قرمه سبزی با طعم شیائومی

4
549 بازدید
🔗 کپی لینک
photo_2025-11-01_10-03-21

با پرستیژی خاص دو سه بار با اسپری ضد عفونی کننده‌ی روی میز به دست‌هایم شلیک کردم و گفتم:

_ببخشید میشه یه صندلی کودک بیارید.

بدون هیچ فکری این بار هم مستقیم رفته بودیم سر همان میز همیشگی‌مان.

از همان روزی که خطبه عقدمان سر سفره‌ی ساده و دست ساز خواهر شوهر، توی حسینیه‌ی خانه‌ سید حسین این ها جاری شد و بعدش با هم به رستوران رفتیم.

تا همین لحظه که دوازده سال از آن میگذرد، همه‌ی اتفاقات مهم زندگی را پشت همین میز با هم جشن گرفتیم.

لذت خوردن سالاد های پر سس آنجا را با هیچ رستوران مدرن و امروزی ای عوض نمی‌کردم.

صندلی های فلزی با رویه مخمل زرشکی و میزهایی با رویه ی شیشه ای که رویش سلفون بیرنگ کشیده بودند و یک گلدان سفید چینی با چند تا گل رز مصنوعی که  حداقل از روز عقد ما روی آن میز بود، قبل ترش را نمیدانم.

میز مخصوص ما کنار پنجره بود با چشم انداز خیابانی پر از ماشین در هر ساعت از شبانه روز.

خدمتکار یک صندلی پلاستیکی کودک اورد، خیلی جدی و رسمی امیر علی را نشاندم داخل صندلی و خودم منوی جلد چرمی و رنگ و رو رفته را فقط برای حفظ آداب رستوران ورق زدم و گفتم همان همیشگی.

همان همیشگی من در تمام این سال‌ها یک پرس لقمه زعفرانی بود با سالاد فصل و نوشابه مشکی.

سید حسین هم آداب رستورانی را به جا آورد و پس از تورق منوی جلد چرمی گفت: پس من قرمه سبزی.

هیچ وقت نفهمیدم و نخواهم فهمید چگونه انتخاب یک فرد عاقل و بالغ در رستوران میتواند قرمه سبزی باشد.

آن هم قرمه سبزی ای که ما حتما در ماه چند بار در وعده های غذایی‌مان قرارش می‌دادیم.

به هر حال همیشه به تصمیمش احترام میگذاشتم.

خب تا اینجا همه چیز خیلی طبیعی پیش رفته بود و تنها تفاوتش با دفعه های قبلی این بود که این بار سه نفری سر میز همیشگی‌مان نشسته بودیم.

ماجرای اصلی از آنجایی آغاز شد که امیر علی قاشق چنگال‌های سلفون پیچ شده‌ی روی میز را هدف گرفت و با سرعت نایب قهرمان مسابقات دو میدانی از روی صندلی پلاستیکی اش خیز گرفت و شیرجه زد به سمت میز .

با انگشت هایش رومیزی شیشه ای و بی رنگ را محکم گرفت و گلدان چینی سفید و نمکدان و فلفل دان تعادل خود را از دست دادند و خود را تسلیم نیروی جاذبه زمین کردند.

سید حسین مثل قهرمان‌های انیمیشن‌های کودکی هایم در طرفة العینی خم شد و گلدان را روی هوا گرفت، نمکدان اما از زیر دستش رها شد و جیرینگ….

در حالی که داشتم رومیزی را از چنگال امیر علی آزاد میکردم، با دست دیگرم شیشه شیرش را از ساکش در آوردم و دادم دستش.

جذابیت میز روزهای خوب ما و متعلقاتش شیشه شیر را در نظرش ناچیز کرده بود.

شیشه را پرت کرد و شیشه قل قل خوران رفت و کنار پای آقایی که چند تا میز آن طرف تر ما نشسته بودند ایستاد.

دلم میخواست از خجالت آب شوم.

اولین سالگرد ازدواجمان بود ، یک خانواده سه نفری ، البته بهتر است بگویم دو نفر و نصفی  سر میز ما نشسته بودند و از مدیر رستوران اصرار که سر میز دیگری بنشینید و از ما انکار که نه منتظر میمانیم.

نمیدانم چه چیزی باعث شده بود خودمان را مالک آن میز بدانم، داشتم حرص میخوردم.

خانومی که مدام با بچه اش کلنجار می‌رفت و مراقب بود چیزی را زمین نیندازد و آقایی که بدون کلامی تند تند غذایش را میخورد.

با یک حالت غر مانندی گفتم ؛ حالا برای این‌ها چه فرقی میکرد پشت میز دیگری می‌نشستند.

حالا یازده سال این طرف تر دارم پشت همان میز با پسرک سر و کله میزنم.

خدمتکار سالاد و ماست و نوشیدنی ها را آورد.

 امیر علی درست وسط میز نشسته بود و با قاشق چنگال ها که هدف اولیه اش بود بازی میکرد.

سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم، با یک لبخند مصنوعی گفتم: خب دیگه ازین به بعد باید به این چیزا عادت کنیم ، همه‌ی رفتارهای بچه در این سن در چنین جایی طبیعی است.

سید حسین گوشی اش را از جیبش درآورد تا اولین تجربه رستورانی با پسرک را ثبت کنیم.

مشغول کادر بندی درست بودیم که چند ثانیه از امیر علی غافل شدیم.

همه‌ی ظرف ماست ، همه‌ی ظرف، خالی شده بود.

دور لب‌ها و گونه های امیر علی سفید بود و دست هایش سفید بود و تیشرت سورمه ای اش پر از لک های نا متقارن و نا موزون سفید.

هر چه دستمال مرطوب در ساک داشتم درآوردم و مشغول شدم.

تولد بیست و پنج سالگی ام، را در حالی که بهترین لباس‌هایم را پوشیده بودم با کفش‌های پاشنه پنج سانتی و چادر مجلسی بدون کش، روی همین میز جشن گرفتیم، همان میز پایه فلزی را برایم دیزاین کرده بود و تا آخرین لحظه همه چیز سر جایش بود. چقدر عکس گرفتیم و چقدر گپ زدیم.

خدمتکار دیس لقمه‌ی زعفرانی را روی میز گذاشت و بعد برنج و ظرف قرمه سبزی.

 بار اولی که دیس لقمه زعفرانی را گذاشتند روی میز حالم با امروز متفاوت بود.

از خجالت سرم را بالا نمی‌آوردم و حتی روی این را نداشتم که قاشق چنگال بردارم و مشغول شوم.

سید حسین قاشق را از توی سلفون درآورد و یک تکه از کباب را با چنگال جدا کرد و داد دستم و گفت بسم الله، و من با همه‌ی شرمی که توی چهره ام نهفته بود لبخند زدم و گفتم ممنون..

همه‌ی تلاشم را می‌کنم خشم را شکست دهم.

یک نفس عمیق کشیدم و گفتم ، شما اول غذات رو بخور بعد من .

نمیشد امیر علی را به حال خودش رها کرد.

حجم عظیم دستمال مرطوب ها را از روی میز جمع کردم و دستم را در جستجوی کیسه فریزر داخل ساک حجیم چند بار چرخاندم.

کیسه را بیرون کشیدم و دستمال مرطوب ها را چپاندم تویش.

امیر علی را از روی میز بلند کردم که با جغجغه اش سرگرمش کنم.

داشتم جغجغه را از زیپ جلوی کیفم درمی‌آوردم.

نمیدانم دست امیر علی چگونه به گوشی ام رسیده بود ولی می‌دانستم که اگر قرمه سبزی داخل گوشی برود قطعا میسوزد.

در کسری از ثانیه گوشی را از طرف خورشت بیرون کشیدم و خاموشش کردم.

امیر علی را بغل کردم و از میز دور شدم، روی دست هایم تکانش دادم، صدای بوق ممتد ماشین ها شد لالایی.

نور چراغ ماشین‌ها تاریکی شب را شکاف میداد و انعکاسش از پنجره های قدیمی و یک جداره‌ی رستورانِ خلوت، روی میزها می‌افتاد.

سید حسین قرمه سبزی با عصاره‌ی، شیائومی نت هشتِ پرو ، را روی برنج می‌ریخت و تند تند میخورد.

امیر علی روی دستم خوابش برد. تحویل سید حسین دادمش و لقمه زعفرانی را در یخ ترین حالت ممکن قورت دادم .

بسته کادو پیچ را از کیف دستی ام درآوردم و آرام طوری که بچه بیدار نشود گفتم:

تولدت مبارک عزیزم.

خندید و گفت : شک نکن تولدم از هر سالی مبارک‌تره.

4

امتیاز بدهید:

(5)

2 دیدگاه

  1. سلام و درود بی پایان
    موضوع جذابی بود می تونستید طنز داستان را بیشتر بکنید در واقع تبدیلش بکنید به یک داستان طنز که کلی خنده از ما بگیره. ولی در کل متن خوبی بود. اما اولش گفتید سالروز ازدواج اخرش گفتید تولدت مبارک. بلاخره تولد بود یا سالروز ازدواج؟

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌هایی از همین پرونده
لامبرت
سرفه‌هایش در این چند روز آن‌قدر زیاد شده بود که گاهی میان حرف‌هایش گم می‌شد، اما باز هم خودش را نمی‌باخت. همان‌طور که یقه‌ی کاپشنش را بالا می‌داد، می‌گفت: «سینه‌م سرما خورده… باید سیگارمو کم کنم.»
سرطان-ریه
مشهد، شلغم، تهران
تهران برایم فقط و فقط، خانهٔ دایی اردشیر بود نه ذره‌ای بیشتر نه کمتر. هرچند تصوری از خانهٔ دایی هم نداشتم.

5
اتوبوس
هجرت از هویتی زیرآوارمانده
سِیلان طلاها را برد. طلاها توی صندوقچه چرمی آبی رنگ بود. توی اتاق اول، کمد سمت راست چسبیده به دیوار. صندوقچه را برداشته بود و رفته بود. سِیلان کمک‌کار خانه‌مان بود و افغان.
هجرت
بهترین هیاهوی زندگی‌ام
تا جعبه‌بازی و دسته‌های پی‌اس‌فور را دست بچه‌ها می‌بینم، سکوت می‌کنم. وگرنه من‌کجا و اینکه بگذارم بچه‌ها پی‌اس‌فور بازی کنند، کجا.باید هیاهو‌ها،الم‌شنگه‌ها را در نطفه خفه‌کنم. 
پی‌اس‌فور