اکثر مردم دربارۀ کارمندان بانک، تصورات غیرصحیحی دارند، یا لااقل در زمان حاضر خیلی با واقعیت تطابقی ندارد. از حقوق و وامهای نجومی گرفته تا تسهیلات رفاهی و حتی این تصور که از برخی اختلاسهای کلان، سهمی هم به کارمندان بانک رسیده است. (دیدم که میگم!) برخی از این افکار هم به قدری شگفتآور است که آدم فکر میکند در برابر دوربین مخفی قرار دارد. به گوش خودم از عاقلهمردی با ظاهر مذهبی شنیدم که: «این تحویلدارهای بانک هرچقدر پول زیاد بیارن، آخر وقت واسه خودشون برمیدارن!» و کور شوم اگر دروغ بگویم زن جوان متشخصی را دیدم که اصرار داشت از منبع موثقی شنیده است که: «کارمند بانک اگر کسری بیاره، از حساب بانک پرداخت میشه، واسه همین اگر من ببینم اون پول اضافه بهم داده، برنمیگردونم، چون اون که از جیبش نمیده!».
البته تمام تصورات مردم اشتباه نیست و برخی شنیدههای آنها صحیح است که باعث شده نگاه همدلانهای نیز با کارمند بانک داشته باشند. از جمله:
– ساعت کار بانک «از» دارد ولی «تا» ندارد و تا زمانی که حسابها بالانس نباشد، باید به کار ادامه داد.
– چیزی به اسم ساعت ناهار و نماز وجود ندارد و باید به لطائفالحیلی به این امور رسید و بسیاری از کارمندان بانک به این دلیل که ممکن است یک روز ساعت ۱۲ ناهار بخورند، یک روز ساعت ۱۶ و یک روز اصلا ناهار نخورند، دچار بیماریهای مختلفی هستند.
و البته این ضربالمثل طعنهآمیز که: «تحویلدار بدون کسر صندوق، مثل عروس بدون جهیزیه میمونه!»
از خاطرات شخصیام در این کسری و فزونیهای صندوق میگذرم و به روایت یک ماجرای تراژیک میپردازم:
در روزهای پر آشوب سال ۸۸، در شعبهای نزدیک به چهارراه سرچشمۀ تهران مشغول بودم. منطقهای که محل تلاقی فروشندگان دو صنف لوازم خانگی و لاستیک ماشین بود. یک روز یکی از قدیمیترین و بهترین مشتریان این شعبه که اینجا با لفظ «حاج آقا» از وی یاد میکنیم، به همراه پسر جوانی وارد شعبه شد و او را اینگونه معرفی کرد: «ایشون برادرزاده و حسابدار جدید منه، همهجوره هواش رو داشته باشید.»
و ما هم طبق روال شعبه، با افتتاح حساب و صدور دسته چک و… تکریم لازم دربارۀ این مشتری Vip را انجام دادیم.
ناگفته نماند که در این شعبه به دلیل اینکه اکثریت قریببهاتفاق مشتریان خاص، از سرشناسان صنف خود و طبعا بسیار گرفتار بودند، روال کار اینگونه بود که شاگرد مغازه یا کارمند شرکت، که قبلا توسط آن مشتری معرفی و تأیید شده بود، با دفترچه یا کارت صاحب حساب به بانک مراجعه میکرد و کارهای وی را انجام میداد.
به هر روی، پسر جوانِ روایت ما، هر روز چندین بار به بانک مراجعه میکرد و کارهای عموی متمول خود را که برای فرار مالیاتی بخشی از موجودی حسابهایش را به حساب فرزندانش منتقل میکرد، انجام میداد و البته هرازگاهی بخشی از این وجوه را به حساب خودش منتقل میکرد که از دید ما در ادامۀ همان فرایند فرار مالیاتی تلقی شد و حتی وقتی هم به صاحب حساب اطلاع دادیم، گفت: «مشکلی نیست، با من هماهنگه.»
چند ماه گذشت… یک روز همین جوان ماجرای ما، در حالی که چشمهایش از ذوق، برق میزد، وارد شعبه شد و به سمت من آمد:
– سلام آقا مهدی، یه دقیقه میای بیرون؟
– سلام داداش، شرمنده، نمیبینی چقدر شلوغه؟ باشه آخر وقت.
– آخه آخر وقت دیره، نمیشه الان بیای؟
– نه داداش، حالا بگو چیکار داری؟
– یه جنسیس قرمزِ مامان خریدم، میخوام بیای ببینی.
– مبارکت باشه، ایشالا چرخش واست بچرخه، باشه یه وقت دیگه.
دستی تکان داد و رفت. من هم که از دنیای ماشینها خیلی سر درنمیآوردم و البته هنوز هم سر درنمیآورم، مشغول کار شدم و موضوع را فراموش کردم.
چند روز بعد، هنگام نوشیدن چای آخر وقت در کنار همکاران، به ناگاه به یاد این قضیه افتادم و آن را تعریف کردم. با تعجب نگاهم کردند و بحث آغاز شد:
– میدونی قیمت جنسیس چنده؟
– این پسره چند ماه پیش که اومد اینجا پول یه کت نداشت که تنش کنه.
– مگه این کارمند عموش نبود، چقدر حقوق میگیره که جنسیس بخره؟
یکباره همه به جنبوجوش افتادند؛ صورتحساب چند ماه گذشتۀ او چک شد و حقیقتی تلخ آشکار شد. همه بهت زده بودیم. مبلغی که او طی این مدت کمکم به حساب خودش ریخته بود، حدود پانصد میلیون تومان بود!
نگاه نکنید با رقمهای بالای اختلاس در این سالها، این مبلغ خیلی به چشم نمیآید. برای تصور دقیق این مطلب، به این نکته دقت کنید که من چند ماه قبل از این واقعه، یک خانۀ ۴۰ متری را با حدود ۵۰ میلیون تومان خریده بودم. بگذریم که بعدها، ترکشهای همین اتفاق مجبورم کرد آن را بفروشم و هنوز مستأجر هستم!
موجودی باقیماندۀ حساب، حدود ۱۵۰ میلیون بود که بلافاصله آن را مسدود کردیم و رئیس شعبه با آن مشتری ویژه تماس گرفت و درخواست کرد فردا صبح به شعبه سر بزند و البته چیزی از قضیه نگفت.
فردا صبح حاج آقا آمد و رئیس با او صحبت کرد، ولی در کمال ناباوریِ ما، باز هم او خوشبین بود و قضیه را صرفا یک اختلاف حساب تلقی کرد و با برادرزادهاش تماس گرفت و از او خواست فردا به شعبه بیاید.
صبح روز بعد با اضطراب زیادی سر کار رفتم. یک ساعتی گذشت، حاج آقا و دقایقی بعد برادرزادهاش که عامدانه حتی با اسم مستعار از او نامی نمیبرم، چون کامم تلخ میشود، وارد شدند و برای جلسه به دفتر رئیس رفتند. قبل از شروع جلسه، رئیس بیرون آمد و من را کناری کشید و پرسید:
– مهدی! خیالم از تو راحت باشه؟
بهت زده بودم:
– یعنی چی رئیس جان؟
– من میخوام محکم با طرف حرف بزنم، صددرصد از طرف تو مطمئن باشم که خبری نداشتی یا پسره چیزی بهت نداده؟!
بدنم یخ کرد. پاهایم شل شد. چشمم سیاهی رفت، دست به دیوار گرفتم که زمین نخورم.
با صدایی خفه از ته گلو گفتم:
– بله آقا… خیالت تخت باشه.
این را گفتم و چشم بستم که رئیس اشکم را نبیند. حرفم که تمام شد رئیس سری تکان داد و داخل رفت. من هم همانجا روی زمین نشستم. بوی تند قهوه از داخل اتاق رئیس مشامم را پر کرد. آن لحظه دلم شکست که چرا رئیس با این همه مدت آشنایی، این سؤال را از من پرسید، ولی بعداً حق را به او دادم، زیرا همین سؤال او از پسرک در مقابل عمویش و پاسخ او مبنی بر بیاطلاعی من، مهمترین نقش در اثبات بیگناهی من و تغییر جایگاهم از همدست متهم به مطلع پرونده داشت.
جلسه که تمام شد، من پشت باجهام مشغول کار بودم و از دور دیدم حاج آقا و پسرک با رئیس خداحافظی کردند و رفتند. با چشمهای گرد شده به رئیس نگاه کردم. با دست اشاره کرد به کار ادامه دهم.
به هر زحمتی بود تا آخر وقت صبر کردم. به محض بسته شدن در شعبه، به سراغ رئیس رفتم:
– آقا پس چی شد؟
– نگران نباش. قرار شد پولها رو پس بده.
– چرا گذاشتین بره رئیس؟ فرار میکنه.
– نه بابا! با هم کنار اومدن.
دیگر چیزی نگفتم و به خانه رفتم. با ذهنی پریشان البته. فردای آن روز، دورۀ آموزشی حسابداری داشتم و به شعبه نرفتم. حدود ساعت پنج بعدازظهر بود و من به باشگاه رفته بودم. روی تردمیل بودم که گوشی زنگ زد و صدای دلنشین مرحوم آمیز عبدالکریم حقشناس قطع شد. از آنجا که هیچ چیزم به آدمیزاد نرفتهاست، هنگام ورزش هم به جای گوش دادن به دوبسدوبس، فایل سخنرانی گوش میدادم. گوشی زنگ خورد. همکارم پشت خط بود:
– مهدی! سریع بیا شعبه.
– چی شده آرش؟
– پسره وسایل خونهاش رو جمع کرده، گوشی رو هم خاموش کرده و فلنگ رو بسته…
به زحمت دستۀ تردمیل را گرفتم که زمین نخورم. به سختی خودم را تا اولین صندلی کشیدم و نشستم. سرم را به دیوار تکیه دادم.
وقایع روزهای بعد چنان روحم را خراش داده که مانند تصاویری گسسته از هم، پیش چشمانم رژه میرود:
مشتریِ وحشتزده ساعت ۶:۳۰ صبح سراسیمه به شعبه آمد و خبر فرار پسرک را داد.
تمام همکاران در استرس شدید غرق بودند.
معاون شعبه به شدت سعی در مخفی نگه داشتن موضوع داشت، زیرا معتقد بود اگر حراست بانک متوجه شود، حتی اگر شاکی رضایت دهد، آنها ما را رها نخواهند کرد.
رئیس شعبه با تلاش فراوان و استفاده از رفاقت شخصی، مشتری را مجاب کرد به جای بانک، از برادرزادهاش شکایت کند.
من به عنوان مطلع به دادگاه فراخوانده شدم، اما وقتی قاضی، پرونده را به طرف صورتم پرت کرد و تهدید کرد که یک هفته وقت دارم آن پسرک را که همدستم بوده معرفی کنم وگرنه بازداشت خواهم شد، به قدری استرس داشتم که قلبم در آستانۀ انفجار بود. البته بعدها دوست وکیلی برایم گفت که قاضی اصطلاحا قصد یکدستی زدن را به من داشته تا ببیند با مظنون فراری مرتبط هستم یا نه. وگرنه اگر یک درصد احتمال میداد در قضیه دخیل باشم، بلافاصله بازداشتم میکرد.
و باز من که از شدت نگرانی، بخشی از محاسنم دچار ریزش شد و تا مدتها به اندازۀ یک سکۀ دو ریالی روی چانهام کچلی داشتم.
و باز هم من که وقتی مشتری تهدید کرد که باید هزینههای دادگاه را ما پرداخت کنیم وگرنه از ما هم شکایت میکند، مجبور شدم برای پرداخت این هزینهها، فیش ثبتنام حج عمرۀ خودم و همسر و دخترم را بفروشم و دیگر هرگز فرصت ثبتنام پیدا نکردم. این جنگ اعصاب هر روزه ادامه داشت تا دوسه ماه بعد که طبق روال بانک مبنی بر تعویض محل کار هر کارمند بعد از تقریبا هر سه سال، به شعبۀ جدیدی منتقل شدم. همان روز که به شعبۀ جدید رفتم، معاون شعبه تماس گرفت:
– سلام مهدی جان. خوبی؟ شعبۀ جدید خوبه؟
– سلام دکتر جان. خدا رو شکر.
– امروز دوباره حاجی اومده بود، دید نیستی یهو شوکه شد. میگفت کجا فراریاش دادین!
– ای بابا… این انگار بیخیال من نمیشه. مگه این پسرۀ بیشرف که پولها رو برده فقط پیش من اومده؟ به جز من چهار نفر دیگه هم دخیل بودن. چرا این فقط به من گیر داده؟ فقط به جرم اینکه پسره چون پرسپولیسی بود، با من بیشتر گرم میگرفت؟ این همه تاوان بابت هزینه وکیل و دادگاه رو هم که فقط من دادم. آقا من دیگه مغزم نمیکشه. من نوکرتما، ولی دیگه اسم این آدم رو جلوی من نیار. بگو بره شکایت کنه. هرکاری میخواد بکنه.
بعد از این حرف، دیگر تماسی در اینباره از شعبۀ قبلی نداشتم، ولی همکاران با پیامک، به حساب خودشان میخواستند مرا در جریان وقایع قرار دهند، اما در حقیقت تشویش و اضطرابهای من را افزایش میدادند. اصلا نمیتوانستم زندگیام را به مسیر معمول برگردانم. هرکس را که میدیدم، از دوستان گرفته تا اقوام، فقط خواهش میکردم که برای خلاصیِ من از این مصیبت دعا کنند.
چند ماه دیگر هم گذشت. یک روز عصر سوار بر مترو از شعبه به خانه برمیگشتم. گوشی زنگ خورد، ولی داخل تونل بودم و آنتن نداشتم. از تونل که بیرون آمدم، در حالیکه به ایستگاه نزدیک میشدیم، همانجا تماس گرفتم و در حین حرکت برای پیاده شدن صحبت کردم:
– سلام آرش. چی شده؟ نکنه دوباره خبری از…
– آره. خواستم بهت خبر بدم.
– وای. جون مادرت ول کن.
– نترس خره. خبر خوشه.
-خوش؟
– آره. امروز حاجی اینجا بود. تعریف کرد که پلیس رد پسره رو زده بود. میفهمن رفته چابهار و رفته از پاکستان با پولها کلی موتور سنگین آورده. دیروز ظهر وقتی داشته میرفته موتورها رو تحویل بگیره، کشته میشه.
خشکم زد. به کندی روی صندلیهای ایستگاه نشستم:
– یعنی چی؟
– وقتی این بابا سوار ماشین بوده، تو پاکستان زلزله اومده بود، بعد یه پس لرزهای تا چابهار میاد، ماشین این چپ میکنه، کوبیده میشه به تیر چراغ برق و درجا تموم میکنه.
یادم نیست دیگر چه دیالوگهایی ردوبدل شد. چشم بستم و سرم را از عقب به دیوار تکیه دادم.
دوباره گوشی زنگ زد. حسوحالی برای جواب دادن نداشتم. ولی طرف دستبردار نبود.
بدون اینکه به صفحۀ گوشی نگاه کنم جواب دادم:
– بله؟
– چطوری پسر؟
صدای رئیس شعبۀ قبلی را شناختم. با همان لحن داشمشتیوار. خیلی با ما رفیق بود. خصوصا که فوتبالی بود و شدیدا هم پرسپولیسی. حتی ما با هم استادیوم رفته بودیم.
-آرش بهت زنگ زد؟
– آره آقا. من هنوز گیجم.
-چرا گیج باشی؟ این همه کار پیرمرد، پیرزنها رو راه مینداختی و دعات میکردن، یه جا باید به درد بخوره دیگه.
– خدا از دهنت بشنوه آقا.
– میدونم میخوای بری خونه یه شب با آرامش سر رو بالش بذاری. فقط یه خاطره بگم و برو.
– جونم آقا؟
– یادته که من با علی آقا پروین رفیق بودم.
-بله آقا. کلی عکس داشتین با هم.
-یادمه ماه رمضونها که هر شب علی آقا طبقۀ بالای «سورتمه» افطاری میداد، بعضی خبرنگارها که شیتیل میخواستن و علی آقا بهشون نداده بود، هم میومدن اونجا چتر وا میکردن، هم بعد از لیسیدن سفره، تیکه مینداختن که حکمتش چیه الکی انقدر خرج میکنه و هر شب افطار میده؟ تازه اونم وقتی نصف مهموناش دیوونههای پشت امجدیه هستن. خلاصه گذشت… رسید بازی آخر فصل. ما سه امتیاز از استقلال عقب بودیم. هفتۀ آخر اونها تو انزلی با ملوان داشتن، ما تو تهران با سپاسی. یهو در عرض چند دقیقه معجزه شد و اون ور اونا گل خوردن و ما اینجا زدیم و خلاص. قهرمان شدیم رفت. آخر بازی که خبرنگارا اومدن سراغ علی آقا، یکی از همونایی که تیکه مینداخت، رفت که مصاحبه بگیره. علی آقا یه نگاه چپ بهش کرد بعد با همون لحن باحال خودش گفت:
– ببین! من که باهات مصاحبه نمیکنم، ولی حالا فهمیدی حکمت اون سفرۀ افطاری واسه دیوونهها چیه؟!
خندهام گرفته بود، ولی حس خندیدن نداشتم. رئیس که خداحافظی کرد، گوشی را خاموش کردم. نگاهم روی دختر جوانی خیره ماند که از دور به سمت قطار مترو میدوید تا خودش را به درِ درحال بسته شدن برساند.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!