از شماره 108 تا 286

5
279 بازدید
🔗 کپی لینک
New Project(59)
  • شمارۀ 108 به باجۀ 3، شمارۀ 108 به باجۀ 3.

همۀ زورم را توی دست‌هایم جمع کردم و صندلی را جلو کشیدم. صدای ناسور پایه‌های صندلی روی زمین مثل ناخن کشیدن روی تخته‌سیاه، موهایم را به تنم سیخ کرد. طوری خودم را روی صندلی جا‌به‌جا کردم تا پاره‌خطی میان نگاهم با نگاه خانمی که آن طرف باجه نشسته بود، کشیده شود، اما خانم کارمند برای علیک گرفتن سلامم هم سرش را بالا نیاورد. فیش پرشده و کارت ملی‌ام را از سوراخی که چیزی از سوراخ موش کم نداشت، روی میزش گذاشتم. خانم کارمند را انگار روی دور کُند کوک کرده بودند. اصلا انگار شخصیت شِلمان را از روی خانم کارمند ساخته بودند. می‌شد حرکاتش را بشماری. پیام‌های مهم گوشی‌ام را چندباری دوره کردم، اما هنوز هم واکنشی از آن طرف سوراخ به من نرسیده بود. عقربه‌های ساعت حکایت از ده‌ونیم داشتند. سه ساعتی از صبح کاری می‌گذشت. شمارۀ 108 یعنی فقط هشت مشتری. نگاهم مشغول جمع زدن کارمندهای بانک شد. می‌شدند شش نفر. با یک حساب سرانگشتی یعنی ساعتی سه مشتری. این‌طور پیش برود کارمندان بانک رکورددار گینس می‌شوند، البته اگر تا به‌حال نشده باشند. اصلا خدا را چه دیدی؟ شاید هوش مصنوعی آمد و بر صندلی‌شان تکیه زد، ولی از قدیم گفته‌اند تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف. سر بچرخانند باید شمع سی‌سالگی کارمندی‌ را فوت کنند و دوران شیرین پساکارمندی‌شان را آغاز کنند. هرچند وقت یک‌بار هم وام یا کمک هزینه‌ای در حساب‌شان ریخته می‌شود که ایام‌شان به‌کام باشد.

صدای خانم کارمند که بالاخره نیم‌نگاهی ازش دیدم، مرا از فکر و خیال‌هایی که توی سرم رژه می‌رفتند، بیرون آورد.

  • یه امضای دیگه پشت این برگه بزن.

امضای روی برگه‌های بانکی را چک کردم و فیش‌ها را شمردم. از برگۀ پرداخت آب و برق بگیر تا قسط وام جعاله. هشت برگه را روی پیشخوان گذاشتم. آقای کارمند لبخندی گوشۀ لبش نشست.

  • همه رو جمع کردی یه‌جا آوردی؟ این‌قدر بانک اومدن برات سخته؟

لبخندش را با لبخند جواب دادم: «آخه منم مثل شما کارمندم، تازه فکر کنین اولین نفری بودم که پشت در بانک بودم، بازم نیم ساعتی می‌شه که منتظرم».

آن روزها نه دستگاه شماره‌دهی در بانک‌ها گوشه‌ای ایستاده بود و چرت می‌زد، نه صف درست و درمانی بود. از صندلی برای نشستن هم خبری نبود. درست مثل مسابقۀ صندلی‌بازی بود. هرکه زودتر خودش را به پشت باجه می‌رساند می‌توانست کارش را انجام دهد. کافی بود هوس می‌کردی به جای اول وقت، وسط‌های روز سری به بانک بزنی، آن وقت مثل سوزنی میان انبار کاه گم می‌شدی. حالا گُلی به جمال روزهای هفته، پنجشنبه که دیگر نورٌ علی نور بود.

به صف ایستادن عادت کرده بودیم. یک‌جورهایی از بچگی با این صف‌ها بار آمده بودیم. صف، صف بود دیگر، حالا چه فرقی می‌کرد صف ایستگاه اتوبوس باشد یا صف بانک یا هر صف دیگر. مهم این بود که همه هم قصۀ حمید، همان پسربچه‌ای که صف نانوایی را رعایت نکرده بود، خوانده بودیم. از درس‌های مهم کتاب‌های مدرسه‌مان بود، اما با این حساب، حق‌الناس برای‌مان محلی از اعراب نداشت. حالا همه هم یک‌دست نبودند، این وسط‌ها بودند افرادی که اتفاقا رعایت صف از اصول زندگی‌شان شده بود، اما خب بیشتری‌ها همین بودند که می‌گویم. در مخیله‌مان جایی برای تغییر نظام ‌ باز نکرده بودیم. عابربانک‌ها که از دیواره‌های شیشه‌ای بانک‌ها برای تماشایمان سرک کشیدند بیرون، تازه فهمیدیم انگار قرار است خبری باشد. روزهای اول، کار کردن با این تازه‌مُدها را خوب بلد نبودیم. یکی باید می‌آمد و الفبایش را برایمان شرح می‌داد. دستگاه‌ها گویا غذا بهشان نرسیده باشد خیلی میل به خوردن کارت‌ها داشتند. اولین باری که کارت بانکی‌ام خورده شد، دل‌شوره آمد و نشست توی دلم. بیرون کردنش هم مثل همیشه کار حضرت فیل بود. دویدم داخل بانک و فریاد سر دادم که: «ای وای! کارتم را خورد.» آقای کارمند هر چه کرد خنده‌اش را بخورد نشد.

 اوایل فقط یک عابر بانک توی کیف پول‌مان پیدا می‌شد، اما بعدها آن‌ها یکی‌یکی جای خودشان را با اسکناس‌های داخل کیف‌مان جا‌به‌جا کردند. حالا دیگر کیف پول‌ها هم از مُد افتاده‌اند و جاکارتی‌ها با افتخار، سر جایشان لَم داده‌اند. اپلیکیشن‌های جا‌به‌جایی پول و پرداخت قبض از هم سبقت گرفته‌اند. نه این‌که در ارائۀ خدمات گُل بیشتری زده باشند، نه؛ درست مثل بقیۀ خدمات، وقتی جای خودشان را وسط روزمرگی‌های مخاطبان باز کردند، تلاش‌شان برای جذب مخاطب به صفر میل می‌کند. این روزها به جایی رسیده‌ایم که خیلی وقت‌ها برای حساب کردن کرایۀ تاکسی هم باید کارت‌به‌کارت کنیم اصلا رگ حیات زندگی‌مان به کارت‌ها گره خورده است. یکی از همین کارت‌ها کارت ملی است. هرجا که می‌روی جلوتر از خودت راه می‌افتد تا خودی نشان دهد. خیلی هم آبروبر است از بس که عکس‌های دیجیتال رویش بدگِل است.

خانم کارمند که تازه یادش افتاده بود باید تصویر روی کارت ملی را با چهره‌ام تطبیق دهد، عینکش را روی بینی‌ جا‌به‌جا کرد و گفت: «ماسک‌تو بیار پایین».

از بالای قاب عینک نگاهش را به نگاهم گره زد و گفت: «این خودتی؟»

من که این سؤال دیگر برایم موضوع تفنن شده بود، گفتم: «بله، آخه چی بگم؟ دیجیتاله دیگه».

فیش ماشین شده و کارت ملی‌ام را از سوراخ موش هول داد. کار یکی دو دقیقه‌ای، نیم ساعت برایم زمان خورده بود. یا باید عطای کار با اَپ‌ها را به لقایشان می‌بخشیدم یا باید برای هرکاری این‌قدر معطلی را تاب می‌آوردم و برمی‌گشتم به روزگار گذشته. چند روزی بود از ترس این‌که مبادا بدافزارهای انسانی سراغ حساب پس‌اندازم بروند، رمز دومش را غیرفعال کرده بودم. اصلا همین شده بود حلقۀ وصل من و بانک که سالی یک‌بار یا دو سالی یک‌بار ممکن بود سروکله‌ام به یکی از شعبه‌هایش بیفتد.

یک هفته‌ای به اربعین 1402 مانده بود. پیام‌رسانی که مثل موبایل‌بانک یکی از بانک‌ها هم عمل می‌کند، اطلاعیه صادر کرد که می‌شود برای گرفتن ارز اربعین به یکی از شعبه‌های ارزی که لیست‌شان را اعلام کرده مراجعه کرد. ثبت‌نام اولیه در همان اپلیکیشن انجام شد. خوش و خرم فکر می‌کردم کارمندهای بانک در شعبه دست‌به‌سینه نشسته‌اند تا من سلامی عرض کنم و ارز را دودستی تقدیم کنند. با همین شبهه‌ها مثل همیشه که عادت دارم برای کارهای بانکی همان اول صبحی که پگاه زده از خانه بیرون بزنم، شال و کلاه کردم و راه افتادم. چه خیال خامی در سر پرورانده بودم. از خانه تا سازمان حج و زیارت، پیاده بیست دقیقه و با ماشین پنج تا شش دقیقه فاصله است.

یادم است آن روزها که سازمان حج با آن آجرهای سه‌سانتی‌ سر خیابان رودکی خودش را به رخ عابران پیاده می‌کشید دلم می‌خواست به بهانه‌ای واردش شوم، اما کدام بهانه؟ برای خودش کیا و بیایی داشت. اصلا آن‌قدر در معماری حرف برای گفتن داشت که خب حق هم داشت خودش را بگیرد و پشت چشم نازک کند. اسمم توی لیست زائران خانۀ خدا رفت، اما از نوع دانشجویی‌اش که این ترتیب‌ها و آداب‌ها را نداشت. دستم از دامن حج تمتع هم که کوتاه مانده بود و هنوز هم کوتاه است.

به سازمان حج و زیارت که رسیدم خانم‌ها و آقایانی را دیدم که گوی سبقت را از من ربوده بودند. سردرگمی و بلاتکلیفی روزی اول صبحم بود. پرسان‌پرسان شعبۀ بانک را پیدا کردم. پایم که پله‌ها را رو به پایین طی کرد، جمعیت بود که مثل کلاف سردرگم در هم گره خورده بود. هرکسی هم چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت باید در لیستی اسمت را وارد کنی. آن دیگری می‌گفت نه، همان که کارت ملی‌ات را تحویل بدهی کفایت می‌کند. اما عقلم می‌گفت: «کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند» اسمم را در همان کاغذی که نام «لیست» را با خود یدک می‌کشید، وارد کردم. کاش مأمور بانک می‌گذاشت خودم این کار را می‌کردم. به این نتیجه، زمانی رسیدم که نمی‌توانست فامیلی‌ام را بخواند. حالا خوب است هم فامیلی یکی از همین حکومتی‌مردها هستم. نفر 286 بودم. یکهو انگار برق ده فاز به مغزم وصل کردند: 286.

برای جمعیتی که سرگردانِ راهرو و راه‌پله‌های مقابل بانک بودند، نه نیمکتی بود نه میزی. باید آویزان دیوار می‌شدی تا می‌توانستی فیشی را که کارمند بانک میان جمعیت توزیع کرد، پر کنی. دو ساعتی گذشت. دیگر حتی اکسیژن هم نفس‌های آخرش را می‌کشید. بالاخره یکی از کارمندان بانک که خدا عاقبتش را به خیر کند، انگار جرقه‌ای در ذهنش زده باشد، سرعت کار را بالا برد. حالا نوبتم شده بود. همان کارمند گفت: «فقط یه امضای دیگه بزن پشت فیشت و بده.» ارز را دستم داد و زدم بیرون. برای گرفتن ارزی که همۀ کارهایش از شب پیش انجام شده بود، دو ساعت توی صف ماندن و چهره‌های خلق‌الله را توی ذهن اسکن کردن، زمان زیادی بود که جز بی‌تدبیری اسم دیگری برایش نمی‌شد گذاشت.

دو فصل که سرجمعش می‌شود شش ماه، از آن روز می‌گذرد و من حتی یک‌بار هم ناچار نبوده‌ام سلامی خدمت کارمندان بانک عرض کنم. نه این‌که من کاری نداشته باشم، نه؛ همۀ کارهایم را با گوشی راه می‌اندازم.

5

امتیاز بدهید:

(1)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور