تلفن پرصدا زنگ میخورد. قصد قطع شدن ندارد. آنقدر طول میکشد تا میرود روی پیامگیر. «الو… الو… رویا، خوبی مادر؟ روجا خوبه؟ چرا جواب تلفنو نمیدی؟ یه خبر از خودتون بهم بده. نگرانتونم.»
زن مثل حشرهای مرده و خشک شده، بیحرکت نشسته روی صندلی. صندلی گهوارهای قرچقروچ صدا میکند. میرود و میآید. زن چشم دوخته به ته آسمان. آسمان آنطرف شهر صاف است و روشن. اینطرف ولی ابری است. بخار کمرنگی روی شیشۀ پنجره نشسته. از لابهلای ابرهای سیاه، نور بیرمقی دزدکی آمده تو. افتاده روی آینۀ قدی و برگشته به طرف زن. نور هربار منتظر میماند تا صندلی عقب برود. بعد از طرف راست خودش را پهن میکند روی صورت استخوانی زن. دستی میکشد و زود میرود. پشت سرش تاریکی میآید و جایش را پر میکند. بازی نور و تاریکی مدام تکرار میشود. زن پیراهن بلندی پوشیده که توی تاریکی به سیاهی میزند، ولی سیاه نیست. نوک دماغ و ته چشمان زن سرخ شده. یکسال قبل نزدیک این ساعت از روز که میشد، زن بهترین لباسهایش را تن میکرد؛ همانهایی که مخصوص مهمانی بود. بعد مقابل آینه میایستاد، چشمش را مداد میکشید و لبش را زیر فشار رژ قرمز له میکرد. حالا اما مو نمیزند با مُردهای متحرک.
صندلی میرود و میآید. زن دارد با چشم باز خواب میبیند، خواب دو سال قبل را. همهچیز واضح و روشن است. میبیند که سه نفری کنار هم نشستهاند و چشم دوختهاند به شعلۀ بیرمق شمع. میبیند که دست شوهرش با برشی از کیک میآید سمت دهانش. دهانش را باز میکند و توی واقعیت هم دهانش باز میشود.
زن زبانش را توی دهان خالی میچرخاند و آب تلخ روی زبانش را محکم قورت میدهد، صدادار پایین میرود.
میبیند که چشمهای شوهرش برق میزند و دارد بلند میخندد. شوهرش را که آنطور میبیند، خندهای از ته دلش جوش میخورد و تا پشت لبش بالا میآید. خندهای شبیه به بغض که یکهو میآید سراغش. گوشۀ لبهایش بالا میرود. به اینجا که میرسد صدای تلفن خانه بلند میشود. زن صدای خندۀ شوهرش را میشنود که دور میشود. جان میکند نگهش دارد. دنبال جملهای میگردد که بگوید و او را مجبور به ماندن کند. ولی هرچه بیشتر میگردد، کمتر چیزی پیدا میکند. تا چشمهایش از تاری دربیایند، شوهرش گم میشود. خندۀ زن میپوسد و سرخی زیر پوستش فرار میکند. رنگ سفید برمیگردد سرجایش. تا چند لحظه یادش نمیآید کجاست؟ چه اتفاقی افتاده و ساعت چند است؟ انگار افتاده در ناکجاآباد. در نظرش آنجا تهران نیست. اصلا شهر نیست. خرابهای است بدون برق که هیچ راهی ندارد که تهش برسد به خانهای و بتواند شوهرش را آنجا پیدا کند.
- الو رویا، صدامو میشنوی مادر؟
زن میشنود و نمیشنود.
- چی کار داری میکنی با خودت رویا؟ چرا به فکر اون طفل معصوم نیستی؟
دیگر خودش هم نمیداند کدام واقعیت است و کدام خیال.
- حالا بعد اینهمه سال یاد این چیزا افتادی؟ دیر نیست مادر؟ تو خودت انتخاب کردی.
زن یاد صبحهایی میافتد که میخواست بلند بگوید: «نرو!» با صدایی شبیه به داد. ولی نگفته بود. یاد روزی که ملتمسانه فقط شوهرش را نگاه کرده بود و پیراهن فرم او را بالا گرفته بود تا دستهایش را تویش فرو کند. حالا همهچیزش را جا گذاشته بود توی همان روز. همان روز پاییزی که هوایش داغ بود و خیس.
- تو اینهمه سال نبودی؟ ندیدی؟ چطور اینهمه دشمن باهامون کار نداشتن؟ خب همین عماد و دوستاش بودن که سرپامون نگه داشتن. وگرنه مرده بودیم تا حالا.
تا وقتی شوهرش بود صدای زنگ تلفن، خندۀ بچهها، جیغ و دعوای آدمها و بوق ماشینها قشنگ و زیاد بود. حالا اما هیچکدام را دوست نداشت. از سروصدا بدش میآمد، از آدمها بیشتر. همان آدمهایی که بیاعتنا از کنارش میگذشتند و برایشان مهم نبود او چه کسی است، شوهرش چه کاره بود، برای چه به این روز افتاد.
- اگه این اتفاق برای تو میافتاد، یکی مثل عماد هم جونشو فدای تو میکرد.
زن نفسنفس میزند. با هرنفس مایع تلخی از ته گلویش بالا میآید و میریزد روی زبانش. آستین پیراهنش را مقابل دهانش میگیرد و سعی دارد با آن جلوی عق زدنش را بگیرد.
دیگر نمیداند حالش با چه چیزی خوب میشود. گفته بود میخواهم برگردم خانه. کمی اصرار کرده بود و بیشتر التماس. سر مادرش داد کشیده بود که توی خانۀ خودش حالش بهتر است. حالا که همهچیز همان شده بود که میخواست، خوب نبود. ترس داشت. سعی کرده بود ترس را از سرش بیندازد، نیفتاده بود. بعد از شوهرش نه فقط از صدای تلفن، که از همهچیز میترسید، از خانه بیشتر. مخصوصا وقتی دخترش تویش نبود.
صبح با چشمهای وحشتزده دخترش را آنقدر نگاه کرده بود تا از در خانه رفته بود بیرون. در که بسته شد، دیوارهای خانه دستشان را توی هم قلاب کردند و فشار آوردند بههم، به زن که آن وسط گیر افتاده بود. زن شروع کرده بود به گریه، بلند و بریده. برای اولینبار فکرش رفت سراغ روزی که بیحرکت ایستاده بود بالای سر شوهرش و فقط نگاهش میکرد. فاصلهشان بیشتر از چند قدم نمیشد. باد استخوانسوزی میوزید. ذرات خاک روی هوا چرخ میخورد و میپاشید به سروصورت آدمها؛ بیشتر از همه، روی سر زن. چشمهایش را تنگ کرده بود و زل زده بود به صورت سفید و بیرنگ شوهرش که دورش را پارچهای سفید قاب گرفته بود. مادرش گفته بود که دهانش را باز کند، جیغ بکشد و بلند گریه کند، ولی زن فقط فشار آورده بود به حلقهای که با دست دور سر دخترش ساخته بود. میخواست دلش با وجود دخترش آرام بگیرد، ولی لرزش گنگ سینۀ دخترش و صدای ضعیف نفسش هم نتوانسته بود دلش را گرم کند، فقط درد توی جناغ سینهاش بیشتر شده بود.
یادش میآید که چهجور پافشاری میکرد برای دیدن شوهرش. باد نمیگذاشت درست ببیند. انگار میخواست دستش را بگذارد روی دو چشم زن و نگذارد راه رسیدن به شوهرش را یاد بگیرد.
هرچقدر خاک به سروصورتش میریخت کوتاه نمیآمد. میخواست آنقدر شوهرش را ببیند تا سیر شود، که بعدا با خودش دعوایش نشود که چرا کم گذاشته. احتمال میداد روزی به یادآوری این صحنه و دیدن صورت شوهرش محتاج خواهد شد. ولی نشده بود. هیچوقت نخواسته بود که آن روز را به یاد بیاورد. هربار که فکرش نزدیک آن روز میشد پا میچسباند زمین و نمیگذاشت زمان جلو برود. گذشته را که مرور میکند آخرین تولد دخترش که هیچوقت برگزار نشد در ذهنش پررنگ میشود. آخرین تصویر رنگیای که دارد، برمیگردد به همان روز، پنجم مهر ماه. بعد از آن همۀ تصاویر سیاه و سفید هستند.
زن آرام گفته بود: «تولد روجاس! یادت که نرفته.» و تأکید کرده بود: «اینبار رو بهخاطر روجا زودتر بیا.»
بعد برگشته بود به رختخواب. ولی خوابش نبرده بود. از جا بلند شده بود. ظرفها را شسته بود. گردوهایی را که خریده بود شکسته و آسیاب کردهبود. سس مرغ را اضافه کرده و فسنجان را بار گذاشتهبود. بعد خانه را جارو کرده بود. ریسه و بادکنکها را از کمد درآورده و یکییکی چسباندهبود به دیوارِ مقابل در؛ جایی توی تیررس.
زن توی بیداری و با چشمهایی گشاد اینها را میبیند. گهگاهی فقط پلکهایش میپرد و از نوک مژههایش قطره اشکی پایین میافتد. دهانش باز مانده و تند و بریده نفس میکشد. خاطرات همانطور از جلوی دیدش میگذرد و پیشانیاش را داغ میکند. تنش بیشتر عرق میکند و پیراهنش خیس میشود.
صبح در خانه را که پشت سر دخترش بست، زل زد به آینه. شبح توی آینه را نمیشناخت. فرم کلی چهرهاش شبیه خود او بود. زنی که پوستی زرد داشت و چشمهای سرخی که زیرش اندازۀ یک سکه سیاه شده بود. هرچه چشم چرخاند چیز آشنایی پیدا نکرد. موهای پرکلاغیاش حالا شده بودند رشتههای چربی که چند تار موی سفید بینشان برق میزد. قلب زن با دیدنشان از چیزی خالی شد. دست کشید به سرش. بعد دستش را پایین آورد و پیراهن مشکیاش را لمس کرد. رفت توی اتاق. در کمد را باز کرد و چشمش افتاد به لباس خردلی که روی همه لباسها گذاشته شده بود. ایستاد و فقط نگاه کرد. حالت چشمهایش عوض شد. نفس کشیدنش سخت شد و چند دقیقه بعد داشت آرام و بیصدا گریه میکرد. نتوانست بپوشد. نخواست. لباسها را کنار زد تا رسید به پیراهن سورمهای. بقیه را هم جمع کرد و گذاشت توی کمد.
زن از جایی دور خودش را میبیند. خودش را که با پیراهن خردلی، منتظر نشسته است روی صندلی، کنار در. خودش را میبیند که گوشی کنار گوشش است و تندتند توی اتاق راه میرود. مینویسد: «مهمونا اومدن عماد. کجایی پس؟» چندبار مینویسد. دکمۀ ارسال را محکم فشار میدهد. آنقدر محکم که نوک انگشتش درد میگیرد.
صندلی میرود و میآید و زن همانطور توی گذشته قدم میزند. لحظهای را میبیند که دارد زیر قابلمۀ برنج تهگرفته را خاموش میکند. بوی سوختگی میزند توی دماغش. صورتش جمع میشود. میبیند که دارد استکانها را برای بار چندم از چای پر میکند و جلوی خودش را گرفته تا گریهاش نگیرد. رنگ صورتش کبود میشود، ولی گریه نمیکند. همانموقع است که صدای زنگ تلفن بلند میشود. تلفن را جواب میدهد. لرز میکند و دندانهایش ریز بههم میخورد. نمیپرسد: «کِی و چطور؟»
جان پرسیدن ندارد. لحظهای بعد گوشش سوت میکشد، سرش گیج میرود و میافتد زمین. اینها را میبیند و بغض میکند.
روزها را دوتا یکی جلو میرود و میرسد به عصری که دارد روی همهچیز ملحفه میکشد تا خاک ننشیند رویش، ولی نشسته بود. چند روز قبل که برگشته بود دید که سفیدی ملحفهها به خاکستری میزند. خانه توی یکسال حسابی پوسیده شده بود و بوی خاک میداد.
زنگ خانه کش میآید. زن از جایش میپرد. صندلی میرود و میآید. میرود و میآید و باز میرود و میآید تا بالاخره تصمیم به ایستادن میگیرد. زن گیج میرود به سمت آشپزخانه. حرکاتش عادی نیست. کند است و عجیب. انگار دارد توی خواب راه میرود. در خلسهای عمیق که هیچوقت قرار نیست تمام شود. مثل آونگ دو قدم به راست برمیدارد و سه قدم به چپ برمیگردد. میرسد به آشپزخانه و بوی گرم و شیرین وانیل دماغش را پر میکند.
صدای زنگ دوباره بلند میشود. صدای زنگ زن را میبرد به شب قبل و میچسباند به دیوارهای سرد خانهشان. گلویش تلخ میشود. دخترش با لباس مدرسه آمده بود، نشسته بود جلویش. از دیدن دوبارۀ دوستهایش گفته بود. از خوشحالی برگشتنش به مدرسۀ خودش. میگفت و میخندید. با صدای بلندی که چنگ میانداخت به دل زن. میفهمید که دخترش چطور سعی دارد از خاطرات تلخ فرار کند و خودش را برساند به زمان حال، به زندگی. مثل روزهای اولی که خودش سعی داشت به بقیه نشان دهد چیزی نشده، که انگار شوهرش هنوز زنده است و هر روز غروب برمیگردد خانه. ولی نتوانسته بود. توی صورت دخترش داشت خودش را میدید. خودش را که سعی داشت به دخترش نشان دهد که عمرشان تمام نشده و فرصت زندگی دارند. ولی خودش بهتر از هرکسی میدانست که دارد ادا درمیآورد.
صدای زنگ اینبار پرصداتر از قبل درمیآید. زن در کابینت را باز میکند. شمعهای آن سال هنوز دستنخورده توی کابینت هستند. سینهاش میسوزد و نفسش کوتاه میشود. صدایی توی گوشش میگوید: «عماد مُرده. تموم شده. بس کن!» تکرار میکند: «ولی روجا هنوز زندهس.»
صدای کلفت شوهرش را با پسزمینهای از صدای خندۀ دخترش میشنود. آنقدر این حرفها را تکرار میکند تا زن دستش را دراز میکند و کبریت و شمعها را باهم برمیدارد. نمیخواهد صدا باز هم تکرار شود. نمیخواهد واقعیت را به رخش بکشد. پاکت کبریت را باز میکند و یک چوب درمیآورد. سر قرمزش را روی پاکت سر میدهد و میچسباند به سر شمع. نقطهای نارنجیرنگ توی تاریکی چشم باز میکند. شمع روشن میشود. دستش را بالا میآورد. زیر روشنایی بیرمق شمع، توی خیالش شوهرش میآید و مینشیند روی صندلی روبهرویش. دلش مثل شیشه خردوخاکشیر میشود و هر تکهاش میریزد یک جای وجودش. نفسش را توی سینه فرو میدهد. سینهاش ورم میکند. حالا این نقطۀ روشن توی دستش، تنها روشنایی است که میتواند راه چشمان شوهرش را به چشمان زن نشان دهد. ایستاده است و دارد به شوهرش نگاه میکند. صورت بیرنگش از جلوی چشمهایش دور نمیشود.
توی چشمهای شوهرش شبی را میبیند که دخترش بهانه گرفته بود و نیامد غذا بخورد. زن اصراری نکرده بود به بودن همگیشان دور سفره. شوهرش ولی ظرفهای غذا را یکییکی جمع کرده بود و با سفره رفته بود توی اتاق. آن شب آنجا شام را خوردند. شوهرش تکیه داده بود به تخت و دخترش را نگاه میکرد که با ذوق تهچین میخورد. وقتی یاد آن شب میافتد جایی روی برآمدگی سینهاش تیر میکشد.
نمیفهمد چقدر میگذرد که مشتهای محکمی به در میخورد. شمع را بااحتیاط توی شکم کیک، لابهلای آرد و شیر و تخممرغ پختهشده فرو میکند. سینی را بلند میکند و میرود سمت در. آرام است. انگار خودش نیست که دارد راه میرود. سایۀ زن روی در میافتد، سیاه است و بلند. در را باز میکند. سایهاش سُر میخورد روی دخترش. دختر جا میخورد. میخواهد چیزی بگوید. ولی نمیگوید. فقط میخندد.
3 دیدگاه
خدا رحمتشون کنه
خوب بود خیلی نتونستم ارتباط بگیرم
خدا رحمتشون کنه