بابا خوابیده. بیرمق است. نای نشستن ندارد. از بیجانی است. وگرنه یاد ندارم مهمان داشته باشد و دراز بکشد یا بخوابد. خوبیش این است درد ندارد. درد ندارد لابد که خوابیده.
چند روز پیش مامان میگفت: «نمیتونه دراز بکشه. درازکش دردش خیلی شدیده.» درد در جانش طغیان میکند. خنجری تیز میشود که زیر نافش فرو می رود. بعد تبدیل به نیزهای که تا خود قلب بالا میآید و میشکافد. نشسته راحتتر است. تیزی درد کندتر میشود. بهتر نفس میکشد. همین شده که این چند روز نشسته خوابیده و دیگر دراز نکشیده. حالا اما دراز کشیده. درد خنجرش را غلاف کرده یا نفس راهش را گم کرده و پا به فرار گذاشته؟!
دو روز است خانهمان همهمه است. هرکس بابا را میشناخته آمده. همه میدانند مهماننواز است. همیشه سفرهاش باز بوده. این دم آخری هم دستبردار نیست. دلش نمیآید بی دورهمی با فامیل برود. آنها هم کم نگذاشتهاند. همه آمدهاند حتی آنها که سالها پا نگذاشتهاند خانهمان. چقدر دوستش دارند. حتی نمیگذارند روی پای خودش بیاید. روی دست آوردنش. شبیه آزادهای که از اسارت برگشته.
بابا آزاد شده از اسارت تن. تنی که مریض بود. لابد مرض داشت که هرچه آزار و بدقلقی در چنته داشت خرج بابا کرد. کم نگذاشت در شکنجه کردن. اما او صبور بود بر زندانبانش. اگرچه دیگر خسته شده بود. دلش آزادی میخواست. هر زندانی، امید به رها شدن دارد. آرزوی آزادگی، تاب در بند ماندن نمیگذارد. کسی باید باشد که آدم را از قید و بند رها کند.
صدای عبدالباسط پیچیده در خانه. آیات زمر را تلاوت میکند «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا..». خدا حبس را تمام کرده. برای همین بابا سفید پوشیده. به نظر خوشحال است. مثل همهٔ جشنها که پیراهن سفید راهراه یا چهارخانه، با شلوار مشکی یا سورمهای میپوشید. حالا اما تمام قد سفید پوشیده. احرام بسته انگار. آماده شده برای حاجی شدن.
بابا تابهحال حاجی نشده. نه اینکه دوست نداشته باشد ولی هیچوقت شرایط رفتن برایش فراهم نشد. جوانیاش به کار و ساختن زندگی گذشت. میانسالی هم که استطاعت مالی داشت، اسیر تن بود. همان تن بدقلق و چموش. برای همین میترسید پا بگذارد مملکت غریب، دیو بدطینت خوابیده در جسمش بیدار شود و آبروی چندسالهٔ جانش را قی کند. درد نگذارد بفهمد کجا رفته، کجا آمده و بیتوشه برگردد.
اما حالا آزاد است. آزاد است که مُحرِم شده و برای خداحافظی قبل سفر با اهل خانه آمده. آشنا و اقوام هم برای بدرقهاش جمع شدهاند. بابا را گذاشتهاند وسط پذیرایی. نزدیک جایی که این چند وقت، بسترش پهن بود. نور از پنجرههای قدی اتاق، خودش را رسانده به بابا. بچهها دورش جمع میشویم. من سمت چپش مینشینم. کنار بالاتنهاش. بقیه هم دور تا دورش. میخواهم بغلش کنم. همیشه آغوشش برایم باز است. دستانش را دورم حلقه میکند. من هم لبهام را روی پیشانیاش چفت میکنم. جوانتر که بودم رویم نمیشد محبتم را ابراز کنم. حیا و خجالت بود یا هرچه، تمام عشق و محبتم را مچاله میکرد در چشمانم که با نگاه و لبخند روی لبها تقدیمش میکردم.
کمکم متوجه شدم نیاز است، باعث شوق است، اصلاً واجب است. پس شروع کردم به تمرین اظهار کردن. دیگر هر وقت میدیدمش، مِهرم را بقچهپیچ گوشهٔ قلبم نمیکردم که بعد از شدت تلنبارشدگی، فشار و فراوانیاش سرریز شود در چشمانم و نگاه بخواهد تنهایی جور این دلدادگی را بکشد. دیگر یاد گرفتم جایی که حیا مکروه است و نجابت چه صیغهای است؟! انبوهی مِهر باید از گوشهٔ قلب شُره کند روی لبها و بنشیند روی دستها و صورت و پوست محبوبت. بُقچهپیچ بگذاری گوشهٔ دلت تا کِی؟! اگر فرصت نشد گرهٔ بقچه را باز کنی چه؟! بوسیدن نه تنها نشانهٔ محبت سرریز قلب است که نشانهٔ قدردانی و سپاس است. پس دریغ کردن معنا ندارد. حالا هم دلم بوسیدن دستهاش، پاهاش و پیشانیاش را میخواهد.
ولی او رو گرفته است. حتی نگاهم نمیکند. حرفی هم نمیزند. من اما حتماً آغوش گرمش را میخواهم. شنیدن صدای تپش قلبش را. خودم را جا میدهم میان بغلش. سرم را میگذارم روی سینهاش. تا جایی که میتوانم گوش تیز میکنم. میخواهم صدای تپشهاش را بشنوم. همهمهٔ آدمها نمیگذارد صدا به صدا برسد. نمیتوانم صدای ضربان نبضش را بشنوم. آرام بهش میگویم «بابا، صدامو میشنوی؟! مهمونات اومدن. نمیخوای پاشی بهشون خوشآمد بگی.»
ولی انگار بابا بیمهر شده. چیزی از مهر نگذشته که آغوشش اینطور سرد شده. دستانش را دورم حلقه نمیکند. حتی صدایم را نمیشنود. حق دارد خوب. قرار است برود دیدن او. من هم بودم برای ملاقاتش سر از پا نمیشناختم. دیگر هیچکسی برایم مهم نبود. او خودش به تنهایی میارزد به همه. همه اوست بینیاز به هیچکسی. اصلاً همه هستیم و زندگی میکنیم که برسیم به او. شنیده بودم هر کس عزم جزم کند برای دیدارش، از همه دل میبرد. هر چه اندوخته، در تمام سالها میزند زیر بغل که ببرد تحفه و پیشکش نزدش کند. تمام پساندازش را. خدا کند ذخیرهٔ بابا هنگفت باشد. تحفهاش اعلا و گرانبها که درخور او باشد. او حسابی خوشش بیاید. بغل باز کند و پیش خودش بنشاندش. اگر در آغوش او باشد، خیالم راحت است.
امسال سرما زود شروع شده. آغوش سردش را میفهمم ولی اینکه چرا صدای تپش قلبش را نمی شنوم نه. این دیگر خیلی بیانصافی است. کاش میشد صداش را بشنوم. با صدای ریتمش قلبم جان بگیرد. خون کُند در شریانهایم، زیر پوست زردم جریان پیدا کند. دو روز است صورتی رفته ازش، زرد و کرخت شدهام. لبهام هم خشک و شورهزار شده. از بیآبی لبها خشک میشود. پوست چین برمیدارد. چروک میشود. اصلاً آدم شکسته و پیر میشود. این دو روز هرچه آب در بدنم ذخیره داشتم، سهم چشمها شده. لامصب هرچه بود را یک تنه صاحب شده. حق دارد البته، قبلتر هم جور دلدادگی را یکتنه کشیده. حالا سیراب نمیشود. سهم تمام ارکان وجودیام را برداشته. حتی سهم صدا را. صدام هم خشک و بیرمق شده. مثل چاهی بیآب که دلق بیندازی تهاش و بخواهی آب درآوری. تهی شدهام و سکوت در آغوش پر مهرش تنها پناهم.
همهمهٔ خانه خاموش میشود. انگار وداع ما دیدنی است تا شنیدنی. روضهخوان پایین پای پیکرش ایستاده. سرم روی سینهاش سنگین شده. چشمانم را میبندم. دلم خوابیدن در آغوشش را میخواهد. صدای روضه در گوشم میپیچد. روضهٔ وداع است؛ وداع دختری با پدرش در خرابهٔ شهری غریب.
خانهمان مثل دههٔ اول محرم شده. باز روضهٔ خانگی برپاست. همان روضه و سقاخانه که نذر دلدرد باباست. دردهای بیامانی که از بچگی وبال روزگارش شده. وبالی که هرچه دکتر دوایش کرد، افاقه نکرد. مرارتش کم نشد. هیچکس درست نفهمید این درد لامروت، چرا هرازگاهی شعله میکشد در جانش. آتشفشان خاموشی که هروقت فعال میشد، گدازههاش تا چند روز سرریز بود و حسابی تن نحیفش را میسوزاند.
بابا از درد میسوخت و به هم میپیچید. هرچه در دلش بود و نبود، فواره میشد و میآمد بیرون. بعد نوبت زرداب میشد. آنقدر همه چیز را پس زده، که فقط استخوانهاش مانده. از بچگی تمام این لحظات را تند تند دعا میخواندم. از وقتی سواد نداشتم، که هرچه به ذهنم میرسید میگفتم تا وقتی خواندن را یاد گرفتم. تابلوی و ان یکاد روی دیوار هال، در دسترسترین دعا بود. امید عجیبی بهش داشتم. میخواندم و فوت میکردم سمتش. بعدها از روی مفاتیح، هر دعایی که برای خوب شدن درد بود، پشتهم میخواندم. هرچقدر میشد، هرچقدر میتوانستم. فقط میخواستم زودتر خوب شود. دیگر درد نکشد. افعی درد بیخیال تنش شود. بگذارد نفس راحت بکشد. مامان میگفت: «این درد بیمادریه. همون سه سالگی که یتیم میشه، شوک عصبی بیمادری شده این دیو بیشاخ و دم.»
مامان همیشه پشتوپناه بابا بود. جای مادر نداشتهاش، برایش مادری میکرد. اصلاً برای همین روضهٔ دههٔ اول را نذرش کرد. هر سال به نیت خوب شدن دلدردش، تمام در و دیوار خانه را سیاهپوش میکرد. روی سیاهیها، پرچم میزد. گوشهٔ اتاق ردیف چراغهای نفتی روشن میشد. دم ورودی خانه، پرچم عزای اباعبدالله علیهالسلام نصب میشد. هر روز بعد مهیا کردن بساط پذیرایی، چای روضه را دم میکرد. بوی اسفند و گلاب در سقاخانه میپیچید. بعد در حیاط باز میشد برای ورود عزاداران ثارالله (ع). تا ده روز همین بساط برپا بود.
تمام هموغم مامان، خوب شدن بابا بود. حتی لحظاتی که از فرط کار زیاد، رمقی به جانش نبود ولی باز او را پرستاری میکرد. همین شد که بابا فقط با حضور مامان دلگرم بود. از همان دو روز بعد عروسیشان، که درد تازهداماد را بهم ریخت و تازهعروس را حسابی ترساند. جوری که گوشهای کز کرد و نمیدانست چکار باید کند. عمهها دلداری داده بودند «نترس. چیزیش نیست، مادرزادیه. دو سه روز درگیره بعد خوب میشه.» اما هیچوقت خوب نشد. همیشه چیزیش بود. تا همین لحظات آخر هم درگیرش بود.
این دردها نگذاشت بابا زندگی کند. تا همین حالا که دیگر بابا درد ندارد، اما نفس هم ندارد. قلبش صدا ندارد. تنش گرما ندارد. روضهٔ وداع تمام شده. دوباره بابا را بلند میکنند روی دست. از بیجانی است که خودش نمیرود. همه میخواهند بدرقهاش کنند به خانهٔ جدیدش. منزل تازهٔ پیکرش. او قرار است طعم وصال را بچشد و من طعم هجرانش را. نبودنش، فقدانش آتش گداختهای میشود در جانم که هرگز خاموش نخواهد شد. دوری آتشزایی میشود روی شعلهٔ دلتنگی و حسرتم، و مدام میدمد بر این داغ فراق. تحمل جگری که از داغ فقدان سوخته جانکاه است. اما من از این به بعد او را هم خواهم زیست، بیحضور مادیاش و در پناه وجود اثیریاش.
ذکر لا اله الا الله روی لبهاست. من اما برایش تند تند «لَبَّیكَ الّلهُمَّ لَبَّیكَ، لَبَّیكَ لا شَریكَ لَكَ لَبَّیكَ» میخوانم و سمتش فوت میکنم. او به اصلش برمیگردد و من عمری در سوگ ازدست دادنش مویه خواهم کرد.
تقدیم به روح پدر عزیزم
5 دیدگاه
حق سوگ پدر رو خوب ادا کرده. سنگینی فقدان، شوک رفتن و اون خلأ سرد بعدش توی جزئیات نفس میکشه. حالوهوای ماتمزدهی متن، بین دلتنگی و ایمان معلقه و همین صراحت درد، روایت رو صادق و اثرگذار کرده. نوشتنی پرقدرت و ماندگار که از دل اومده و به دل میشینه.
ممنون که وقت گذاشتید متن رو خوندید و ممنونتر که بازخورد دادید. قدردان لطف و حسننظرتون هستم و به دعای شما بتونم متنهایذقویتر و بهتری رو بنویسم 💐
ممنون که وقت گذاشتید متن رو خوندید و ممنونتر که بازخورد دادید. قدردان لطف و حسننظرتون هستم و امیدوارم به دعای شما بتونم متنهای قویتر و بهتری رو بنویسم 💐
عزیزم چقدر بر دل می نشست. خدا همهی پدران آسمانی رو رحمت کنه
ممنون لطفتون که خوندید و بازخورد دادین. خدا عزیزانتون رو حفظ کنه