زنجیره انتقال

4.3
596 بازدید
🔗 کپی لینک
زنجیره انتقال
خودکارهای رنگی نوک باریک، برای پسرم حکم اسمارتیز را دارند. همین که ببیند سرشان را از جامدادی‌ام بیرون آوردم، از هرجایی که باشد، دست‌هایش را برای قاپیدن آن‌ها، کش می‌آورد.

خودکارهای رنگی نوک باریک، برای پسرم حکم اسمارتیز را دارند. همین که ببیند سرشان را از جامدادی‌ام بیرون آوردم، از هرجایی که باشد، دست‌هایش را برای قاپیدن آن‌ها، کش می‌آورد.

« آبی رو بده، باید یه چی بنویسم». لب پایین و بالایش را با فوتِ ادامه‌داری، می‌لرزاند.  « بومِ» کش‌دارش صدای پرتاب موشک‌ها می‌شود، پرتاب خودکارها از مشت کوچکش.

حواسش هست، « نُچی» هم به من بگوید.  سر خودکار آبی را به پایین سُر می‌دهد که از خیر گرفتنش بگذرم و غرق خیال شود. من هم در کودکی اسیر خیال بودم.

هواپیماها روی کف‌‌‌پوشِ جاده‌ای اتاقش، افتاده‌اند و خودکارهای سبز و قرمز موشک‌های ایرانی شدند. هواپیماها دیگر دلش را زدند. اما چیزی دل ما را نمی‌زد. خبری از ربات‌های موزیکال و بازی‌های مونته‌سوری نبود و نداشتن این دم‌‌ودستگاه‌ها بهترین فرصت برای پرواز دادن به خیال بود. من سمانه خیالبافی بودم که ساعت‌ها یونیفرم سفید آزمایشگاهِ مدرسه خواهرم را می‌پوشیدم. مثل دکتری که بعد از عمل قلب باز حالا به خانه برگشته و باید سبزی‌پلو با ماهیِ شب سال نو را بار بگذارد. خیال من مثل سفره‌ رنگی کف اتاق پهن می‌شد و تیغِ ماهی را هم برای عروسک یک چشم خواهرم می‌گرفتم. یک چشمش را خودم با ماژیک سیاه کرده بودم.

زمانِ ما، همیشه اسباب‌بازی‌هایی به بچه‌های دوم می‌رسید که یک‌بار استفاده شده بودند. بچه سوم، سهمش عروسک دوتای قبلی بود. عروسک خواهرم چهارسال قبل از من، خاله‌بازی کرده بود. من حتما با خودم گفته بودم عروسک دیگر از خاله‌بازی خسته شده و وقتِ نقاشی‌اش است. اینکه بچه‌ بعدی با خودش بگوید باید استفاده دیگری از اسباب‌بازی کند، زنجیره انتقال آن‌ها نابود خواهد شد.

مجلات بابا، اولِ زنجیره و میان دست‌‌های خواهرم بود. بابا در دورانی که مردها کم‌تر به کتاب، مجله و فیلم علاقه نشان می‌دادند، عشقِ خرید مجله و روزنامه داشت. همیشه کمدی از کمدهای خانه‌مان جای روزنامه‌های آرشیوی‌اش، نوارکاست‌های قدیمی و  ویدیو بود. بعدها CD  و DVD فیلم‌ها. این عشق باعث شد برای اولین دخترش، « نوار و کتاب قصه ویژه سحر » را بخرد. نوار شاید هنوز هم در انبارمان یا جایی باشد. کتاب اما فقط تا دو سالگی من عمر کرد. خواهرم حالا می‌گوید:« کتاب رو که تیکه تیکه کردی باید می‌فهمیدیم خوره کتاب داری!»

همان لحظه که نوار می‌خواند« سحر سحر سحر، قصه‌گوی شهر ما، دوست خوب بچه‌ها» و «ح» سحر را برای ثانیه‌ای می‌کشید، من هر کلمه از کتاب را تکه می‌کردم. شاید در آن لحظه که الان چیزی ازش به یاد ندارم، داشتم قصه‌ای تازه برای آن قصه‌‌گو می‌نوشتم. قصه‌ای که همان‌جا نابود شد و بعدش هرچه صفحه‌های اینترنت را گشت زدم، خبری از آن کتاب و حتی یک مصرع از شعرهایش نبود.

ماجرای پاره شدن کتاب سحر، وقتی یادم آمد که پسرم، جا پای من گذاشت. اولین یا دومین کتابی که پاره کرد، آن خاطره مثل موشی که در گوشه‌ای مخفی شده باشد، ته ذهنم پرسه زد. وقتی صفحه اول « سمفونی مردگان» را در دست‌هایش دیدم، عصبانیت مثل مولکول‌های آبِ در حال جوش، در من قِل خورد به صدا و صورتم رسید. انگشت اشاره و تهدید هم چاشنی‌اش کرده بودم. پسرم دمر روی مبل دراز کشید. دست‌ها را زیر چانه گذاشت و عبارت معروف «من دیگه با تو دوست نیستم» را که گفت، آن موش از مخفی‌گاهش بیرون زد. کتاب تکه‌تکه خواهرم از ته ذهنم، جلوی چشمم آمد. خواهرم می‌گفت آن لحظه آنقدر عصبانی شده بود که می‌توانست مرا بکشد ولی نکشت. آخر یک بچه دو ساله چه می‌فهمد.

من واقعا فکر می‌کردم کاردستی درست کردم که سرخوش بودم. ذره‌بینی گرفتم و پی موش‌ مخفی افتادم، پی آن خاطره‌ کودکی. حس الانم وقتی کتاب می‌خوانم را به آن وصل کردم. من عاشق کاغذِ کتاب هستم. برای همین کتاب‌های الکترونیکی‌ام را اکثرا نیمه‌کاره رها می‌کنم. پیام‌ دلتنگی اپلیکیشن‌های ‌کتاب‌خوانی می‌آید و من به زور و ترس عقب افتادن از حلقه‌ها و جمع‌های کتاب‌خوانی، سراغ‌شان می‌روم. دیدم من آن روز کاغذهای یک کتاب را در نزدیک‌ترین حالتی که می‌شد لمس و حس کردم. آن تجربه شاید چیزی را در من به وجود آورد که بعد از گذشت سی سال، هیچ حسی جایگزینش نشده است.

از آن روز، دست از سفت کردن هر دقیقه، پیچ سخت‌‌گیری‌‌‌ام برداشتم. پسرم برخلاف انتظاری که قبل از آمدنش داشتم، اصلا شبیه من نیست . چشم باریکش، قد بلندش، موهای درهم و فِرَش حتی جسارت راحت «نه» گفتنش اما گاهی انگار تکه‌ای از من را دارد دوباره بازی می‌کند. علاقه‌ به کتاب قاطی ژن به پسر رسید یا با دیدن هر لحظه کتاب در دستم دارد ادایم را درمی‌آورد ، نمی‌دانم، در هر صورت کتاب را دوست دارد. همه چیزش را. شعرهایش، عکس‌ها و حتی تجربه پاره کردنش را.

تصور این‌که کسی کتاب را دوست ندارد برایش عجیب است. این را وقتی فهمیدم که «گردو»ی کارتون نقاشی نقاشی به اوس حبیب گفت کتاب دوست ندارد. تکه نان بربری با کره پسته رویش، به دهان پسرم نرسید. همان لحظه داشتم کتاب می‌خواندم. دستم را نگاه کرد و وقتی گردو گفت با دیدن عکس گرگ در کتابی که مناسب سنش نبود ترسیده، نان بربری زیر دندان‌های پسر جا خوش کرد و خیالش راحت شد.

سعی کردم خاطره کودکی و اولین برخورد جدی‌ام با کتاب آویزه گوشم باشد، تا پسرم هم سی سال بعد، از یک تجربه عمیق با کتاب در کودکی‌اش یاد کند.

آن موش مخفی شده، دیگر دست از سرم برنداشت و مُدام  رابطه‌مان را می‌پایید. مثل لحظه‌های بازی کردن. پسرک عاشق بازی‌های نقش‌دار است. امروزی‌ترش    «وانمودسازی» که در آن کودک، با تقلید از نقش‌ها و شخصیت‌های مختلف، داستان‌‌ها و موقعیت‌هایی را بازآفرینی می‌کند.

چیزی که من هم در کودکی استادش بودم. در روز شاید هزار نقش را باهم بازی کنیم. این تعدد نقش‌ها، خیلی وقت‌ها کلافه‌ام می‌کند. ناگهان از رفیقِ پدرش، خاله می‌شود. آتش‌نشان خیلی زود، همه را نجات می‌دهد و راننده کامیون می‌رسد. سروکله آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها که در خیالش پیدا شود، باید سریع حاج قاسم و دوستانش شویم. اینها را می‌شود تحمل کرد. امان از نقش آدم‌هایی که  ازشان خوشم نمی‌آید. وقتی نمی‌توانم وانمود کنم فلان آدمم چون دلم با او صاف نیست و پسر هم می‌فهمد، یک دفعه روزمان شب می‌شود و « دیگه با تو دوست نیستم» تکرار.

آخرین باری که باز انگشت اشاره‌ام سمت پسرم رفت که: « از آقای «ج» خوشم نمیاد، نقششو بازی نمی‌کنم». باز موشی از دیوار بیرون زد و کودکی‌ام را با خودش آورد. مریم سریال در پناه تو و حرف‌هایش برای سن من زیادی سنگین بود. مثلا وقتی داشت با دوستش دردودل می‌کرد و از « زندگی زناشویی»اش که خراب شد می‌گفت، هیچ درکی از این دو کلمه نداشتم اما طوطی‌وار حفظش کردم. هرکی که دورم بود را  رامینِ سریال می‌کردم و این دو کلمه رو حواله‌اش می‌دادم. هرچه می‌گفتند آخر نقش کم بود؟ رامین؟ من مرغم یک پا داشت.

اما حالا این من بودم که تهش از قبول آن نقش سرباز می‌زدم. یک تفاوت بزرگ میان کودکی من و پسرم بود. من وسط بازی‌ که باید کودک می‌شدم، او را هم‌قد خودم می‌کردم. این یعنی دزدِ کودکی‌اش شده بودم. همان بهترین نقطه زندگی. کودکی برای من مثل خاطره یک سفر شیرین بود،  انگار یک بار به سرزمینی سفر کرده بودم که دیگر هیچ وقت جایی شبیه‌اش نبود.

خواستم دوباره کودک شوم. چند توصیه در بالا و پایین اینترنت پیدا می‌شد که یکی‌اش بازی بود. من بیشترین زمان روز را برای بازی با پسرم می‌گذاشتم. خیلی‌ها به من خرده می‌گرفتند «که چه اعصابی داری!». با این حال راستش بازی کردن با پسرم برایم سخت بود. از اینکه توپ‌ها روی لیوان‌های هم‌رنگش گذاشته شود، قدِ او بالا و پایین نمی‌پریدم.

به نظرم یک جای کار می‌لنگید. هنوز داشتم با او بزرگانه بازی می‌کردم. کودک نشده بودم. من به تجربه بازی از دیدِ کودکانه‌ام، همراه با یک حیرت و کنجکاوی کودکانه نیاز داشتم. اما نداشتمش.ولی  بازی برای پسر من یک فرصت است. من هم زندگی را یک فرصت می‌بینم. فکر می‌کنم وقت بازی کردن نیست و بازیِ زندگی دیگر جدی است. پسرم اما بازی را همه زندگی‌اش می‌بیند، یک فرصت برای رشد و پیشرفت.

دکتر بِکی کندی، نویسنده کتاب « نیک‌سرشت»، سه دلیل برای این‌که شاید دوست نداشته باشیم با فرزندمان باز‌ی کنیم دارد. اول از همه این‌که شاید والدین‌مان با ما بازی نمی‌کردند. زیرا نحوه تعامل آن‌ها، تبدیل به یک مدل ناخودآگاه در ما می‌شود.

اولین دلیل، برایم کاملا رد بود. تمام کودکی من به بازی گذشت. به آن روزها که فکر می‌کنم انگار کلی زنبور ریز در قلبم دارد عسل تولید می‌کند.

کندی دلیل دوم را، به دنبال بهره‌وری بودن می‌داند. دقیقا به خال زده است. برای منِ اسیرِ کمال‌گرایی، بهره‌وری و این‌که باید نتیجه کارم را حس کنم، مانع بازی با پسرم شده بود. در بازی با پسرم صدایی مدام در سرم می‌پیچید: « چرا کاری نمی‌کنی؟ » صدایی که انگار به کسی غیر از من تعلق داشت. کسی که دیگر شرایطم را نمی‌فهمید و توقع داشت مانند قبل از آمدن بچه، بهره‌وری‌ام بالا باشد، چندین گزارش در هفته آماده کنم، داستان کوتاه که دیگر نگو! انگار در مسابقه‌ای بی‌انتها، باید از خودم سبقت می‌گرفتم.

کندی، دلیل سومش را هم ترس از مسخره‌بازی و خُل‌بازی درآوردن بیان کرد، ولی من گیرِ کارم در همان دومین دلیل بود.

من نیاز داشتم از بازی لذت ببرم. حدیثی از پیامبر خوانده بودم درباره اهمیت خوشحال کردن دیگران و این کار را هم‌پایه آزاد کردن برده دانستند. من باید هر روز خودم و پسرم را خوشحال می‌کردم.

خوشحالی یکی از حس‌هایی است که پسرم در کلاس هوش هشت‌گانه، صورتکش را ساخت و از آن به بعد وسط بازی از وجود آن در قلبش خبر می‌دهد. دور چشمش که چین می‌افتد، می‌گوید: «خوشحالی پرید رو صورتم.» من هم باید یاد می‌گرفتم چطور این حس در قلبم بیاید. من الکی ادای پریدن خوشحالی به صورتم را درمی‌آوردم.

چاره کار بیرون کشیدن موش از دیوار خانه بود. باید کودکی‌ام را دوباره زنده می‌کردم. اما انگار قهر کرده بود. بچه‌ای که خودش را به نشنیدن می‌زند، هرچقدر صدایش کنی بی‌تاثیر است.

مثل این بود که باید بارِ سفر می‌بستم و کودکی‌ام را  از جاده‌های تودرتوی بزرگی پیدا می‌کردم. درمان‌گرها و مشاوران روش‌های مختلفی را پیشنهاد می‌کنند، یکی‌اش هیدروتراپی مقدماتی بود. باید در محیطی آرام و ساکت می‌نشستم و نمی‌گذاشتم چیزی حواسم را پرت کند. این مرحله با حضور پسرم خود به خود منتفی بود. انجام این روش یعنی  سعی می‌کردم وقتی آهنگ « بپر بالا بپر بالا» در خانه پخش می‌شود، نفس عمیق بکشم. تنفسم آرام بشود و بعد از 10 به 1 شمرده و هر عدد را در ذهنم تصور کنم. بعد دلتنگی‌ها و تمام احساسات  بدی را که تجربه کردم را دوباره به یاد بیاورم.  این هیدروتراپی را باید تا لحظه جدا شدن حس‌های بد از بدن ادامه داد. برای من ادامه پیدا نکرد چون نوک تفنگ پسرم روی پیشانی‌ام قرار ‌گرفت.

پیشنهاد بعدی، روش آیینه لویی زهی بود. جلوی آیینه ایستادم و شروع کردم با کودک درون خودم دردودل کردن. باید به خودم زمان می‌دادم ارتباطم با او کم‌کم خوب شود. بیست، سی سال این کودک تلاش کرد با من ارتباط برقرار کند و محلش ندادم. این تمرین  باید 21 روز، روزی 2 بار و هر بار 2 تا 10 دقیقه انجام می‌شد.

این روش‌را هم نصف و نیمه  توانستم انجام دهم، قدِ جلو آینه به خودم زل زدن.  اما تهش چیزی که برایم ماند این بود که کودکی‌ام را درمسیر بزرگ شدن رها کرده بودم.

کودکی پسرم، مرا به کودکی خودم پیوند داد. شاید همه مادران یک روز متوجه این پیوند شده باشند و از آن روز، همه چیز برای‌شان تغییر کرد. نه اینکه از فردایش دیگر هیچ اشتباهی در فرآیند تربیت فرزند نداشته باشند، نه.  این پیوند، انگار دری را باز می‌کند و راه‌های جدید ارتباط را نشان می‌دهد.

 همه چیز را که بدانی، نمی‌ترسی ولی اصولا ما به این مقام بلند « همه چیزدانی» نمی‌رسیم. هیچ چیز به اندازه ناشناخته‌ها آدم را نمی‌ترساند، دلیلِ کج‌خلقی بچه‌ها هم یک جزیره ناشناخته است که هیچ کریستف کلمبی نتوانسته کشفش کند. وقتی فرزندمان بعد از این‌که خواست شیر کاکائو بخورد، از اینکه شیرش چرا قهوه‌ای است ناراحت می‌شود، این رفتار برای ما شاید کمی ناشناخته باشد، وقتی نتوانیم با هیچ ترفندی ناراحتی را برطرف کنیم، بر عمق این عدم شناخت اضافه می‌شود. دراین لحظه‌ها، پیوند کودکی خودمان، آن ناراحتی که یک روزی برای‌مان آشنا بود، برای درکِ ناراحتی امروز بچه روبروی‌مان به دادمان می‌رسد.

یک روز پسرم پشت سرهم صدایم زد: « مامانم بیا یه چی بهت بگم» وقتی این را می‌گوید هرجای خانه که باشم باید روبرویش بروم. رفتم. با چشمانی که انگار هرچه نور در دنیا بود در آن ریخته باشند، به من زُل زد:« ببین! تنها بودن آسون نیست!»

آن لحظه داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم آخر بچه سه ساله چه درکی از تنهایی دارد که این را می‌گوید. من در جواب این حرفش باید چه بگویم. اولش دنبال توجیه بودم که اصلا تنهایی چیست ولی وقتی کودکی‌ام باز از آن گوشه‌ها برایم زبانش را درآورد، ساکت شدم. یادم آمد من هم وقتی نوشتن یاد گرفتم، در دفتر مشقم در َرسای تنهایی می‌نوشتم و اسم مستعارم هم « نهال کوچک » بود.

اساتید نویسندگی معتقدند تجربه زیسته  در نوشتن اهمیت زیادی دارد. من فکر می‌کنم در مادری و به طور کلی والدگری، تجربه زیسته اهمیت بیشتری دارد.  رابرت مک‌کی در کتاب «داستان» سوالی مطرح می‌کند: « از تجربه‌های شخصی‌ام چه چیزی آموخته‌ام که به زندگی ِ شخصیت‌های داستان مربوط می‌شود؟» من باید می‌فهمیدم، از تجربیات من، چه چیزی به پسرم مربوط می‌شود؟

 مک‌کی می‌گوید وقتی می‌خواهی ترسی را در شخصیت به وجود بیاوری، ذره‌بین بگیر و تجربه‌های خودت را خوب به یاد بیاور. مثلا وقتی 6 سالت بود ته یک انباری چطور ترس را درک کردی. ترس چه معنایی برایت داشت. حالا می‌توانی شخصیتی که ترسیده را به تصویر بکشی.

من برای اینکه احساسات پسرم را بفهمم باید به تجربه‌های زیسته‌ام برمی‌گشتم. به آن کودکی. اینکه چرا الان دنیا برای پسرم زیرو رو شده؟ من وقتی دنیا برایم زیر و رو می‌شد چه حسی داشتم؟

کودکی‌ام اما انگار قهر کرده بود، خاطرات را نشانم نمی‌داد. من برای اینکه ناز پسرم را بکشم و دیگر « با تو دوست نیستم » را نشنوم انگار باید قبلش ناز سمانه‌ای را می‌کشیدم که ته وجودم زانویش را بغل کرده بود. باید دلش را به دست می‌آوردم. او هنوزم عاشق تاب بازی بود. وقتی با پسرک پارک رفتیم، به آن کودک ته دلم اجازه دادم مرا سمت تاب هُل دهد. روی تابی که دیگر به زور در آن جا می‌گرفتم، سوار شدم. هربار که می‌خواستم اوج بگیرم و پاهایم جریان باد روبرویم را می‌شکافت، خوشحالی ته قلبم چشمک می‌زد.

روان‌شناسان کودک می‌گویند بگذارید شادی، GPS شما در بازی باشد. شادی پسرم و کودک درونم این بار بالا و پایین پریدن روی آبِ کف خیابان را خواستند. دیگر نگفتم «برو بابا، حالا که وقت این کارها نیست، کوه کارهای تلنبار شده‌ام رو کی انجام بده ؟!» و تهش که پسرم با گردن کج روی آب پرید فقط ادای ذوق کردن برایش در بیاورم. این بار لبه چادرم را کمی بالا دادم، دست پسرم را گرفتم و باهم پریدیم روی آب.

 تربیت پسرم وقتی با عواطف کودکی‌ام، همه احساسات و نیازهایم همراه شدم دیگر سخت نبود. توانستم پیچ سخت‌گیری همیشگی‌ام را شل کنم.

هر کودکی، حامل بخشی از کودکیِ ماست. شاید برای همین است که نوه برای پدربزرگ و مادربزرگ‌ها خیلی شیرین است. می گویند بچه بادام و نوه مغز بادام است. شاید چون کودکیِ ما را می‌بینند ، این بار بعد از یک تجربه طی شده و حالا امیدوارانه‌تر،آرام‌تر و با نگرانی کمتر.

 

4.3

امتیاز بدهید:

(11)

سمانه صالح‌طبری

نویسنده

سمانه صالح‌طبری‌. سال‌هاست که در دنیای نویسندگی نفس می‌کشد؛ عضو باشگاه نویسندگی مدرسه مبنا و تجربه‌هایی مثل خبرنگاری، مدیریت سایت خبری،دبیر انجمن داستانی ماسو در شهرستان بابل. مسئول روابط عمومی شورای ادبیات داستانی استان مازندران. برگزیده جشنواره داستانی بسیج هنرمندان استانی و نفر دوم جشنواره داستانی بسیج هنرمندان کشور. داستان‌های چاپ شده در چند مجموعه داستان: 1. داستان کوتاه لایک 2. داستان کوتاه قنوت ناتمام 3. داستان کوتاه ماهی‌های خاکی دوره‌های نویسندگی که شرکت کرده‌: هدایت خوانی، زبان و نثر، کارگاه بررسی ژانر، تاریخ تحلیلی ادبیات داستانی ایران و مبانی داستان استاد جزینی و استاد مجید قیصری
03

7 دیدگاه

  1. با خوندن متنت بغض کردم، دلم خواست گریه کنم، به خاطر لحظاتی که با بچه‌م خوش نگذروندم بخاطر سختگیری‌های مادرانه 😢😢

  2. قلم زیبایی داری طوری روایت لحظه و زمان را مینویسی که هم زمان با نویسنده به دوران کودکی برمیگردم و حس خوبی از داستان گرفتم

  3. گاهی وسط خوندن بغض کردم. ممنونم بابت تلنگرتون. ما ‌باید خودمونو هم‌قد بچه‌ها کنیم. باید عینک اونا رو بزنیم به چشم‌مون.
    تلفیق نویسندگی و صحبت‌های مک‌کی رو با روان‌شناسی کودک دوست داشتم.

  4. ممنون از تذکر تون . امروز نیاز داشتم یکی یقه مو بگیره و بگه بیشتر با بچه هات باش و بفهمشون. کارای دنیا تمومی نداره

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور