عصب مسدود شده

4.3
130 بازدید
🔗 کپی لینک
IMG_8891

سوت پایان ماراتن صبحگاهی، سلول‌های مغزش را نیمه‌خاموش کرد. ریه‌اش را از هوای خنک دوروبرش پر کرد؛ در چرم قهوه‌ای صندلی‌ فرورفت. چشم‌هایش را روی هم گذاشت تا کمی قلبش آرام شود. فقط صبح جمعه‌ و روزهای تعطیل، قلبش تپش اضافه‌ای نداشت.

با اذان صبحگاهی خروس‌های شهر، سوت شروع ماراتن زده می‌شود. چشم بازنکرده می‌پرد در آشپزخانه، ناهاری را که شب تا صبح آرام‌آرام روی گاز قل خورده تا جابیفتد خاموش می‌کند. ظرف‌های رنگی روی کابینت به صف می‌شوند، آبی، خاکستری و نقره‌ای. ظرف را به اندازۀ معدۀ صاحبش پر ‌می‌کند. پاکت خوراکی‌های آوین را می‌چپاند در کیف زنبورعسلی نرمش. بعد از آماده کردن غذا و خوراکی‌ها، پروسۀ بیدار کردن اهل خانه شروع می‌شود. نفسش را حبس می‌کند و با نوک پا وارد اتاق بچه‌ها می‌شود. از بین عروسک‌ها و ماشین‌های بزرگ و کوچکی که فرش اتاق شده‌اند، جاده‌ای پیدا می‌کند تا به تخت پسرش برسد و آن‌قدر بی‌صدا تکانش دهد تا بیدار شود. مسیر دو متری اتاق سرعت تپش قلبش را به بالای نود می‌رساند. اگر کمی صدایش بالا رود آوین سوار اسب لج می‌شود و پایین‌بیا نیست، باید دم رفتن آرام لای پتوی نرمش ساندویچ ‌شود و تا رسیدن به مهد مادربزرگش، ماشین در سکوت کامل بماند، اما امروز پسرش در خواب غرق شده بود و اسب آوین شروع به شیهه‌زدن کرد. دست‌وپایش را پیچاند درهم؛ صدای جیغ در مغزش ماندگار شد. یک ساعت تأخیر برای او که عدد مرخصی‌اش به سقف رسیده، به اندازۀ ده روز است.

  • سارا خوابیدی؟ بی‌خیالی خیلی! معاون زوم کرده روت.

با صدای مریم چشمش را باز کرد و صاف نشست.

  • نه. خواب چیه؟ سرم سوت می‌کشه. دست‌وپامم حس نداره.

گردنش را کمی به سمت راست برد و نیم‌نگاهی به اتاقک شیشه‌ایی معاون انداخت. نگاه معاون مثل میخی در چشمش فرو رفت. گردنش را برگرداند سرجای قبلی، چهار انگشت دست راست را روی نبض بالای گوشش فشار داد؛ آرزو کرد کاش دیواری سپر نگاه معاون می‌شد. فرم‌های جلوی صورتش را از دست مریم گرفت و روی میزش انداخت. مریم سرش را پایین آورد و آرام گفت: «فرم‌های دیروزو ناقص پر کردی، دم عیده‌ها، سامانۀ وام پس‌فردا بسته می‌شه. کاملش کن و ببر معاون امضا کنه.» کلمۀ عید را که شنید، گردوخاک روی وسایل، نقاشی‌های سیاه روی دیوار، فرش و پرده‌های گواشی، کمدهای سررفته از لباس و آت‌وآشغال و هزار کار عقب افتادۀ دیگر در ذهنش لنگر انداخت. دستش را از بالای گوش برداشت و روی پیشانی‌اش گذاشت.

  • اوووف. تاریخ از دستم در رفته، یادم باشه زنگ بزنم یکی بیاد برای خونه‌تکونی. زندگی‌مو گند برداشته.

مریم با پایین‌ترین تن صدایش غر زد: «همیشه کارات عقبه، یکم برنامه بریزی بد نیست.» هنوز کمرش صاف نشده دوباره خم شد.

  • اَه! حیفه ناخنت. چه بلایی سر کوچیکه آوردی؟ دلم ریش شد.

سارا به جای فرم به کوچک‌ترین انگشتش خیره شد. گوشت قرمز زیر ناخن بالا آمده بود؛ مثل دملی چرکی.

  • اه! دیدم یه جاییم درد می‌کنه‌ها، لابد صبح تو جنگ با آوین شکسته. حیف پول، تازه ترمیمش کردم. این یکیو کم داشتم.

کمر مریم صاف شد و زیر لب گفت: «ولش کن حالا، کار اینا رو تموم کن.» باشه‌ای از لای لبش بیرون پرید. کاغذهای سفید با خط آبی را جلویش گذاشت. انگشت شست و سبابه‌اش را روی چشم‌هایش کشید، کلمه‌ها از زیر چشمش درمی‌رفتند، از عینکش کمک گرفت، خط‌های آبی ثابت شدند. دست برد تا خودکار را از روی میز بردارد که گوشی‌اش ناله کرد. مادرش روی صفحه می‌خندید. الو نگفته، رگبار کلمات به سمتش پرتاب شد.

  • کشته منو امروز. از وقتی اومده مثل موتوربرق غارغار می‌کنه. صد دفعه بت گفتم بیدارش نکن.

گوشی را دست‌به‌دست کرد، صندلی‌اش را کمی چرخاند و پشت به معاون نشست؛ سرش را به میز نزدیک کرد.

  • آخ مامان! چی‌کار کنم آخه؟ الان رسیدم، نمی‌تونم ول کنم که. کلی کار روی سرم ریخته.

صدای مادرش در پس‌زمینۀ جیغ آوین گم شد. دستش را بالای لبش لوله کرد، تن صدایش را یک درجه بالاتر برد.

  • یه مشت خوراکی گذاشتم تو کیفش. اونا رو بهش بدی گریه یادش می‌ره.
  • همینا رو میدی بهش که این‌قد بی‌قراره. تربیت بلد نیسی. آخ! کی دردسر شماها تموم می‌شه؟

صدای کوبیده شدن گوشی پردۀ گوشش را لرزاند. بدقلقی بچه همه را کلافه کرده بود. مهد با مذاقش خوب نبود، خانۀ مادربزرگ حوصله‌اش سر می‌رفت، خانۀ خودشان تنگ بود، خانۀ عمه بو می‌داد و حرف‌های دیگری که مشق روزوشبش بود. مادرشوهرش وقتی بهانه‌های مشرق‌مغربی آوین را می‌شنید، ابروها را به موهای سرش می‌رساند و تکرار می‌کرد: «بچه‌ای که محبت نبینه این شکلی می‌شه، وقتی تو شکم بود همش پشت میز و سرکار، الانم که می‌ندازیش ور دل این‌واون. خیلی خوبه تازه.» سارا هم مثل نوار حرف همیشگی‌اش را تکرار می‌کرد: «نرم سرکار پیش‌قسط خونه رو کی بده؟ با حقوق پسرت باید تا ابد مستأجر باشیم و سماق بمکیم، بده کمک می‌کنم بهش؟» آخر بحث به: «اگه کمتر به قروفرت برسی صاحب همه‌چی می‌شید.» ختم می‌شد و قهر. کرکرۀ بحث و جدل‌شان تا یکی‌دوماه پایین می‌آمد، تا چه شود و دوباره پای یک سفره بنشینند.

ذهنش را خالی کرد تا خودکارش درست بنویسد. فتوکپی نفر اول را روبه‌رویش گذاشت. صاحب‌خانه‌شان اینجا هم دست از سرش برنمی‌داشت. سعی کرد چشمش به سبیل پرپشتش نخورد. دو سالی بود مستأجر خانه‌اش شده بودند. یک روز درمیان به بهانه‌های مختلف درِ خانه‌شان را می‌زد و قیمت اجارۀ بالاتر واحد کناری یا ساختمان پشتی را توی سرشان می‌کوبید. انگشت سبابه‌اش را روی عکس گذاشت و فرم را تکمیل کرد. به امضای مشتری که رسید خودکارش را انداخت و دست به گوشی شد. شماره‌‌ایی که بیشترین میزان تماس هفتگی را داشت انتخاب کرد. روی دکمۀ سبز تماس جوری ضربه زد که نوک انگشتش تیر کشید. بعد از شنیدن یک تِرَک از خواننده‌ایی ترک‌زبان، صدای الوی خواب آلودی را شنید. به پشتی صندلی تکیه داد و قبل از شنیدن بهانه‌های جدید سلام کرد.

  • خوبین آقای آذری؟ مزاحم‌تون شدم برای این وامی که درخواست دادین.

خواست در مورد امضا توضیح دهد که صدای خانمی پابرهنه پرید میان مغزش: «خانوووم! دستگاتون خرابه؟ کارت من چرا پول نمی‌ده؟» تعادل گوش‌هایش بهم خورد، یک گوشش به آقای محمدی بود و گوش دیگر صدای بانک و مشتری جلوی باجه.

  • خانووووم! با شما هسّما. چرا جواب نمی‌دین!

مشتری عجله‌اش را روی کلماتش ریخت. سارا کمی سرش را بالا آورد. از بالای عینکش نگاهی انداخت. کف دستش را مثل تابلوی ایست جلوی مشتری گرفت.

  •  بله، باید فرم‌ها رو تکمیل کنین. امضاتون لازمه.

مشتری چادر را زیر بغل زد، خودکار آبی را که به میز زنجیر شده بود، برداشت.

  • کجارو باید امضا کنم؟

ابروهای تتو شدۀ سارا چسبید به‌هم.

  •  ببخشید آقای آذری! یه لحظه… مادر جان! صبر کنید دارم با تلفن صحبت می‌کنم.

مشتری خودکار را سرجایش برگرداند. دستی روی کویر صورتش کشید. شمرده‌تر از قبل گفت: «مگه چن سالمه که ننۀ تو بشم؟ اگه منم از صبح تا شب پشت میز بشینم صورتم مثل بال پروانه می‌شه!» دست چپ سارا باز بالا رفت.

  • اگه سختتونه بیاین بانک، شب میارم در خونه‌تون.

مشتری چادرش را روی سرش کشید و آرنجش را به پیشخوان تکیه داد.

  • خوش به‌حال آدم پشت خط! بانک و کارمنداش در خدمتشن؛ نه مثل من که برای برداشتن چندرغاز پول یارانه، مثل عبد ذلیل اینجا وایسادم.

سارا خداحافظی کرد و گوشی‌اش را روی میز انداخت. ریه‌اش را از دی‌اکسیدکربن خالی کرد.

  • نوبت گرفتین خانوووم؟

عمدا خانم را کشید تا جبران مادرجان گفتنش بشود. مشتری گره روسری‌اش را محکم کرد.

  • اذیت نکنین دیگه. مگه چن‌تا تو بانک نشستن؟

کارتش را از نیم‌دایرۀ شیشه به سمت سارا گرفت.

  • می‌خواسم پول یارانه‌مو بردارم، ولی نمی‌ده بهم.

سارا کارت را از بین انگشت‌های زرد مشتری به سمت خود کشید. شمارۀ کارت مشتری را در سیستم وارد کرد. کارت را روی پیشخوان انداخت. بدون این‌که نگاهی به چشمان مشتری بیندازد گفت: «حساب‌تون مسدوده.» مشتری کارت را به سمت خود کشید. سرش را پایین آورد و به نیم‌دایره چسباند.

  • یعنی چی؟ چی‌کارش کنم؟
  • قسط وامو ندادین، حساب‌تونو بستن. باید تسویه کنید تا بتونید برداشت وجه داشته باشین.
  • فقط چن تا قسط ندادم خانوم. ام‌اس گرفتم والله. دست‌وپام شل‌ می‌شد یهو. نزدیکه عیده، می‌رم کار می‌کنم پول‌شو می‌دم.

سارا فرم‌های جلوی رویش را مرتب کرد، چندتای آن را کنار گذاشت. سرش را بالا آورد و دهانش را باز کرد.

  • قانون، بیماری اینا سرش نمی‌شه. طول بدین حساب ضامن‌تونم مسدود می‌شه و…

مشتری نگذاشت حرفش تمام شود.

  • وامو گرفتم برای دومادی پسرم. خرجش بالا بود، پدرزنش به‌زور ضامن شد. پدرمونو درمیاره.

سارا چرخی به صندلی‌اش داد.

  • به من و بانک مربوط نیست که ضامن‌تون چی‌کاره‌تونه.

فرم روبه‌رویش را برداشت و ادامه داد: «اگه بازم دیرکرد داشته باشید خونه‌ایی که ودیعه گذاشتین به تملک بانک در میاد.»

  • از دار دنیا فقط یه وجب جا دارم، اونم می‌خواین بردارین. روزگارتون سیاه بشه!

سارا احساس کرد صدای مشتری را از ته چاه می‌شنود. نگاهی به صورتش انداخت؛ رنگش شبیه مدادرنگی زرد آوین شده بود. ابروهایش را بهم گره زد.

  •  مگه خونه‌ت به من می‌رسه که نفرینم می‌کنی؟ عجب آدمایی هستین!

وزوز گوشی نگذاشت جمله‌اش را ادامه دهد. فکرش رفت خانۀ مادرش و جنگ با آوین. نگاهی به اتاقک شیشه‌ایی انداخت. معاون را پشت میزش ندید. گوشی را در جیب مانتوی سرمه‌ای‌اش گذاشت، شانه‌اش را بالا انداخت و به سمت سرویس بهداشتی رفت. تنها جایی بود که کسی او را نمی‌پایید و می‌توانست دور از چشم و گوش بقیه، میانجی مادر و آوین شود.

 آرام کردن آوین و تعریف داستان موردعلاقه‌اش، عقربۀ ساعت را ده دقیقه جلو کشاند. آبی به صورتش زد. گوشی را در جیبش مخفی کرد و به طرف میزش رفت. معاون پشت به پیشخوان ایستاده بود. احساس کرد عصب‌های پا و دستش یکی‌یکی خاموش می‌شوند. قدم‌هایش به جای تندتر رفتن، کند شد. خودش را کشید تا پشت پیشخوان را ببیند. زنی پهن شده بود روی زمین و مریم در حال باد زدنش بود. لبش را به دندان گرفت. سردش بود، اما قطره‌های عرق روی کمرش رژه می‌رفتند. به مرز شیشه‌ایی بین کارمند و مشتری‌های بانک تنه زد و آن را باز کرد؛ رسید بالای سر مشتری بی‌حال. معاون سرش را چرخاند و روی صورت سارا ثابت کرد.

  • خانم سعیدی! به فکر ارزشیابی‌تونم هستید؟ این چه طرز برخورد با مشتریه؟

ماشین‌حساب ذهن سارا شروع به جمع‌وتفریق کرد؛ چشمش را بست.

  • وای نه! رو پاداش، برای آخرین قسط خونه حساب باز کردم.

معاون بی‌این‌که حرفی بزند به اتاقک خود رفت.

ستون بدن سارا جا خالی داد. نشست روبه‌روی صورت پرچروک مشتری. چشم‌ها همدیگر را شکار کردند. غم، اشک شد و روی صورت‌شان راه باز کرد. سارا دست‌های خشک و زردچوبه‌ای مشتری را بین دست‌های کم‌جانش جا داد.

4.3

امتیاز بدهید:

(2)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارید!

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور