از وقتی که قرعه به نام شخصیت افتاده همهجا ذرهبین دست گرفتهایم و افتادهایم به دنبال آدمها. این حساسیت حتی موقع بررسی فیلم هم دامنمان را گرفت و مجبورمان کرد که بیشتر از محتوا، تمرکزمان را معطوف آدمهای در فیلم بکنیم. پس دست از لذت تماشا شستیم و رد پای آدمهای در فیلم را دنبال کردیم تا بالاخره توانستیم شخصیت اصلی را از توی دقیقهها و از لابهلای اتفاقات بیرون بکشیم. بعد نشاندیمش روی صندلی بازجویی. از کیستی خودش پرسیدیم. از هدف و آمالش و چرایی رفتارهایش. گفت و شنیدیم تا رسیدیم به مسیر بالابلندی که رفته بود و لحظهای که تحول شده بود بختک و افتاده بود به جانش. با هر حرفش، برمیگشتیم به فیلم و راستیآزمایی میکردیم که مبادا جایی، از گفتن چیزی کم گذاشته باشد. چند روز تمام ته کشید تا بررسیهامان سر و شکل گرفت و حالا دسترنج تمام این بازپرسیها را کردهایم یادداشتهایی که قرار است چنددقیقهای مهمان شما باشند.
دورافتاده
«دورافتاده» نام یکی از آثاری است که بهدلیل تناسب موضوعی سری بین فیلمها درآورد. قبل از گفتن هر حرف اضافهای، شما را به خواندن این چند جمله دعوت میکنم:
«زمان، بیرحمانه بر ما حکومت میکنه. اهمیت نمیده که سالم باشی یا مریض، هوشیار باشی یا گیج، روسی باشی یا مریخی. مثل آتیش میمونه که هم میتونه نابودت کنه و هم میتونه گرمت کنه.»
این جملات را تام هنکس در لحظههای آغازین فیلم به زبان میآورد. تام هنکسی که حالا چاک نولاند نام گرفته. ناگفته هم پیداست که دست تقدیر، یا بهتر بگویم نویسنده ما را با چه شخصیتی همراه کرده است. مردی که توجه به زمان، برایش جزو اولویتهاست. البته دور از ذهن هم نیست که کارمند شرکت فداکس که بستههای پستی به سرتاسر جهان ارسال میکند، چنین روحیه و اخلاقی داشته باشد. اصلا اگر جز این بود تعجب میکردیم.
طبق یک رسم قدیمی شخصیت در اول داستان دنبال هرچیزی که باشد یا برایش هرچیزی که مهم باشد، با همان مورد آزمون نویسنده قرار میگیرد. و جالب است بدانید که آقای ویلیام برویلس محل برگزاری آزمون را جایی در انبوه ابرها و بر فراز اقیانوس آرام جنوبی انتخاب کرده است. آنجاست که پردۀ اول نمایش کشیده میشود و وارد مرحلۀ جدیدی از ماجرا میشویم. نویسنده ابر و باد را مأمور و بعد موتور هواپیما را دستکاری میکند تا شرایط سقوط هرچه بهتر در دریا فراهم شود و بعد هم طی امری غیرمستقیم به امواج میفهماند که شخصیتش را به جزیرهای دورافتاده برسانند. درست شنیدید، «دورافتاده». دلیل نامگذاری فیلم، همین جزیرۀ بدون سکنه و البته پرماجراست. همانطور که میدانید «جدال» یا «کشمکش» (CONFLICT) یکی از عناصر مهم شخصیتپردازی است و این درگیری قرار نیست که همیشه تعارض شخصیت اصلی (قهرمان) با فرد یا گروهی از افراد دیگر که در برابر او قرار میگیرند، باشد. کشمکش با طبیعت و پدیدههای طبیعی هم از این قاعده مستثنا نیست. در دورافتاده شاهد همین مورد آخر هستیم. سلسله کشمکشها در این فیلم مثل رشتهکوههای در جزیره سر راه چاک سبز میشوند و هربار یکجوری او را به چالش میکشند. میخواهند با زبانِ بیزبانی به چاک بفهمانند که دست از تقلای بینتیجه برای بازگشت به زندگی عادی بردارد. نمونۀ بارزش هم آنجایی که موجی بزرگ میآید و قایق بادی چاک را به صخره میکوبد تا سوراخ شود. طبق دودوتاچهارتای خودمان در زندگی عادی، شخصیت باید در این لحظه دستانش را به نشانۀ تسلیم بالا بیاورد. بعد فیلم روی همین صحنه متوقف شود و دو کلمۀ «تحول شخصیت» روی صفحۀ نمایش نقش ببندد. حالا نه به این شکل، ولی شبیه به همان اتفاق میافتد. چاک بعد از آن، بستههای پستی را که تا قبل، به امید رساندن به دست صاحبانشان دستنخورده نگه داشته بود، یکییکی باز میکند. از توپ داخل یکی از بستهها، آدمی خیالی میسازد. گوشت و پوست و عصب به آن میبخشد و خودش را با گفتوگو با این آدم فرضی سرگرم میکند. چند دقیقۀ بعد هم که با نوشتۀ «چهار سال بعد» روبهرو میشویم، تصور اینکه شخصیت به زندگی در «دورافتاده» عادت کرده، تصدیق میشود. ولی عمر این تصور خیلی طولانی نیست. آنجایی که چاک قایق چوبی را کشانکشان تا ساحل میآورد، تصوراتمان شیشهای میشود و ترک برمیدارد و با شناور شدنش در آب خردهشیشهها هرکدام گوشهای میافتند.
قایق و قایقران حالا در دریا هستند. اینجا معلوم میشود که شخصیت ما هنوز آنطور که باید تحتتأثیر اتفاقات قرار نگرفته و امید، هرچند بهقدر شعلهای کوچک در دلش سوسو میکند. پس واجب میشود که منتظر باشیم تا نویسنده ضربهای کاریتر را روانۀ آبهای آبی کند. ضربه از راه میرسد و خودش را در لباس گم شدن ویلسون، توپی که قبلتر معرفی شد به رخ میکشد. ویلسون که میرود، امید میشود مرواریدی و در تاریکیهای دریا گم میشود.
نویسندهای که ویلیام برویلس باشد، بهتر میداند که شخصیتش چاک باید در مقابله با کشمکشها رفتار و اعمالی متناسب و باورپذیر ارائه دهد، از اینرو با پرداخت خوب و صحنههایی که از پیوند عاطفی میان چاک و ویلسون به ما نشان میدهد، جز این انتظار نداریم که شخصیت بعد از رفتن ویلسون شکسته و نااُمید و بیاهمیت به اتفاقهای پیشرو شود. چاک آنقدر در نقشش فرو میرود که متوجه نمیشود، کشتی غولپیکری شاید تنها برای نجات او پشت سرش طلوع کرده است.
«دورافتاده» مثل خیلی از فیلمها نقطهضعفهای زیادی دارد که قابل انکار نیست، ولی ویژگی بارز و منحصربهفردی مثل شخصیتپردازی خوبش آنقدر بزرگ و گلدرشت شده که ضعفهای دیگر را پشت سرش پنهان میکند.
در این فیلم شخصیتی را میبینیم که قرار نیست در یک لحظه مثل آفتابپرست رنگ عوض کند. چاک لحظهبهلحظه مورد تلنگر قرار میگیرد و هربار عمق بیشتری از اخلاق و روحیاتش را برای ما بازگو میکند. این دقیقا همان چیزی است که خیلی از فیلمها بهخاطر نداشتن نویسندهای حرفهای از وجودش محروم هستند و «دورافتاده» با همراهی ویلیام برویلس، این مهم برایش حاصل شده است.
دورافتاده
سال ساخت: 2000
نويسنده: ویلیام برویلس
كارگردان: رابرت زمكيس
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!