https://mabnaschool.ir/?p=133966
🔗 کپی لینک کوتاه
نویسنده
نویسندگی هیچ وقت علاقهاش نبود. انشاهایش چنگی به دل نمیزد و تازه به لطف خواهرها سر و شکلی قابل تحمل پیدا میکرد. به لطف استادی قرار گرفت در این مسیر، همان کسی که گفت قلمش قوی است و دوستانی که گفتند: «وقتی حست را نسبت به چیزی واحد مینویسی، هر بار انگار چیز جدیدی میخوانی.» اما میداند که تنها یک چیز او را کشانده در این وادیها، نوشتن از مادری که هر بار وقتی برایش از قدیمها تعریف میکرد میگفت: «بنویس دختر اینا رو بنویس، یه روز من نیستم بذار بمونه خاطرات مون». حالا خطاب به مادرش میگوید: مامان من دارم نویسنده میشوم، دعا کن بتونم مایه افتخار شما بشم، بمونم.