زینب زارعی

5
206 بازدید
🔗 کپی لینک کوتاه
02

نویسنده

متولد 1378. روان‌شناسی را که تمام کرد پایش به مبنا باز شد. در کارگروه داستان کوتاه کنج دنجی برای خودش ساخته. حالا بيش‌تر از این‌که به استعداد بچه‌هایی که روبه‌رویش می‌نشينند و او باید کشف‌شان کند بپردازد، توی فکرش زندگی می‌کند. بین آدم‌های قصه‌‌هایش که می‌آیند و می‌روند و گاهی خانه می‌کنند بین کلمه‌ها!
5

امتیاز بدهید:

(1)
نوشته‌هایی از همین نویسنده
دامون

دامون

باید کاری کنم. این‌جا جای ماندن نیست. آفتاب وسط آسمان را نارنجی کرده. باد از بین لباس‌های سفید نوا می‌پیچد. دارد حیاط را متر می‌کند . دلم مثل لباس‌های بادخورده موج می‌خورد. صدای گریه می‌آید. گریه‌ای که صدای آدمیزاد نیست.
یک جفت سنگ آتش

یک جفت سنگ آتش

عبدو متکای لوله‌ای را زیر سرش جابه‌جا کرد. ته اتاق به کمر خوابیده بود روی فرش. این یک گله جا هم اتاق بود هم مهمان‌خانه هم مطبخ هم به اندازه یک پتو کنج خلوتش. بغل دستش به اندازه نصف پتوی عبدو جای ممدو بود.