بلدِ سوگ

3.7
147 بازدید
🔗 کپی لینک
پیچ‌گیسین
روی مبل، کنارِ پنجرۀ استراحتگاهِ شرکت نشسته بودم و پیچ گلیسین روی دروازه‌ی آن طرف حیاط را دید می‌زدم. نه گَسیِ چایِ سیاهِ تلخ و نه پنجه‌ کشیدن نت‌های نالان موسیقی در گوشم، راه اشک را باز نمی‌کرد

– رکورد زدم. یک روزه رسیدم به پذیرش!

روی مبل، کنارِ پنجرۀ استراحتگاهِ شرکت نشسته بودم و پیچ گلیسین روی دروازه‌ی آن طرف حیاط را دید می‌زدم. نه گَسیِ چایِ سیاهِ تلخ و نه پنجه‌ کشیدن نت‌های نالان موسیقی در گوشم، راه اشک را باز نمی‌کرد: «چه سرد و بی‌احساس شدی! بعد اون همه زحمت که کشیدی، حالا این قدر شادی؟» شاد نبودم‌. در بُهت بودم. نه به خاطر سوگی که از سر گذرانده بودم، بلکه از سرعت گذشتنش. حالم به پذیرش نزدیک‌تر بود و همین عجیب بود. در ذهنم، درست مثل یک بوتۀ ادریسی بود که باید با دقت به آن می‌رسیدم تا گل دهد. درست مثل باغبانی دلسوز، شبانه‌روز به این مصاحبت رسیدگی می‌کردم. اما حالا، سه سال زحمت و مراقبت، به باد رفته بود. آن وقت من، نشسته بودم و حساب می‌کردم در کدام مرحله‌ی سوگم! نه ناله‌ای، نه فریادی و نه حتی التماسی.

آفتابِ بهاری ساعت نُهِ صبح، مثل کارمندی خواب‌آلود، خودش را روی خوشه‌های بنفش گلیسین می‌کشید تا به کف حیاطِ برسد. هنوز اغلب همکارانم نیامده بودند. من، این خلوت دلچسب را به امید سوگواری نشان کرده بودم: کنار پنجره‌ی قدی، روی مبل، زانوهایم را بغل کرده تا همراه با اشک‌های بنفش و کبود پیچ گلیسین سوگواری کنم، برای مصاحبتی از دست رفته.

من و پیچ گلیسین در سوگواری عجین بودیم، از همان روزها که اولین سوگِ فردی زندگی‌ام را گذراندم، سوگ عشقی یک‌طرفه. نوزده ساله بودم، اولین بار جلوی در تالار دانشگاه، متوجه‌اش شدم. نرم‌نرم پشت سرش می‌رفتم تا وارد تالار شویم که ایستاد، چرخید و من را دید. لبخندی زد و با دست به در تالار اشاره کرد و گفت: «اول شما». قلبم، برای اولین بار به تپش افتاد. اما عشقِ من، مثل فصل گل گلیسین، دلخوشی کوتاهی داشت. چند روز بعد، جلوی در تالار دانشگاه دیدم‌شان. روبروی هم‌کلاسی‌ام ایستاد و پاکت نامه‌ای به دستش داد. صدایشان را نمی شنیدم ولی نگاه پُر ستایشش را می‌شناختم. خندیدم، به خودم و حماقتم. هم‌کلاسی‌ام لبخندی محو زد و نامه را گرفت. همان روزها بود که با پیچ‌گلیسین هم‌سوگ شدم. با هم‌کلاسی‌ام، هم مسیر بودیم. بهار بیست سالگی وقتی کوچه پس کوچه‌های متروی شریف تا دانشگاه را با هم می‌رفتیم، در مسیر، از کنار خانه‌ای می‌گذشتیم که درختچه‌ی بزرگ پیچ گلیسین، طاق نصرتی بنفش و گلگون، بالای در ساخته بود. دخترک، با آن چشمان درشت و صورت سپیدش گفت: «من عاشق این‌هام. اقاقیاست؟» آهم را قورت دادم و گفتم: «نه، اقاقیا درخته. این پیچه. پیچ‌گلیسین، خیلی‌ها اشتباه می‌گیرن». فصل گل گذشت و تنه‌ی پیچ در پیچ گلیسین بالای در آن خانه، نرده‌ها را محکم در آغوش کشیده بود، سبز بود و می‌بالید، به امید بهار بود و دوباره گل دادن. سال‌ها بعد، روزی گذرم به آن کوچه افتاد. دیدم که خانه را خراب کرده بودند. اثری از پیچ‌گلیسین و نرده‌ای که سخت در آغوش کشیده بود، نبود. انگار که هرگز وجود نداشت، درست مثل عشقی که زمانی در قلبم جوانه زده بود.

پیچ گلیسین بالای دروازه‌ی حیاط شرکت هم به سرعت فصل گل را می‌گذراند. این دومین بهاری بود که گل دادنش را، این‌جا، روی این مبل و از این پنجره می‌دیدم. این گوشه، تنها جایی بود که می‌توانستم با فراغ خاطر، خوشه‌های کوتاهْ عمرِ گلِ گلیسین را ببینم. سال قبلش، آن روزِ نوروزی که باران دیوانه‌وار می‌بارید، همین جا نشسته بودم. چشم‌هایم با باران همراهی می‌کرد. تندتند واژه‌ها از ذهنم به انگشتانم جاری می‌شد. داشتم از سوگِ معصومیت از دست رفته می‌نوشتم، از سقوط و تاریکی، از تنومندی نجات‌بخشِ درختِ خانواده، که دیدمش. در مرثیه‌نامه‌ام، بوته‌ای کوچک، نزدیک درخت بود. جلو رفتم. برگ ضخیم و شادابش را در کف دست گذاشتم و بر آن بوسه زدم. بوته‌ی کوچک ادریسی در باغ ذهنِ من جوانه زده بود. همان مصاحبتی که نامی برایش نداشتم و فقط می‌دانستم، تکمیل‌بخش نجاتم بود و پایان‌دهِ این سوگواری‌ام. دل به پرورشش بستم. هر چه مصاحبتِ من و دوستم عمیق‌‌تر می‌شد، بوته‌یِ ادریسی خیال من هم غنچه و برگ می‌داد و من امیدوار بودم به گل بنشیند.

و چه امیدِ عبثی! آن صبح زود که جلوی تنها گلدان بدون گل و غنچه ادریسیِ موجود در بازار گل ایستاده بودم، ناامید از به گل نشستن مصاحبت‌مان، دل به این گلدان بزرگ و بی‌بار بسته بودم. خارج از فصل بود و بی‌گل و غنچه. فروشنده با لهجه‌ی افعانستانی گفت ۱۴۰ تومن. گفتم کوچک‌تر نداری؟ بزرگ و سنگین بود. گفت نه همین مونده فقط. گفتم می‌برمش. کارت کشید و گفت: «می‌خوای باربر صدا کنم؟» بینی‌ام را بالا کشیدم که اشکم سرازیر نشود و گفتم: «نه، خودم می‌برم. فقط پلاستیک بزرگ داری بذاری توش؟» داشت نگاهی چپکی می‌کرد که عقلت کجاست؟ پلاستیک و وزن گلدان؟ که ادامه دادم: «کفِ ماشین کثیف نشه.» ماشین نداشتم. می‌خواستم تاکسی اینترنتی بگیرم و می‌ترسیدم راننده شاکی شود.

گلدان را بغل زدم و صورت در برگ‌های پهن فرو بردم. درست مثل مادری که کودک سنگین وزنش را بغل می‌کند و چادر دورش می‌پیچد و صورت در گردنش فرو می‌برد که عطرش را در ریه¬ها جاری کند. در راه خروجی، برایش زمزمه کردم: «می‌شه بمونی و گل بدی؟» نشان گرفته بودمش که اگر گل داد، حتما مصاحبت‌مان زنده می‌شود.

مصاحبی که روز قبلش، برای دومین بار تیشه خورده بود. در پایانِ یکی از آن مصاحبت‌های عجیب و دلچسب بود. بی‌هوا پرسید: «از این مثلا دوستی یا به قول خودت مصاحبت دنبال چی هستی؟» در چشمان روشنش، کنجکاوی ندیدم. نگاه یک بازجو بود. گفتم: «هیچی! دو تا آدمیم و از صحبت کردن با هم لذت می‌بریم. همین!» خندید. مثل کسی که مچ کودکی را موقع شیطنت گرفته باشد: «آهان، پس من اسباب لذتم!». ماندم چه بگویم. انگار من مردی بودم که می‌خواستم از او سواستفاده جنسی کند! سعی کردم توضیح دهم، اما نخواست بشنود. گفت که از این به بعد فقط برای مناسبات کاری با هم در ارتباط باشیم.

از اول به هم به خاطر مناسبات کاری با او آشنا شده بودم. این مناسبات هنوز ادامه داشت. ناگزیر از ارتباط بودیم. به سادگی پذیرفتم. شاید انتظارش را داشت، شاید هم نداشت. فردایش بود که رفتم و یک گلدان ادریسی خریدم و همچنان که در آغوش کشیده بودمش، امیدوار بودم به گل بنشیند: به جای دوستی گل نداده‌مان. می‌دانستم با سر در سوگ افتادم. اما مدت‌ها بود آن قدر در سوگ حرفه‌ای شده بودم که دُم به تلۀ انکار و خشم و چانه‌زنی نمی‌دادم و در لحظه به افسردگی می‌رسیدم.

با سوگ و مراحلش بیگانه نبودم. اولین‌بار، خواهر بزرگ‌ترم از مراحل سوگ برایم گفت: «می‌گن سوگ پنج مرحله داره، انکار، خشم، چانه زنی، افسردگی و پذیرش.» قلبم، زیر بار سنگینی خرد شده بود. بدون نگاه به او، با صدایی که به زور بی‌تفاوت نگهش داشته بودم، گفتم: «خب که چی؟» و در دل گفتم: «کسی نمرده که!». دست و پا می‌زدم که بفهمم چرا خواستگارم، با آن همه سماجت، پیش از جلسه بله‌بران غیبش زد. پیام‌هایم بی‌جواب می‌ماند، تماس‌هایم بی‌پاسخ. روی مبل چمباتمه زده بودم. صدای خنده‌ی عابری که از زیر پنجره می‌گذشت، سکوت را شکست. خواهرم ادامه داد: «می‌گن این مراحل برای سوگ مرده‌هاست. ولی بعضی‌ها معتقدن برای سوگ‌های دیگه هم همینه.» و دیگر لازم ندید بگوید «الان تو در مرحله‌ی چانه زنی هستی.» خودم فهمیدم.

این دومین باری بود که غم قلبم را فشرد، اما اولین مواجهه‌ی آگاهانه من با مراحل سوگ بود. سوگ در ذهنِ جوان من، تبدیل به لشکری تک‌نفره شد، که حریف در هر مرحله، رختی دیگر به تن می‌کرد و خدعه و فریبی جدید از غلاف بیرون می‌کشید و به جنگ من می‌آمد. فهمیدم که اگر بشناسمش، می‌توانم بدون گلاویز شدن بگذرم. آن روز هم کنار پنجره نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم به کدام قسمت لشکر سوگ رسیده‌ام، که از خونسردی‌ام ترسیدم. هر چه منتظر شده بودم که گرمای اشک را حس کنم، بی‌فایده بود. متقلبانه به چای تلخ و نت‌های غمبار پناه برده بودم. بی‌فایده بود. در همان حال که می‌دیدم، اندک‌اندک جمع همکارانم می‌رسند، داشتم از خنکای رو به گرمی بهاری، آفتاب روشن و ترکیب رنگ خوشه‌های بنفش گلیسین و سبز-نقره‌ای برگ‌های نورسش، لذت می‌بردم. زندگی جریان داشت. زندگی همیشه جریان داشت.

زندگی با قوت جریان داشت. حتی وقتی پدرم، دراز به دراز وسط پذیرایی افتاده بود. رویش ملحفه‌ای سفید کشیده بودند. دکتری که مطبش در همسایگی بود، گواهی فوتش را می‌نوشت. گریه می‌کردم، بی‌امان. توانش را نداشتم که مانع ریختن اشک‌هایم شوم. اما با یقینی عجیب می‌دانستم، این جسم سرد و بی‌جان که روزی حامل روح و نفس پدرم بود، دیگر بلند نمی‌شود. لنگ‌لنگان، با زانوهای پرانتزی‌اش که قد بلندش را از من هم کوتاه‌تر هم کرده بود، دور و بر خانه نمی‌چرخد و همه چیز را تعمیر نمی‌کند. عصبانی نبودم، نه از خودم، نه از اطرافیانم و نه حتی از خدا. با خدا چانه هم نزدم «که اگر برش گردانی فلان می‌کنم و بیسار». پذیرفتم. نه حرارت خشم بود، نه تلخی التماس، فقط سردی پذیرش. پذیرفتم و در آنی به مرحلۀ افسردگی رسیدم. در گذر از سه مرحله‌ی اول بی‌آن که بدانم، پیروز شدم. غمگین‌ترین پیروز عالم بودم.

بعد از آن بود چم و خم سوگ دستم آمد و این چیزی بود که دوستم نمی‌دانست. شاید هم می‌دانست و برایش مهم نبود. هیچ وقت نفهمیدم. هیچ وقت نفهمیدم بعدش چه شد و به چه فکر کرد که چند روز بعد، در پایان یکی از دیدارهای کاری، کتابی را جلوی رویم گذاشت و رفت. به بهانه حرف زدن در مورد همان کتاب، بی‌هیچ توضیحی، آشتی کردیم.  بیش از قبل برایش دوست شدم. هرچند در مقابل، جز مصاحبت، انتظاری نداشتم. سعی می‌کردم سرباری برایش نشوم. اما آدم‌ها اغلب آنچه را دل‌شان می‌خواهد، در دیگری می‌بینند. دوست و مصاحبِ من هم از این قاعده مستثنی نبود. باورش نمی‌شد که پشت این هم صحبتی عجیب و غریب، هیچ فکری، خواهشی، نیازی، در خواست کمکی نباشد.

یک روز موقع خداحافظی باز سوالش را تکرار کرد، این بار از سر کنجکاوی. گفتم: «من کلا این جوری‌ام. دنبال چیز خاصی نیستم.» در نگاهش چیز شکست: «پس من برات خاص نیستم.» کلماتش سقوط می‌کردند. چشمانم را بستم و به سختی باز کردم: «قطعا با همه این جوری نیستم.». نزدیکم ایستاده بود. آن قدر که می‌توانستم خطوط ظریف عنبیه‌ی چشمش را ببینم. پرسیدم: «چرا این قدر دلیلش برات مهمه؟ نمی‌شه همین جوری رها کنی؟» با دست راست پیشانی‌ام را مالیدم. جرعه‌ای از لیوان دستش نوشید و گفت: «چون ناخودآگاهم درگیره. باید بدونم هزینه‌ها و فوایدش برام چیه؟» چیزی سنگین روی شانه‌هایم نشست. چشم برداشتم و فاصله گرفتم. گفت: «ولش کن. بیا دیگه در مورد چرایی حرف نزنیم.» پاهایم توان تحمل این بارِ بی‌وزن را نداشت. به دیوار تکیه دادم: «نه، اینجوری اذیت می‌شی.» بعد از آن بود که سعی کردم واژه‌هایی برای توضیح پیدا کنم.

این بزرگ‌ترین اشتباهم بود. دیر فهمیدم که واژه‌هایم را به بدترین شکل ممکن تفسیر کرده. یکی دو ماه بعد، درست زمانی که به امن بودنش یقین پیدا کرده بودم، یکی از رازهای زندگی‌ام را با واژه‌هایش، به بدترین شکل ممکن به صورتم کوبید. چنان تلخ و سوزاننده که تنها از دست بی‌رحم‌ترین دشمنانم بر می‌آمد. بخشیدمش، بی‌درنگ. توانی برای نفرت، خشم و نبخشیدن، نداشتم. در چشمم سقوط کرده بود اما نمی‌خواستم باور کنم. خودم را توجیه می‌کردم که «بد برداشت کردی، شاید منظورش فلان بوده». با این همه عقب کشیدم. دیگر برایم آدمِ امنی نبود و این سوگ داشت خفه‌ام می‌کرد. نمی‌توانستم مثل گذشته باشم. گلدان ادریسی‌ام هم، علی رغم مراقبت‌هایم حال خوشی نداشت و ساقه‌هایش روزبه‌روز بی‌برگ‌تر می‌شدند.

نزدیک به سه ماه گذشت. یک روز برای کاری به دیدنش رفته بودم. پشت میز نشسته بودیم، نه روبرو، که در زاویه نود درجه. احوال‌پرسی که تمام شد با خنده از تغییر رویه اخیرم پرسید. چشمانش لبریز از پرسش بود. در جواب نخندیدم. مستقیم در چشمانش نگاه کردم و گفتم: «بعد از حرف‌های اون روزت، احساس کردم باید این طور عمل کنم، تا خیالت راحت باشه.» گوشه‌های لبش به پایین سقوط کرد: «من چنین منظوری نداشتم» نفس عمیقی کشیدم. چشم از او برداشتم و به نقطه‌ای روی میز مقابلم خیره شدم: «من خیلی از اون حرف‌هات ناراحت شدم. خیلی آسیب دیدم. اذیت شدم. فکرهای خیلی بدی در موردت کردم و برداشت‌های وحشتناک‌تری در موردت حرف‌هات.» دستمال کاغذی که در دست داشتم را رشته رشته می‌کردم. صدایش به زحمت شنیده می‌شد: «اما قصد من آسیب زدن بهت نبود» چشم از میز کندم و به چشمانش دوختم: «اما زدی، خیلی هم بد زدی.» گوشه‌های چشم و ابروهایش فرو افتاد. ادامه دادم: «این‌ها رو نگفتم که بگم نبخشیدمت» دهان باز کرد و بست. چشم از او برداشتم و به گلدانی که آن سمت اتاق، درست روبرویم بود خیره شدم: «فقط خیلی چیزها برام فروریخت.» سعی می‌کردم رشته‌های دستمال کاغذی را بهم ببافم. تکرار کرد: «من نمی‌خواستم ناراحتت کنم. شاید من آدم مناسبی برای شنیدن اون حرف‌ها نبودم» سرم را بالا بردم و به سقف نگاه کردم‌. ادامه داد: «فقط می‌خواستم از یک آسیب جلوگیری کنم.» سرم را پایین آوردم و چشم در چشمش دوختم. گفت: «می‌خوام از این به بعد فقط با هم در مورد کار حرف بزنیم. با من مثل همکارانت در محل کارت باش، نه کم‌تر و نه بیش‌تر. درست مثل همون‌ها.»

همان لحظه دیدم که چطور برگ‌های بوتۀ کوچک ادریسی دوستی‌مان می‌سوزد. کابوسم واقعی بود. قضاوتش دقیقاً همان بدترین چیزی بود که تصور کرده و نخواسته بودم باور کنم. درخواستش را قبول کردم، بدون چانه‌زدن. پیرتر از آن بودم که بخواهم برای رویایی از دست رفته بجنگم. هر چه از توان مانده بود، خرج پرورش این رویا، این بوتۀ کوچک ادریسی کرده بودم. امید داشتم گل‌های یاسی لطیفی دهد. اما نفهمیدم که زیاد خاکش را اسیدی کردم و همین بوته را سوزاند. درست مثل گلدان ادریسی‌ام که خشک شد.

گفتم: «معنی حرف‌های اون روزت رو دقیق فهمیده بودم.» خشم، لحنم را بُرّنده کرده بود. همان جا چنگ انداختم و بوتۀ خشکیدۀ ادریسی دوستی‌مان را از خاک بیرون کشیدم و به آتش انداختم. با ملایمت درخواست کرد: «من هنوز برای کار روی تو حساب کردم.» خشم در وجودم جایش را به خونسردی بی‌رحمانه‌ای داد. با دست، دستمال کاغذی‌های رشته‌رشته را جمع کردم. با ابروهایی بالا رفته‌ام رو به او کردم: «بهت گفته بودم که، برای من کار از مسائل شخصی جداست و قاطی‌اش نمی‌کنم.»

 من سوگوار بودم، بیش از سوگِ مصاحبتِ از دست رفته، سوگوار رویایی بودم که به افسانه بودنش یقین پیدا کردم: رویای رفاقتی از جنس مصاحبی دو طرفه اما بی‌قضاوت، بدون ترس، بی‌طلب، بی‌نیاز و تمنا، آزادانه و سرشار از حس درک مشترک و لمس تجربه‌های دیگری. از همان روز که آن حرف‌ها را زد، به پیشواز سوگواری رفته بودم. برای همین در آخرین دیدار، شوکه نشدم. به مرگ این دوستی آگاه بودم. همان طور که می‌دانستم گل ادریسی‌ام دیگر برگ نمی‌دهد.

گلدانِ خشک شدۀ ادریسی را هم دور انداختم.

ادریسی، برخلاف پیچ گلیسین، حساس و لطیف است. همکار جوانم با موتور از زیر پیچ گلیسین بالای دروازه گذشت و وارد محوطه شد. به طرز عجیبی شبیه رویاهای نوجوانیِ من، از خودم در سن و سال اوست: در حد سن و سالش موفق و قابل ستایش. چیزی که من هرگز نشدم. می‌دانستم به زودی از کنار استراحتگاه می‌گذرد و من را می‌بیند. به سن او که بودم چنان تا فرق سر در سوگ غرق بودم که توان حرکت نداشتم، اما بعدها به لطف خواهرم توانستم زجرم را در قالب الگوریتم  الیزابت کوبلر-راس از سوگ بریزم و صبورانه منتظر گذراندن مراحل باشم. کم‌کم چنان در سوگواری ماهر شدم که بدون خدشه‌ای به امور روزمره، مراحل سوگ را چون استادکاری، کاربلد می‌گذراندم. شاید علمِ به این مراحل هم، مثل پیش‌گویی که خود مسبب تحقق خود است، سبب تسریع گذراندن مراحل سوگ می‌شد.

لیوان چای سرد را روی میز جلوی مبل گذاشتم و گوشی را برداشتم. در یادداشت‌ها نوشتم: «هنگامی که بدانی مراحل سوگ چیست و آگاهانه مراحل را گام به گام پشت سر بگذاری، سوگواری رنگ تصنع می‌گیرد. گویی غم نیز اصالتش را از دست می‌دهد.» زمزمه کردم: «اصالت غم». ترکیبی آشنا بود، خاطره‌ای محو از یک نوشتۀ قدیمی. در یادداشت‌های گوشی، عبارت «اصالت غم» را جستجو کردم. پنج سال قبل، در قالب یک گفتگوی خیالی نوشته بودم:

«گفت: می‌دونی بدترین وجه زیاد از دست دادن چیه؟

گفتم: این که دیگه توانی برای به دست آوردن نداریم؟

گفت: نه، امید برای به دست آوردن، از جای دیگه می‌آد. بدترین وجهش این هست که می‌دونی وقتی سوگ دوره‌اش رو، هر چقدر هم طولانی، بگذرونه، باز برمی‌گردی به زندگی و ادامه می‌دی.

گفتم: این‌که خوبه!

گفت: این‌جوری، حتی غم هم اصالتش رو از دست می‌ده، دیگه حتی غم هم نمی‌تونه شگفت‌زده‌ات کنه. اونوقت زندگی برات، تسلسلی از به دست آوردن‌ها و از دست دادن‌ها می‌شه و تو ربات‌وار این چرخه رو تکرار می‌کنی. بی‌هیچ حس عمیق و سازنده‌ای. در واقع تو عادت می‌کنی.»

غم، اصالتش را از دست داده بود، گذر از سوگ راه و رسمی آموختنی شده بود، درست مثل راندن موتور.

صدای همکارم مرا به خود آورد.

–   سلام خانم دشتی!

کلاه موتور به دست، جلویِ درِ استراحتگاه ایستاده بود. هدفون را از گوش درآوردم. لبخندی زدم و گفتم: «سلام! خوبید؟ جلسۀ دیروز به کجا رسید؟» دستی داخل موهایش کشید و روی مبل روبرویی نشست. کلاه موتورش را کنارش گذاشت و شروع به تعریف ماجرا کرد. میان حرف‌هایش از گوشۀ چشم دیدم که مدیرم با ماشین از زیر پیچ‌گلیسین گذشت. چند دقیقه بعد او هم روی یکی از نیمکت‌های استراحتگاه نشسته بود و با همکارم در حال صحبت بود.

فنجان سرد چای را بین دو دست گرفتم و جرعه‌ای نوشیدم. تلخ‌تر شده بود. وز وز ظریفی از هدفون به گوشم می‌رسید. به پیچ گلیسین آن سمت حیاط، بالای در ورودی نگاه می‌کردم و گوشم پیش حرف‌هایشان بود. پیچ‌گلیسین جان سخت است، دوران گل‌دهی کوتاهی در بهار دارد. خودش را محکم به هر چیزی می‌پیچد و به سرعت رشد می‌کند. تمام تابستان سبز است. غم، چنان به رگ و پی وجودم پیچیده بود که سوگ، دیگر نه دشمن، که رفیق راه بود. دلیلی برای انکار و خشم نبود، چه نیازی به ورق‌ بازی با چانه‌زنی؟ من این مسیر را بارها رفته بودم. با اولین نشانه‌ها به پیشواز سوگواری می‌رفتم. نمی‌گذاشتم انکار و خشم غافلگیرم کنند. وقتم را سرِ میزِ چانه‌زنی قمار نمی‌کردم. این قدر ماهر شده بودم که در میانه سوگواری، به درددل کاری همکارم گوش می‌دادم و با مدیر در مشکلی که برایش پیش آمده هم‌دردی می‌کردم.

دیگر بلدِ سوگ شده بودم.

3.7

امتیاز بدهید:

(2)

زهرا دشتی

نویسنده

متولد ۱۳۶۶، ساکن و متولد تهران، برنامه‌نویس، از زمانی که یادش می‌آيد در حال قصه گفتن و قصه نوشتن و قصه خواندن بوده. عاشق رمان است و آرزویش رمان‌نویسی است. عاشق ادبیات فانتزی است. خلق یک دنیای کامل و جدید او را به وجد می‌آورد. بین ۱۳ تا ۱۶ سالگی یک رمان فانتزی نوشته است. در نوجوانی به وفور الهی‌نامه نوشته و در ابتدای جوانی بسیار عاشقانه نوشته. این روزها مشغول نوشتن افکار فلسفی و عرفانی است.
09

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور