شمارۀ 25 به باجۀ 5

5
102 بازدید
🔗 کپی لینک
New Project(65)

دکمۀ شماره‌خوان را زدم:

  • شمارۀ 25 به باجۀ 5.

تا شمارۀ 25 از جایش بلند شود، بیاید و تیغ ساق دست‌هایش را روی باجه‌ام یله کند، رفتم توی فکر. رئیس شعبه قرار بود برایم نامه بزند. می‌خواستم بعد از نود و بوقی، رئیس صندوق بشوم. پنج دقیقه یک‌بار اتوماسیون را چک می‌کردم که ببینم رونوشت نامه را به من ارجاع داده یا نه، که کارتابلم خالی بود.

  • سلام!

شمارۀ 25 بود. چک داد با کارت ملی‌اش:

  • هفت میلیون پول نقد می‌خوام. پانزده میلیونم چک بانکی.

سلام کردم و دو تا فیش گذاشتم روی میز:

  • ایران چک ندارم. ده تومنی بدم؟

 سری به نشانۀ تائید تکان داد. فکرم درگیر نامۀ‌ ارتقای شغلی‌ام بود. یعنی کارگزینی قبول می‌کرد؟ هفده بهار از اولین روز استخدامم در این بانک می‌گذشت. همۀ هم‌دوره‌ای‌هایم یا رئیس شعبه بودند یا معاون شعبه. فقط من مانده بودم. اسمش را گذاشته بودم بدشانسی شغلی. نام دیگری برایش پیدا نمی‌کردم. دلیل دیگری هم برای این همه سال درجا زدن نبود. شمارۀ 25، فیش‌های پر کرده را گذاشت توی دریچۀ باجۀ شیشه‌ای و زل زد توی چشم‌هایم. گفتم:

  • بفرمایین بشینین. صداتون می‌کنم. کار‌تون طول می‌کشه.

شمارۀ 25 مطیع و آرام رفت و روی صندلی مشکی که تقریبا یک متر با باجه‌ام فاصله داشت، نشست. اطلاعاتِ برداشت از حساب را تندوتند توی جاهای خالی پردازش‌های سامانه ریختم. فیش‌ها را پرفراژ[1] کردم. از جایم بلند شدم و فیش چک بانکی را تحویل معاون شعبه دادم. میز معاون شعبه با فاصله‌ای چند متری از همۀ باجه‌‌ها قرار داشت، بقیۀ کارها با او بود. حالا باید هفت میلیون پول از توی گاوصندوق می‌آوردم و به شمارۀ 25 می‌دادم. توی رفت‌وآمدهایم دیدم که مردی آمد و روی صندلی کناری شمارۀ 25 نشست. با هم خوش‌وبش می‌کردند. دست مردِ تازه‌وارد بعد از چند لحظه رفت پشت گردن شمارۀ 25. انگار همدیگر را می‌شناختند. هفت میلیون را از توی چهار نخ درآوردم و آن‌ها را داخل یکی از پاکت‌های خاکی‌رنگِ بانک ریختم. پاکت را گذاشتم روی باجه، نگاه‌شان کردم و گفتم:

  • تشریف بیارید، پول‌تون.

دوست شمارۀ 25 آمد و پاکت را برداشت و دوباره برگشت سر جایش.

پشت میز معاون شعبه رفتم و فیش و چک بانکی صادر شده را از او گرفتم. وقتی برگشتم پشت میز خودم، مرد تازه‌وارد توی شعبه نبود. توی ذهنم گذشت که لابد او زودتر رفته بیرون و منتظر شمارۀ 25 مانده است. تا شمارۀ 25 اطلاعات روی چک را با فیش مطابقت دهد، دوباره کارتابلم را بررسی کردم. ردیف‌های موازی توی صفحۀ اتوماسیون[2] خالی از هر نامه‌ای مرتبط با من بود. شمارۀ 25، پایین برگه را امضا کرد. فیش را از او گرفتم و توی کازیه[3] کنار دستم گذاشتم:

  • خوش اومدید.

و دکمۀ شماره‌خوان را فشردم.

  • شمارۀ 27 به باجۀ شمارۀ 5.

شمارۀ 27 با عجله آمد و مُشتی پول روی باجه‌ام گذاشت. حالا شمارۀ 25 و 27 پشت باجه‌ام ایستاده بودند.

  • صبر کن آقا. کار من هنوز تموم نشده.

شمارۀ 25 بود که با چشم‌هایی منتظر نگاهم می‌کرد. شمارۀ 27 پول‌ها را جمع کرد و کناری ایستاد. گفتم:

  • کار شما مگه تموم نشد؟ پول و چک رو گرفتید دیگه!

اینجا بود که صدای شمارۀ 25 مثل وردی جادویی، صدای دستگاه شماره‌خوان‌، پول‌شمار تحویلدارها و گفت‌وگوی خانمی با موبایلش را قطع کرد.

  • پول؟ کدوم پول؟ شما به من پولی ندادی!

شده بودم نقطۀ کانونی نگاه همه مشتریان و همکارانم. رئیس شعبه را نمی‌دیدم اما می‌دانستم دست‌وپایش در حال لرزیدن است و هر اتفاقی که بیفتد به ضرر من خواهد بود.

  • آقای محترم! داد نزنید لطفا. شما هفت تومن پول می‌خواستید با یک چک بانکی. پول توی پاکت بود که دوست‌تون برد. اینم از چک بانکی دیگه!

صدایم آشکارا می‌لرزید. تنم داغ شده بود و از توی گونه‌هایم گرما بیرون می‌زد. قطره‌های عرق از پشت کمرم سر می‌خوردند. مور‌مورم ‌شد. شمارۀ 25 داد زد:

  • دوستم؟ من تنهام. کسی با من نیست. شما به من پولی ندادی!
  • پس اون آقایی که اومد و کنار شما نشست و دست انداخت گردن‌تون کی بود؟ ایشون پولو برد.

سکوت غلیظ‌ترین صدای توی شعبه بود. رئیس شعبه با تلفن بی‌سیمش آمد کنارم. منتظر هر واکنشی بود که به 110 زنگ بزند. می‌شناختمش. بوی ترسش را حس می‌کردم. رئیس سرش را نزدیک آورد و همان‌طور که تلاش می‌کرد خودش را بی‌خیال نشان دهد گفت:

  • چی شده؟ چی می‌گن ایشون؟

 توی سرم دنبال یک جواب می‌گشتم. تمام رگ‌های مغزم به بن‌بست می‌رسید. به خودم لعنت می‌فرستادم. فکر و خیال‌ها دیوانه‌ام کرده بود. خب حالا این پست لعنتی را نمی‌گرفتم، چه می‌شد مگر؟ همۀ تمرکزم را ریخته بودم توی چک کردن اتوماسیون. خاک بر سرم با این کار کردنم. هفت میلیون تومان از کجا می‌آوردم؟ آن روزها با این پول می‌شد یک پراید خرید. هفت میلیون تومان، معادل چهار ماه حقوقم بود. آخرهای برج بودیم و پولی توی حسابم نداشتم. قسط‌های خانه و ماشین هم بود و من فکر می‌کردم که اگر رئیس صندوق شوم، می‌توانم با همان دو زار افزایش حقوق چاله‌چوله‌های بیشتری را پر کنم.

  • یکی نیست پول منو بده؟ اینجا بی‌صاحابه؟!

با صدای شمارۀ 25، به خودم آمدم.

  • آقای محترم! من از کجا باید بدونم که شما با هم نیستید؟ وقتی من صدا کردم برای گرفتن پول، چرا خودتون نیومدید؟

شمارۀ 25 مشت کوبید توی شیشۀ باجه. چشم‌هایم را بستم و نشستم روی زمین. دست‌وپاهایم به قدری می‌لرزید که فکر می‌کردم چند دقیقه بیشتر تا پایان زندگی‌ام باقی نمانده است. رئیس، پلیس را خبر کرد.

  • من از کجا بدونم با کی هستی؟ اسممو که صدا نکردی؟ زودتر تکلیف منو روشن کنین.

و رو کرد به دوربین روی سقف و فحش داد. از مدیر عامل گرفته تا خودم و تمام همکارانم را مورد عنایت قرار داد. هنوز پایین باجه نشسته بودم و سرم را بین دست‌هایم گرفته بودم. رئیس شعبه کنارم نشست و گفت:

  • بیا پول این یارو رو بده بره. من حوصله ندارم اسم شعبه‌ام توی مدیریت شعب بپیچه. اسمم می‌افته سر زبونا.

دلم می‌خواست بزنم توی دهان رئیس خودخواهم. وسط این آتش و فحش و بلوا فکر خودش بود. رئیسی که پشتوانه زیردستانش نباشد به چه درد می‌خورد؟

  • شما حق مسئولیت برای چی می‌گیرین؟ برای همین روزا دیگه؟ نباید از من حمایت کنین؟

رئیس از کنارم بلند شد. تلفن بی‌سیمش را پرت کرد کنار مانیتورم. دست کرد توی موهایش و معاون شعبه را که داشت با شمارۀ 25 حرف می‌زد تا آرامش کند صدا کرد. سروصورت بی‌موی معاون شعبه سرخ شده بود. موقع عصبانیت و استرس این‌طور می‌شد.

 جاه‌طلبی کار دستم داده بود. اگر بیشتر تمرکز می‌کردم و به فکر پست نبودم کارم به اینجاها نمی‌کشید. چوب دو سر طلایی بودم که حسابی سوخت داده بود. از پست رئیس صندوقی که خبری نبود، از جیب هم باید پول می‌دادم و از همه بدتر آبرویم رفته بود. اسمم توی لیست سیاه کارگزینی می‌رفت و پیشرفت شغلی در کار نبود.‌ در شعبه باز شد و من از صدای بی‌سیمی که توی سالن پیچید فهمیدم مأمور پلیس آمده است. صدای حرف زدن او با شمارۀ 25 و رئیسم را می‌شنیدم، اما آن‌قدر بی‌حال بودم که توان بلند شدن نداشتم. یکی از همکارانم آمد و لیوانی آب دستم داد. زیر بغلم را گرفت و از جا بلندم کرد. مأمور تندوتند همه‌چیز را یادداشت می‌کرد. همکارم گفت:

  • به این پول ندی‌ها. از کجا معلوم هم‌دست هم نباشن.

 با این حرفش شجاعت در خونم رسوخ کرد. رو کردم به شمارۀ 25 و گفتم: «برو از من شکایت کن. من پولی بهت نمی‌دم.»

معاون شعبه‌ هم درآمد که:

  • نگران نباش، برات وکیل بانک رو می‌گیریم.

شمارۀ 25 صدایش را بلند کرد و دنبال گرفتن حقش بود. ایده بار دیگر ثابت شد: «بیشتر مردم دنبال گرفتن حق‌شان توی صف اتوبوس و پشت باجه‌های بانک هستند.» مأمور پلیس دست شمارۀ 25 را کشید و  از شعبه بیرون رفتند. از آن روز به بعد کارم شد رفتن به شعبۀ بانک و شعبۀ 525 دادگاه. من تا آن روز رنگ وکیل و دادگاه را به روی خودم ندیده بودم. چاره‌ای نبود. این راه را باید می‌رفتم.

 فیلم دوربین‌های داخل شعبه را دیدیم. دوربین‌های بیرون هم بررسی شدند. هرچه گفته بودم ثابت شد. هرکسی جای من بود همین کار را می‌کرد. آن صمیمیت، آن خوش‌وبش و آن کنار هم نشستن‌ها، هر بیننده‌ای را قانع می‌کرد که به این نقطه برسد: آن دو با هم دوست هستند. شمارۀ 25 محکوم شد. از دادن هفت میلیون تومان خلاص شدم، اما سه میلیون تومان پول وکیلم شد که می‌ارزید. چند ماه بعد، رئیس شعبه با مجلۀ داخلی بانک مصاحبه کرد و دستاوردش را به رخ تمام بیست‌وپنج هزار نفر کارمندان بانک رسانید. من اما، از خیر همه چیز گذشتم. نه ارتقای شغلی می‌خواستم نه پول بیشتر. آرامشی که توی آن چند ماه و توی پله‌های کوتاه و بلند دادگاه قربانی کرده بودم برایم حکم ارتقای شغلی را داشت.


[1] – حتما توی بانک‌ها دیده‌اید که فیش شما را داخل یک دستگاه کوچک سفید گذاشته و تراکنش انجام شده در حساب شما را روی آن چاپ می‌کنند. این کار در اصطلاح بانکی پرفراژ گرفتن است.

[2] – کارمندان ادارات مختلف در کشور از سامانۀ اتوماسیون اداری استفاده می‌کنند و هرکدام کارتابل مخصوص خود را دارند.

[3] – جاکاغذی از لوازم اداری محسوب می‌شود و کاربرد آن نظم‌دهی به کاغذها و پرونده‌های روی میز است. کازیه از جنس‌های مختلف چوبی، فلزی و پلاستیکی ساخته می‌شود.

5

امتیاز بدهید:

(1)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور