اسم محسن و خانوادهاش خیلی توی خانۀ ما تکرار میشد. از خاطرات بچگی و نوجوانی بابا که دوتایی باهم سینما میرفتند و استخر و باهم از فلان بستنیفروشی معروف، بستنی میخریدند تا زمان ازدواجشان که توی یک سال بوده و حتی همزمانی تولد بچۀ اولشان. من آذر ماه به دنیا آمدم و الناز بهمن همان سال.
ظاهرش این بود که بابای من و محسن خیلی شبیه هم هستند. همه میگفتند بیشتر باهم برادرند تا پسرخاله. از قد متوسط هردویشان تا شکم برآمده و عینک روی صورتشان. اما واقعیت این بود که بابا و محسن هیچ شباهتی نداشتند.
محسن کارمند بانک بود و بابا نه، برای همین همه چیزشان با ما فرق داشت. یکبار که خانهشان بودیم محسن گفت که میخواهند بروند مشهد و به بابا پیشنهاد داد که ماهم با آنها برویم.
شاید محسن نمیدانست با این پیشنهاد چه طوفانی توی خانۀ ما بهپا میکند. از همان وقت که سوار پیکان سفید بابا شدیم مامان شروع کرد.
- اگه توام تو بانک بودی الان راحت با هواپیما میرفتیم مشهد.
بابا دنده عوض میکرد و چیزی نمیگفت.
- فکر کردی نمیدونم الکی میگی به خاطر بچه ترجیح میدی سوار هواپیما نشی؟
بابا از توی آینه به من نگاه کرد.
- اون وقت که محسن رفت درس خوند، مدرک گرفت تو کجا بودی؟ فقط باهم سینما رفتین؟ موقع درس تو چرا باهاش نبودی؟
بابا دم خانه ترمز کرد و ما پیاده شدیم. بابا توی خانه نیامد، گاز ماشین را گرفت و رفت.
محسن اینها روال زندگیشان اینطور بود که حداقل سالی دوبار از طرف بانک ویلا میگرفتند و میرفتند شمال یا چادگان و سالی یکبار میرفتند مشهد. به بابا که میگفتم چرا ما نمیرویم شمال؟ یا چرا ما با هواپیما مشهد نمیرویم؟ جوابش یک چیز بود: «من که بانکی نیستم تا پولدار باشم.»
بیشتر روزهای تابستان من و الناز باهم میگذشت. البته روزهایی که کلاس ژیمناستیک و شنا نمیرفت. بعضی وقتها که از سر کنجکاوی دنبال الناز میرفتم به کلاس ژیمناستیک، گوشۀ سالن برای خودم تمرینهایشان را تکرار میکردم.
یکبار مربیشان گفت: «اگه دوست داری چرا توام نمیای کلاس؟» و من نگفتم: «چون بابای من بانکی نیست تا پولدار باشد.» گفتم: «مامانم میگه ژیمناستیک برای دخترا خوب نیست.»
توی همین رفتوآمدهای تابستانی، هر روز متوجه تغییراتی توی خانهشان میشدم. مثلا یک روز فرشهای قرمزشان جمع شد و فردایش فرشهای کرمی نو پهن کردند. یا یک روز پتوهای سفید دور خانه را جمع کردند و مبلهای بزرگ دور طلایی که همرنگ فرشهایشان بود، دور سالن چیدند. توی یکی از همین مهمانیهای شبانه، توی راه برگشت، مامان به بابا گفت: «تا وقتی وضع خونهزندگیمون اینه، دیگه حق نداری اینارو دعوت کنی. مبل که نداریم هیچ، تلویزیونمونم اندازۀ یه کف دسته، فردا پس فردا این بچه کور میشه با این تلویزیون.»
از یک جایی به بعد به مامان حق میدادم که به بابا غر بزند. مثلا به مامان که میگفتم: «چرا برام کیک نمیپزی؟» میگفت: «فر نداریم.» یا میگفتم: «چرا بستنی یخی برایم درست نمیکنی؟» میگفت: «فریزرمان خراب است.»
از یک جایی به بعد بابای کارمند بانک برایم مساوی شده بود با خوشبخت بودن و هرروز برایم پررنگتر میشد. من دوست داشتم بابا وقتی میآید توی خانه با کتوشلوار و یک کیف چرمی باشد نه اینکه تا برسد موهایش از شدت خستگی ژولیده باشد و پشت پیراهن پرچینوچروکش به خاطر صندلی ماشین ابر سفیدی از شوره بسته باشد. دوست داشتم بابا عضو هیئت امنای مدرسه باشد تا من بشوم سوگلی مدیر و ناظم مدرسه.
دوست داشتم موقعی که از مدرسه برمیگردم مثل الناز بروم توی اتاقم و پشت میز تحریرم مشقهایم را بنویسم. دوست داشتم مثل الناز چراغ مطالعۀ خرگوشم را روشن کنم و تندتند توی دفترهای فنری و فانتزیام نقاشی بکشم.
همه فکر میکردند من و الناز دوستهای صمیمی هم هستیم. پدرها و مادرهایمان خیالشان راحت بود که دخترهاشان دوستهای مطمئنی دارند و از این بابت نگران نبودند. اما راستش من الناز را دوست نداشتم، از اینکه همهچیز داشت بدم میآمد. توی دلم احساس میکردم لیاقت داشتن بابای بانکی را ندارد. درسش خوب نبود و هیچوقت شاگرد اول یا حتی سوم کلاس نشد. دست خطش هم بد بود و همیشه معلمها به مشقهایش ایراد میگرفتند. برای همین مسلم بود که من صلاحیت بیشتری داشتم که محسن بابایم شود.
شبها قبل از خواب تصور میکردم جای من و الناز عوض شده، فکر میکردم محسن بابای مهربان من است، همان بابایی که تا لب تر کنم همه چیز را برایم میخرد و پشتبندش با یک لبخند ردیف دندانهای سفیدش را بیرون میریزد. عاشق عینک بدون فریمش بودم و هیچ برایم مهم نبود که به جز یک هلال پشت سر مویی روی سرش نیست. مهم این بود که از اینکه جایی بگویم بابای من است افتخار میکردم.
یک روز که بعد از مدرسه با الناز به بهانۀ ساختن کاردستی به خانهشان رفتم، کمک رضوانخانم تندتند سفره را پهن کردم و وسایل ناهار را رویش چیدم. مریم از لباسهای مدرسه فقط مقنعه را بیرون کشیده بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد. بعد از اینکه رضوانخانم هزاربار الناز را صدا کرد که بیاید سر سفره و قبلش دستهایش را بشوید، به محسن گفت: «زهرا بیشتر دخترمونه تا الناز. نمیدونی چقدر کمک میکنه.» و من حس کسی را داشتم که به یک آرزوی دیرینه رسیده باشد. دختر محسن شدن و خوشبخت شدن.
نوروز بود. یادم نیست چند سال پیش، میدانم که قبل از ۹ سالگی بود، چون روسری جزو لباسهای ضروریام محسوب نمیشد. من توی عیددیدنی خانۀ محسن اینها، مانده بودم خانهشان و صبح با الناز رفتیم توی کوچه دوچرخهسواری. خانهشان توی بنبست پهنی بود و برای دوچرخهسواری امن.
بیشتر به هوای دوچرخۀ الناز مانده بودم و داشتیم نوبتی پنج دور بازی میکردیم. دورم که تمام شد پریدم توی خانه که بروم آب بخورم. از راهپلهها دویدم بالا، توی پاگرد آخر متوقف شدم. لای در واحدشان باز بود و صدایی از آن میآمد که من را سرجایم متوقف کرد.
دستهایم میلرزید و احساس میکردم که پا ندارم. امکان نداشت که توی خانۀ محسن اینها دعوا شود، مگر کارمند بانک هم داد میزند؟ امکان نداشت آن صدای محسن باشد که به رضوان میگفت: «دیگه نمیتونم تحملت کنم.» آخر محسن همیشه زنش را رضوانخانم صدا میکرد.
من نمیتوانستم باور کنم که محسن لبخند نزند و به جایش داد بزند و بگوید: «خستهم کردی، حالم ازت بهم میخوره.» من توی پاگرد آخر خشک شده بودم و انگار نمیتوانستم راه بروم. احساس میکردم که من نباید تشنه میشدم و میرفتم بالا. احساس شرمندگی میکردم که صدای هقهق رضوان توی فریادهای محسن میپیچد.
بغض کرده بودم. دلم میخواست بروم خانهمان و دیگر هیچوقت محسن را و رضوان را نبینم. دلم نمیخواست هیچ وقت با الناز چشمدرچشم شوم. من از روی الناز خجالت میکشیدم که بابای کارمند بانکش داد میزد.
صداها خوابید. من تند پلهها را دوتایکی کردم و پریدم توی کوچه. الناز ته کوچه بود و داشت دور میزد. محسن از خانه زد بیرون. گفت: «مواظب ماشینا باشین.» و من حتی نگاهش هم نکردم، چه برسد به اینکه بهش لبخند بزنم و بگویم: «چشم.»
من آن روز ناهار نماندم خانۀ محسن اینها و دیگر هیچوقت نخواستم بابایم کارمند بانک باشد.
یک دیدگاه
جالب بود . فکر کنم آرزوی خیلی از بچه های کوچک که شرایط مشابه زهرا دارند همین باشد .