«اینجا کوچیکترین صدا یعنی دستت رو ببر روی ماشه، نور دشمنته، اینجا بوها مهمان و از همه مهمتر، بترسی مُردی.»
پنج تا سرباز بودند. دو نفرشان لیسانسه بود و زن داشت. مابقی مجرد بودند. کوچکترینشان سجاد بود که فقط هجده سال سن داشت. بور بود و حتما اگر جایی غیر از پادگان دیده بودیاش میگفتی دختر است. سجاد اولین بارش بود که میآمد کمین. کمیناولی بود به قول بچهها. گفتم: «فرمانده! سجاد رو نمیخوام، بچه است. کمین ندیده.»
دندانهایش را روی هم فشار داد. وقتی این کار را میکرد چانهاش جلو میآمد و صورتش کش میآمد. روی حرفش حرف آمده بود. با همان حالت فک گفت: «خب ببرش از بچگی درآد. من وقتی هجده سالم بود…» نمیدانم با آن حالت چطور میتوانست حرف بزند. باز میخواست داستان تعریف کند. داستانهایی که بار من نمیشدند. «ب» بسم الله را نگفته بود که گفتم: «بله قربان! شما تو جوونی همزمان با دهتا از اشرار در افتادید و تمام. یعنی کار همه رو ساختید. فقط پنجتاشون هدشات شد. اونم با چی؟ با یه ژسۀ زنگزده. نه گلوله. درسته؟»
فرمانده جلو آمد. دستش را گذاشت سر شانههایم. دستانش پهن بود و از روی لباس نظامی هم، پینههایشان حس میشد. گفت: «میبینی که خودتم نگه داشتم قاسم. خبر دادن ممکنه خبری بشه. دوربین بده دستش.»
لااقل پنج کیلومتر پیاده راه رفته بودیم. پاهامان تا قوزک، توی خاک میرفت. درمیآمد و دوباره. گاهی روی سنگهای پودرشدۀ، سُر میخوردیم. فرمانده من بودم. سجاد گفت: «استوار! استوار! یعنی ممکنه بمیریم؟ خب اگه بمیریم چی؟» دستم را گذاشتم روی شانهاش. با دست دیگر دوربین را دادم دستش. توی دل تاریکی زل زده بود به چشمهایم. چشمانش مثل تیلۀ سبزی بود که توی چالۀ خاکی قر بخورد. دندانهایش روی هم ریتم گرفته بودند. میلرزید. گفتم: «اینجا مرگ نداریم. اگه زنده نمونی هم… اصلا چرا زنده نمونی؟ بله. سجاد چشات و گوشات باید بشن چارتا. فهمیدی؟» گفت: «چشم قربان.»
چشم، چشم را نمیدید. انگار خدا رنگهایش تمام شده بود و سطل رنگ زغالی را ریخته بود روی آسمان. حتی ستارهها سیاه شده بودند. من هنوز هوا تاریک نشده بود که ساکم را بستم. با مادرم حرف میزدم. پیرزن دو دقیقه یکبار میگفت: «گفتی کی میرسی قاسم؟» دلتنگی مادرم زودتر از صدایش به من رسیده بود، گفتم: «صبح مامان، صبح.» هر وقت میخواستم برگردم برنامه همین بود. پیرزن خواب از سرش میپرید و سوالپیچم میکرد.
فرمانده رفت. نشست سرجایش. قد بود؛ اما آدم ناحسابی نبود. تا جایی که ممکن بود حرفش را برایت جا میانداخت، بعدش فرصت پرسش را میگرفت؛ یعنی نمیگرفت؛ در واقع طوری جوابت را میداد که توی دلت به غلط کردن میافتادی. چرخید. چرخ میز قیژه کرد. فکر کنم زنگ زده بود. فرمانده گفت: «میتونی بری قاسم. فقط نیروهات کمن. متوجهی که چی میگم؟» کمی سرم را خاراندم. سرم عرق کرده بود. عرق، چرک تنم را هم خیسانده بود. به بدنم دست که میکشیدم چرکم لولۀ سیاهی میشد. اگر از دوشها آب میآمد و وقت حمام داشتیم خوب بود.
سجاد دوربین را گرفت. با آن ور رفت. دستانش روی دوربین میلغزید. روی دوربین ترقترق میکردند. دوربین را گرفتم. بازش کردم. دستش را دراز کرد. دوربین را دادم به او. گفت: «آقا! بهخدا؛ یعنی استوار! ما، فکر نکنی دستوپاچلفتیایم.» نزدیک کمینگاه بودیم. تپهها را از قبل خودم نشان کرده بودم. بهشان تپههای سنگی میگفتم. از سنگ بودند. سنگهایی که سالها باران خورده بودند. سرما کشیده بودند و حالا پودر شده بودند. روی تپه که راه میرفتی انگار روی استخوانهای خشکیدۀ هزاران گنجشک راه میرفتی. خرد میشدند و ترقترق صدا میدادند. از آنجا به جاده نگاه کردن، عینهو نگاه کردن به کف دست بود. البته با دوربین.
دستان سجاد را گرفتم توی دستانم. فشارشان دادم. دستانش نازک بودند و بچگانه. گفتم: «میتونی گاهی هم بشینی و دستات رو بذاری زیر زانوهات. گرم میشن». گفت: «آقا! بهقرآن؛ یعنی استوار! ما دستوپاچلفتی نبودیم.»
علی گفت: «استوار! به ما بگو بریم کجا کشیک؟» علی از لیسانسههای جمع بود. بچهها به او میگفتند: «علیبابا». یعنی بابای بچهها بود مثلا. بخاطر سنش. با خودش کلی کتاب آورده بود. گاهی که میرفتم سرک به خوابگاهشان بکشم، علی را میدیدم که نشسته بود توی نوری که از کنج شیشه میآمد و توی کتاب وز وز میکرد. یکی از بچهها میگفت: «علی! این کتابا که خوندی جز اینکه موهاتو ریختن فایدهای هم داشتن؟ بهجز اینکه شبا انگار بالای سر ما زنبور پر میزنه.» علی هم میخندید. روی سر تاسش دست میکشید و بعد توی دستش را نگاه میکرد. انگار توی دستهایش دنبال مو بود. علی تازه نامزد کرده بود. میگفت: «دختر رو به زور دادن.»
گفتم: «صد متر سمت چپ، داخل گودال. همه میدونن که اگه فکرشون جایی غیر از کمین باشه چی میشه علی آقا؟» حرف نزد. میدانستم باز دارد لبهایش را میخورد و توی فکر است و به سر تاسش دست میکشد. بعد از چند ثانیه گفت: «ما سالم برمیگردیم استوار. یعنی باید برگردیم.» بعد از علی، سیروس و یکی از بچهها را فرستادم سمت راست تپه و دوتای دیگر را بالا. دستان سجاد هنوز یخ کرده توی دستانم بود. همه باهم برگشتند. علی گفت: «ما همیشه سالم برمیگردیم سجاد. یعنی باید سالم برگردیم.»
فرمانده برگشت. چرخ صندلی دوباره قیژه کرد. گفتم: «اگه برگشتیم فردا قبل رفتن درستش میکنم. صداش گوش رو بد میزنه قربان.» از روی صندلی بلند شد. سه روز بود که نخوابیده بود. انگار یکی با مشت زده بود توی چشمهایش. گفت: «من میگم نیروهات کمن. تو تو فکر چرخ صندلیای قاسم؟» برایش پا چسباندم و بله قربان گفتم.
سجاد دستانش را از توی دستانم کشید. گفت: «بله، ما سالم برمیگردیم علی آقا همیشه.» توی چاله مستقر شد. رفتم کنار علی. گاهی توی فکر فرو میرفت و بیخیال کمین میشد. هر بار میترسیدم بر خلاف حرفهایش سالم برنگردد. بعد اگر بر نمیگشت، نامزدش! بارها توی چنین موقعیتهایی شهید داده بودیم. به او که فکر میکردم موهای بدنم سیخ میشدند. وقتی رسیدم از چاله بلند شد. پا چسباند. داشت با دستمال تفنگش را تمیز میکرد. گاهی که چشممان را دور میدید حتی تف میزد به تفنگ و بعد دستمال میکشید. گفتم: «این صد بار صالحی. توی کمین، قواعد اینجوریِ نظامی معنا ندارن. سرت رو بدنت اضافیه انگار.» گفت: «چشم قربان.» و دستمال را توی جیبش کرد. با علی در مورد زندگی آیندهاش حرف زدیم. از اینکه میخواهد چه کار کند. پاسخش عین پاسخهای قبلی بود: «هر کاری که نامزدم رو خوشبخت کنه». همیشه هم اولش تا وسط اسم نامزدش را میگفت: ریح… بعد میایستاد و میگفت: «نامزدم». وقتی میآمد پادگان اولش سر پا بود. اما رفتهرفته مثل گلی که نم خاکش ببرد شل میشد. انگار گرد مرگ روی صورتش مینشست. زرد میشد. حرف زدن را انگار یادش میرفت.
توی آن برهه انگار کسی توی برنامۀ هوای سیستان دست برده بود. یکهو گرم میشد، یا باران میزد و بعد سرد میشد. روز گرم بود. آن شب ولی حتی سنگها هم برفک زده بودند. سگها دهنشان یخ زده بود. دیگر پارس نمیکردند. بچهها توی خودشان جمع شده بودند و از دریچۀ چشمهایشان بیرون را دید میزدند. دستم را گذاشتم روی شانۀ علی. دستانش را از توی آستین بالا کشیده بود. یا علی گفتم. علی گفت: «استوار! شب خوبی نیست برای کمین. سرده.» دستانش را درآورد و دستمالش را از جیب کشید. هنوز از کنار علی نرفته بودم. ترقترق صدای شکستن سنگ آمد. یکی داشت میدوید. علی دستمال را انداخت. اسلحه را مسلح کرد. خوشم آمد. راه افتاده بود. صدای پای سجاد بود. تا رسید دو بار زمین خورد. هر بار چند متر چهاردستوپا جلو میآمد و باز بلند میشد. گفت: «استوار! دوربین.» پا تند کردم. گفتم: «چی سجاد؟ دوربین چی؟» گفت: «استوار! دوربین.» گفتم: «خرابه؟» گفت: «نه، دوربین.» گفتم: «افتاد تو دره؟» گفت: «نه استوار. توش… توش.» تا رسید چند بار گفت دوربین. اما هر بار نگفت دوربین چه. وقتی آمد دستانش را دوباره توی دست گرفتم. دستانش کمی تر و لزج شده بود. مثل استخوانهای خشکیدۀ گنجشکی شده بود که اگر فشارشان میدادم ترقترق صدا میدادند. نمیدانم با آن دستها چطور توانسته بود دوربین را نگه دارد. نمیدانم توی آن دستها چطور خون بود. گفتم: «سجاد آروم بگو دوربین چی؟» مدام آب دهانش را قورت میداد. دهانش باز بود. لبهایش تکان میخورد. اما صدایش را نمیشنیدم. دستم را کشید. به سمت چالهاش رفتیم. گفت: «پنجتان… نه، دهتان… نه، بیستتا استوار». باز خواست حرفش را عوض کند. دستم را گذاشتم روی دهانم. گفتم: «هیسسس!» توی دوربین چیزی دیده بود.
داخل چاله شدم. دوربین را گذاشته بود روی سنگها. دوربین را برداشتم. همه جا را دید زدم. سجاد دستم را گرفت. به سمت تپههای روبهرو نشانه رفت و کمی اینور آنور کرد. خبری شده بود. افتادند توی دوربین. لااقل چهل نفر بودند. دستهدسته پشت هم راه میرفتند. مثل گلهای گوسفند بودند که در باریکۀ راهی کوهی دنبال علف باشند. لباس، سرِ لباس پوشیده بودند. صورتهایشان پیدا نبود. وقتی میایستادند معلوم نبودند. وقتی راه میرفتند میافتادند توی چشم. سجاد گفت: «دیدیشون استوار. خیلیان». دوربین را زمین گذاشتم. به سجاد نگاه کردم. لبهایش میپرید. چشمانش را تندتند میبست و باز میکرد. انگار پشت چشمانش کش بسته بودند. ترس به دلم افتاده بود. آب دهانم را قورت دادم. گلویم درد گرفت. انگار از حلقم سنگ پایین رفته بود. اگر این بچه چیزیاش میشد چه؟ ده بار به فرمانده گفته بودم که بچه است. توی کتش نرفته بود.
سجاد پایین کاپشنم را گرفت. مدام تکانش داد. داشت زیر لب چیزی میگفت. صدای بهم خوردن لبهایش را میشنیدم، اما صدای خودش را نه. گفتم: «بلند حرف بزن مرد.» گفت: «مَرد؟ استوار! یعنی ممکنه بمیریم؟ خب اگه بمیریم چی؟» انگار در حالت سرفه داشت حرف میزد. به سرم زد که برگردیم. کاری از دستمان بر نمیآمد. چهل نفر بودند. دست خالی هم اگر بودند، حریفشان نمیشدیم. اولش خواستم به بچهها نگویم. بچهها را جمع کردم. گفتم: «سجاد گروهی رو پیدا کرده. خرابکارن.» همه بهتشان زده بود. سیروس دستش را گذاشت روی شانۀ سجاد. چند بار آرام زد پس کلهاش. علی گفت: «باید سالم برگردیم.» سیروس اما از توی صورتش ذوق میبارید. صورت سیاهسوختهای داشت. لخت هم که میشد تنش عینهو تنۀ بلوط بود. لُر بود. همیشه عاشق این بود که بیاییم کمین و درگیری شود. از بچگی توی دل صحرا برنو دست گرفته بود. میگفت: «تمیزکاری و شستن توالت که کار نظامی نیست. نظامی باید اسلحه تو دستش باشه. باید شلیک کنه.» این روحیهاش را دوست داشتم. از تنها کسی که حساب میبرد، مادرش بود.
سجاد باز پایین کتم را گرفت. سفت کشید. سرم را بردم درِ گوشش. گفتم: «آروم باش سجاد». میخواست داد بزند. دستش را گذاشته بود درِ دهانش تا صدایش در نیاید. گفت: «بهخدا ما دستوپاچلفتی نیستیم استوار. زیادن. صدتان.» سیروس گفت: « کجان؟ حمله کنیم استوار؟» بقیه ایستاده بودند و گوش میکردند. علی گفت: «حمله کنیم. ولی باید سالم برگردیم؛ چون من گفتم سالم برمیگردم». سجاد به من خیره شده بود.
باید حمله میکردیم. اگر کار نمیکردیم دستمان ازشان کوتاه میشد و در اولین فرصت زهرشان را به مردم روستای بالا میریختند. سجاد نشست. دستانش را گذاشت بین پاهایش. گفت: «استوار بهخدا ما…» نگاهش کردم و شمرده گفتم: «برگردیم سجاد؟» زبان کشید دور دهانش. بلند شد. اسلحهاش را در حالت آمادهباش گرفت. گفت: «ما حمله کنیم.»
مادرم تندتند حرف میزد. انگار با این کارش زمان هم زودتر میرفت. گفت: «قاسم! برای ساعت هفت صبحونه آماده است و منتظرتم» اگر به ساعت هفت نمیرسیدیم چه؟ کاش میگفتم ظهر میرسم. اگر هفت صبح خانه نباشم چه؟ اگر ساعت هفت صبح زنده نباشم چه؟ مادرم گیسهایش را میکند. گیسهایی که سفید بودند و چون حناشان میبست قرمز میشدند. سیروس گفت: «من و دوتا از بچهها از راست بریم استوار؟ بقیه از سمت چپ؟» یکی از بچهها گفت: «چند نفر بودن استوار؟» دوربین را برداشتم. وارد چاله شدم. دوربین انداختم. نزدیک شده بودند. اشتباه نکرده بودم. کمِ کم چهل نفر بودند. علی خواست دوربین بیندازد. گفتم: «تقریبا تعدادمان برابر است.» علی دوربین را گذاشت توی جیبش. نباید به دل بچهها ترس میافتاد. بیسیم زدم به پشتیبانی. فرمانده جواب داد. «قاسم قاسم، عباس.»
«سلام قاسم. چیزی شده؟»
«چهل نفرن عباس. در پنج کیلومتری مقر. پشت تپههای سنگی. مشرف به جادۀ خاکی. در سه کیلومتری روستای بالا. عباس شرایط همونه که بود. پیشروی؟»
پشتیبانی چند ثانیهای صبر کرد. انگار در این چند ثانیه چرتکه انداخته بود. یا با پیچیدهترین فرمولهای ریاضی، محاسباتی را انجام میداد. گفت: «قاسم جان! با رمز یا زهرا، حمله کنید.» سجاد را کنار خودم نگه داشتم. آمار تقریبی حضور اشرار را ترسیم کردم. مابقی بچهها را به سه دسته تقسیم کردم. بچهها یکییکی رفتند و داخل چالههایشان شدند. چالهها را قبلا با سیروس کنده بودیم، سر تپهها.
سیروس گفت: «حمله کنیم استوار؟» گفتم: «با رمز یا زهرا.» صدای شلیکها شروع شد. اولین تیر را سیروس انداخت. صدای یکیشان درآمد. گمانم زده بودش. هوا داشت روشن میشد. اشرار هم شروع کردند به شلیک کردن. رفت و آمد گلولهها در ناعادلانهترین حالت ممکن بود. شش گلوله ما شلیک میکردیم. چهل گلوله آنها. تیرهای آنها به تپههای سنگی میخورد. سنگها توی هوا پاشیده میشدند. چشمهایمان پر از گرد سنگ شده بود. سیروس مدام جا عوض میکرد. تذکر به کلهاش نمیرفت. علی ایستاده بود و فریاد میکشید: «این ماییم که سالم برمیگردیم». بقیه هم توی چالهها سنگر گرفته بودند و با دقت شلیک میکردند. صدایی از پشت سرمان بلند شد. صدا بلند بود. دستور دادم بچهها شلیک نکنند. اشرار هم ایستادند. به خیالشان ما را زده بودند. هوا روشن شد. حملۀ هوایی بود. مینیکاتیوشیا میانداختند. گمان کردم هدف ما هستیم. دستور دادم همگی سنگر بگیرند. اگر از پشت حمله کردند حتما کارمان ساخته بود. راکتها با فاصله از ما فرود میآمدند. هدف ما نبودیم. بچههای خودمان بودند. موقعیت را چه دقیق میدانستند! دستور شلیک دادم. سیروس بلند شد. از روی تپه شروع کرد به شلیک کردن. سجاد هم بلند شد. کنار سیروس ایستاد. علی داخل چالۀ خودش شد. رفتم کنار علی. شروع کردم به شلیک کردن. اشرار نوک تپه را نشانه رفته بودند. انگار جای چالهها را از حفظ بودند. صدای شلیکها زیاد شده بود. دوربین انداختم. داشتند پخش میشدند توی دره. اینطور کارمان خیلی سخت میشد. چند گلوله به نوک تپه خورد. صدای گلولهها میگفت نزدیک شدهاند. هرجا دوربین انداختم بودند. مثل زنبورهای مهاجم هجوم آورده بودند به در کندو. یکهو صدای غلتیدن چیزی آمد. حمله، ده دقیقه هم طول نکشید. دیگر خبری از شلیک نبود. حتما ایستاده بودند تا گلولههای ما تمام شود. اگر اسیر میشدیم بدتر از مردن بود. بچههای خودمان هم ایستادند. برگشتم بالای تپه. سیروس و سجاد غیبشان زده بود. یکی از بچهها گفت: «شلیک کردن به تپه. سجاد و سیروس پرت شدن پایین. یعنی مردن استوار؟» گفتم: «لالمانی هم چیز خوبیه.» صدایم رفت تا ته دره و برگشت.
بچهها جمع شدند دورم. رفتیم پایین تپه. گفتم آخرش یا شیر است یا خط. علی چراغقوه انداخت. رد خون از جایی به بعد پیدا بود. خون روی سنگریزهها برق میزد. علی بغض کرده بود. به زور میتوانست حرف بزند. یکی از بچهها گفت: «فکر کنم استوار بهقول سیروس کمینمرگ»… میخواستم بزنم توی گوشش. هوا سرد بود. لبهایم را با دندان گرفتم. صورتم خیس عرق شده بود. رویم نمیشد کنار بچهها گریه کنم. صدبار به فرمانده گفته بودم: «سجاد بچه است فرمانده.» اما توی کتش نرفته بود. چقدر باید به سیروس تذکر میدادم؟ صدبار اضافه خورده بود. کاش جایش را عوض کرده بودند. علی نشست روی سنگها. زانوهایش را توی بغل گرفت. بلندبلند گریه میکرد. یکی از بچهها گفت: «نکن علی. میان سراغ ما هم». سرباز دیگری که آورده بودم انگار حرف زدن را یادش رفته بود. تکیه داده بود به سنگی. زیر لب چیزی میگفت. گفتم: «باید پیداشون کنیم. حتما زندهان.» علی بلند شد. بقیه هم شروع کردند به گشتن. به دل دره که رسیدیم صدای پچپچی به گوشم رسید. فکر کردم از اشرارند که پخش شدند توی دره. دستم را گذاشتم درِ دهانم. گفتم: «همه آماده.» بچهها کمین گرفتند. علی گفت: «همهشون رو میکشم. ما باید سالم برمیگشتیم.» تفنگ را زد روی رگبار. شروع کرد به شلیک کردن. دویدم به سمتش. باید حسابشدهتر عمل میکردیم. ممکن بود همین کار فراریشان دهد. اصلا شاید بچهها را گروگان گرفته بودند. اگر شلیک میکردیم میکشتندشان. یکی از بچهها دوید به سمت ما. بدوبیراه میگفت. یکی داد زد گفت: «ماییم، نزنید.» یکهو همه ایستادند. دست علی خشک شد روی ماشه و با چشمانی که از ذوق میخندید گفت: «یکیشون زنده است.» دویدیم به سمتشان. سیروس پا گذاشته بود روی گلوی یکی از اشرار. سجاد هم داشت دستهایش را از پشت میبست. خون روی صورت سجاد یخ بسته بود. سیروس گفت: «داشت از تپه میومد بالا. یکی زدم به پاش و دویدم به سمتش. اگه سجاد نبود…» سجاد گفت: «استوار! بهخدا ما دستوپاچلفتی نیستیم استوار. هوا سرده.» مادرم گفت: «هفت نرسی من میدونم و تو آقای مرزبان!» سجاد را بغل کردم. باید زود برمیگشتیم.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!