«انا لله و انا الیه راجعون»، قطعا همۀ ما در زندگیمان بارها این جمله را شنیدیم. آدم از همان اول میدانست که آمدنش رفتنی دارد. اما وقتی شروع به زندگی کرد، دلبستگیها و وابستگیهایش زیاد شد. به هر چیزی دل بست و برایش عزیز شد. و هر بار در فراق آن عزیز زانوی غم بغل کرد و داغ دلش به اشک تبدیل شد. رفتن به معنای ماندن جاماندهها است. با تنها ماندن کسی، رفتن کس دیگر معنا پیدا میکند. و این چرخۀ علّی و معلولی، تا زندگی، عشق و دلبستن هست ادامه دارد و جزء لاینفک زندگیهامان است. اولین گریه را شاید حضرت آدم در سوگ هابیل کرد و شاید هم اولین نوزادی که به دنیا آمد.
من آدم مرگاندیشی نبودم تا زمانی که چرخ روزگار چنان چرخید که شش ماه بعد از عروسی یکدانه برادرم، فهمیدیم که تومور دارد از نوع پیش رونده. و مرگ شد جزء فکرها و دغدغههای اصلی زندگیمان، جزئی از خانوادهمان، قسمتی از غذای سفرههامان. همینقدر نزدیک. و حالا مرگاندیشی جزئی از وجودم شده، گاهی دلم میخواهد وصیت کنم وقتی مُردم هیچ مراسمی برایم نگیرید! زمانی که کرونا جان مردم را میگرفت و مردم به تنهایی بدون هیچ مراسم و تشریفاتی راهی منزل ابدیشان میشدند، میگفتم چقدر خوب که بازماندگان مجبور به بدو بدو کردن و سالن رزرو کردن و هزار تا مراسم دیگر نیستند. من دلم میخواست هیچکس موقع گریه کردن به من خیره نشود. هیچکس دل نسوزاند و نگوید وای بر خواهرهایش… من شاید با همۀ آدمها فرق میکردم، ولی از اینکه همه آمده بودند به تماشا دلم درد میگرفت. اینکه من چه دوست داشتم مهم نبود، مهم آن چیزی بود که از گذشته رسم بوده و ما هم انجامش میدادیم. این که اقوام و آشنایان تا سه روز بعد از فوت متوفی کنار بازماندههایش باشند توصیۀ پیامبراکرم (ص) بوده. روایتهای زیادی داریم که در ایام سوگ خانوادۀ داغدار را تنها نگذارید، برایشان غذا ببرید، کنارشان باشید، برای مرده خیرات و استغفار کنید. روایت داریم که حضرت بعد از شنیدن خبر شهادت جعفر بن ابی طالب، به دخترشان امر فرمودند که به خانۀ جعفر بروید، برایشان غذا بپزید و گریه و عزاداری کنید.
هشت سالم بود که وسط عید دیدنی خبر دادند که عموی بزرگ فوت کرده است. همۀ فامیل یکدست مشکیپوش دستهدسته میآمدند خانه عمو. آن روز مادربزرگ اصرار داشت توی حیاط حلوا بپزند. زنهای همسایه گاز تک شعلۀ بزرگ را آتش کردند. آرد را که ریختند توی روغن صدای صلواتشان بلندتر شد. زنعمو خرماها را توی دیس میچید و میگفت: «باید بوی آرد و بوی روغن به دماغ حاجی بخوره.» عموی تازه گذشتهام را میگفت! لحظه به لحظه چشمهایم از حرفهایشان گشادتر میشد. اولین تجربۀ سوگ رسمی من بود و از کارهایشان سر در نمیآوردم. مدام سر دیوار را نگاه میکردم، فکر میکردم عمو نشسته لب دیوار تا بوی حلوا به دماغش بخورد یا دست دراز کند و از سینی خرما بردارد. خرما خوراکی جدا نشدنی مراسم عزاست. و ظاهرا نماد توانمندی روح است. اینکه چرا خرما و حلوا از پذیراییهای اصلی مراسم ختم بود را بعدتر فهمیدم. روز سوم برادرم تمام خانه را بوی حلوا و خرمای برشته برداشته بود. اینکه حلوا ترکیبی از آرد و روغن است و آرد، نماد جهان نباتی و روغن، نماد جهان حیوانی. ترکیب اینها اتحاد بین این دو جهان است. قدیم اقوام بینالنهرین هم این ترکیب را برای تازه گذشتهشان میپختند، ترکیبی به اسم نان فطیر. که بعدها به حلوا تغییر ماهیت داد.
این که الان بعد از فوت متوفی چه کارهایی برایش انجام میدهیم هیچکدام مندرآوردی نیست. مراسم سوم را برای این میگیرند که روح پس از جدا شدن از تنش برای اولین بار اجازۀ بازگشت به زمین را پیدا میکند. بر مزار خودش میآید و میبیند که چه بر سرش آمده. اینجاست که نیاز به تسلا و تسکین دارد. نیاز به استغفار و خیرات و به قول معروف «خدابیامرزی».
تا چند روز بعد از فوت عمو هرکس ما را میدید میگفت «خدابیامرزدش!»، عمو را میگفتند. بعد از آن همه مراسم و آمد و رفتنها، فکر میکردم همه چیز تمام شده. اما درست یک هفته بعد بابا وسط کلاس آمد دنبالم و باز جای مقنعۀ سفیدم با روسری خالخال مشکی عوض شد. به خانۀ عمو که رسیدیم روی کاغذی که به در چسبانده بودند نوشته بود: هفت روز گذشت.
و تازه فهمیدم این قصه سر دراز دارد. و بعدتر فهمیدم روح روز هفتم باز اجازۀ خروج میگیرد و بر مزار جسمش میآید. حتی فیثاغورس هم گفته روح پس از هفت روز و گذشت از هفت معبر به منزلگاه اصلی خودش میرسد. روح روز هفتم که بر بالین جسدش میآید، میبیند که دندههایش کرم زده و چرک از دهان و دماغش آویزان است. و به حال خودش سخت غمگین میشود. بازماندگان برای آرامش روح و برای تسلای خودشان و فرار از فکر و خیال و ماتم گرفتن در تنهایی، بساطی آماده میکنند و میروند سر مزار تازه گذشتهشان خیرات میکنند، طعام میدهند، گریه و فاتحه.
خیلی اگر حالشان خوب باشد و حواسشان به میتشان باشد ختم سورۀ ملک و ختم کل قرآن و… میگیرند. که هم روح را شاد کنند هم دل خودشان آرام گیرد. و این باز هم رسمی نیست که تازه باشد. شاید قرتیبازیهای جدید را امروزیها خودشان به این مراسمات اضافه کرده باشند، اما خواندن مصیبت و روضه خواندن همیشه بوده. بیتهایی از متون کهن و شعرخوانی و چاووشیخوانی از قدیم بوده و هست. سکاییها مردمان سرزمین شاهنامه و اقوام رستم و سهراب هم این مراسمها را داشتند. آن موقع سهراب گیتار و سهتار نداشت که رفقایش بیایند بر سر مزارش بزمی بهپا کنند و آهنگهای غمدار بزنند. اما رستم بر بالین پسر نشست و پارچۀ ابریشمین بر پیکرش کشید. جامه درید، موی از سر کند و نوحهسرایی کرد. تهمینه هم برای سیاوش.
روزی که رفتیم خانۀ عمو یادم است یکی از دخترعموها گریه نمیکرد و همه میگفتند دق میکنی، گریه کن! برعکس بقیۀ دخترعموها که به سر و صورتشان میزدند و آب دماغ و اشکشان قاطی شده بود. زنعمو که رسما غش کرده بود و هی آب قند به خوردش میدادند.
راستش من هم دلم میخواست گریه کنم اما نمیشد. چقدر خودم را نیشگون گرفتم. گوشۀ اتاق کز کرده بودم. یاد آخرین باری که آمده بودم خانۀ عمو افتادم. تلفن عمو را به جای پریز تلفن زدم توی برق و تلفن جلوی چشمم ترکید. دعوای وحشتناک عمو آمد جلوی چشمم. زار زار زدم زیر گریه، حالا مگر اشکم بند میآمد. انصافا گریه آرامم کرد. آن موقع نمیدانستم که قرار است چهل روز به عزا بنشینیم. نمیدانستم مراسم سوم و هفتم و چهلم اصلا چیست. و تا چهل روز مدرسه که میرفتم پاپیون مشکی بغل مقنعهام با من میآمد مدرسه.
جالب است بدانید «سکاییها»، همان قوم رستم و سهراب، مردههایشان را مومیایی میکردند. بعد جسد را روی گاریای میگذاشتند و دور شهر میچرخاندند. فکرش را بکنید چهل روز میت روی زمین میماند. الله اکبر! توی این چهل روز میت را خانه به خانه میبردند و از همه برایش طلب بخشش میکردند. خلاصه تا همه این میت بیچاره را نمیبخشیدند آرام نمیگرفتند. تمام این چهل روز پشت ارابه راه میرفتند و گریه و مویه میکردند. چهلم بالاخره به محل دفن میرسیدند و میت مادر مرده را به خاک میسپردند.
و دقیقا روز چلهم هم از آن روزهایی است که روح آزاد است و چشمانتظار ختم و خیراتی از سمت خانواده و آشنایان. منتظر است کسی برایش استغفار کند یا نماز و روزه و حقهای مانده به گردنش را ادا کنند. برایش حلالیت بگیرند و طلب بخشش کند. بعد انگار همه چیز تمام میشود. درست بعد از چهل روز شلوغی و آمد و رفت یکهو خانۀ آدم خالی میشود، خالی خالی، و هرچه این چهل روز تلاش کردند برای کم شدن مصیبت، دود میشود و به هوا میرود. کسی که رفته جا و تکلیفش مشخص است. و حالا نوبت ماست که برایمان سوم و هفتم و چهلم بگیرند!
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که دیدگاه میگذارید!