با اینکه تجربۀ مصاحبۀ کاری کم ندارم، اما همین که اسم مصاحبه و استخدام به میان میآید ناخودآگاه ذهنم میرود میان روایتهای آزاده رحیمی. روایتهایی که تقریبا بخش قابلتوجهی از آنها به نمایشی بودن و آواز دهل از دور خوش استِ مصاحبههای شغلی اشاره میکند. اینکه خیلی وقتها مصاحبهکنندهها آنی که نشان میدهند نیستند و بعد از پذیرفته شدن تازه دستت میآید که فلانی طبل توخالی است. دوست داشتید میتوانید روایتهای آزاده رحیمی را در کتاب «استیو جابز غلط کرد با تو» بخوانید. اما قبل از آن روایت لبخند سرهنگ را از منصوره جاسبی بخوانید. روایتی که نقطۀ مقابل تجربیات آزاده رحیمی و خیلی از ما است.
شکل و شمایلش با باقی دفترها فرقی نداشت؛ عنوانش اما ترس را آورده بود و یک گوشه از دلم نشانده بود: «عقیدتی-سیاسی بنیاد تعاون ناجا». پانزدهم بهمن ماه بود، یکی تو سر خودم میزدم و یکی توی سر دفتر و کتابهایی که جلویم درازبهدراز افتاده بودند. هوس شرکت در کنکور ارشد کرده بودم. دو ساعت میخواندم و یک ربع تست میزدم. گوشی روی سکوت بود. میخواستم ساعت را برای تست زدن تنظیم کنم که دیدم شمارهها دارند خودشان را به در و دیوار السیدی گوشی میکوبند. کارمند عقیدتی-سیاسی بنیاد بود. دیگر نه تست میفهمیدم و نه فرمولهایی را که برای خودم دستهبندی کرده بودم.
آن شب چشمانم فاز بیداری به خود گرفته بودند و گوششان بدهکار این نبود که من فردا باید برای مصاحبۀ مهمی آماده باشم. صبح مقابل سَردر ورودی راهروی منتهی به عقیدتی ایستاده بودم. بسم الله گفتم و چند ضربه به درِ اتاق دوم زدم. مسئول عقیدتی-سیاسی بانوان، پرسشهایی را که مقابلش به صف شده بودند، بالا و پایین کرد و پرسید: «کفن میت چند تیکهاس؟»
زمان، عقبگردی دوساله کرد. برای چند لحظه انگار آنجا نبودم. مادربزرگ طاقۀ چلوار را روی میز وسط اتاق انباری شکل توی زیرزمین گذاشت، دستهایش را زیر چانه بُرد. نگاهش شِلال شد به چلوار. آهی که توی این چند روز، ته دلش نشست کرده بود، یکباره بیرون پرید. لرزش به صدایش نشست و گفت: «این طاقه رو برای خودم و آقا خریده بودم. کی فکرشو میکرد حالا قسمت این بچه بشه. روزیِ هیشکی رو هیشکی دیگه نمیخوره.» رساله را مقابلم باز کردم. پردۀ اشک را از جلوی چشمانم کنار زدم، اما پردهای دیگر جایگزینش میشد. صفحۀ مورد نظر خودش را به رخ کشید. نوشته بود احکام کفن میت:
«مسالۀ 570ـ میت مسلمان را باید با سه پارچه که آنها را لنگ و پیراهن و سرتاسری میگویند کفن نمایند.»
حدود واجب و مستحب را میخواندم و خالهکبری قیچی میزد. ابروهایم را درهم کشیدم. تکههای کفن مجتبی که جوشنکبیر و زیارت عاشورا و هر آنچه که اَزَمان برمیآمد، رویش نوشته بودیم، آمده بودند روی میز خانم ستاری مسئول عقیدتی-سیاسی بانوان. این یکی را هم درست جواب داده بودم. بلبل باید میآمد و مقابلم دست به سینه میایستاد. تا پرسشی مطرح میکرد، قطار پاسخ به راه میافتاد. هر پاسخ مثبت، تیک قرمزی میگرفت و لبخندی را مهمانِ لب خانم ستاری میکرد. انگار لبخند با خال گوشۀ لبش چفت میشدند و مهربانترش میکردند. از نظریۀ ولایت فقیه و التزام به آن بگیر تا میزان مطالعۀ قرآن در روز و نماز جماعت و جمعه و غیره، همگی در پرسشها خود را به زور هم که شده جا داده بودند. یک ساعتی میشد که از چانهزنیهایم گذشته بود. لرزش و نفستنگیهایم گوشهای نشسته بودند و با حسرت به دلگرمی و آرامشم چشم دوخته بودند. بعضیها خوب بلدند در همان دیدار اول، راهروی تودرتوی دلت را بگیرند و پیش بیایند و خانم ستاری هم یکی از همانها بود. خش که به صدایم میافتاد، اشارهای به لیوان آبِ مقابلم میکرد و میگفت: «گلوتو تازه کن. دنبالت که نکردن دختر.» همین یک جملۀ کوتاه که شاید چند باری هم تکرار شد، یکی از همان کلیدهایی بود که او به خوبی میدانست چگونه باید از آن استفاده کند.
پرسشهای عقیدتی-سیاسی جایشان را با خانوادگیها عوض کردند. از شغل پدر و مادر تا خواهر و برادر، سن و سالشان و محل زندگیشان همه و همه بودند. پرسشها به انتها رسیدند. عقربههای ساعت خودشان را به وقت اذان رسانده بودند. آیههای سورۀ حجرات بود که از بلندگوی راهرو به گوش میخورد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ. انگار همین دیروز بود که در حوزۀ شهید بهشتی پای تفسیرش مینشستیم و چله میگرفتیم. اجازهای خواستم و از جایم بلند شدم. آدرس نمازخانه را که پرسیدم، گفت: «ناهار امروز مهمون مایید.» از من انکار و از او اصرار. به خودم گفتم شاید این هم بخشی از ادامۀ پروژه است و میخواهد وضو گرفتنم را هم بررسی کند. چارهای جز کوتاه آمدن نداشتم. از طبقۀ سوم خودمان را به زیرزمین منفی یک رساندیم. اگر دفعۀ بعد میآمدم میان راه و نیمۀ راه گم میشدم. درست مثل همین دو ساعت پیش، از در بزرگ بُرجی که بالایش نوشته شده بود: «بنیاد تعاون ناجا» وارد شدم و برای پیدا کردن دفتر عقیدتی-سیاسی مدام راست و چپ کردم. تودرتو بودن خود برج کم بود، دفترهای پارتیشنی هم به یاری پیچیدگیها آمده بودند. این هم از خاصیت برجهای این روزهاست که از هر طرف که میروی جز وحشتت نمیافزاید.
همۀ دیوارهای سرویس بهداشتی را آیینه پوشانده بود. هر سمتی که میخواستم وضو بگیرم در تیررس نگاه خانم ستاری بودم. حس کلاس اولیها آمده بود سراغم. کاری را که در روز لااقل سه بار تکرار میکردم برایم غریبه شده بود. نمیدانم آن همه آرامش چرا جایشان را با دلشوره عوض کرده بودند. به هر جانکندنی بود، وضو گرفتم و به سمت نمازخانه راه افتادیم. رسیدن به نمازخانه هم برای خودش پروژهای بود. باید گوگل مپ برای اینجا هم آستین بالا میزد و نقشهای بیرون میداد. دوسه دقیقهای به اذان مانده بود. کمکم سروکله خانمها پیدا شد. وسط آن همه آشنا، منِ غریبه چه کار میکردم. شاید قرار بود به زودی من هم بشوم یکی از همان آشناها. بیشترشان دختران جوانی بودند که طرز چادر پوشیدنشان گواهی میداد که اینکاره نیستند و جبرِ محیط کار، آنها را به این پوشش کشانده است. جلو میآمدند و سلام میدادند و با همان لبخندی که حکایتش رفت، علیک میگرفتند. بعضیها هم به موضوعی اشاره میکردند که خانم ستاری میگفت: عصر بیایید دفتر صحبت میکنیم. خاصیت مکانهای دولتی همین است دیگر: ساعت نماز و ناهار، ساعتِ نماز و ناهار است. تو یک ساعت وقت داری که به هر دو برسی و اگر از زیر کار دررو هم باشی، این یک ساعت هی کِش می آید. حالا فرض کن وسط نماز، سخنرانی مناسبتی هم باشد که دیگر نورٌعلی نور است. شانس آورده بودم آن روز از این خبرها نبود. گوشهایم خیلی حوصلهشان نمیگیرد هر منبری را تاب بیاورند. تکبیر آخر نماز که داده شد، دست راستش میان دست راستم قفل شد. انگار محبتش نه از چهرۀ مهربان، که از میان دستهایش هم داشت راه خودش را باز میکرد و پیش میآمد. حالا برایم فرقی نمیکرد برای ورود به ناجا از این خوان میگذرم یا برای همیشه پشتِ درِ بسته خواهم ماند. خانم ستاری خواب پریشانی بود که به خیر تعبیر شده بود. بعد از ناهار، من را که انگار به مهمانی آمده بودم تا دم در با همان لبخند بدرقهام کرد و اسمش رفت تو لیستِ دوستهایی که باید هرچند وقت یک بار یادشان میکردم. از در بنیاد که بیرون زدم، بوی باران آمد و به نرمی خودش را جا کرد توی مشامم.
دو ماهی گذشت. دیگر بیخیال رفتن به بنیاد تعاون ناجا شده بودم. شمارۀ ناشناسی روی گوشی موبایلم بیتابی میکرد. مثل همیشه برای پاسخ دادن این پا و آن پا کردم. دست آخر دکمۀ سبزرنگ گوشی را لمس کردم. خانمی از آن طرف خط گفت: «برای کار پذیرفته شدهاید. فردا ساعت 9 در دفتر معاون اداری باشید.»
قرار بود از بیستم فروردین کارم را شروع کنم. شب قبلش باز هم خواب با چشمانم قهر کرده بود. عادت همیشگیاش است. کافی است چیزی خارج از عرف برنامۀ روزانهاش پیش بیاید، کاسه و کوزه را به هم میزند و میگوید: خواب بیخواب. دیگر شمردن گوسفند و صلواتهای پیدرپی هم فایده نمیکند که نمیکند. آن شب هم همین قصه را تکرار کرد. ساعتها هم کِش آمده بودند. آفتاب هنوز خمیازه میکشید که اول مِهر کاریام شروع شده بود. مثل بچهمدرسهایها یونیفرم سرمهای رنگم را پوشیدم. با یک حساب سرانگشتی اگر ششونیم حرکت میکردم قبل از هفتونیم آنجا بودم، اما ده دقیقهای برای زاپاس گذاشتم. هفتوربع بود که رسیدم. آقایی که بعد فهمیدم آبدارچی است، درِ اتاق پارتیشنیام را باز کرد. دو میز یک شکل قهوهای رنگ که تنها خطوطشان آنها را از دیوارهای پارتیشنی جدا کرده بود، در نقطۀ مقابلم دست زیر چانه برده بودند و چرت میزدند. فهمیدم من توی اتاق تنها نیستم و باید منتظر همکار دیگری هم باشم. نه از پنجره خبری بود نه آفتابی که بخواهد اول صبحی توی اتاق چرخی بزند. چارهای نبود. محل کار بود دیگر. خانۀ شخصی نبود که باب میلم آن را انتخاب کنم. نیم ساعتی گذشت که صدای پایی پشت در اتاق، خبر از ورود همکارم داد. غربتِ دفتر تازة کارم آزارم میداد. دلم یک همزبان میخواست، اما همکارم آنی نبود که توقع داشتم. حسابی سایت را شخم زدم. تیتر شمارههای قبلی مجلههای اختصاصی را هم چند باری بالا و پایین کردم و منتظر وقت اذان بودم. خانم ستاری گوشهای از نمازخانه نشسته بود. جلو رفتم. سلامم را به گرمی استقبال کرد. نفس کشیدن در هوای یک دوست، حالم را خوب کرد.
یک ماهی گذشت. دیگر نه میان راهروهای تودرتو گم میشدم، نه غریبگی خفهام میکرد. اما باز هم دلم لحظههای ظهر را میخواست. هر روز همان لبخند، گوشهای از صف نماز به استقبالم میآمد. نماز که تمام میشد دوسه نفری بودند که دردهایشان را گذاشته بودند در نوبت که در حضور خانم ستاری بیرون بریزند. تذکری هم اگر لازم بود، در خفا بود و بس. برای خانمها مادر بود تا مسئول عقیدتی-سیاسی بانوان بنیاد تعاون ناجا. میگفتند سرهنگ است، اما نه درجهای به سرآستینش میزد، نه نظامیگری در منطقش بود. درست مثل مامانها مهربانیاش تو را به خودش دعوت میکرد و ابهتش به تو اجازه نمیداد پایت را از گلیمت که چه عرض کنم، حتی از سجادهات هم درازتر کنی.
دو سال لبخند خانم ستاری سنجاق شده بود به سجادۀ نمازم و هنوز هم بعد از چند سال که عطای بنیاد تعاون ناجا را به لقایش بخشیدهام، گاهی که برای نماز آماده میشوم، همان لبخند، همان گوشۀ نمازخانه میدود و میآید و خودش را جا میکند روی سجادهام.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!