نگو، نشان بده

4
344 بازدید
🔗 کپی لینک
New Project(140)

«نگو، نشان بده» مهم‌ترین توصیه‌ای است که نویسنده‌های مبتدی اغلب از مربی‌ها و ویراستاران خود می‌شنوند.

نویسنده‌هایی که در این تکنیک مهم مهارت دارند نوشته‌هایشان در سطح بالاتری است که خواننده‌ها را با صحنه‌های قدرتمند اسیر خود می‌کنند و آن‌ها را مجبور می‌کنند ورق بزنند، گرچه ساعت دو نیمه شب باشد و آن‌ها مجبور باشند صبح زود به سر کار بروند، اما بسیاری از نویسنده‌ها برای درک این اصل و یا اجرای آن، دچار مشکل می‌شوند. حتی بسیاری از آن‌ها که کتاب منتشر کرده‌اند، تفاوت‌های ظریف نگو نشان بده را درک نمی‌کنند. من می‌دانم به‌خاطر این‌که یکی از آن‌ها بودم، درحالی که چند کتاب پر شالم داشتم و فکر می‌کردم می‌دانم نشان دادن یعنی چه. اما فهمیدم من تنها یک لایۀ سطحی از آن را درک کرده‌ام.

با نوشتن هر داستان و خواندن هر کتاب در مورد نوشتن، درکم عمیق‌تر شد و لایه‌های بیشتری را از «نشان دادن و نگفتن» کشف کردم.

اهمیت نشان دادن

چرا معمولا نشان دادن بهتر از گفتن است؟ البته گفتن هم همیشه بد نیست، اما بیشتر اوقات شما می‌خواهید نشان بدهید. چرا؟

فکر کنید که چرا ما رمان می‌خوانیم؟ برخلاف خوانندگان غیرداستانی، اهل داستان، کتاب نمی‌خوانند که اطلاعات بدست آورند. بلکه می‌خوانند تا سرگرم شوند و به یک دنیای دیگر فرار کنند. این واقعیت در مورد کسانی هم که دیدن فیلم را بر مستند ترجیح می‌دهند، صدق می‌کند. حالا تصور کنید شما در سالن تئاتر یا سینما نشسته‌اید و منتظرید فیلم شروع شود اما به جای آن یک نفر کنارتان نشسته و همۀ قسمت‌های هیجان‌انگیز را تعریف می‌کند. شرط می‌بندم خوشحال نمی‌شوید، درست است؟ شما نمی‌خواهید که در مورد فیلم بشنوید، می‌خواهید خودتان فیلم را ببینید و درگیر آن شوید و برای مدتی همه‌چیز را فراموش کنید. خب، خواننده‌ها هم همین هستند. آن‌ها می‌خواهند داستان را برای خودشان تجربه کنند و در چالش‌های شخصیت‌ها مشارکت داشته باشند و این به‌دست نمی‌آید مگر با «نشان دادن، و نه گفتن».

گفتن در ذهن خواننده تصویر را تداعی نمی‌کند؛ تنها اطلاعاتی به خواننده می‌دهد و فرصت فکر کردن و کشف کردن دنیای داستان را از آن‌ها می‌رباید. نشان‌دادن، خواننده‌ها را فعالانه درگیر می‌کند، چون آن‌ها نیاز دارند که در مورد آنچه می‌خوانند، فکر کنند و در مورد وقایعی که اتفاق می‌افتد تحلیل کنند، به جای آن‌که منفعلانه با نتیجه روبه‌رو شوند. این چیزی است که آن‌ها را جذب می‌کند و وادارشان می‌کند که ورق بزنند، چون ذهن آن‌ها درگیر سؤال‌ها است، می‌خوانند و کنجکاو هستند تا جواب را بیابند. بنابراین برای این‌که خواننده‌ها کاملا غرق در داستان شما شوند و حوادث را تجربه کنند شما به مهارت نشان دادن نیاز دارید.

خب بیایید با تعریف نشان دادن و گفتن شروع کنیم.

گفتن یعنی که شما به عنوان نویسنده به خواننده‌ها نتیجه‌گیری و تفسیر ارائه می‌دهید. به آن‌ها می‌گویید که به چه چیز فکر کنند به جای این‌که به آن‌ها اجازه دهید برای خودشان فکر کنند.

نشان دادن یعنی شما به اندازۀ کافی مصالح و جزئیات واضح فراهم می‌کنید تا آن‌ها خودشان نتیجه‌گیری کنند.

گفتن، مثل دادن گزارش‌های دست‌دوم به خواننده است.

نشان دادن، اجازه می‌دهد خواننده‌ها حادثه‌ها را دست‌اول و از طریق حواس پنج‌گانۀ شخصیت، تجربه کنند.

گفتن، مثل خواندن دربارۀ یک تصادف در روزنامه در روز بعد از حادثه می‌ماند.

نشان دادن، مثل شاهد بودن تصادف در لحظۀ حادثه است. شنیدن صدای گوش‌خراش اصطکاک فلز و فریاد‌های مجروحین حادثه، تصویر مشخصی را در ذهن خواننده ایجاد می‌کند و احساسات را بر می‌انگیزد.

گفتن، خلاصۀ وقایعی است که در گذشته اتفاق افتاده یا مثل یک گزارش عمومی است از واقعه‌ای در زمان نامشخص.

نشان دادن، اجازه می‌دهد در یک زمان واقعی با احساس واقعی، با عمل و دیالوگ در زمان حال بمانید تا شاهد رویدادها در زمان واقعی و در صحنۀ واقعی باشیم، و ما از نگاه شخصیت‌ها وقایع را می‌بینیم.

گفتن، خوانندگان را از وقایع داستان و شخصیت‌ها، به گیرندگان منفعل اطلاعات تبدیل می‌کند.

نشان دادن، خوانندگان را در داستان، مشارکت می‌دهد.

هنر نشان دادن

چطور می‌توان گفتن را به نشان دادن تبدیل کنیم؟

نکات کلیدی برای نشان دادن

  1. از حواس پنج‌گانه برای نشان دادن استفاده کنید. یعنی اجازه دهید خواننده‌ها دنیای داستان شما را از نگاه کاراکترتان تجربه کنند. تلاش کنید همۀ حواس خواننده را درگیر کنید، نه فقط حس بینایی. در هر صحنه خودتان را جای شخصیت قرار دهید و آنچه را او می‌تواند ببیند، بشنود، بو کند، بچشد و حس کند توصیف کنید.

مثال

دماغم را از پنجرۀ باز ماشین بیرون آوردم و بوی تازۀ کاج را استشمام کردم؛ هوای سرد، گونه‌هایم را می‌سوزاند و از چشمانم اشک می‌ریخت.

  • از افعال قوی و پویا استفاده کنید. با استفاده از افعال قوی و پویا و نه افعالی ضعیف و ایستا، نوشتار خود را زنده کنید. برای مثال به‌جای این‌که بگوییم راه می‌رفت، بگوییم گام برمی‌داشت، به‌سرعت حرکت می‌کرد، یا نوک انگشتانش را به ما نشان دهید که چطور حرکت می‌کرد. افعال ضعیف را، مثل وجود داشت، بود، هست، شد، با افعالی جایگزین کنید که تصویر واضح‌تری در ذهن خواننده ترسیم کند.

مثال

گفتن: مرد لاغر بود، یک کت بسیار بزرگ پوشیده بود.

نشان دادن: کتش دور قاب تنش آویزان شده بود.

استفاده از مصدر‌ها نوشته را ضعیف می‌کند. به‌جای عبارت «زن شروع به لرزیدن کرد»، از عبارت «زن لرزید» استفاده کنید، یا حتی بهتر است لرزه‌هایی در بدنش جاری شود.

مراقب باشید زیاده‌روی نکنید. اگر عملی که شخصیت شما انجام می‌دهد مهم نیست و شما نمی‌خواهید توجه خواننده را به آن جلب کنید، از افعال ضعیف استفاده کنید، مثل این‌که به سمت اتاق رفت. اما اگر می‌خواهید تعلیق و تنش ایجاد کنید از افعال قوی‌تری استفاده کنید که نشان بدهد در ضمن راه رفتن چه احساسی دارد.

  • از اسامی ملموس استفاده کنید. سعی کنید به جای استفاده از اصطلاحات عمومی تا حد امکان از کلمات خاص استفاده کنید که در ذهن مخاطب شما تصویر ایجاد می‌کند.

به جای این‌که بگویید کاراکتر شما صبحانه می‌خورد، اجازه دهید تا خواننده بداند که تخم‌مرغ و سوسیس می‌خورد.

به جای این‌که بگویید قهرمان داستان سگ دارد، نشان دهید که آب دهان سگ دانمارکی آویزان است.

مثال

گفتن: تینا در یک خانۀ بزرگ زندگی می‌کند.

نشان دادن: با ورود تینا به عمارت صدای گام‌های تینا در سرتاسر خانه پیچید.

  • فعالیت‌ها را به بخش‌های کوچک تقسیم کنید. یک ترفند برای نوشتن به روش دقیق‌تر، تقسیم فعالیت‌های عمومی به بخش‌های کوچک‌تر است.

به‌جای این‌که به ما بگویید که قهرمان شما در حال تمیز کردن است به ما نشان دهید که: جورابی را زیر کاناپه پیدا کرده است، جاروبرقی می‌کشد و اخم می‌کند.

زیاده‌روی نکنید، اگر آن فعالیت مهم نیست آن را خیلی خلاصه بگویید، اما اگر چیزی در مورد شخصیت فاش می‌کند یا طرح را جلو می‌برد آن را به قسمت‌های مختلف تقسیم کنید.

اگر او به جای پیدا کردن جوراب، مواد مخدر زیر تختش پیدا کرد خیلی اشتباه است که تنها بگویید او داشت خانه را تمیز می‌کرد.

  • استفاده از زبان ترسیمی یکی از راه‌های خلق تصویر در ذهن مخاطب است. مخصوصاً استفاده از تشبیه‌ها و استعاره‌ها نوشتۀ شما را واضح می‌کند.

تشبیه، شکل گفتاری است که با استفاده از کلمات دو چیز را با هم مقایسه می‌کند.

مثال: مو‌های او مانند طلا می‌درخشید.

استعاره دو چیز را مستقیماً با هم مقایسه می‌کند.

مثال: این شرکت یک معدن طلا بود.

مثال

گفتن: بتی کف دستش پینه بسته بود.

نشان دادن: پینۀ دست بتی مثل ورق سمباده بود.

بهترین تشبیه‌ها و استعاره‌ها از گذشتۀ کاراکتر می‌آید.

برای مثال کاراکتری که فکر می‌کند دست بتی شبیه ورق سمباده است، حتما تجربه‌ای با ورق سمباده دارد. ممکن است او یک هنرمند باشد که با چوب کار می‌کند و یا نجار است. شخصی که چنین گذشته‌ای ندارد از مقایسۀ متفاوتی استفاده خواهد کرد.

مراقب باشید زیاده‌روی نکنید. اگر از تشبیه و استعارۀ زیادی استفاده کنید، متن شما ثقیل و پرتکلف می‌شود و احتیاج به بازنویسی دارد.

استعاره‌ها و تشبیه‌ها می‌توانند به کلیشه تبدیل شوند. پس سعی کنید اولین چیزی را که به ذهن‌تان می‌آید به کار نبرید.

  • در زمان واقعی بنویسید. مطمئن شوید در زمان درست صحنه‌ها را روایت می‌کنید. به‌جای این‌که خلاصه کنید چه اتفاقی افتاده، اجازه دهید خواننده لحظه‌به‌لحظه صحنه را درک کند.

از گذشته استفاده نکنید: او رفته بود.

البته احتیاجی نیست که همۀ زمان‌های واقعی را نشان بدهید، در این صورت رمان شما پر از کنش‌های بی‌معنی می‌شود.

صحنه‌های مهم یا هر چیزی که داستان را جلو می‌برد یا مطلبی را در مورد یک شخصیت آشکار می‌کند، همان چیزی است که باید نشان بدهید.

  • استفاده از دیالوگ یکی از راه‌های نشان دادن در زمان واقعی است. دیالوگ همیشه نشان دادن است؛ حداقل اگر درست انجامش دهید.
  • استفاده از مونولوگ درونی از زاویه دید کاراکتر که در حال فکر کردن است احساسات او را بدون نیاز به نام بردن آن‌ها نشان می‌دهد.

مثال

گفتن: وقتی روز کاری‌ام تمام شد خیالم راحت شد.

نشان دادن: بالاخره زنگ خورد، خبر پایان یک روز کاری. خدا رو شکر!

  • روی کنش‌ها و واکنش‌ها تمرکز کنید. احتمالاً شنیدید که اعمال گفتاری بلندتر از کلمات صحبت می‌کنند. فقط گفتن این‌که شخصیت شما یک زن پست و تلخ است ممکن است کافی نباشد که خوانندگان شما باور کنند. لگد او به یک توله‌سگ را نشان دهید تا بلافاصله خوانندگان متقاعد شوند که او بدجنس است.

به جای این‌که در مورد ویژگی‌های شخصیت خود بگویید، اجازه دهید شخصیت‌ها را از طریق رفتارشان بشناسند.

بگذارید آن‌ها ببینند که کاراکتر شما در اتفاقات داستان، چطور عمل و عکس‌العمل نشان می‌دهد که نشان دهندۀ شخصیت اوست. گفتن، شخصیت‌های شما را منفعل نگه می‌دارد. نشان دادن، شخصیت آن‌ها را از طریق اعمال‌شان آشکار می‌کند.

مثال اول

گفتن: تینا یک دوست وفادار بود. او هر زمان که یکی از آشنایان یا اعضای خانواده‌اش به او نیاز داشتند، به آن‌ها کمک می‌کرد.

به‌جای آن‌که تینا را در عمل نشان دهد و به خوانندگان اجازه دهد او را بشناسند، به جای آن‌که به یک صحنه تعلق داشته باشد، بیشتر شبیه یکی از طرح‌های شخصیتی است که من قبل از نوشتن یک رمان جدید آن را می‌نویسم.

نشان دادن:

  • بیا دیگه.

تینا دستی به شانه‌اش زد.

  • سرهم کردن مبلمان آن‌قدر‌ها هم بد نیست، شنیدی میگن یه دست صدا نداره.

و پیچ‌گوشتی را برداشت.

مثال دوم

گفتن: جک همیشه کمی دست‌و‌پا چلفتی بود.

نشان دادن: وقتی دستش را دراز کرد تا نمکدان را بردارد لیوان شربت را که روی میز بود ریخت.

سخن پایانی

مطلبی که برای این شماره از محفل انتخاب کردم، فصلی از کتاب «نگو، نشان بده» از خانم «سندرا گرث» است که تلاش کرده با نمونه‌های عملی، این تکنیک را که به مثابه چوب جادو نوشته‌ها را زنده می‌کند، جا بیندازد. با خواندن این فصل از کتاب شما تا حد خوبی با اجرای عملی تکنیک «نگو، نشان بده» آشنا شدید، اما این تازه شروع ماجراست. هر مهارت تازه به‌دست آمده‌ای، باید تمرین شود. بهترین توصیه‌ها هم اگر وارد نوشته‌های شما نشود، هیچ سودی برای شما نخواهد داشت. پس نوشته‌های خودتان را بازبینی کنید و روی تکنیک مورد بحث، دقت کنید. همچنین هر وقت کتابی می‌خوانید، روی صحنه‌های جذابی که نویسنده‌ها با استفاده از این تکنیک خلق کرده‌اند، بیشتر توجه کنید. امیدوارم این مطلب برای شما راه‌گشا باشد.

4

امتیاز بدهید:

(7)

5 دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور