روایت آدمهایی که بر سر دوراهی قرار میگیرند همیشه برای مخاطب جذاب بوده است. «دلآرام» روایت خواهری است که با تمام تنشها و نامهربانیهایی که میبیند حاضر نیست خواهر معلولش را رها کند. او دربارۀ خواهر معلولش میگوید: «بحث علاقهام به دلارام، بحث همبازی بچگی و رازنگهدار نوجوانی و سنگصبور جوانی نیست. حتی بحث خواهری هم نیست. دلارام همدم من است. همنفسم.»
دلآرام (میثاق رحمانی)
- همین امشب تکلیف منو روشن میکنی. فهمیدی چی گفتم؟
از پشت گوشی هم میتوانم بوی تند عرق و دود سیگارش را حس کنم. آب دهانم را سخت پایین میدهم. صدایم را نرم میکنم که آرام بگیرد.
- حالا باهات حرف میزنم. الان کار دارم.
دروغ میگویم. کار ندارم. میخواهم دست بهسر شود. وگرنه ولکن نیست. بیشتر باد توی گلویش میاندازد.
- میخوای بری دست و پا مالش بدی؟ یا سوند عوض کنی؟
انگار زیر پاهایم یک کپه زغال آتش میزنند. تنم گُر میگیرد. بیخداحافظی گوشی را قطع میکنم. بغض از ته دلم میجوشد و تا نزدیکی گلویم بالا میآید. راهش را به زور میبندم. دلم میخواهد آنقدر کوچک میشدم تا میتوانستم بیفتم توی لیوان آب. اول غرق میشدم، بعد سرد و خاموش. شاپور همیشه حرفهایش را با بهانۀ خوشبخت کردن من شروع میکند. وسط حرفش را میرساند به کارم توی بیمارستان و ته حرفش را به دلارام اختصاص میدهد.
دلارام دهانش را پرصدا باز میکند. صداهایی نامفهوم ته گلویش قرقره میشود. حرف «آ» را با فشار بیرون میریزد. میفهمم تشنهاش شده. سر سرنگ را میکنم توی لیوان تا تمام محتوای داخلش را تو بکشد. بعد میچسبانمش به لولۀ نازک و دراز بیرون آمده از دماغ دلارام. پیستون را رو به بالا فشار میدهم تا هرچه را خورده توی شکم دلارام بیرون بریزد. مثل کسی که چیزی را با لذت و حرص خورده و حالا دارد به اجبار پس میدهد. آب ته استکان را هم نزدیک لبهایش میبرم تا خیس شود. میخواهم باورش شود که تشنگیاش رفع شده. دکتر میگفت: «بعد هر گاواژ، قاشق یا لیوان رو نزدیک دهنش ببر. بذار زبونش آب و غذا رو حس کنه. ولی فقط در حد حس کردن، نه بیشتر.» این را وقتی گفت که تشنگی بیاندازه دلارام را برایش تعریف کردم. میگفت: «گاواژ نیاز رو رفع میکنه، ولی بهخاطر ظاهر متفاوتش، این باور به مریض دست میده که هنوز تشنهس.» آنموقع باور حرفش سخت بود. من به چشمهایم بیشتر اعتماد داشتم تا گوشهایم. حرف دکتر را نمیفهمیدم. حرفهای شاپور را هم. به زبان میگفت: «دوستت دارم!» ولی از توی نگاهش میخواندم که مرا بهخاطر دو تا بچهاش میخواهد. میخواست پول پرستار ندهد. چشمهایم همیشه راست میگفت. میگفت مریض سیر شده. نشانم میداد که شکمهایشان بعد از گاواژ چند بند انگشت بالا آمده. مثل شکم دلارام که با آب خالی هم نفخ میکرد. آنموقع هنوز ماهیچههای بلعش کار میکرد و غذای لهیده و پوره شده از گلویش پایین میرفت. ولی رفتهرفته ماهیچهها تحلیل رفت، تا آنجا که حتی آب خالی هم میتوانست باعث خفگیاش شود.
گوشی موبایل جیرینگی صدا میدهد. صفحهاش روشن میشود. پیامک شاپور بالا میآید.
- چند ماهه منو سرکار گذاشتی. هی امروز و فردا میکنی. دیگه این تو بمیری، از اون تو بمیریا نیست. یا من، یا اون خواهر مُردنیت.
خودم را به سختی به پنجره میرسانم تا نفسی تازه کنم. وگرنه ریههایم میسوزد. قلبم میگیرد. چشمهایم سیاهی میرود و بیهوش میشوم. پنجره را باز میکنم. به امیدی که باد بیاید و حرفهای شاپور را از سرم بکند و ببرد. کلاغها از صبح توی قاب پنجره گیر کردهاند و مدام قارقار میکنند. انگار میخواهند خبری بدهند. تنم مورمور میشود و دندانهایم بههم میخورد. پنجره را میبندم. کنار تخت دلارام مینشینم. دست سردش را توی دست میگیرم. گرگرفتگیام تهنشین میشود.
شاپور چهجور میتواند اینقدر راحت از مُردن حرف بزند؟ چرا از مرگ نمیترسد؟ از رنگ سفید کفن و بوی تندوتیز کافور. دکتر میگفت: «وقتی همهش با درد مردم در ارتباط باشی، یا مجبوری عادت کنی و دلت بشه به سختی سنگ خارا. یا همدلی کنی و ذرهذره مثل شمع آب بشی.» من آب شدم. شاپور ولی سفتوسخت است. انگار هیچوقت درد را از نزدیک ندیده. اسم دلارام را گذاشته مُردنی. مثل بابا که به من میگفت مادرمُرده. میخواست مردن مادرم و در واقع نبودن زنش را توی چشم بیاورد. آنقدر گفت و گفت تا صدایش از آجر و سیمانهای خانه بیرون رفت و به گوش مامانمهین رسید. مامانمهین همسایهمان بود. ولی نه دیواربهدیوار. چندتا خیابان پایینتر مینشست. درست توی مسیر بابا به اداره. مامانمهین، مهربانتر از مادرِ خودم بود. دل من را هم مثل دل بابا نرم کرد. بابا روی همۀ کموکاستیهایش چشم بست؛ روی قد کوتاه، خال گوشتی کنار دماغ و حتی روی دخترش، دلارام. دلارام را آوردند و انداختند همینجا، روی تخت، گوشۀ سالن. سالن که نبود، دو اتاق تودرتوی بزرگ بود. با پنجرههای قدی و بلند. هنوزم همان است. فقط رنگ کاهویی دیوارها به سبزِ سیر تغییر ماهیت داده. وقتی که دلارام کوچک بود، خانهمان بزرگ بود و حالا که بزرگ شده، خانه انگاری آب رفته. دلارام استخوانهای کج شده و ماهیچههایی بیجان داشت. با قلبی که دکترها میگفتند زیاد از حد بزرگ شده و ریههایی که با زور اسپری کار میکرد. شبیه به درختی بود که از شدت قرار گرفتن زیر نور خورشید، خشک شده و بوی سوختگیاش درآمده. مامانمهین میگفت: «چیزی که بچهم رو به این روز انداخته، مریضی نیست، لطف خداست. خدا میخواسته دلارام رو از دنیای سیاه آدمبزرگها به دنیای رنگی بچهها ببره که اینطوریش کرده.»
مامانمهین که آمد، شد مادرم. ولی بابا هیچوقت بابای دلارام نشد. طوری رفتار میکرد که انگار مریضی دلارام واگیردار است. از چند متریاش هم رد نمیشد. میگفت بوی ترشیدگی میدهد، بوی شیر مانده. بهانه میگرفت. من میفهمیدم، مامانمهین نه! همین شد که حمام رفتنهای دلارام زیاد شد. تن دلارام بو میداد، ولی بوی ترشیدگی نه. بوی تنش مخلوطی بود از بوی صابون بابونه و بوی چوبِ سوخته. مثل بوی عودی که توی کافه روشن بود.
همان شبی که اولینبار با شاپور صحبت کردم. یک کت پشمی قهوهای به کلفتی پوست خرس پوشیده بود. انگار توی جنگل، زیر نور مهتاب، روبهروی یک خرسِ بزرگ نشسته بودم. توی چشمهایش زل زدم و بیمقدمه از زندگیام گفتم، از مریضی دلارام. اسم مریضی را که شنید، دستهایش خشک شد و چشمهایش روی من بیحرکت ماند.
شاپور بهشدت رفتارهایش زنانه است و توی ذوق میزند. وسواسی که به تمیزی دارد، کرم ضدآفتابی که همهجا همراهش است و حتی مهارتش توی آشپزی. چیزی است بینابین شغل معلمی تا دکتری. مثل خانم معلمها منضبط است و مثل خانم دکترها باکلاس. آن روز هم مثل زنها چشمانش پر از اشک شد. اگر از من خجالت نمیکشید، شاید به گریه هم میافتاد. گریهاش از سر دلسوزی برای دلارام نبود. میگفت: «چرا تو با این بر و رو باید پاسوز خواهر ناتنیت بشی؟» میخواستم بگویم: «مامانمهین واقعا برام مادری کرد. دلارام هیچوقت خواهر ناتنیم نبوده.» یا بگویم: «تو از هیچی خبر نداری. نمیدونی که بعد از تصادف مامان و بابا اگه دلارام نبود، حتما دق میکردم.» همۀ اینها را میخواستم بگویم، ولی نگفتم.
موبایل را برمیدارم. دست یخکردهام به تنش میچسبد. میخواهم برای شاپور از تصمیمم بنویسم. ولی نمیتوانم. باید چه بگویم؟ بگویم راضیام دست از نگهداری خواهرم بکشم؟ یا «نه»ی محکمی بگویم و خودم را خلاص کنم؟ اگر «نه» بیاورم، میرود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند؛ مثل پسر همسایه بغلی یا سیاوش، سوپروایزر بیمارستان. شاید اصلا نفر بعدی وجود نداشته باشد. اگر تا آخر عمر تنها بمانم چه؟ اگر «بله» را بگویم، تکلیف دلارام چه میشود. مثل سنجاقسینه چسبیده به زندگیام. هرجا که میروم، فکرش هم دنبالم میآید. حتی وقتی توی بیمارستان زیرانداز مریضها را عوض میکنم، من آنجا نیستم. من توی خیابان مودت، کوچۀ وصال، طبقۀ سوم، کنار دلارام هستم. صدای خِسخِس نفسهایش همیشه توی گوشم است و هرم داغ نفسش هرلحظه به صورتم میخورد. به هرجا که نگاه میکنم صورت مظلوم دلارام هم میپرد جلویم. اسمش هم چسبیده به نوک زبانم. موقع حرف زدن، اگر توی جمله اول سروکلهاش پیدا نشود، توی دومی حتما هست.
گوشیام زنگ میخورد. شاپور است. ولکن نیست. جواب نمیدهم. قطع میشود. دوباره زنگ میزند. گوشی را میگذارم روی حالت سکوت تا دلارام بیدار نشود. آنقدر بیصدا تکان میخورد تا قطع شود. دلارام با صدای کلفتی که اصلا به هیکل ظریفش نمیخورد، خروپف میکند. صدایش مثل ارهای میماند که سکوت را سر میبرد. من این صدا را دوست دارم. گوشخراش هست ولی یادآوری میکند که تنها نیستم. پرده را کنار میزنم، نرمه آفتابی میآید تو و وسط سالن، روی دلارام پهن میشود. چشمانش بیهوا باز میشود. نور خورشید لبهای خشکش را برق میاندازد. از آن روزی که دکتر گفت بدنش به ویتامین دی احتیاج دارد، دلارام شد آفتابپرست. زیر نور بیرمق خورشید تکان نمیخورد، فقط پلک میزند. مثل جوجهای است که دیوار آهکی دورش را شکسته و با تن بیمو و چشمهای نیمهباز جهان را برای بار اول میبیند. آفتاب با دلارام همان کاری را میکند که وعدههای شاپور با دل من. وعدههایش گرمای آفتاب در یک روز برفی است. میداند با چه دمایی و از چه زاویهای به من بتابد تا تمام غصههایی را که باعث منجمد شدن قلبم شده، یکهو آب کند. شاپور پافشاری میکند روی خواستنم. منِ بدون دلارام را میخواهد. نمیداند دلارام وزنه سنگینی است که اگر نباشد، تعادل زندگیام بههم میخورد.
لبهای دلارام بیصدا باز و بسته میشود. حتما میخواهد بگوید: «دوستت دارم!» ولی نمیتواند. فقط پلک میزند. نزدیکش میشوم. میخواهم بگویم: «دوستت دارم!» و میگویم. بخار و بوی چوبِ سوخته میزند توی صورتم. ته دماغم میسوزد. با نفسهای عمیق بو را میبلعم. دلارام با نگاهِ بیگناهی به آنژیوکت توی دستم خیره میشود. مثل برهای که به چاقوی توی دست قصاب نگاه میکند. ترس توی چشمانش میلرزد. نوک سوزن را توی برآمدگی گوشت دستش فرو میکنم. چندتا جیغ کوتاه از گلویش بیرون میپرد. یکهو تمام حالتهای صورتش عوض میشود. خندهاش میپلاسد و ابروهایش جمع میشود. دهانش هم شکل هلال رو به پایین درست میکند. خون جمع شده پشت پوستش راه باز میکند. شتره میزند روی صورتم. سوزن را درمیآورم و دوباره با پشت انگشت چند تقه به دستش میزنم. انگار به تکهچوب خشکی ضربه زده باشم، صدای تقوتوقش بلند میشود. رگ نازکی مثل پای عنکبوت بیرون میزند. انگشتم را میچسبانم بهش تا گم نشود. سوزن را جایی وسط شکم برآمدهاش فرو میکنم. سرُم را وصل میکنم. مثل جنین در رحم مادر خودش را جمع میکند. بدون دوندگی و زحمت، محتوای داخل سرُم را میمکد و همۀ نیازهایش خودبهخود برآورده میشود.
با کف و صابون میافتم به جان قطرۀ خون که خودش را رسانده به پیشانیام. چپوراستش میکنم. کف راه میگیرد و روی چشمم سرازیر میشود. چشمم میسوزد. شیر آب همچنان باز است. چشمبسته به جوابی که باید به شاپور بدهم، فکر میکنم. به نقش دلارام توی زندگیام. بحث علاقهام به دلارام، بحث همبازی بچگی و رازنگهدار نوجوانی و سنگصبور جوانی نیست. حتی بحث خواهری هم نیست، دلارام همدم من است. همنفسم. مامانمهین راست میگفت، دلارام وجودش برکت است، مریضیاش بیشتر. چه آنروزی که با گریۀ بیهوایش مرا از خواب پراند و یکهو متوجه دمکنی شعله گرفته شدم، یا وقتی که بیموقع مجبورم کرد زیراندازش را عوض کنم و چند دقیقه دیر رفتنم، باعث شد که توی آسانسور خراب نمانم. شیر آب را میبندم. قدم تند میکنم به سمت گوشی. شاپور سهبار زنگ زده. روی صفحه میزنم تا کیبورد بالا بیاید. مینویسم: «بدون دلارام نمیتونم. اگه منو میخوای باید با شرایطم کنار بیای.»
سرم را بالا میگیرم. نگاهم میافتد روی دلارام. پوست زرد و چرکش، به سفیدی میزند. تنش مثل لامپ صد وات پرنور شده و سالن را روشن کرده. انگار هزار سال است که نخوابیده. همیشه از فاصلۀ چندمتری صدای نفسهایش به گوش میرسید. سینهاش برای هر نفس یکجور فرو میرفت که انگار میخواست از تو به کمرش گره بخورد. حالا اما قفسۀ سینهاش تکان نمیخورد. بیصدا نفس میکشد. شاید هم نمیکشد، دهانم تلخ میشود. دستم با لرزش دلم شروع میکند به لرزیدن. میافتم روی زمین. چهاردستوپا خودم را میرسانم به تخت. دستش را از زیر پتو بیرون میآورم. نبض رادیال را میگیرم، قطع شده. دستم را میچسبانم به گردنش. نبض کاروتید هم ندارد. پلکش را باز میکنم. سفیدیاش بیرون میریزد. بغلش میکنم. بوی کافور میزند زیر دماغم. سرمای رقیقی از روی پیراهنش، از روی پیراهنم به تنم سرایت میکند.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!