از تلقی ارتباط بین پدیده‌های بی‌ربط به ‌هم. اگر موقع دوش‌گرفتن از دیدن تصویر روی شیر‌آب حس خاصی به شما دست می‌دهد، از اینکه شباهت عجیبی به پدربزرگتان دارد، پدربزرگی که یک لوله‌کش بازنشسته است و اخیراً عمل رگ‌گشایی داشته و دورۀ نقاهتش را طی می‌کند و یکهو نگرانی همۀ وجودتان را می‌گیرد که نکند اتفاقی برایش افتاده باشد، این وضعیت درواقع ترکیب شخصیت‌انگاری به‌علاوۀ ارتباط‌پنداری است. شخصیت‌انگاری وقتی است که ذهن در صداها به دنبال فُرم می‌گردد، و ارتباط‌پنداری معنابخشی بر آن فرمِ مشخص‌شده است. 

آنچه‌که رمان‌نویسان موقع نوشتن، آگاهانه و مجدانه انجام می‌دهند و آنچه‌که خوانندگان رمان، بی اختیار از آن متأثرند، تجربۀ مشترک شخصیت‌انگاری و ارتباط‌پنداری است. ساموئل تیلور کالریج[4]، شاعر و فیلسوف انگلیسی، نام این پدیدۀ شناختی را «تعلیق عامدانۀ منطق»[5] گذاشته است. به بیانی شفاف‌تر، مایکل برنت شرمر[6]، بنیان‌گذار جامعۀ شکّاکان و نویسندۀ کتاب «چرا مردم به چیزهای عجیب و غریب اعتقاد دارند؛ شبه‌علم، خرافات و دیگر سردرگمی‌های زمانۀ ما»[7] نامش را «تمایل به الگویابی» می‌گذارد. این عنوانِ منتخب شرمر برای مفهومی است که شخصیت‌انگاری و ارتباط‌پنداری را یکپارچه می‌کند. او معتقد است مغزهای ما ماشین‌های باورسازی هستند؛ ماشین‌های شناخت الگوی تکامل‌یافته که نقاط را به هم وصل می‌کند و  معنایی را از آن الگو بیرون می‌کشد که ما فکر می‌کنیم آن را در طبیعت می‌بینیم و همۀ هنر ما، در درجه‌ای پایین‌تر، این است که این ذات و سرشت را اظهار می‌کنیم.

 چیزی که آدم‌های مثل ما که مبتلا به PTSD هستند، به صورت بسیار مداوم تجربه می‌کنند، تعلیق غیرعامدانۀ منطق است. ما با حدی ‌از محرک مواجه می‌شویم و همان موقع گذشته‌مان با زجر و به زور کشیده می‌شود و به زمان حال می‌آید. طی این مدت‌زمانِ روان‌شناختی که متوجه الگوهای آشنا می‌شویم و بینشان ارتباط برقرار می‌کنیم، ارتباطی که ممکن است غلط هم باشد، ما در بنای دوبارۀ بُعد منطقی ذهنمان دچار مشکل می‌شویم.

***

به این نتیجه رسیده‌ام: بیست سالی که هرروزش به تمرین الگویابی گذشته، علی‌رغم ‌اینکه قوۀ تخیلم را قوی‌تر کرده، توانایی کنترل قوۀ منطقم را کاهش داده. وقتی می‌گویم نوشتنِ صرف بیشتر ازاینکه فایده‌ای داشته باشد باعث آسیب احساسی می‌شود، منظورم همین‌جاست. آیا این باورِ بجایی است که اغلب هنرمندان در معرض جنون‌اند؟ آدم دیوانه شاید بهتر به سمت هنر جذب شود؛ اما  تولید کار هنری این را هم از هنرمند می‌خواهد که منزوی شود و پذیرای حالتی از جنون باشد. این روزها، بخواهم یا نخواهم، ذهنم خلق رابطه‌‌های بیشتری را نسبت به قبل تجربه می‌کند. این تاحدودی نتیجۀ شبکۀ عصبی جاافتاده‌تر و قوام‌یافته‌تر است؛ چیزی که برخی به آن «خِرَد» می گویند؛ اما در عین حال نشانۀ آسیب روانی است. کسانی مثل من که مبتلا بهPTSD  هستند، احساس شدت‌یافته‌ای دارند که تلفیقی از شخصیت‌انگاری و ارتباط‌پنداری است. فیل کلِی، نویسندۀ کتاب «اعزام‌ مجدد»[8] در جستاری که برای نیویورک‌تایمز نوشته، شکاف موجود میان اضطراب کودک‌آزاری و اضطراب جنگ را پر کرده است: «اگر ما از تروما بُتی بسازیم که نتوان در موردش حرف زد، جان‌بدربرده‌های تروما به بن‌بست می‌رسند؛ زیرا این کمبود را حس می‌کنند که دیگران آن‌ها را آن‌طور‌که باید نمی‌شناسند.» منحصربه‌فرد بودن چنین سختی‌هایی و این جهان و محرک‌های بی‌نهایتش به خیلی‌ از آدم‌ها امکان خلق پیوستگی بیشتری هدیه می‌کند: نظامیانی که به وطن برمی‌گردند؛ آدمی که مورد تجاوز جنسی قرارگرفته و حالا درگیر روابط جنسی و همۀ القائات اجتماعی آن است؛ هرکدام از ما که در برابر بهت شدیدمان از حجم ترسناکیِ این زندگی دوام آورده‌ایم و به‌خصوص آن‌هایی که مجبور بوده‌اند گرایش پیدا کنند و به آتشش دامن بزنند. در نتیجه ما ترومازده‌ها هم‌زمان هم ضعیف‌تر و هم قوی‌تر از تروماهایمان هستیم. من مجاب شده‌ام که اگر به طور مداوم درگیر این تمرین نمی ‌شدم، نویسنده‌ای نبودم که الان هستم؛ تمرینی که اغلب برخلاف خواسته‌ام بوده و همراه با اضطراب خاصی برای یافتن معنا. یافتن معنا در آنچه که دیگران، همان آسیب‌ندیده‌های بیچاره، سرخوشانه بی‌معنا تلقی‌اش می‌کنند. اما باید محتاط باشم.

در اوقات پراضطراب که برای من اغلب برابر است با حضور در محیط‌های اجتماعی، هرچیز کوچکی مثل یک کلمه، یک نسیم، یک حرکت، یک ذرۀ کوچک و یک آن می‌تواند باعث هوشیاری تشدید‌یافته‌ای شود که منجر به حملۀ عصبی خواهد شد. در چنین لحظه‌هایی، همان‌طور که سطح ادراکم وسعت می‌یابد، هوشیاری‌ام کمتر می‌شود. وقتی سراغ گذشته و حافظۀ شناختی به‌هم‌پیوسته‌مان می‌رویم، طبق چیزی که رابرت بلی[9]، شاعرانه و البته نه غیرعلمی و کاملاً به سبک دهۀ 1970، به آن «مغز خزنده‌گونه» می‌گوید، بیشتر می‌بینیم و کمتر می‌فهمیم. این تحریکِ بیش‌ازاندازه یا همان پیدا‌ کردن به‌هم‌پیوستگی در هر چیز جزئی و کوچکی به‌نظرم تمام‌نشدنی و هراس‌آور می‌آید. اما بعدش، در تنهاییِ خودم یا وقتی با همسر یا درمانگرم صحبت می‌کنم، اغلب در معنابخشی به تک‌تک ربط‌دادن‌های اشتباهم و گسیختگی گیج‌کننده موضوعات درمانده می شوم و من می‌مانم و یکی‌دوتا پیوندِ تاحدی ملموس و فهم‌پذیر که بتوانم سفت بهشان بچسبم‌.

به‌محض اینکه کم‌وبیش حالم سرجایش آمد، اولین کاری که سعی دارم انجام بدهم نوشتن چیزی است که از آن احوالات برایم باقی مانده است.


[1] . Henry David Thoreau

[2] . pareidolia.

[3]. Apophenia.

[4] . Samuel Teylor Coleridge.

[5] . The willing suspension of disbelief.

[6] . Michael Brant Schermer.

[7] . Why People Believe Wierd things,

 CW. H. Freeman, 1997.

[8] . Phil Klay,Redeployment, Penguin.

Press, 2014.

[9] . Robert Bly.

5

امتیاز بدهید:

(1)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور