سه جفت چشمِ تیز خیره شدهاند به من. چراغقوه از دستم سر میخورد زمین. دندانهایشان هنوز پیداست. کم مانده چشمانم از حدقه بپرد بیرون. مغزم قفل کرده است. گرازند. باور نمیکنم. لرزش دستانم نمیدانم از سرماست یا چه. درست شکلِ وقتی شدهام که ماشین فرستاده بودند با سرعتِ صد تا بکوبد بهم. پاهایم پیچ شده بود به زمین. پیرمرد اگر هلم نمیداد، زنده نمانده بودم. یا آن موقع که کیف پر از پول را گذاشتند روی میزم. میخواستند بگویند نادری پول گرفته. اولش شوکه شدم. بعد رفتم اتاق سرهنگ و پولها را نشانش دادم، وگرنه حتماً پرونده میشد برایم.
بیاختیار به خز بلند پشت گردنشان خیره شدهام. بوی گندی شامهام را پر کرده است. توی دل تاریکی، مدام وول میخورند و خِرخرِ خاصی توی گوشم میپیچد. نالۀ عجیبی دارند. قلبم توی دهانم است. پوست گوشۀ لبم را با دندان میکنم. شوری خون میدود زیر زبانم. اگر فرار کنم، حتما این گرازهای نر دنبالم میکنند. چشمم که به تاریکی عادت میکند، جثههای بدشکل و بزرگشان را از هم تشخیص میدهم. سه تا بودند و حالا هشت تا شدهاند. حتی ناخنهای تیز و درازشان را هم میتوانم توی سیاهیِ شب ببینم.
- مرد گنده رو نیگاه! خودتو خیس نکنی!
در تاریکی بهش چشمغره میروم. نمیبیند لابد.
سیامک است. آمده کنارم و بیهوا مچ دستم را میکشد. صدایش مثل فسفسِ نفسِ گرازهاست: «آروم فاصله بگیر. خیلی آروم. فقط اینجوری ولت میکنن خره. در بری زخمیمون کردنا.»
آب دهانم را به زحمت قورت میدهم. خم میشوم چراغ را بردارم، پوزۀ بلند یکیشان میخورد به زانویم. دلم ریش میشود. مسیر ده دقیقهای را بیست دقیقه مثل آدامس بادکنکی کش میآوریم. برمیگردم گاهی زل میزنم به تن پشمالوی سیاهشان.
صداها چهار پنج متر مانده به در اتاقک پارک، رهایمان میکند. بعد که سیامک برایشان چند تکه دنبه میاندازد، شبیه سوسکهایی غولآسا تندتند میروند سمتش و میفهمم دهپونزدهتایی بودهاند.
- خاک تو سرا همهچیز خورنا، بازم یه وقتا دنبال ما میکنن چربونرم گیرشون بیاد.
میرویم توی اتاقک. یک اتاقک آبی ته یک پارک قدیمی، سمت شمال شرقیاش. درست همین دور و برها شکارگاه فتحعلی شاه قاجار بوده و بعد هم ناصرالدین شاه و بعدتر پهلویهای اول و دوم. شاید اصلاً مرا هم اینجا انداختهاند تا بین اینهمه جکوجانور، چموخم راه را یاد بگیرم، البته مطابق نظر آنها. بههرحال، آنقدری موی دماغشان شده بودم که صدقهسر امضا نکردنهایم دیگر جلساتشان هم صدایم نکنند و بفرستندم این کلۀ شهر، بیخِ شکمِ ناکجاآباد.
سیامک مینشیند روی صندلی رنگورورفتهای که کنار بخاری است. مینشینم روبهرویش. لولۀ بخاری قد کشیده تا نزدیک سقف و زده بیرون، اما جان ندارد. کتری هم سروصدایش درآمده و دارد تقلا میکند. سیامک دستان پینهبستهاش را میگیرد روی لولۀ کتری. بعد سینی لیوانهای کثیفمان را برمیدارد. لیوانها بعد از سهچهار ساعت دوباره رنگ تیرۀ چای میگیرند. قندان فلزی را هل میدهد سمتم و چای را میگذارد روی میز. صدای بَمش، به خیالم هوا را سردتر میکند: «خب! نگفتی بالاخره؟ چیکار میکنی طاهر؟ قبول میکنی یا نه؟»
- هوم؟
- بابا الکی که نی. سیصد متر زمینه! اینهمه سال جون کندی تو، زن داری، زندگی داری، درس خوندی خیر سرت با بدبختی، ناسلامتی ستوان یکی بابا. یهکم دیگه بخونی شیرینی سرگردیتو باس بدی بهمون، دیگه تهش یه خونه که بهت میرسه دیگه. اینا که بِدِه نیستن، خودت حقتو بگیر. بلکم یه چی هم تهش به ما ماسید. بابا نمیگیری هم ول کن برو، بذار باد بیاد. تازه مغازۀ بابات هم که هـَ! نکنه از اونجام بهت میرسه ناقلا؟ ها؟ لابد میرسه که باکِت نی.
ابرو در هم میکشم که خنده روی لبهایش ترک بخورد.
- چته تو هم زرتی جوش میاری داداش؟ اه! خون خودتو کثیف نکن بابا. اصن به من چه. بیخیال.
ساکت میشود. حرفهایش اما تهِ گوشم زنگ میزند. درست است من از یکجا به بعد نخواستم دیگر دمِ در مغازۀ بابا شاگردی کنم و بعدتر هم آقای خودم بشوم، اما حرفهای سیامک هم پر بیراه نیست.
لحظاتی بعد، بیکه بخواهم دارم دست میکشم روی ستارههای کوچک روی شانههایم. روی لباس سبزم. سه تا شدهاند. دستانم میلرزد. دلم بیشتر. چای را میآورم بالا و هورت میکشم. داغداغ. زبانم میسوزد. دلم بدجورتر.
…
دلم بدجور میسوزد. عقربههای روی مچم را نگاه میکنم. وا میروم پشت در. دیر رسیدهام. میایستم به دلدل. انگشتم کشیده میشود سمت زنگ، غرورم اما اجازه نمیدهد. دستم میافتد پایین. سر ساعت باید اینجا میبودم که نبودم. رحیمی نگذاشت. اصرار کرد بچهاش دارد یکهویی دنیا میآید، جایش شیفت بمانم و ماندم. دلم نیامد اذیتش کنم. بهقدر کافی اذیتمان میکنند. به قول بابا، ادب از که آموختی و فلان. اما دیگر بس است. من باید بروم.
مگر اصلِ اصلش، آمدنم به نیروی انتظامی برای چه بود؟ همان هفدههجده سالگی که با استخاره آمدم، بابا تولیدی پوشاک را داشت. از پنج سالگی هم که پیشش کار کرده بودم. هر هفته روزی یک بار با برادرها، هم نظافتچیاش میشدیم و هم مدیرش. اصلاً از بچگی برای مدیریت تربیت شده بودیم، اما حالا، حالا وقتش است. وقت هرچه توی بسیج یاد گرفته بودم. وقت صیدی که همیشه توی کلهام بود… تا مامان بیش از این بهم اصرار نکرده و هنوز زن و بچه پابندم نیست، باید بکَنَم و بروم.
اگر بگذارند یک روز هم معطل نمیمانم. اصلاً نباید ماند. نمیتوانم. همالان که سردار بزند بیرون از این در، این در سفیدرنگِ دربوداغان که زنگزدگیاش را کارتهای رنگارنگِ تبلیغاتی پوشاندهاند، یک سلام نظامی جانانه میدهم و بعد دیگر رهایش نمیکنم. خراب میشوم سرش تا از هوای گرفتۀ این شهر راحتم کند و تمام.
دست میبرم سمت گوشی و اسم آخرین نفر را لمس میکنم. نوشته «مهدی، برادر شهید قادری». مینویسم: «رفت؟»
- نه هنوز. پَ کجایی تو پسر؟
کجا هستم؟ پشت درتان. من همیشه پشت درم. گیر کرده بین دودلیهایم. صفحۀ گوشی را خاموش میکنم. توی هوای یخدار، محکم به دستانم «ها» میکنم و بعد میگذارمشان زیر بغلم. باید آنقدر پیله کنم تا امضایش را بگیرم. دستهایم مشت میشوند.
…
دستهایم مشت میشوند. گوشۀ چشم راستم بدجور میپرد. گوشهایم داغ شده است. رگ بین ابروهایم هم حتما زده است بیرون. مهتاب این را بهم گفته. خودم که حواسم نیست چه شکلی میشوم وقتی میخواهم خرخرۀ یک آدم بیقانون را بجوم.
مردک سر تا پایش دو زار هم نمیارزد، اصلا بلد نیست حرف بزند. چه برسد به تحصیلات. معلوم است در سطحِ منِ درسخواندۀ تیزهوشان و ارشد جامعهشناسی گرفته، نیست. اصلاً زیر و بمش را بزنی، کلهم اجمعین همین یک لا کت و شلوار گران ازش میماند و مغزی که ندارد. آنوقت ایستاده روبهروی من، دم از عشقوحال میزند و هدیه؛ آن هم از نوع میلیاردیاش.
- سری قبل هم بهت گفتم جناب. ببین همش دو روزه دنیا. بیا و بگیر این سیصد متره رو. دیگه گیرت نمیادا. همش یه امضاس دادا. یه دو سه هفته این سیمان و خرتوپرتامونو از اینجا رد میکنیم و تموم. کلید اصلاً میدم دستت بیا صفاسیتی. اصن ببین دادا. تو مگه پلیس نیستی؟
پوزخندی گوشۀ لبم مینشیند. میگوید: «خب ببین هم کارت زیاده، هم خطراش میدونم چقدر زیاده، هر هفته بابا دارید شهید میدید، چه بسا هر روز. خب حقوقتم که آخه همچین مالی نی. دو روز دیگه ته تهش سرهنگ و سرتیپم بشی، باز خبری نی… ببین دادا! واس خودت میگما. الان نَبَری دیگه نبُردیا. از ما گفتن…!»
کلافۀ ریشم را میخارانم، دست راستم را میکشم پشت گردنم. کف دستم خیس عرق میشود. کلاهم را روی سرم جابهجا میکنم. کم مانده سرش داد بکشم: « نچ… نشد دیگه. ببین مث که نفهمیدی. دارم میگم یه دور دیگه اینورا ببینمت، همچین دستبند میزنم، میندازمت تو هلفدونی که بیا و ببین! اصلاً خجالت بکش از سنوسالت. احترامتو نگه داشتما. بیا برو دیگه نبینمت.»
- دیگه بارای بعد همچین خبرایی نیستااا… سروان! خود دانی.
- بیا برو. برو تا بازداشتت نکردم…
و آرام هلش میدهم سمت در اتاقک. مرد چهلوچند ساله، با موهای جوگندمی که دورتادور سرش را قاب گرفته، لبۀ کت خاکستریاش را مرتب میکند. زیر لب میگوید: «پشیمون میشی دادا.» بعد دندانقروچهکنان، زیر لب وز وز میکند و از در میزند بیرون.
پشت سرش میروم لب پنجرۀ اتاقک و از دور خیره میشوم به تنِ سیاهِ گرازها.
صدای شیرین سردار که همین هفتۀ پیش خبر شهادتش رسید، در سرم میپیچد: «نه پسرم! اونجا آدم حسابی هست. شماها بمونید همین جبهه رو آباد کنید که مردم لازمتون دارن.»
2 دیدگاه
داستان کشش داشت ادامه پیدا کنه. و قسمتی که پشت در موند، از علت استخدامش، و حرفهی کودکیهاش مفصل گفت بعد رسید به سردار. سردار کی؟ دو سه بار باید این قسمت رو خوند تا فهمید منظورتون حاج قاسمه. و اینجا یک حفره. بزرگ داره نه به اینخاطر که اسم سردار رو نداره بلکه واسه اینکه آدمو گیج میکنه بین پدر، شخصیت خاص و سردار.
خوب بود اما میتونست جذابتر بشه