عمۀ شوهرم پرستار است. توی مهمانیها یک دقیقه هم به خودش استراحت نمیدهد. مدام دستمال بهدست در حال تمیز کردن میز و اپن و کابینتهاست. هنوز مهمانها نشستهاند که ظرفهای شام را تمیز و مرتب توی کابینت جا میدهد. مهمانی تمام نشده اما کارها تمام میشود. شخصیتی کاملا متفاوت با پرستار روایتِ «رد اشک روی مقنعه مشکی!».پرستارها هر چقدر هم در نوع و سبکزندگی شخصی متفاوت باشند همه یک اخلاق مشترک دارند، همه همیشه لبخند به لب دارند و انگار حرف یا کنایهای از کسی به دل نمیگیرند.
عمو ابوالفضل تهتغاری بود. بین همۀ عموهای من این یکی حنایش خیلی رنگ داشت. سی سالش که تمام شد تازه اجازه صادر کرد برایش رفتند خواستگاری. آن هم بناب. ما که نه، ولی همۀ عموهایم، تبریز برای خودشان خانه داشتند. همه هم از بغل گوششان زن گرفته بودند. بهجز مادربزرگم، بچههای قدونیمقد عموها و عمهها هم منتظر بودند عمو ابوالفضل زن بگیرد و بیایند وسط عروسیاش شاباش جمع کنند. مادربزرگم چادرش را سر کرد، کیف مشکی کوچکش را دست گرفت و نشست توی ماشین عموی بزرگم. رفتند بناب، خواستگاری فرزانه خانم. ما که نبودیم، ولی میگفتند: یک جلسه حرف زدند و بعد هم چاییشان را با شیرینی خواستگاری خوردهاند. با همان یکبار رفتن، در سی سالگی عمویم شد داماد بنابیها و زنعمو فرزانه شد عروس آخر مادربزرگم. یک عروس شاغل که شیفتهایش توی هفته از تعداد النگوهای مادربزرگم بیشتر میشد.
زنعموفرزانه پرستار بود. ما با شغل پرستاری بیگانه نبودیم، عمۀ کوچکم هم رفته بود سراغ همین رشته و آنقدری درس خوانده بود که سرپرستار شده بود و کمتر شیفت میایستاد. عروسهای مادربزرگم همه، از جمله مامان من خانهدار بودند. گردوغبار رویش نمیشد بیاید روی اسبابشان بنشیند، بس که خانه را برق میانداختند. وایتکس و انواع و اقسام شویندهها عین نقلونبات توی خانهشان زیاد بود و هفتهای چند روز بوی وایتکس جای قورمهسبزی را میگرفت. دستپخت هرکدام از آن یکی بهتر بود و سفرۀ مهمانداریشان کنایه میزد به میز تالار عروسی. جاروبرقی همیشه کنار پریز برق آماده به خدمت بود و بوی سبزی تازه و هویج خرد شده از خانه نمیرفت. عموی تهتغاری و خانمش، اول که خانه اجاره کردند، همه رفتیم دیدنشان، خانه برق نمیزد، ولی مرتب بود. خیالمان راحت شده بود که کار پرستاری به کار خانهداری آسیب نمیزند. اما از یک هفته بعدش ورق برگشت. دیگر توی خانه کاسههای آبگوشت شده بود کدو قلقلهزن. هر چه چشم میچرخاندیم میوه و لباس بود و کتابهای زبانبسته. مادربزرگم به حنای پررنگ دست عمو ابوالفضل نگاه میکرد و آخ نمیگفت، اما سر پیری، در حال کشف تجربۀ تازهای بود.
عمو قبل از عروسی از آدمهای مرتب روزگار بود. جورابش را لنگهبهلنگه میگذاشتیم توی کمد، دادوقال میکرد. بعد از عروسی اما همهچیز تغییر کرد. خانهاش با روز خانهتکانی بقیۀ خانهها مسابقه میداد و همیشه هم آخر بود. مهمانی دادنشان اما به دل مینشست. مادربزرگم زودتر از همه میرفت و تلاش میکرد یک جوری به زنعمو بگوید که خانه را برق بیندازد، ولی زنعمو کنایه را نمیشنید و به خیالش همه مثل خودش، صاف وساده بودند. توی مهمانیهای اول هنوز همه چیز معمولی بود، همان غذاهای همیشگی، میوههای همیشگی و دستورهای تکراری سر سفره. چند وقت بعد زنعمو پرده از دستپختهای جاندارش برداشت. سوپ خامهای سر سفره گذاشت که عطرش خانه را پر کرد. کمکم دستش آمد و یک دیگ بزرگ سوپ برایمان بار میگذاشت. مهمانی که تمام میشد با مهمانها از خانه بیرون میزد. تمیزی کاسهبشقابهای پخشوپلا و خانۀ بههمریخته هم میماند برای بعد از شیفت بیمارستان. حتما توی بخش هم در حالی که دکمههای روپوش سفیدش را میبست به غذاهایی فکر میکرد که توی یخچال نگذاشته. اما یکبار هم نشنیدیم بگوید: «مهمون نیاد، من خستهام!». همیشه با روی باز میایستاد وسط آشپزخانه و سوپ خامۀ خوشمزهاش را هم میزد. کمکم دستمان آمد و عادت کردیم که برای مهمانیهای خانۀ عمو زودتر برویم وکمک کنیم. یکی ظرف میشست و یکی چایی میریخت. عمو هم خوشحال و خرم کیف دنیا را میبرد.
وقتی زنعمو، اسم فرناز را به لیست بلند بالای نوههای مادربزرگم اضافه کرد خوشحالی عمویم کامل شد و ته چشمهایش چیزی عین ریسههای تولد برق میزد. آن زمان عمویم نه ماشین داشت نه خانه. دوتایی با خانمش فکری شده بودند توی هوای سرد تبریز بچه را چطور ببرند مهد و بیاورند؟ شیفتهای زنعمو چرخشی بود و تنها مهد کافی نبود. این شد که قرعه به نام مادربزرگ خورد و سر پیری شد دایۀ بچه. حرفوحدیثها توی فامیل مثل باران بهاری یکسره میبارید. همه میگفتند: «عروس شاغل همینه دیگه.» بیشتر هم حرف توی دهان جاریها میگشت که این فرزانه عجب شانسی دارد.
هنوز مشکل ماشین حل نشده بود و هوای سرد که شیفت و سنوسال بچه نمیفهمید. زنعمو از بیمارستان وام گرفت و عمو هم پساندازش را وسط گذاشت تا شد خرج یک فولکس قهوهای. اولینبار که ماشینشان را دیدم تردید داشتم عمویم با ابعاد و حجمی که داشت تویش جا بشود. همان فولکس چند وقت بعد شد یک پراید بژ. فرناز که قد میکشید و شیرینتر میشد شیفتهای زنعمو هم قدشان بلندتر میشد و دیگر مزۀ سوپ خامه داشت از زیر زبانمان میرفت. همان وقتها بود که زنعمو کلاس رانندگی هم ثبتنام کرد تا بتواند خودش پشت فرمان بنشیند و تا بیمارستان برود و بیاید. من هم شدم نفر سوم توی ماشین آموزشگاه که زنعمو پیش مربی آقا معذب نشود. همیشه هم برایم خوراکی میخریدند. اینکه زنعمو توی گیرودار شیفت رفتنهایش، فکر خرج ماشین و رانندگی هم بود بیشتر به چشم مادربزرگم میآمد. اصلا یادش رفته بود عروس شاغل گرفتهاند.
زنعمو فرزانه هرجا میرفت مقنعۀ مشکی سر میکرد. مهمانی یا تولد فرقی نداشت. زنعمو هولهولکی از همکارها خداحافظی میکرد و با همان مقنعۀ مشکی مینشست بغلدست عمو توی پراید بژشان. همیشه دیر میآمد و زود میرفت. هیچوقت دلم نخواست پرستار شوم، اما روحیۀ زنعمو فرزانه برایم جالب بود. کمکم همۀ ما به این نتیجه رسیدیم که روحیهاش خط و ربطی با شغلش دارد. اینکه هیچوقت ناراحتی نمیکرد. حتی با مادربزرگم که از آن مادرشوهرهای سهپیچ بود. اینکه همیشه بخشنده بود و به جاریهایش حسادت نمیکرد. حتی این خصلتش که توی خستهکنندهترین شرایط هم میخندید برای همۀ ما عجیب بود. اولش اصلا با همین خندهها توی فامیل معروف شد. هرکس میرفت خانهشان میآمد میگفت: «فرزانه هرچی میگیم میخنده». بعدها متوجه شدیم که بیشتر وقتی میخندد که خسته است. خستگیاش را با همین خندهها میشست. تا اینکه چندسال پیش همهچیز عوض شد. دو تا تومور سر از زندگی عموی تهتغاری من درآورد. یکی توی سر خودش که بدخیم بود و یکی رفت سراغ زنعمو که خوشخیم بود. پرستاری که همۀ وقتش را توی بیمارستان گذرانده بود رفت و برگه مرخصیاش را روی میز رئیسش گذاشت. آن روز وقتی آمد توی پراید بژشان بنشیند اشکی سرخورد و چکید روی مقنعۀ مشکیاش.
آن سال عید وقتی رفتیم دیدنشان، خانه برق میزد. زنعمو نه آجیل خریده بود نه شیرینیهای جورواجوری که همیشه توی پذیرایی عیدشان بود. میگفت: «برای عمو ضرر دارد.» روسری سبز سرکرده بود و با همان لبخند همیشگی تعارف میزد ناهار بمانیم. بوی گشنیز و خامه که توی دماغم پیچید فهمیدم زنعمو سوپ خامه از یادش نرفته. آن روز سوپ بیشتر از همیشه جاافتاده بود. مادرم میگفت: «امسال خرج روز عاشورا را عمو داد. چندتا گوسفند زمین زدند و آن سر سفره پیدا نبود. زنعمو هم مثل همیشه میخندید». آن دو تا تومور، بدجایی آمده بودند مهمانی. پرستار فامیل ما درست است که خوب میخندید ولی با کسی شوخی نداشت سر این چیزها.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!