تا نویسندگی چند ساعت راه مانده؟

5
137 بازدید
🔗 کپی لینک
New Project(40)

یادداشت مترجم

داستان از جایی شروع می‌شود که سردبیر محترم محفل به من پیشنهاد دادند تا متنی در مورد نویسندگی ترجمه کنم. انتخاب متن به‌عهدۀ خودم بود. شروع کردم و در سایت‌های مختلف آموزش نویسندگی روسی دنبال مطالبی از داستان‌نویس‌های بزرگ و قدر بودم. دنبال اسمی از تالستوی یا چخوف می‌گشتم یا دیگر نویسندگانی که حرفایش بین نونویسان مبنایی برووبیایی دارد. در همین بالا و پایین کردن صفحات مجازی، چشمم به مطلبی افتاد که مرا یاد یکی از جلسات دورۀ خلاق انداخت: روزمرگی‌های نویسنده‌های بزرگ!

فوراً کلیک کردم و متن را خواندم. نویسندۀ متن، جوانی است به نام آندری کاسنوک. شاید بتوانم این‌گونه تفسیر کنم که او هم یکی از استادیارهای مدرسۀ نویسندگی منوگابوکف است.  قاعدتاً اینجا و در سطور مربوط به یادداشت مترجم می‌بایست از مؤلف این متن بگویم؛ اما جدای از اینکه اطلاعات زیادی از ایشان در دسترس ندارم، باید اضافه کنم که اصلاً مسئلۀ من اینک معرفی آقای کاسنوک نیست. من با خواندن این متن دچار تحول شدم. تعادل اولیه این بود که هرجا می‌رفتم، حرف مبنا که پیش می‌آمد، به هر آدم سرشلوغی پیشنهاد می‌دادم که بجنب، تو تنها ثبت نام کن و هفته‌ای یک تمرین بنویس! سر یک سال بعد از گذراندن خلاق، مقدمانی، پیشرفته و حرفه‌ای نویسنده می‌شوی و می‌توانی هر کتابی دلت می‌خواد راهی بازار کنی! اتفاق، خواندن این متن بود. آشنا شدن با زندگی نویسندگانِ کارکشته‌ای که خودشان را وقف نوشتن کرده بودند. حالا این منم؛ درست روی خط تعادل ثانویه. نویسنده شدن به همین راحتی‌ها نیست؛ کفش آهنی می‌خواهد و عصای فولادی. 

نوشتن یک رمان صدها ساعت زمان می‌خواهد. اگر جزو نویسنده‌های تازه‌کار باشید، خیلی زود چنین سؤالاتی به ذهنتان خطور می‌کند:

نویسنده‌های بزرگ این‌همه زمان را برای نوشتن از کجا می‌آوردند؟ چند ساعت در روز کار می‌کردند؟ چه ساعاتی از روز روی متن‌هایشان کار می‌کردند؟ شاید تکنیک‌های شخصی و سری برای خودشان داشته‌اند!

برای پیدا کردن جواب این سؤالات یکی از نویسندگان سایت منوگابوکف، آقای آندری کاسنوک، برنامۀ روزانۀ بیش از ده نویسنده را بررسی و تحلیل کرده است. در اینجا به شرح مختصری از ساعات نوشتن روزانۀ این نویسنده‌ها می‌پردازیم.

نیکلسون بیکر، نویسندۀ آمریکایی، در شرکت‌های مختلفی کار می‌کرد. اولین کتابش به اسم «نیم‌طبقه» را در ساعات غذاخوری و استراحت در محل کارش نوشت. وقتی توی شرکتی که یک ساعت و نیم با خانه‌اش فاصله داشت استخدام شد، فوراً یک ضبط صوت خرید که در راه خانه تا محل کار صدایش را ضبط کند. بعد از مدتی، وقتی داستانش به اوج خود رسید، از کارش استعفا داد و برای اینکه یادداشت‌ها و صداهای ضبط‌شده‌اش را سروسامان دهد به مدت چند ماه هشت تا ده ساعت در روز می‌نوشت.

سیلویا پلات،بعد از طلاق، به‌تنهایی با دو بچۀ کوچک کار می‌کرد. کم‌خواب بود و برای اینکه شب‌ها بتواند بخوابد، قرص‌های خواب‌آور مصرف می‌کرد. صبح‌ها از ساعت پنج شروع به نوشتن می‌کرد و تا وقتی که بچه‌ها از خواب بیدار می‌شدند، بدون وقفه می‌نوشت.

الیس مونرو در دهۀ 1950، مادرِ جوانِ دو کودک بود. لابه‌لای کارهای خانه و نگهداری از بچه‌ها همیشه کاغذ و قلمی در کنار خود داشت و دزدکی می‌نوشت. وقتی دختر بزرگش به مدرسه می‌رفت و فرزند کوچک‌تر می‌خوابید، آلیس فرصت را غنیمت می‌شمرد و پاورچین پاورچین به اتاق خودش می‌رفت تا روی داستان‌هایش کار کند.

فرانتس کافکا در یک شرکت بیمه کار می‌کرد. او با خانوادۀ پرجمعیتش توی یک آپارتمان تنگ و تاریک زندگی می‌کردند. تنها فرصت کافکا برای نوشتن، آخر شب‌ها بود. شب‌ها حدوداً از ساعت ده و نیم شروع به نوشتن می‌کرد و این کار را تا ساعت سه صبح ادامه می‌داد؛ البته برای اینکه خواب کافی در روز داشته باشد، بعد از برگشتن از سر کار چند ساعتی می‌خوابید.

هاروکی موراکامی هر روز ساعت چهار صبح بیدار می‌شود و پنج‌شش ساعت بی‌وقفه می‌نویسد. او در نیمۀ دوم روز می‌دود؛ شنا می‌کند؛ به فروشگاه می‌رود؛ خرید می‌کند. وقتی به خانه برمی‌گردد، کتاب می‌خواند و موسیقی گوش می‌دهد و ساعت نه شب برای خواب به تختخواب می‌رود.

استیون کینگ هر روز می‌نویسد؛ حتی روزهای تعطیل و عیدها و روز تولدش. او تا این‌که برنامۀ روزانه‌اش که نوشتن دو هزار کلمه است را کامل نکند، دست از کار نمی‌کشد (تقریباً ده صفحه). صبح‌ها حدود ساعت هشت تا هشت و نیم پشت میزش می‌نشیند و بیشتر مواقع تا ساعت یک و نیم ظهر ادامه می‌دهد؛ البته گاهی تا یازده و نیم می‌نویسد. ظهر و بعدازظهر هم وقتش آزاد است و به برنامه‌های دیگرش رسیدگی می‌کند.

توماس مان صبح‌ها ساعت هشت بیدار می‌شد؛ با همسرش قهوه می‌خورد؛ سپس دوش می‌گرفت و لباس می‌پوشید. ساعت هشت و نیم صبحانه می‌خورد. ساعت نه به اتاق کارش می‌رفت و در را پشت سرش می‌بست. برای بچه‌ها قانون گذاشته بود. در ساعت‌های کاری توماس مان،  تقریباً از ساعت نه صبح تا نیمروز، بچه‌ها اجازه نداشتند سروصدا کنند و وارد اتاق پدر شوند. وقتی از اتاقش بیرون می‌آمد، روی کاناپه لم می‌داد و تا ساعت چهار کتاب می‌خواند؛ سپس به تختخوابش می‌رفت و یک ساعتی چرت می‌زد. ساعت پنج همراه با همۀ افراد خانواده‌اش چای می‌نوشید؛ بعد به نامه‌ها جواب می‌داد و برای روزنامه‌ها مقاله و نقد می‌نوشت. گاهی پیش می‌آمد که این کار را به‌خاطر مهمان یا یک تماس تلفنی متوقف کند. قبل از شام که حدوداً هفت و نیم یا هشت شب سرو می‌شد، برای پیاده‌روی از خانه بیرون می‌زد. معمولاً برای شام مهمان داشتند؛ ولی در غیر این صورت توماس مان با همسرش شب‌ها را می‌گذراند؛ باهم کتاب می‌خواندند و به صفحه‌های گرامافون گوش می‌کردند. نیمه‌شب هرکدام در اتاق جداگانه‌ای می‌خوابیدند.

سیمون دو بووُآر در مصاحبه‌ای با پاریس ریویو دربارۀ روزمرگی‌هایش گفته بود: «صبح ها اول چای می‌نوشم. حدود ساعت ده شروع به کار می‌کنم و تا یک ادامه می‌دهم. سپس دوستانم را می‌بینم و باهم گپ‌و‌گفت می‌کنیم و بعد هم حدود ساعت پنج پشت میزم برمی‌گردم و تا نه شب می‌نویسم.» 

ماکسیم گورکی صبح‌ها ساعت هشت از خواب بیدار می‌شد. بعد از نوشیدن قهوه و خوردن دو تخم‌مرغ خام، بدون استراحت و یک‌نفس، تا ساعت یک ظهر می‌نوشت. پس از ناهار و گپ‌وگفت‌های بعد از آن که تقریباً یک ساعت و نیم طول می‌کشید به پیاده‌روی می‌رفت و بعد تا ساعت هفت شب نوشتن را ادامه می‌داد؛ دست‌نوشته‌ها و نامه‌هایی که دریافت کرده بود را بررسی می‌کرد و پاسخ می‌داد و بعد از آن شام و گپ‌و‌گفت‌های عمومی که معمولاً به کارت‌بازی (501 یا بریج ) ختم می‌شد. حدود نیمه‌شب به اتاقش برمی‌گشت و روی تختش آنقدر می‌نوشت یا می‌خواند تا به خواب برود.

ولادیمیر ناباکوف حدود ساعت هفت صبح از خواب بیدار می‌شد؛ اما یک ساعتی را درازکش روی رختخوابش می‌ماند و به برنامۀ روزش فکر می‌کرد. ساعت هشت بلند می‌شد و بعداز اصلاح صورت، خوردن صبحانه، مدیتیشن و حمام (دقیقاً با همین ترتیب) به اتاقش می‌رفت و شروع به کار می‌کرد. تا زمان صبحانۀ دوم (به قول خودش) توی اتاق کارش می‌نشست و می‌نوشت و به عنوان تایم استراحت با همسرش در امتداد دریاچه‌ای قدم می‌زد. بعد از دومین صبحانه، حدوداً ساعت یک و نیم، ناباکوف به اتاقش برمی‌گشت و این‌بار بدون وقفه تا ساعت شش و نیم کار می‌کرد. بعد برای خرید مجله‌های انگلیسی پیاده به کیوسک می‌رفت. ساعت هفت عصر ناهار می‌خورد. (تقسیم‌بندی و نام‌گذاری وعده‌های غذایی نباکوف این‌گونه بود: صبحانۀ اول و صبحانۀ دوم و ناهار) و پس از آن دیگرتا پایان شب نمی‌نوشت. حدود ساعت نه شب به رختخواب می‌رفت و قبل از خواب تا ساعت یازده و نیم کتاب می‌خواند.

گاهی اوقات شیدایی آدم را به اینجا می‌رساند. همیشه این‌ طور کار کردن و نوشتن برای همه مناسب نیست؛ اما در هر صورت شما می‌توانید آن را انجام دهید؛ اما پیشنهاد می‌کنم اگر این کار را می‌کنید مراقب باشید پدر خودتان را در نیاورید!

آیزاک آسیموف ساعت پنح صبح از خواب بیدار می‌شد و هرچه زودتر قلم به دست می‌گرفت و نوشتن را شروع می‌کرد و تا جایی که می‌توانست کارش را ادامه می‌داد. هر روز حتی روزهای تعطیل و عیدها. او به‌شخصه با تعطیلات کاملاً مخالف بود. آیزاک حتی سعی می‌کرد توی تعطیلات آثار جدیدی خلق کند.

اشعیا برلین نویسندۀ کتاب «همه‌چیز دربارۀ مارکس» از روزمرگی‌های کارل مارکس این‌گونه می‌نویسد:

زندگی او خلاصه می‌شد در رفت‌وآمد به سالن مطالعۀ موزۀ بریتانیا؛ جایی که معمولاً از ساعت ده صبح تا هفت عصر، یعنی ساعت بسته شدن کتابخانه، یک‌بند می‌نشست و مطالعه می‌کرد و می‌نوشت. بعد از آن ساعاتی طولانی کار شبانه می‌کرد و بی‌وقفه سیگار می‌کشید و این سیگار کشیدن از لذت و تفریح برایش به یک نیاز مبرم تبدیل شده بود. این عادات سلامتی کارل را به خطر انداخت و روزبه روز بیماری کبدش وخیم‌تر می‌شد جوش‌های بدن و التهاب چشم‌هایش روزبه‌روز بیشتر می‌شد. همۀ این‌ها کارهای مارکس را مختل می‌کرد و اورا به مرز کلافگی و آشفتگی می‌رساند.

5

امتیاز بدهید:

(1)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور