اسم مکانی که قرار است داستان در آن اتفاق بیفتد چیست؟ شناخت دقیق مکانها برای نوشتن یک داستان حیاتی است. تصور کنید داستانی جنایی مینویسید یا داستان سرقت خانه، کیف پول یا یک مزاحمت خیابانی را، شخصیت داستان شکایت خودش را باید به کجا ببرد؟ به آگاهی؟ کلانتری؟ پاسگاه یا…؟ دادن اطلاعات درست و صحیح به خواننده اهمیتش کمتر از شخصیتپردازی، گفتگونویسی و باقی تکنیکها نیست.
- خانم باید بری کلانتری.
- مگه اینجا کلانتری نیست؟
- نه!
سرباز پشت میز، کاغذ قرمز ساقهطلایی را مچاله کرد و دستی کشید به خردههای بیسکوییت دور دهانش. طوری با فشار و زور بیسکوییتها را قورت داد که من تشنهام شد! ترکیب سر کچل و سربازی و ساقهطلایی هم ترکیب درخشانی است!
- پاسگاهه؟
- نه!
چشمهایم از تعجب شده بود به قاعدۀ یک بیسکوییت ساقهطلایی. این ساختمان را بار اول نبود که میدیدم. سردر سبز، اتاقک نگهبانی، سرباز مسلح، ماشینهای آژیردار را دوباره با خودم مرور کردم. مگر میشد اینجا کلانتری نباشد؟
- چیه پس اینجا؟!
- آگاهی.
عین خنگترین شخصیتهای داستانی به سرباز نگاه میکردم. تا آن موقع روحم از این موضوع خبر نداشت. با خودم کلنجار میرفتم. کلانتری و پاسگاه و آگاهی مگر همهشان یک چیز نبودند؟ مگر معنی همهشان نمیشود پلیس؟ لباس سبز، ماشین آژیردار، درجۀ روی سرشانه و… دلم میخواست برگردم و به سرباز بگویم خودتی! برگۀ استشهاد بهدست از پلههای اتاق نگهبانی پایین آمدم و سرم را بالا گرفتم. روی تابلوی سبز سردر نوشته بود پلیس آگاهی. صدای نفس ملامتگر فرهیختهام بلند شد و شروع کرد به سرزنش. «خجالت نمیکشی بهعنوان یه دانشگاهی فرق کلانتری و پاسگاهو نمیدونی؟ مملکت دست همین شما بیسوادهاست که پیش نمیره.»
نادم و با عجله رفتم به آدرس کلانتری که سرباز داده بود. بیخبر از اینکه آنجا هم یک کچل دیگر منتظر است تا به من بخندد.
- برگۀ استشهاد محلی رو کجا باید ببرم برای تایید؟
- پیش رئیس کلانتری.
- کجا هستن؟
- دفترش آخرین اتاق توی ساختمونه، منتها خودش الان تو محوطه است. بجنب خانم که داره میره.
- باشه، باشه، ممنون. کدومشونه؟
- جناب سرهنگه دیگه. درجهشو ببین.
هاجوواج ماندم. توی ذهنم داشتم تندتند مرور میکردم. سرهنگ چند تا ستاره داشت؟ از کدام ستارهها اصلا؟ آنهایی که توپُرتر بودند یا آن یکی لاغرترها؟ به خودم جواب دادم حتما همانی که درشتتر است. کنار یک پژوی مشکی، چهار مرد با لباس پلیس ایستاده بودند. روی سرشانۀ هر چهارتا را نگاه کردم. ای بخشکی شانس! روی شانۀ دوتاشان سه تا ستاره بود که با هم فرق داشتند. من البته نهایتا رئیس کلانتری را درست تشخیص دادم. اما نه از روی درجه. به خودم گفتم هرکدام پیرتر باشد حتما رئیس است دیگر. ملامتگر فرهیختۀ توی سرم باز شروع کرد: «واقعا که! دختر سرتیپ مملکتو ببین. نه فرق سرگرد و سرهنگو میدونه، نه خبر داره آگاهی و کلانتری دو جای مختلفن.» جناب سرهنگ که برگۀ استشهاد را مهر کرد تصمیمم را گرفته بودم. باید همین امروز نقص اطلاعاتم را برطرف میکردم تا لااقل دفعۀ بعد بهجای جنابسرگرد و ستوانفلانی با مِنومِن نگویم «آقا!»
مامان هم آنقدر آه کشید و خفتم داد که پشیمان شدم چرا تا رسیدم خانه قضیه را تلفنی برایش تعریف کردم؟ حق داشت. واقعا زشت بود بهعنوان یک دانشگاهی و کسی که دو تا فوقلیسانس دارد این چیزها را بلد نباشم. داشتم فلفلدلمهای میریختم توی مایۀ ماکارونی که گوشی را برداشتم. توی آن جعبۀ همهچیزدان نوشتم «تفاوت کلانتری» که حضرت گوگل خودش بقیه را تکمیل کرد: «با آگاهی»، «با پاسگاه»، «با دادسرا». نفس راحتی کشیدم که امر چندان بدیهیای هم نبوده و با چندین هزار و بلکم میلیون فارسیزبان دیگر در این خصوص هممسئله بودم. بالاخره علامه گوگل که الکیالکی سوالی را نمیبرد توی پیشفرضهای اولش. نگاهی به عنوان مطالبی که به ترتیب بالا آمده بود انداختم و حیرتزده شدم وقتی دیدم مقالۀ علمی هم در اینباره به چاپ رسیدهاست. فکرش را هم نمیکردم یک روز بروم توی پرتال جامع علوم انسانی یا همان انسانیداتآیآر خودمان و بهجای مقالۀ تربیتی یا سبکشناسی ادبی، مقالۀ مقایسۀ مؤلفههای کلانتری و پاسگاههای انتظامی در وضعیت موجود را از آن دانلود کنم.
رب را که ریختم گوشۀ تابه و با پشت قاشق پهنش کردم روی روغن، اولین صفحه باز شده بود. مطلب را تا انتها خواندم. بوی خامی رب رفته بود و داشت جیلیزویلیز ریزی میکرد. محتوای متنی که خواندم ربط دقیقی به عنوانش نداشت و جز کمی کلیگویی و گاهی هم نقیضگویی چیز دیگری ندیدم. تا اینجای کار از مطالب سایت فقط فهمیده بودم این سه مکان با هم فرق دارند که خب نویسندۀ محترم زحمت کشیده بود. این را همان کچل اولی با چشمهای گشاد و دهنی که ساقهطلایی جمعش کرده بود برایم جا انداخت. همزمان با جوش آمدن آب توی قابلمه، من هم خونم به جوش آمد. احساس تکلیف کردم. بهعنوان یک دانشگاهی و کسی که دوتا فوقلیسانس دارد و پایاننامۀ بینرشتهای هم کار میکند از اول باید میرفتم سراغ مقاله. اصلا برایم افت داشت باوجود چنان مقالات فاخری بروم توی سایتهای متفرقه و وسط تبلیغ عمل دماغ و نشست موفقیت در بیست گام و رفع تضمینی شپش، جواب سوالم را بخوانم.
ماکارونیها را که سُر دادم توی قابلمه و زردچوبه پاشیدم توی آبش مقاله دانلود شده بود. شروع کردم به خواندن. همزمان پیازداغ مقبولی هم ریختم روی مایه و هم زدم. هرچه بیشتر پیش میرفتم و در مسئله بیشتر غور میکردم میل به ریختن پیازداغ بیشتر در من فوران میکرد. خلاصه که تا جا داشت پیازداغ ریختم روی گوشتها. کمی آب جوش هم به مایه اضافه کردم و درش را گذاشتم تا به روغن بیفتد. یک صفحه مقاله میخواندم و با قاشق یک قِری به رشتههای رقصان ماکارونی در آب میدادم. دوباره میرفتم سراغ مقاله و کمی بعد باز بالای سر قابلمه بودم. دیگر وقت امتحان کردن رشتهها بود. یکیاش را گرفتم لای انگشتهایم و لهش کردم. هنوز چقر و بد بدن بود. باز رفتم پی مقاله. وقت آبکش کردن رشتهها که رسید گوشی را کنار گذاشتم و قابلمه را چپه کردم توی آبکش فلزی. ابهت مقاله مرا گرفته بود و نمیخواستم از آن دل بکنم. آب سرد را که باز کردم روی ماکارونیها، خواندن را ادامه دادم. خواندن مقاله تا وقتی حلقههای سیبزمینی را چیدم روی کنجدهای کف قابلمه و مایۀ گوشتی و رشتهها را طبقه طبقه ریختم و دمکنی گذاشتم طول کشید. شعله را که کم کردم با خیال راحت نشستم روی صندلی آشپزخانه و به ادامۀ مطالعاتم رسیدم. گمانم بیست دقیقهای گذشت و من دیگر رسیده بودم به فهرست منابع که دم غذا بلند شد. خواندن آن مقاله به اندازۀ درست کردن یک ماکارونی از من وقت گرفت و تهش چیزی که دستم را گرفته بود توی یک خط خلاصه میشد. مقاله تهِتهش میخواست بگوید جرائم بزرگ در آگاهی بررسی میشود و جرائم کوچکتر در کلانتری. حرصم گرفته بود. واقعا با خودشان چه فکر کردند که برای این یک خط، مقالۀ علمی نوشتهاند؟ آنهایی که چاپش کردهاند چه فکر کردهاند؟
دیس بیضی را گذاشتم کنار گاز و شروع کردم به کشیدن ماکارونی خوشترکیبم. تا آمدن بچهها یواشکی چنگالی فرو بردم وسط قابلمه و هی چرخاندم. چنگال را که بردم توی دهان، گل از گلم شکفت. عجب طعم و بویی. تنها نقطۀ مثبت ماجرا این بود که فهمیدم پیازداغ بیشتر عجب ماکارونی مقبولتری تحویل میدهد! یادم باشد بعد از این پیازداغش را زیاد کنم.
یک دیدگاه
زیبا بود