تصمیم بزرگ

3.8
355 بازدید
🔗 کپی لینک
684022406

دکتر محمودی و پرستاران بخش توی هم گره می‌خورند. با دیدن من همه دستپاچه می‌شوند. دسته‌های الکتروشوک توی دست دکتر محمودی روی هوا معلقند. سارا آدرنالین را آماده می‌کند. سحر احیای تنفسی می‌کند. رامین علائم را برای دکتر می‌خواند. سهیل اما بین این‌همه تلاطم، با لب‌هایی کبود، آرام خوابیده است. قفسۀ سینه‌اش که از همیشه سفیدتر است، تکان نمی‌خورد. درِ شیشه‌ای را هل می‌دهم. هنوز به وسط اتاق نرسیده‌ام که دکتر رو به من فریاد می‌زند: «کی تو رو راه داده تو اتاق؟» با صدای بلندتری می‌گوید: «ببرینش بیرون. یکی اینو ببره بیرون.» و دست‌هایش را به‌هم نزدیک می‌کند. الکتروشوک را به هم می‌مالد. با ته‌ماندۀ توانم صدا را در گلویم جمع می‌کنم: «می‌خوام کمک کنم. بذارین آدرنالین رو من تزریق کنم.» دکتر محمودی تند نگاهم می‌کند‌. دوباره فریاد می‌کشد: «گفتم ببرینش بیرون.» بچه‌ها نگاهم می‌کنند. سرهای‌شان یک‌وری شده و چشم‌های‌شان می‌لرزد. چند قدم عقب می‌روم. صدای بوم‌بوم قلبم توی صدای ممتد دستگاه پایش ضربان قلب سهیل حل می‌شود.

هنوز شیفت تمام نشده بود که تلفن توی جیب لباسم لرزید. اولش فکر کردم آلارم داروی سهیل است.

  • خب مادر جان اینم که تموم شد. حالا می‌تونی یکم بخوابی.

پیرزن لبخند بی‌جانی زد و برای نفس کشیدن به سینه‌اش التماس کرد.

  • دستت درد نکنه دخترم. خیر از جوونیت ببینی.

لبخندی به رویش پاشیدم که قطعا از پشت چند لایه ماسک ندید.

  • ممنونم مادر جان. برا پسرم دعا کن. اکسیژنتم بذار رو صورتت.

پیرزن ماسک اکسیژن را روی دهان و بینی‌اش تنظیم کرد و لب‌هایش جنبید. تا برسم به سیفتی باکس و ظرف سرم را در سطل بیندازم و دستم را ضد‌عفونی کنم، لرزش تلفن قطع شد. ساعت چند است؟ دیوارها را از نظر می‌گذراندم که چشمم خورد به تلویزیون. دسته‌های سینه‌زنی توی قاب‌های کوچک کنار هم نشسته‌ بودند.

  • امروز مگه چه خبره؟

یک لایه دستکش را از دستم درآوردم. گوشی را از جیب لباسی که زیرِ گان پوشیده بودم بیرون کشیدم. دوباره توی دستم شروع کرد به لرزیدن. تصویر صورت‌های خندان سهیل و آرمان با پس زمینۀ دریا خاموش و روشن می‌شد. دایرۀ سبز را به سمت بالا کشیدم. تماس که وصل شد هنوز چیزی نگفته بودم که آرمان فریاد زد: «خیالت راحت شد. حالا دیگه راحت برو به کارت برس. دیگه سهیلی نیست که مزاحم کارت باشه خانم پرستار.» صدای هق‌هق مردانه‌اش که به گوشم رسید، فرو ریختم. گوشی را روی کانتر ایستگاه رها کردم و دویدم. صدای ضجه‌های مادرم و فریادهای آرمان انگار توی راهرو‌ها می‌پیچید. پاهایم را روی زمین می‌کشیدم و می‌دویدم. انگار که در قسمت عمیق استخر افتاده باشم. داشتم دست‌وپا می‌زدم‌‌.

بدنم بعد از دوازده ساعت کار مداوم و نخوابیدن، توان دویدن نداشت. دلم ولی تندتر از بدنم می‌دوید. نه، پرواز می‌کرد. مثل پرنده‌ای که به لانه بر‌می‌گردد.

کاش خانم سالاری قبول کرده بود‌. همان روز‌های اول که به خاطر آرمان استعفا داده بودم‌. یا حداقل صبح که برای بار چندم درخواست کردم. بچه‌ام به خاطر من مرد. مرد؟ نه، نه سهیل هنوز زنده است. آرمان همیشه همین‌طور است. کم‌تحمل و عجول. بدون فکر حرف می‌زند. مگر مردن به این آسانی است؟ پس پرستارها و دکترها چه‌کاره‌اند‌؟ آرمان همیشه شورش را در می‌آورد. وقتی با رفتن سهیل به هیئت هم مخالفت کردم همین‌طور بود.

  • مهتاب! اون الان با بحران نوجوونی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنه. اوضاعش هم که می‌بینی. این بچه مریضه. تنهاست. نمی‌تونه بدون ما از خونه بره بیرون. همیشه باید یکی مراقبش باشه. دوستی نداره. یکم راحتش بذار خانم پرستار.

کاش بهش می‌گفتم چقدر این خانم پرستار گفتن با آن لحن مسخره‌اش حالم را بد می‌کند. چرا همیشه من مقصرم؟ انگارنه‌انگار که من هم مادرم. مثل این‌که به جای من، مامان یا آرمان سهیل را زاییده‌اند.

من فقط می‌خواستم داروهایش را سر ساعت بخورد. می‌خواستم مراقب پسرم باشم. کمی سرعت بیشتر توی راه رفتن یا حتی هیجان یک مسابقه می‌توانست قلبش را از کار بیندازد. یک پمپاژ اضافۀ قلبش می‌توانست سهیل را از من بگیرد.

  • تو خیلی خودخواهی مهتاب. به خاطر شغلت داری بچه‌ات رو تو خطر میندازی. این بچه قلبش مریضه. همین‌طوریش هم نمی‌کشه. می‌دونی اگه کرونا بگیره… استغفرالله .

من بهتر از مامان می‌دانستم که هفته‌ها خانه نرفتم. دلم برای سهیل و غرغرهایش مچاله بود ولی به تماس‌های تصویری دل‌خوش کردم. دلم برای بغل کردنش خون بود. کاش همان چند بار هم برای تعویض لباس و سرکشی به داروهایش نمی‌رفتم. هرچند خودش خانه نبود.

من بهتر از هرکسی می‌دانستم. منی که پسرم هم زندگی‌ام بود هم بیمارم. اگر سهیل نیامده بود اینجا، معلوم نبود کِی دوباره‌ بتوانم ببینمش. کِی دوباره بتوانم دست‌هایش را بگیرم و صورتش را لمس کنم. کاش نیامده بود. دیدنش از پشت همین طلق هم برایم غنیمت بود. گرفتن دست‌هایش هم با همین دستکش‌های چند لایه برایم آرامش بود. ولی با حسرت ندیدنش بهتر می‌شد کنار آمد تا غم نبودنش. پاهایم گز‌گز می‌کرد. پس چرا نمی‌رسیدم. صبح که آمده بودم دیدنش این‌قدر طول نکشیده بود. زودتر از این‌ها رسیده بودم بالای سرش. وضعیت قلبی‌اش ثابت بود. تنفسش هم بد نبود. دکتر محمودی هم از وضعش راضی بود. وقتی دستش را بوسیدم پلکش تکان خورده بود. مردمک چشمش زیر پلک چرخیده بود سمتم. کاش به مامان گفته بودم چقدر دلتنگم. دلتنگ خانه و زندگی‌ام. دلتنگ خودش و بابا و سهیل. دلتنگ بدخلقی‌های آرمان.

  • مهتاب تو اصلا ما رو می‌بینی؟ چطور این‌قدر بی‌احساسی؟ چطور کار و بیمارستان و بیمارا رو به خانواده‌ات ترجیح می‌دی؟ چرا نمی‌فهمی؟ ما الان بهت نیاز داریم.

کرونا آرمان را تلخ کرده بود‌. تلخ‌تر از همیشه. من سعی کردم او را بفهمم. ولی او هیچ تلاشی برای فهمیدن من نکرد. کاش یک‌بار هم که شده بهش گفته بودم هربار که سهیل را برای اسکن قلب می‌بردم فشارم می‌افتاد. کاش برایش گفته بودم وقتی برای داروهای سهیل همۀ همکاران و آشناها را بسیج می‌کردم می‌مردم و زنده می‌شدم. آرمان هیچ‌وقت نفهمید. چون هیچ‌وقت با ما نبود. نه اولین باری که دکتر توی اتاق اکو کاردیو‌گرافی گفت: «قلبش سوراخه خانم رستگار.» نه آن روز که بالاخره دکتر محمودی آب پاکی را ریخت روی دستم و گفت: «این حفره خودش ترمیم نمی‌شه. حتما باید عمل بشه». نه آن روزی که بعد از کلی اکو و اسکن و یک دورۀ طولانی مصرف دارو گفت: «الان وقتش نیست. وقتی کمی بزرگ‌تر شد و رشد قلبش کامل شد عملش می‌کنیم.» و تاکید کرد سهیل برای زنده ماندن باید داروهایش را سر ساعت مصرف کند. حتی وقتی دکتر اجازه عمل داد هم نبود. من در همۀ این روزها همراهِ بیماری بودم که نیاز به همراهی داشت. پله‌ها زیر پایم سر می‌خوردند و پایین می‌رفتند. درهای دو طرف راهرو با سرعت از کنارم رد می‌شدند و پشت سَرم خودشان را گم می‌کردند. پاهایم سِر شده‌ بودند. میان نفس‌‌نفس زدن می‌گفتم: «نباید کم بیارم. باید بدوم. سریع‌تر باید بدوم. مثل همۀ پونزده سال گذشته. نباید دیر برسم. باید بالای سرش باشم تا زنده بمونه.» وقتی دکتر محمودی گفت: «مژده بدین. بالاخره وقتش شده.» و خودش وقت عمل را با بیمارستان هماهنگ کرد سهیل چقدر خوشحال بود. خیلی خوشحال‌تر از من. بمیرم که خوشحالی‌اش دوامی نداشت. می‌خواست بعد از عمل توی هیئت محله عضو شود. چقدر تلاش کرد موافقت کنم.

  • مامان، من دیگه بچه نیستم‌. خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم. خیلی از دوستام تو هیئت خادمی می‌کنن. منم دوست دارم برم ببینمشون. دوستیِ این‌طوری حال نمی‌ده.

بچه‌ام بیشتر دوستی‌هایش مجازی بود. دوست داشت حقیقی‌شان کند. داشت به آرزویش می‌رسید که کرونا بی‌خبر آوار شد سرمان و امیدمان را بلعید. کاش وقتی تلفن کرد و با گریه گفت: «حالا چی می‌شه مامان. یعنی عملم کنسله؟» شیفت نبودم. کاش دنیا همان دوم اسفند متوقف می‌شد.

وقتی رسیدم جلوی در آی‌سی‌یو شلوغ بود. باورم نمی‌شد زنی که می‌زد به سرش مامان است؟ پس تسبیحش کو؟ آرمان چرا نعره می‌کشید؟

  • مامان! آرمان! چه خبره؟

صدای آرمان و مامان نزدیک‌تر می‌شد. خیلی نزدیک. مامان به آرمان التماس می‌کرد. دست‌ آرمان را محکم توی دست‌هایش گرفته بود. آرمان بی‌وقفه می‌گفت: «همه‌اش تقصیر تو شد مهتاب.» و به سمتم خیز برداشت. دستش زودتر از بدنش به صورتم خورد. لبه شیلد به گونه‌ام گرفت و کج شد.

  • آرمان جان! نکن، جان سهیل آروم باش.

مامان قسمِ جان سهیل را خورد. این یعنی سهیل هنوز زنده است. گفتم آرمان شلوغش می‌کند. دلم می‌خواست با آرمان صحبت کنم، همۀ نگفته‌هایی را که روی دلم سنگینی می‌کرد، ولی سکوت کردم. به عادت همیشه. فقط نگاهش کردم. تصویرش تار و تارتر می‌شد. نتوانستم توی چشم‌هایش فوکوس کنم. روی گونه‌ام می‌سوخت. مثل قلبم. رسیده‌ بودم به ورودی آی‌سی‌یو. آرمان توی سرش می‌کوبید. از کنار مامان رد شدم. مامان با تاسف سر تکان می‌داد. لبش می‌جنبید. سرش را پایین انداخت. شانه‌هایش محکم تکان می‌خورد. گلولۀ آتشینی توی گلویم اَلو می‌گرفت. آب دهانم را می‌بلعیدم. خنکش نمی‌کرد. حرارتش به چشم‌هایم رسید. چیزی که می‌دیدم برای قاب چشم‌هایم زیادی سنگین بود. سنگینی‌اش به پلکم فشار آورد و چکه کرد. نفس‌نفس می‌زدم. شیلد را از روی پیشانی‌ام برداشتم و روی زمین انداختم. سرم سبک‌تر شده بود. تصویر تیم احیا واضح‌تر.

سهیل باید زنده بماند. مگر مردن به همین سادگی است. نباید شکست بخورم. نباید اجازه بدهم مرگ شکستم بدهد. نباید به حرف سهیل گوش کنم.

  • مامان بذار همه چی همون‌طور که باید اتفاق بیفته. تا کی می‌خوای تو واسه همه چی تصمیم بگیری؟ ما تلاش‌مون رو می‌کنیم ولی شاید خدا چیز دیگه‌ای بخواد.

این حرف‌ها را از کجا یاد گرفته بود؟ شاید از بچه‌های هیئت. نباید اجازه بدهم دیگر با آن‌ها ارتباط داشته باشد. سهیل باید برای زندگی بجنگد. نباید تسلیم شود. صدای سهیل توی سرم اکو می‌شود. مثل صدای مداح هیئت، وقتی شب‌های جمعه از پنجره به اتاق سهیل می‌رسید. چه خوب بود وقت‌هایی ‌که شیفت نبودم و با هم توی اتاقش هیئت می‌گرفتیم.

  • مامان من کِی بزرگ میشم؟
  • وقتی بتونی یه تصمیم بزرگ بگیری.

دست‌هایش را توی هم گره کرد و گفت: «مثل چی؟» اشک گوشۀ چشمم را گرفتم و گفتم: «مثل تصمیمی که امام حسین گرفت.» صدای سینه‌زنی توی بلند‌گوی هیئت می‌پیچید. از خیابان می‌گذشت. از پنجرۀ رو به خیابان رد می‌شد و توی اتاق سهیل تکثیر می‌شد. گفت: «مگه امام حسین چه تصمیمی گرفت؟» نفهمیدم چه شد که گفتم: «تصمیم گرفت هرچی خدا خواست بگه باشه.» که کاش نگفته بودم. چند هفته بعدش بود. توی آشپزخانه بودم. صدایش از لای صدای جلزوولز پیازداغ گذشت و توی گوشم نشست.

  • مامان، من می‌خوام بزرگ بشم.

دلم برای حرفش غنج رفت. ولی فقط به یک لبخند اکتفا کردم. به خنده گفتم: «می‌شه دست منم بگیری مامان جان؟»

چرا نفهمیدم بزرگ شدنش عاقبت خوشی ندارد. سهیل زود بزرگ شد. امروز بعد از یک سال تصمیم بزرگ زندگی‌اش را گرفت. دکتر محمودی دوباره غیض می‌کند. بچه‌ها همچنان با شانه‌های افتاده نگاهم می‌کنند. سری تکان می‌دهم. سهیل از من دور و دور‌تر می‌شود. پشت در شیشه‌ای پناه می‌گیرم. دست‌هایم را می‌چسبانم به شیشه. دو طرف صورت سهیل. دکتر محمودی و بچه‌های تیم احیا بین‌مان فاصله می‌اندازند. بغض رود خروشانی شده که خودش را به خاطرات سهیل، کف رودخانۀ ذهنم می‌کوبد و قطره‌های برخوردش صورتم را خیس می‌کند. صدای نالۀ مامان تمرکزم را به هم می‌زند.

  • خدایا، روز عاشورایی بهمون رحم کن. بچه‌ام رو بهمون برگردون.

آن شب هم شب عاشورا بود. همان شب که سهیل خواست بزرگ شود. صدایم زیر ماسک می‌شکند. دستم را به شیشه بیشتر فشار می‌دهم. می‌خواهم صورتش را محکم‌تر بگیرم.

  • سهیل جان! هرطور تو بخوای مامان. هر جور تو تصمیم بگیری. فقط یادت نره دست منم بگیری. تصمیم بزرگ گرفتن رو یادم بده سهیلم.

دستم را از شیشه برداشته و عقب‌تر می‌روم. از سهیل فاصله می‌گیرم. از تلاطم تیم احیا هم. آبشار خروشان اشک‌هایم به دریاچۀ سکون و آرامش رسیده‌اند. بدن سهیل همچنان زیر دست‌های دکتر محمودی بالا می‌پرد. دکتر و تیم احیا هنوز امید دارند و من دارم تمرین می‌کنم که تصمیم بزرگی بگیرم.

3.8

امتیاز بدهید:

(3)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور
خرس کوچولوی دخترک
من و دوستانم پشت شیشه زندگی می‌کردیم. از آن جا می‌توانستیم پارک را ببینیم. و بچه‌هایی که تاب می‌خوردند و سرسره‌بازی می‌کردند.
خرس کوچولوی دخترک