افطار با حلیم بستنی

3.9
365 بازدید
🔗 کپی لینک
افطار با حلیم بستنی

تمام غذاها را می خورد و از میان تمام شان فقط یک خط قرمز دارد سس مایونز که این خط قرمزابدا ما را اذیت نکرده، هیچ، خوشحال هم شده ایم و جابه‌جا پزش را داده‌ایم. همین اشتهایش به همه نوع خوراکی دستم را برای برنامه غذایی افطار و سحر باز می گذاشت. اما دخترم با همه خوش خوراکی لاغر بود و هست. نمی دانم این ذهنیت: که چاقی با قدرت بدنی رابطه مستقیم دارد، از کجا آمده بود. با همین ذهنیت،فکر می‌کردم باید برنامه غذایی ویژه ای برای جلوگیری از افت فشار و قند خون و آهن و کلسیم و فیبر و منیزیم و- حواسم نیست دارم تمام ریز مغذی ها را میشمارم- داشته باشم و اصلا بیشتر حواسم نیست که خیلی هامان روز عید فطر احساس می‌کنیم شلوار مان تنگ شده. توی برنامه 10بار حلیم ۵ بار آش گندم، فرنی رنگینک کتلت سالاد و چند غذای مضر اما دوست داشتنی را چپاندم. واقعیت این است که دایره غذاهایی که بلدم خوب درست شان کنم خیلی وسیع نیست و گاهی برای جلوگیری از تکرار گزینه های این دایره را با هم ترکیب می کنم. مثلاً یک بار توی شامی به جای ۴ سیب زمینی دوتا سیب زمینی رنده کردم و مابقی را بلغور گندم خیس خورده ریختم. این را بگویم: اگر جبر روزگار نباشد دنبال تنوع  نیستم و ترجیح می دهم وقت کمتری در آشپزخانه بگذرانم. آن شب هم نبود سیب زمینی کافی مجبورم کرد. بلغور خیس خورده هم از آش قبلی اضافه آمده و رفته بود توی فریزر تا صبح دولتش بدمد که اتفاقاً دمید و همه شامی بلغور را با اشتها خوردند و تا وقتی سعی داشتند تکه های ریز لای دندان شان را با خلال در بیاورند به به و چه چه  کردند، مهمان داشتیم آخر. برنامه غذایی را بسیار ناامیدانه بسته بودم ناامید از دعوت شدن به مهمانی. همسرم گفت: ماه رمضون ۲۹ روزه. اما باز هم شکلی از یاس سراغم آمد و گفتم: حالا یه وقت 30روز میشه. و این بحث کمی ادامه یافت. اما چند باری مهمانی دعوت شدیم و طبق قرار قبلی با همسرم تمام مهمانی ها را می پذیرفتیم تا من بتوانم استراحت کنم و دخترم کمی با بچه های فامیل و آشنا بازی کند. به همین خاطر من در کل چهار بار حلیم پختم، دو بار با گوشت گوسفندی و دو بار با بلدرچین. پرنده لاغرمردنی بی پر و بی جان را از دو پایش می گرفتم و می انداختم وسط آب و پیاز های شناور جوشان. این هم از جبر زمانه بود چون ماه رمضان به نیمه نرسیده گوشت تمام شد و خوب نشد که دوباره بخریم و در این سالها این که نتوانی خیلی زود بسته های جدید گوشت را جایگزین قبلی‌ها کنی اصلاً تعجب آور نیست. انصافاً حلیم با بلدرچین خوشمزه هم می‌شد. جایی هم خواندم، نخود بوی بد گوشت را از بین میبرد و از آن جا که به نظرم گوشت بلدرچین بوی تند تر از مرغ داشت بی آنکه به کسی چیزی بگویم نخود خیس خورده را هم به قابلمه پرنده اضافه می کردم. نمی گفتم تا بهانه دست کسی نداده باشم. یک نکته بسیار مهم برای کشدار شدن حلیم هست که به میمنت روزه اولی بودن دخترم یادش گرفتم، وقتی یک ماه قبل از ماه رمضان فضای مجازی را دنبال غذا می جوریدم. گوشت حلیم را نباید خرد کرد منظورم با دستگاه است. بنابراین پرنده را از قابلمه خارج و گوشتکوب برقی را وارد می‌کردم. دخترم عاشق حلیم شده بود. هیچ ماه رمضانی آنقدر ندویده بودم و آنقدر بیدار نمانده بودم. از وقتی نماز ظهر را می خواندم راهی آشپزخانه می شدم تا خود افطار. مشخص است روزهایی که مهمانی دعوت می‌شدیم هم باید سحری را زودتر آماده می‌کردم هر چند فرصت داشتم در جایی غیر از خانه خودم کمی لم بدهم و خستگی بدر کنم. فرزندم دختری پر از جنب و جوش است. اطرافیان می گویند باید پسر می شده و اشتباهی رخ داده. این علاقه وافر به بازیهای حرکتی و فعالیت بی‌وقفه بدنی از وقتی راه رفتن را یاد گرفت تا همین حالا  همراهش بوده. دوسه روزی که از اولین ماه رمضانش گذشت ،بعد از خواندن نماز ظهر با چادر کنار سجاده دراز میکشید. میرفتم و برایش بالش می آوردم ولی نمی توانست بخوابد. این حالت معمولاً تا میانه های بعد از ظهر طول می‌کشید، اما می‌شد بنزین‌موتور من برای پختن و پختن و بازهم پختن. وقتی می‌دیدم که دراز کشیده و روی مبل ها نمی پرد و کاغذهای رنگی را قیچی نمی کند و خودش را با لباس های سیاه شبیه کماندوها نمی‌کند و با تفنگ آبپاش کمین نمی‌گیرد برای دشمن فرضی و حتی کتاب نمی خواند، یقین می کردم، چاره برگشتن دخترم به حالت قبلی خوردن است. فرنی و رنگینک را هم بی استثنا در تمام افطاری هایی که خودم سفره پهن کردم گذاشتم کنار غذاهای دیگر. فرنی را به خاطر شیرش و رنگینک را به خاطر خرما و گردویش و هر شب روی رنگینک را با بادام و گلبرگ خشک گل سرخ تزیین کردم. اینها در حالت معمولی از من بر نمی آمد. سالهای قبل که خودمان روزه‌دار بودیم این ادا و اطوار ها فقط مخصوص هفته اول بود و روزهای آخر ماه پیش می‌آمد چای مان بعد از صدای نوید بخش اذان آماده می شد و شب‌هایی را با نان و پنیر و سبزی افطار می‌کردیم. اعتقاد داشتیم سفره افطار وقت نزدیک‌تر شدن به خداست نه هنگامه شکم چرانی. حالا اما که دخترمان رنگ‌پریده می نشست پای سفره دلم می خواست حسابی از خجالت شکم فرو رفته اش در بیاید. کودک ۹ ساله ام حلیم را با ولع میخورد و من نگاهش می کردم و با هزار قربان و صدقه و نوازش مو و بوسیدن صورت خواهش می کردم برای غذاهای دیگر و برای میوه و کاهوی بعد از افطار جا بگذارد و بعد از این بشارت ها که معمولا افاقه هم نمی کرد شروع می کردم به انذار و از مشکلات جسمی بسیار سخت می گفتم که ممکن است در اثر نخوردن شیر و فیبر به وجود آید و همسرم مدام نگاهم می کرد و سعی داشت با حرکت چشم حالی ام کند که دارم زیاده روی می کنم. نمی دانم آن همه حرف را از کجا می آوردم. حالا فکر می کنم آن ماه رمضان داشتم دخترم را دیوانه می کردم. برخلاف تصور من، دخترم خوب پیشرفت و کم کم به نخوردن وعده‌های میان روز عادت کرد. چون میدانستم عاشق شکلات است یک شب فرنی را با نشاسته پختم به جای آرد برنج و در ازای نصف لیوان شیر بیشتر یک قاشق هم پودر کاکائو اضافه کردم و البته چند قطره وانیل به جای گلاب.  این شکل از فرنی بافتی شبیه ژله داشت با طعمی بسیار نزدیک دبه بستنی. رنگ شکلاتی و عطر وانیل باعث شد دردسرم برای خوردن فرنی به کل از بین برود. اواخر ماه رمضان چندباری خواهش کرد که خودش بستنی ویژه ماه را بپزد بنابراین نزدیک افطار می آمد توی آشپزخانه و کنار گاز بستنی اش را آماده می کرد و بعد با ترافل های رنگی رویش را تزیین می کرد و می گفت: این هم دیزاین بستنی.

روز عید فطر برایش جشن گرفتیم، یک جشن با چهار اسکوپ بستنی واقعی و یک لیوان بزرگ سیب زمینی سرخ کرده که البته هیچکدامشان کامل خورده نشدند چون ظاهرا معده اش آن وقت روز حال و حوصله فعالیت و حرکت نداشت.

3.9

امتیاز بدهید:

(8)

شیرین هزارجریبی

نویسنده

استادیار مبنا
شیرین هزارجریبی

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک