«خدا میده به پَروار، وَرمیداره به مثقال.» عاموم حسن، از لای چینِ پلکهایِ چرب و نازک و بیمژهاش، مردمکهای عسلیش لرزید. رگِ پیشانیش بیرونتر زد و با همان صدای تیز که مثل غرشِ شیر، انگار یک پرخاشِ ذاتی و همیشگی تویش داشت، ادامه داد: « قدِ نگات به دو روز بعدتر و چندماه او وَرتر نمیکشه دختر؟… پُرِش رفته، کَمِش مونده… ئی چند روزُم میگذره اَرون… دیگه تَهِشه». راست میگفت. از سه تا چک، فقط یک چک دیگر مانده بود تا خانه را پس بگیرم. دنیام قِسم شده بود به قبلِ نیمۀ بهمن و بعد از آن. محضِ نگه داشتن این خانه، حتی ویلاییِ 150 متریِ کوتعبداللهِ اهوازمان را از دست دادم و تازه فقط پولِ نصف این خانه جور شده بود. نصف دیگر را باید طیِ سه تا چک توی ششماه از سَرَم باز میکردم.
چشمهای عامو میخ شده بود روم. فهمیدم نباید باهاش بحثم میشد، مثل همیشه. هر سری میآوردم سربندی رو میکرد و اگر سربهسرش میگذاشتم، به لج میافتاد. پیرمرد، 90 سالی عمر داشت و کمحوصله شدهبود، اما نه، ربطی به سنش نداشت، همیشه همین بود. او ردِ هم حرف میبافت و من حناق میگرفتم.
بُراق که میشد، مویرگهاش متورم میشد وسفیدی چشمهاش انگار کاسۀ خون. چهلوهفتهشت سالم شده بود اما مثل همیشه، عینِ بچهای که از ترس خیسی بار میآورد و شرمش میآید، جلوی عامو توی خودم جمع میشدم و نصف حرفهام را میخوردم. زبانم مثل چوب خشک توی دهان بهزور تکانی خورد و از سَقَّش جدا شد و صدایی ازم درآمد: «ها… گذشتن که میگذره… ولی خو مثل گوشت چرخُم میکنه و میگذره.»
هر دو دستهام را ستون کردهام زیر چانه و تکیه دادهام لبِ تخت. رزیدِنت همین چند دقیقۀ پیش، کارتابل را زیر و رو کرد و دستی کشید به سر و رویِ دم و دستگاههایِ بالای تخت و گفت: «هر دو ساعت، غلتِش میدی رو اون یکی شونش؟» گفتم: «بله…از ئی دنده به او دنده». سرش جنبید و دستش چرخید روی کاغذ و به چشمبههمزدنی حلقۀ کارتابل را گیر انداخت روی میلۀ تخت و غیب شد و رفت سراغ مریضِ بیهوش بعدی.
چک اول را عامو خودش پاس کرد. محضِ عذابوجدانش بود یا فکرِ پس دادن تاوان، مغزش را خوردهبود؟ نمیدانم. زمینی فروخت یا امتیاز محصول خرمایی دادهبود به کسی و یا هرچه؛ باز هم نمیدانم. تا چند روز قبل از موعد چک هیچچیز نگفت. سرم گرم کار بودم و هیچ امید به هیچکس نداشتم. هر شب، سیبزمینی آبپزشده پوست میگرفتم. شش کیلو نخود خیس میکردم، شش کیلو نخود خیسخورده و نیمپختۀ شبِ قبل را چرخ میکردم، میانداختم توی میکسر بزرگ، ادویه میزدم، سبزی، پیاز. نصف پیاز و سیبزمینیها هم سهمِ سمبوسه بود. همۀ جانم بوی روغنسوخته میداد، همۀ دستهام زخم بود و سیر چاکچاکش کرده بود. 9 صبح که میرفتم سر وقتِ قُماره، جایِ بوی روغنسوختۀ شب قبل، بویِ نان لواش و باگتِ تازه توی دخل را پُر میکرد. تَماته و خیار و کاهوها را امانه خلالی میکرد و ظهرها قدح دورچینهای فلافل با دستِ پسرش پُر میشد. وسط روز نرسیده، قدح اول از فلافل پر بود و سینیِ نانِ سمبوسهها، مثلثیمثلثی پیچیده و آمادۀ سرخشدن. هیچ فلافلیای توی شهرک به فلافلیِ اَرون نمیرسید. هیچ کاسبی به اندازۀ من اینقدر از غیرخوزستانیها و غیرعربها مشتری نداشت. هیچکسی هم توی شهرک قدِ من جیبش خالی نبود، هشتش گرویِ نُهَش نبود. میدانستم که با این پولها پولِ چک اول جور نمیشود. عامو هم میدانست. چند شب قبل از موعد اولین چک که جنازۀ متحرک و بیحالم به خانه رسید، همان جای همیشگیش، کنار نیمدری نشسته بود، استکان چای به دست، هورت میکشید و گفت: «هرچی جمعکردی بذار برای دوماه بعد… پول چکِ اول جورشده عامو… خدابزرگه… چکای بعدیِ خودت صاف میکنی باذنالله.» بار از دوشم انگار افتاد و عرقِ تنم به جانم خشک و زبانم از کام کنده شد و دماغم عطرِ چایِ تازهدم را بو کشید و از نهادم خارج شد: «اوفِی…»
برقِ روغنِبادام کفِدستم پخش شدهاست و پهنای انگشتهام چرخ میخورد و مالش میدهد پشت بازوهای عامو را. تَنِ کمجانش رویِ تختِ پِریآیسیویِ بیمارستان، عینهو تنِ نوزادهای تازه بهدنیا آمده است. یک لایه پوست شیشهای و نازک مثل پوستِ پیاز، پخش شدهاست روی رگهای چِغِر و استخوانها و تهماندۀ ماهیچههایِ کمجان و ضعیفش. حتی ریزترین مویرگهای عنکبوتی بدنش هم دیده میشود. عمیقتر که بشوی شاید رد تمام زخمهایی که حتی مغز استخوانش را هم سوراخ کرده بود، از زیر این پوستِ حریری پیداست. تَنَش انگار میخواهد روحش را لختوعور کند مقابل چشمهام. گوشۀ چشمهام میسوزد و تُنُک و نمناک میشود. بعد یک عمر انگار تازه زبان باز کرده باشم. دهان مهر خوردۀ عامو که شلنگ اکسیژن تا ته حلقش را بسته بود، مهر از دهان من برداشته بود. به جسمِ کمجانِ روی تخت و به گودی چشمهایِ صورت استخوانیش خیره میشوم و زمزمهام راه میافتد این گوشۀ سالن. گلوم لِگاه کرده است و حرفهام سبز میشود و نخلِ وجودم از خشکی درآمده و بارگرفته است انگار: «وِییی… عامو حسن!… آقام حسن!… کجا رفت او مردِ چهارشونۀ هیکلی؟… نخلِ تَنِت افتاده… سوخته… چی شدی عامو؟… ناخوشی چه موقع حالا؟… زبونِ تونُم مِی میشه بسته باشه؟… سِیکن! مُنُم!… حرفِته زور میکردی سَرُم یادته؟… امرِته خرماچپون میکردی تو مُخُم یادته؟… هرچی ئی سالا مُرغت یهپا داشت و حرف خودته زدی، اوشَب ولی یکبار گفتی، اما راست گفتی… اعتراف کردی اما چه دیر… ها… تونه احمد پیر کرد!… مونوم پای جفتتا پیر شُدُم… بچه بودُم… حالیم نبود… نه آقایی نه مادری… نه سری نه صاحبی… کی رو حرفت حرف میزد؟ کی زورش بِت میرسید؟ یکی یهدونه دختر کاکایِ شهیدته، بند کردی به تهتغاری پسرت… خواستی اونه سربه راهش کنی، بساط شوربختی جفتمونه به راه کِردی.» دهانم باز شده است بعد سالها. حنجره بندری میرقصد توی حلقوم. گونهها و کفِ دستهام داغ میشود. خاکستر خاطرههام، روی شرارۀ آتش انگار خوابیده باشند؛ زنده، داغ، جگرسوز. حتمی صورتم سرخ شدهاست. پوستِ سبزه وقتی سرخ میشود، سیاهتر از قبل، تکیدهتر و واماندهتر میشود. روسریم را جلوتر میکشم.
سرِ چک دوم بالاخره طلاهام را فروختم. تراشههای گردنبندِ طرحِ خشخاشِ فیروزه، برق میزد توی دستهای خریدار. از احمد فقط همین به من رسید. خودش خریده بود یا عامو؟ نمی دانم. گفتند که هدیۀ داماد است به تازهعروس. تویِ همین خانۀ عامو بود بینِ شِرَنگشرنگِ چِپَک و هلهلۀ زنانِ همسایه و فامیل، زنجیرش را قفل انداخت توی گردنم و بعد انگشتهاش را فرو کرد توی موهایِ فرِ مدلِ بوکسوریش و جایِ چشمهام خیره شد به نگینِ گردنبند. هِبه کرد، اما همیشه چشمش دنبالش بود. نه فقط به گردنبند که به همۀ مالومَنالی که از مادر و آقام بهم رسیده بود، چشم داشت. احمد چشمهاش گرسنه بود. دنبال چی نبود؟ همیشه میخواست کاری کند کارستان. همیشه قرار بود تا چند ماه بعد زندگیمان را زیر و رو کند. لقمۀ شام و صباحِش لافزدن بود. هی میگفت: «خدا دَمِمه داره» نداشت! خدا دَم هیچ حرامخواری را نداشت. خیلی مقاومت میکردم، خیلی تو روش ایستادم. دستِآخر اما خَرَم کرد. نمیدانم چی شد که سر از محضر درآوردم و وکالتنامهاش دادم و سر ِچند ماه، خانۀ شهرکمان، ارثیۀ پدریم از کَفَم رفت و همان آرامش نصفونیمهام هم رنگورو باخت. آوارۀ خانهی عامو شدیم.
عامو هم اما شده بود ملکِ عذاب احمد. احمد خانهگریز شد و از شرمش سمتِ ما نمیآمد و بعد چند وقت هم سنگکوب کرد و خبرش را آوردند که توی اورژانسِ بیمارستان است و در حال احتضار. سرِ چک دوم بالاخره طلاهام را هم فروختم و هرچه را از دخل درآورده بودم یکجا کردم. هرچه زور زدم پولش کامل جور نشد که نشد. چیز زیادی نماندهبود که کامل شود اما دیگر از هیچ جایی امیدی نبود که جور کنم و حساب را پُر کنم. دمدمای موعد چک بود که از بانک زنگ زدند. شمارۀ بانک روی موبایل نیفتاده بود. 0910 اولش بود. خودش گفت کارمند بانکم. صداش حالت خوشی نداشت. مرد غیر رسمی حرف میزد و تُنِ صداش وِل بود و غمزه میآمد انگار.
- دو روز دیگه سررسید چکتون هستا…
سرتکان دادم وگفتم: «بله میدونُم.»
هومی کشید پشت گوشی و ادامه داد: «میتونی حسابو پر کنی؟»
کفِ دستم عرق کرد و نَمَش را به گوشی پس داد: «باذنِ خدا… تلاشِمه میکُنُم.»
هوم دیگری کشید: «بههرحال کمکی خواستی منم میتونم کمک کنم… میتونم وقت بیشتری برات بگیرم.»
حس کردم گِره از صورتم بازشد.
- میتونین؟… پَ چِطو؟… موعد چک دو روز دیگس… با آقای الحویزاوی طِی میکنین؟… بانک مِی ازین کارام میکنه؟…
هومِ سوماش کشیدهتر بود و حالم را بدتر کرد. انگار توی تنم مسِ میکوبیدند. صداش درآمد که: «بانک که نه… ولی خودم میتونم… مایل باشی من باقی موندشو میذارم تا چِکِت پاس شه… تو تا ده روز دیگه به خودم پس بده… بیشتر وقت خواستی، عیب نداره، دوهفته دیگه بده.»
طعم دهانم تلخ شد. همیشه این موقعها همین بودم. صُمبکم. این عادت را که به جانم انداخته بود؟ مادرم؟ آقام؟ عامو؟ چَشم گفتن یاد گرفته بودم و اینکه سرم گرم کار خودم باشد. زورکاری میکردم و عصارۀ جانم را میکشیدم برای باقی و لب از لب باز نمیکردم. فشاری بینِ گرهِ ابروهام حس میکردم و صورتم منقبض شده بود. خودم را جمع کردم و گفتم: «شما بِدی؟… رو چه حسابی؟… بیخبر از بانک؟!…»
هوم نکشید، صداش را صاف کرد. تُنِ صداش کم شد. آهستهتر انگار بگوید: «کار خیره… گمون بد نکنید… قصدم کمکه…»
گفتم: «خو چی اِزاش میخواین؟»
صدای تقتق صفحه کیبورد انگار پیچید توی گوشی: «کنار میایم با هم… میخوام کارتون راحت بشه، نه که سختترش کنم… گفتم که قصدم خیره.»
نفس حبس شدهام را بیرون دادم: « خو…پَ چی؟»
بینیش را بالا کشید: «سه تومن باقی مونده رو من میدم که چک پاس بشه، شَرِّش کم بشه… شما دو هفته دیگه پنج بهم بده…»
یادم نیست چطور تهِ تلفنش را هَم آوردم. فقط یادم است مثل همیشه لال شده بودم. انگار چهارمیخم کرده باشند یکجا. بی که حرفی بزنم، بی که شکایتی کنم. دهانم فشرده بود و حرص و ناراحتی تویِ تَنَم هیزم روی هیزم میگذاشت. حتی اسمش را هم نپرسیدم و اگر خودش هم گفته بود، هیچ یادم نمانده بود.
گونههام میسوزد و اشکهام قُل میکُند. خستگی تابوتوانم را کم کردهاست. از دور پیجر بیمارستان وَنگوَنگ میکند و با مُخَم وَر میرود. به تنِ نزار و پوستِ نازک چسبیده به استخوانِ عامو خیرهام. چند سالی هست که با سرطان میجنگد. پروستاتش متورم شدهاست و خروجی مثانه را قفل کردهاست. تیزآب برمیگردد به کلیهها و کلیهها آن را پس میزنند به خون و رگ و ماهیچهها. عفونت سرتاپاش را گرفته و حالا این ریههاش است که از کار افتاده است. این را دکتراش میگویند، اما خودش حرفش چیز دیگری بود. این ماههای آخر مینشست و بلند میشد، حرفش یککلام بود: «احمد هم خونِمه کثیف کرد و هم رومه پیشِ عاروسُم سیاه!» بعدِ عمری یکبار هم شد که به زبان بیاورد: «از روی اَرونِ که شرمندم… شرمه که زهر شده، ریخته به جونُم و به ئی روزُم انداخته.»
اوایل جنگ که از آبادان آواره شدیم مشهد، بنیاد شهید خانهها را قرضی میداد دستمان. تا زمانِ حیاتِ سرپرستِ خانه واحد در اختیارمان بود و بعدش میدادند به کسی که بُنیاد انتخابش میکرد. هفتهشت سالی که از پایانِ جنگ گذشت، خود بنیاد گفت خانهها را میفروشد به ساکنین فعلیش تا مالکیتش با خودشان باشد. بابام و عامو خردهزمینی یا خانهای یا چیز کمارزشی از کلِ داراییهایِ آبادانمان که خاطرم نمانده چه بود، فروختند و خانههای اینجا را خریدند. مشهد پاگیرمان کرده بود. بعد جنگ برگشتیم آبادان اما شهر دیگر آن شهر قدیم نبود. نخلستان خشک شده بود و از بیست تا نخل یکیش هم سبز نمیشد که انتظار بارِ رطبی ازشان بکشیم. شهر ماتمزده بود. بوی مهاجرت از خانۀ همۀ اقوام میآمد. دوسه سالی نگذشت که فامیل پخشوپلا شدند تویِ شهرهای مختلف کشور. اصفهان، تهران، مشهد، شیراز. ما هم جولوپلاسمان را جمع کردیم و برگشتیم مشهد تویِ خانههای بنیادمان. مادرم همان سالها غمِ ماندگاری توی غربت، سکتهاش داد و جانش را گرفت. چند سال بعد هم، گاز خردل، یادگاریِ آقام از جنگ، نفسش را برید و سایهاش را از سرم کم کرد. شدم بیکس و یتیم. واماندم و واگذاشته شدم به عامو و احمد.
خانۀ بابام، تویِ بلوک چهار یک طبقه بالاتر از خانۀ عامو بود. کل بلوکهایِ شهرکِ خوزستانیِهای مشهد یک طرف، شش تا بلوکِ اول که سهم خانوادۀ شهدا و جانبازان بود یکطرف. حالوهواش، آدمهاش با همۀ شهرک فرق داشت. این تکه انگار قدم که میزدی توش، از درودیوار صدای نوحۀ آهنگران میآمد و هرکدام از واحدِ بلوکهاش، برای خودش یک پایگاه بسیج بود. عامو پدرِ دو شهید و دو تا جانباز بود. آصف و آبد اوایل جنگ شهید شدند و امیر جانباز شد و به خاطر کارش ساکن تهران شد. حبیبه هم قبل حصر آبادان تیر خورده بود به بازوش و بعد از جنگ ازدواج کرد و برگشت شادگان. عامو انگار بزرگ شهرک بود. عزت و احترام داشت. مچ دستهاش را پشتِ کمر، توی هم قفل میکرد. سینهاش ستبر میشد و چرخ میزد دورتادور محوطه و با نگاههاش کلِ اهالی را به فرمان میگرفت.
چشمم یکهو میافتد به بازویِ عامو، خیالاتم پاره میشود. بادکنک پر از آبی زیرِ پوستِ اطراف آنژیوکت سر درآورده است. زردرنگ، بدنما و انگار در حال ترکیدن. جست میزنم از جا و زنگ بالای سرِ عامو را میزنم. لبهام را بهم فشار میدهم و میچرخم و میروم سمتِ پرستارها. هیچکس نیست. بلند صدا میزنم: «خانم پرستار! عامو خو کجاین؟… ئی دستش باد کرده… از سُرُمَن؟ یا چی؟»
پرستار لایِ درِ پشتی را باز میکند: «چه خبره خانوم؟!… آروم… چشم میام.»
بر میگردم و رد میشوم از کنار ردیف اتاقکهای پردهای آبیرنگ، رد میشوم و میرسم به تخت عامو. یکی از پرستارها میآید. چشمم میافتد به پوست پاره شده و آبخونی که پاشیده شده است به اطراف و نَمی که به لباس و ملحفه زدهاست. پرستار غُری میزند و دست بهکار میشود:
- آنژیوکت از رگ بیرون شده… حواستون کجا بود؟
خون، خونم را میخورد. تِلِکی از سایش دندانهام به هم، درمیآید، میخواهم بگویم: «حواس مو کجا بود؟… یا حواس او که آنژوکته زده تو گوشتِ عاموم؟» اما نمیگویم.
او هم دیگر هیچ نمیگوید و به کارش ادامه میدهد. تنِ استخوانیِ عامو زیر ملحفه، جُم نمیخورد. مثل وقتهایی که خودش را به خواب میزد تا با من همکلام نشود. هیچ سروصدایی، دردی، هیچچیز روش اثر نمیکرد.
آن ایام نصف شبی، خسته و بیجان که از مغازه برمیگشتم، اگر بیدار بود، اگر زورش نمیرسید که خودش را به خواب بزند و کمتر باهام روبهرو شود، مینشست روبهروم پای همان نیمدری. چشمهاش میخ میشد توی چشمهام و انگار میخواست که با همان نفوذش که از همان بچگی دلم را از ترس میرُمباند، خیالاتِ هرزِ توی سرم را از ریشه ویجین کند. اما مگر شدنی بود؟ چطور میتوانست؟ اصلش باعث و بانی همۀ مصیبتهام خودش بود. سیاهیِ این دلِ چرکیام هم خودش را ریخته بود توی جانم. چطور میتوانست حالا مرهمَم باشد؟ آن هم من! که توی آن روزهای نحس تمام زورم را بهکار گرفته بودم و هرچه توان داشتم جمع کرده بودم توی دخل، صبح تا شام کار میکردم که آن زجر مزمن و مدام ته بکشد و تمام شود. فکری میشدم که چه میشد اگر پلک روی هم میگذاشتم و بهمنماه میآمد و میگذشت و بعد چشم باز میکردم؟ همهچیز تمام شده و هیچچیز نحس و شومی در من اثر نکرده بود. دیگر برای همیشه خلاص میشدم از سایۀ سنگین عَبودِ الحویزاوی و بالاخره میشدم صاحب ِخانهای که از اولش هم مال خودم بود.
یکشب که خستگی تا مغزِ استخوانم را به زُقزُق انداخته بود و از بازار، هِلِک و هِلِک خودم را کشانده بودم به خانۀ عامو، دیدم که نشسته بود رو به در و آرنج راستش را به زانو تکیه داده بود و با نوکِ انگشتهای پت و پهن و چروک و رنگورو پریدهاش که میلرزید عین منارجنبان، ابروهاش را صافوصوف میکرد و با دست چپ، گیلاس آبی که از حبانه پر کرده بود، سر میکشید. سگرمههاش تویِ هم بود و تا من را دید دستش را از کنار چشمهاش سُراند روی محاسنش. ریش و سبیل مثلِ پنبه سفیدش جُنبید و سرِ حرفهای تازهای را گرفت و گفت: «اَرون… عامو… ئی صحبتا از سَرِ مو گذشته… ولی دلُم میخواد که بوگوم… حالا که کار رسیده به اینجا، حالا که میدونُم مهمون یکی دو روزهاُم… بذار بوگومِت که همۀ ئی سالا، دل تو دلُم نبود تا خونۀ خودمه بِدُم تاوانِ خونهاَت…. میخواستُم ولی نمیشد… چشم وارث دنبالش بود… ئی بِچا، هرکدوم یه سرِ کشور، چشموچارشون به همین خرده مال و مناله… اصلش کم از زندگیمون نرفت به پای خریتهای احمد… نمیشه که همش از حق باقی بزنُم و ماله کُنُم به گندکاریهای ئی پِسَر… دو تا پسر دیگه شهید دادُم، چند بار داغ کشیدُم، ولی هیچکدوم پیرُم نَکِرد… مو پایِ احمد پیر شُدُم… تونُم پایِ هردومون پیر شدی!… عامو ، اَرون!… مونه حلال کن… زن عاموت راست میگفت که هرچی احمد بولکوم بود، نصفِ قدی بود که مو بودُم… ایناشه از مو ارث داشت… زورِت کِردُم که عاروسُم شی و لگد زدُم به بختت… نه که سیاه بختیته بخوام… یک احمد کِلو بود و لَوُز، برا هفت پُشتَم بس بود… نمیتونِستُم بُدُمِت دستِ غریبه… ترسِ بیکَسیت دِلِمه میتِکوند… ولی مو بازُم میگُم عزیزَتی… خدا بزرگه… میگذره ئی روزا عامو… ئی چِکِ آخرُم پاس میکنی… خونۀ آقاتِ پس میگیری!… مونُم سَرِمه زمین میذارُم و بارِ هَمَهمون از سَرِت کم میشه… یه چندوقت دیگهام خو دندون رو جیگر کن.»
باندِ پیچیدهشده دورِ بازوی عامو، دست استخوانیش را تپلتر کرده است. پرستار اینبار آنژیوکت را روی دست، زیر مچ زدهاست. فشار خونش دارد برمیگردد. قلبم تازه از مارش کوبیدن، آرام گرفته است. پوستِ پارۀ دستِ عامو دلم را لرزانده است. درست که یک عمر، سایۀ بعضی کارهاش، زندگیم را تاریک کرده بود، اما دروغ چرا؟ عینِ آقام بود. زحمتم را کشیده بود. هرچه کرده بود، درست یا غلط، محضِ دلسوزی بود. پشت عقابِ صورتِش میشد که گاهی یک کبوتر بیآزار و معصوم بِبینُم که بال میزد و از عقوبت کارهاش شرمنده بود و توی چشمهاش دلدل میکرد.
آنشب که عامو بعد سالها توی چشمام زُل زد و خواست اجاق وجودم را گرم کند، باز پاپی چک دوم شد: «حسابت کامله عامو؟ پسفردا وقتِ چکته.» یکهو فشار قلبم بیشتر شد. چند ساعتی از تماس کارمند بانک گذشته بود. زَهرۀ وجودم ترکید. به عامو چه میگفتم؟ میگفتم که بلای جونِ احمد، خودش را به پیشِ پای من هم انداخته است؟ اما نگفتم. باز چسبِ زبانم به زور باز شد و فقط گفت: «سه تومن دیگه مونده.»
عامو انگشتهاش را کشید به محاسن و خیره شد به گلهایقالی. ساکت ماند اما بیکار نه. دست اگر نمیچرخاند و به دادم نمیرسید، قرض اگر نمیکرد و حساب را پر نمیکرد، چک دوم برگشت میخورد و زبان عبود سرم دراز میشد. عامو زور بود به سَرَم، خودرأی بود، اما همیشه تلخ نبود. دوستُم داشت و دلش هیچ به بدبختیم یاری نمیداد.
درینگدرینگ صدای گوشیم بلند میشود. انگشت میکشم روی اسم حبیبه که روی صفحۀ موبایل میلرزد.
- جانِ دلُم… دخترعامو… میرسونیم خودمونه… ایقد که ئی بلیط هواپیما گرونه… امتحانای علی فردا تموم میشه… یا با قطار میام یا با باس… امیرُم که خو خودت میدونی… یکی میخواد جمعکنِ خودش باشه… یِی دو روزِ دیگه تحمل کن… خدا بزرگه، میرسیم به کمکت… بری سرِ دخلت.
آرامآرام راه میروم و از تخت عامو دور میشوم: «دلنگرون نباش حبیبه… صُب تا شوم که خو اینجا نیستُم… یکی دوتا اهالی شهرک میان تا غروب جام وامیستن… دخله بستُم… کار تعطیله… عاموم خو بیهوشه… دلِ کارکِردن ندارُم…»
به دمِ در خروجی میرسم. آنتن گوشی میزان نیست. خِش و خِشی از گوشی در میآید: «پَ چطو نگرون نباشُم… ئی مدت همش زحمت آقام به پایِ تونه… خدا رو کولِت باشه… اجر ببینی… چی خوشی دیدی به خانوادۀ ما؟… همیشه بارِت بودیم… باذنالله پسفردا مشهدُم.»
هوایِ سردِ بیرون میکشدم سمتِ خودش. صورتم خُنکا میخورد و حالم را تروتازه میکند، دلم اما به هم میجوشد و میپیچد. حرف باز توی حلقومم راه گمکرده و به زبان نمیآید. چشمهام را به هم میبندم و باز میکنم. دلشوره مثلِ جزرو مدِ شَط، میرود و میآید و راه گلوم را بسته. آخر نفس حبس میکنم توی سینه. دل یکدله میکنم و میگویم: «ایشاالله… بحق فاطمه سلامت برسی… ولی دخترعامو… خاکبهدهنُم… سختُمه گفتنش… ولی خو چاره چیه؟… حال عامو بهراه نیست… اوضاش معلوم نمیکنه تا کی دووم میاره… وقتی خو نداره… دست بجنبون عِینی… زودتر بیا… بد به دلُم افتاده حبیبه.»
بغضش انگار ترکید. صداش لرزید و آهنگِ نوحه گرفت: «وِییی… نگو خواهر… نگو اَرون… حبیبه نباشه او روزه نبینه… میخوام بیام دستشه بگیرُم بَرِش گَردونُم آبادان… با پای خودش بیان خونۀ نخلستونشه جالی بگیره… باز نِیهَمبونِشه دست بگیره… عینِ او قدیما.»
عامو نِیاَنبان میزد. لپهاش را بادکنک میکرد و پر زور میدمید توش. بالاتنه را ریز تکان میداد و انگار رگ و اعصابش به ما وصل باشد، خانههای توی سرِ ما را هم میتِکاند. سوزِ نَواش گرد میگرفت از خیالاتمان.
بعد از پاس شدن چکِ دوم افتاده بود دنبال وامِ دیگری که بدهدش به من و از فشاری که افتاده بود روم و استخوانهام را له میکرد، نجاتم دهد. وام را جورکرد. چه شد که از پسش برآمد؟ نمیدانم، اما میدانم که مثلِ اسپند روی آتش قرار نداشت. فکری شده بود که روزهای آخرش است و تا روحش از هم نپاشیده و تَنَش فرونیفتاده و تا هنوز فرصت هست، باید کلک این مصبیت را از ریشه بکند. هفتهشت روز قبل از سررسیدِ چکِسوم، مبلغ وام به حسابم واریز شد. پساندازِ دخل را که علاوه کردم، چیزی بیشتر از مبلغ چک تهِ حسابم نشست. همان شب انگار، بند از وجودش باز شود، گل از گلش شکفت. دشداشه به تن کرد. رفت انبار و نیانبان به دست برگشت. گرد از روش گرفت و بعد از سالها، دردِ گره و بغضِ توی گلوش را خالی کرد در نیانبان. گلوش هُرم گرفت و راه باز کرد توی جانِ من و وجودم را گرم کرد. نیانبان که خاموش شد پیرمرد انگار دلش آرام گرفت. آرام مثلِ نوزاد تازه از بطن خارج شده خوابید و من چه میدانستم که آنقدر سبک شده باشد که دیگر از خواب بلند نشود. چه میدانستم که در این مدت، جسمش از عفونت درد میکشد و محضِ خاطر من هیچ زبان نمیجنباند و نمیگوید. صباح که دیگر از جاش بلند نشد اهل و اهالیِ شهرک را خبر کردم و اورژانس آمد و عامو را آوردیم بیمارستان.
گوشی را قطع میکنم و پشتِ دست را میکشم پای چشمهام. پشت دستم از رطوبت یخ میکند. به خودم میآیم. چقدر گذشته؟ عامو تنهاست. پاهام را هل میدهم سمت جلو و نیمه میدوم سمتِ پِریآیسیو. ردیفِ سنگهایِ نویِ کفِ بیمارستان هم از جلوی چشمهام میدود. انگار ذرهذره آشوب میریزد توی جانم. یادم رفت به پرستار بگویم که تا برگشتنم، مراقب عامو باشد. چیزی درونم دستوپا میزند و خودش را بالا میکشد. قلبم باز مارش میکوبد. میرسم به تخت عامو و پرده را کنار میزنم. عامو همانجاست. آرام، ساکت، نخلِ تَنش زیر ملحفه هیچ تکان نخورده و به پهلوی راست خوابیده است. چشمم میافتد به صفحۀ ونتیلاتور. فشارش روی چهار است. درجا چرخ میزنم و میدوم به سمتِ پرستارها. تُنِ صدام دست خودم نیست: «فشارش رو چاره… آی کجایین؟… فشارش افتاده.»
تا پرستارها و رزیدنت شیفت، دورِ عامو جمع شوند، جانم به لبم میآید. چند قدمی تخت ایستادهام و جستوخیز پرستارها و رزیدنت را نگاه میکنم. دارند سیپیآرش میکنند. سینهاش را لخت کردهاند و با هر فشار الکترودها، بالاتنۀ عامو بالا و پایین میپرد. خیرهام و ساکت. دهانم باز مهر خورده است و زبانم به کامم چسبیده. تَنم به رعشه افتاده است. چند روز است که درست و حسابی نخوابیدهام؟ نمیدانم. دیروز و دیشب که هیچ پلک روی پلک نگذاشتم. تا خود صبح، خیالات توی سرم را چنگ میزد. ترس و استرسِ گرفتاری تویِ هچلِ دیگری بدنم را لَس کرده بود. دیروز موعدِ چک آخر بود. خوشیِ پر بودن حساب یک شبانهروز هم نکشید. عامو که بستری شد، هزینههای بیمارستان هوار شد روی سرم. بخشی از پول را همان اول میگرفتند. امیر تنها پسرِ عامو، خودش بستری بود و گرفتار هزینههای خودش. از حبیبه هم که انتظاری نبود. اختیار حساب پسانداز و موجودیِ خود عامو هم که با من نبود. رمزی هم از کارتهاش نداشتم. از بانک پاپی شدم، اما میگفتند بدون وکالت هیچکاری نمیشود کرد، مگر صاحب حساب فوت کند.
دستم دوباره توی حنا مانده بود. دوباره دلنگرانی کسری پول، مثلِ خوره به جانم افتاده بود. داشت همهچیز ختم به خیر میشد اما دمِ آخر باز روزگارم کنفیکون شد. آفتاب دیروز که به زوال رسید و ناامیدی که تا ته افق جان گرفت و فکرِ برگشت خوردن چک، توی جانم خودش را داد. یکهو پیامکهای بانک سرازیر شد توی گوشیم.
- مشترک گرامی، کسری وجهِ حساب شما به مبلغ 1.300.000 تومان توسط بانک جبران شده و چک شما تسویه شد. لطفا صبح فردا به بانک مراجعه فرمایید.
گیج و گنگ و سردرگم، حرارت از صورتم بالا میزد و خونم به جوش میآمد. مشتم گره شد و نوک ناخنهام فرو رفت توی گوشت. کار خودش بود؟ همان کارمند؟ چطور ممکن بود؟ با خودم بلند حرف میزدم: «مِی میشه؟… بانک مِی میتونه؟… نکنه؟… مو؟… نزول بگیرُم… خودش سر خود ئی کاره کرده؟… اِی تنت به خاکِستون بلرزه احمد… همی نزولخوریِ تو مونه به ئی روز انداخته… زور زدُم، جونُم به لب رسید که نکبتشه از زندگیم بگیرُم… حالا خودُمُم نزول بگیرُم… اونوم زوری؟… نخواسته؟… نجاسته به نجاست بشورُم؟… اِی خونۀ نزولخور خراب!»
سودازده شده بودم. فکرم انگار درست کار نمیکرد. بدگمانی افسار ذهنم را گرفته بود. فکر میکردم لابد همان کارمند این کار را کرده و با سامانۀ بانک بهم پیامک داده است. اما چطور ممکن بود؟ اگر اینکار را کرده بود که نمیگفت بیایم بانک و خودش پیامک میفرستاد. عقلم به هیچجا قد نمیداد. فکرم کار نمیکرد. اینقدر گرفتار عامو بودم که حتی نمیدانستم چقدر کسری دارد حسابم؟ بانک چقدر قرار است سود بگیرد؟ چه فکری توی سر آن کارمند است؟ چه نقشهای دارد؟ چه کاری از دستم برمیآید؟ نکند قصد آبروم را دارد. بعد از آن همه گلهای که پیش خدا از احمد کرده بودم، حالا خودم پیش روش خجل بودم. نمیدانم چرا همهچیز توی هم پیچ میخورد. چرا هرچه هم میزدم گلآلودتر میشد. عامو کجا بود؟ کجا بود که پی این کار را هم میگرفت و خلاصم میکرد. چه پشتم خالی شده بود. نخلِ پیرم، تکیهگاهم عامو.
الکترودها توی دستِ دکترِ شیفت، ذرهذره از سینۀ عامو فاصله میگیرد. ونتیلاتور دینگدینگ میکند و موجِ ضربان ِقلب، روی صفحهاش به رقص میافتد. عامو هنوز همینجاست. دکتر آستین میکشد به پیشانی و لب میجنباند، با پرستار حرف میزند. هیچ نمیشنونم انگار. کپ کردهام این گوشۀ سالن. پرستار میآید سمتم و حرف میزند و نامفهوم میشنوم: « خودت خوبی؟… خوبی؟… بیا بریم… فعلا خوبه… بیا یه آبی بهت بدم.» دستم را میگیرد و میبرد سمتِ اولین صندلی: «بشین فشارتو بگیرم. رنگورو نمونده به صورتت… شکر خدا… بهخیر گذشت.»
تا مینشینم چشمهام سُر میخورد سمتِ آینۀ روبهروم. این من بودم؟ کبودی به صورتم نشسته است. پلکها و گونههام از زور بیخوابی پف کردهاست. چشمهام بهزور باز میشود، انگار کتک خورده باشم، صورتم عینهو نان تافتون است. هروقت اینطور میشدم احمد بهم میگفت: «خسروچینوی». احمد میگفت و عامو اخمش میکرد. قربان اخمت عامو که همیشه دلم را نمیلرزاند، میشد که گاهی هم دلگرمیم باشد.
دیروز تا روز شب شود و شام به سحر ختم گردد و وقت رفتن به بانک برسد، یکبار کامل قبض روح شدم. دمِ درِ بانک حس میکردم تا خرخره توی مِنهول گیر کردهام. دماغم بوی بد گرفته بود. دهانم تلخی داشت. چشمهام تار میشد و از زور بیخوابی، دودو میکرد. روی پاهام بهزور ایستاده بودم و تلوتلو میخوردم. در که باز شد، بانک غُلغُلۀ آدم بود. همهمۀ آدمها و صدای پیجر توی هم میپیچید و دلآشوبم میکرد. کجا باید میرفتم؟ چه باید میکردم؟ نه اسم آن کارمند را میدانستم و نه دیده بودمش و نه حتی صدایش یادم مانده بود. آن چند دقیقه چطور گذشت؟ معلق بین آسمان و زمین. صدای کارمند باجۀ چک توی سرم پیچ میخورد. کارمند بانک، خانۀ پرش پنجاه سالش بود. کف سرش برق داشت و لایه موی کمجانی رویش را پوشانده بود. چشمهاش را چرخاند سمت من و از بالای عینک نگاهم کرد: «مبلغ کسری نسبت به کلش، رقمی نبود… با رئیس بانک هماهنگ کردم و برانکه چک برگشت نخوره از محل بانک، مبلغ رو کامل کردیم… میتونین برین با رئیس بانک هم صحبت کنین… از طرف بانک فقط یک هفته وقت دارین… حساب که پر بشه خودکار 1300 از حسابتون کم میشه.» زبان، خشک و بیجان تویِ دهانم تکانی خورد: «مِی میشه؟… بانک مِی میتونه… همون 1300 کم میشه؟»
دستۀ کاغذ کوچکی را بین انگشتهاش یکدست میکرد و روی میز میکوبید: «بله… چرا نتونیم… بده که کاری از دستمون بربیاد؟… نگرونم نباشین… برین تا یک هفته دیگه حسابو پرکنین.»
آب قند سرازیر میشود و روی زبان و خنکاش به کامم جان میدهد. به حال میآیم. چشمم به چشمهای تویِ آینهام خیره است. وجودم یک آن خالی کرد. یا شاید هم از مدتی پیش، ذرهذره خالی شده بود، بعد اینکه عامو گفت، میمیرم و بارم از دوشت کم میشود. تنم یخ کرد. انگار که دوشِ سرد گرفته باشم. دنیا بیعامو چه شکلی است؟ از این به بعد صبح تا شام دویدن برای چیست؟ به پنجاه سال نرسیده، قرار است تکوتنها تویِ شهرک و در این شهر غریب بمانم؟ ماندن توی این غربت به امید عامو بود. مشهد که شهرم نبود. ولی مگر آبادان شهرم است؟ بیعامو همهچی یخ میکند. حتی اشک، حتی آه. لب از لبم جدا میشود و صدایی ازم در میآید: «عامو بلند شو! پاکوره برات میذارُم. حلیمِته بار میکُنُم. گرد از نی همبونِت میگیرُم… عامو همهچی خلاص شد… قماره اَرون از ئی به بعد شکنجهگاهُم نیست… عامو وَخی… ئی شهرکه بیتو شکنجهگاهه…»
یک دیدگاه
چقدر حس و طعم و رنگ وبو و حرف هاصّ خودش داشت. ذهنم پر شده از این سوال که جنگیدن با علتها و پیروز شدن بر اونا آیا برای همه میشه یه سکوی پرش، یه آرامش خاطر هر چند مقطعی؟ یا مثل ارون یه موج عمیق تنهایی میاد و به قصد غرق کردن باهات زورآزمایی میکنه؟ گریه کردم نه برای آنچه بر ارون گذشت، بلکه برا چیزی که ولو به چند ساعت پیش روی ارون بود؛ بیکسی.